جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۹
روایتی ساده از یک زندگی پیچیده

اما روایت تمیز، موجز و بدون ابهام خانم «فاطمه صدر» از برادرش «امام موسی صدر» و همسرش «شهید آیت‌الله سید محمدباقر صدر» راه خودش را برای نشستن در دل هر آن‌ کسی که گذارش به گذر این کتاب افتاده، خوب باز می‌کند.

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: کتاب «به رنگ صبر»، مثل یک برگ سبز، به شاخه‌ سومین قفسه کتاب‌فروشی وصل است. نگاهش می‌کنم. فروشنده، نردبان گذاشته تا خودمان بالا برویم و بچینیمَش. بالاست. کنار کتاب‌هایی از جنس خودش؛ دردآلود و به رنگِ صبر!

کتاب را پایین می‌آورم و ورق می‌زنم. با عجله. انگار که دنیا دنبالم دویده باشد! بدون فکر و هدف. به دلم افتاده که یکهو خودم را پرت کنم وسط ماجرای این کتاب و قرعه به اسم این صفحه می‌افتد: «در نجف هستم، در خانه‌ خانم صدر؛ خانه‌ای که تمام معنایی را که از «خانه» در ذهن داریم، در خود جا داده است. احساس می‌کنم در خانه‌ خودم هستم. خانم صدر بلوز سبز با دامن مشکی پوشیده‌اند. شالی سرشان نیست. می‌گویند: «راحت باش، مرد نداریم، مردهای ما را صدام کُشت. شهرِ زنان است.»

کتاب را می‌بندم و به خانه‌ و شهر بی‌مردِ این زن فکر می‌کنم. به راهروهایی که قرار نیست صدای پایی مردانه در آن بپیچد. به دری که دیگر دستی زمخت و مردانه بازش نمی‌کند. و به زن‌ها و دخترانی که در غمی کش‌دار، چشم به راه‌اند! برای کسانی که مردانِ خاندان صدر را نمی‌شناسند، هم‌درد شدن با زنان این خانواده، کار آسانی نیست اما روایت تمیز، موجز و بدون ابهام خانم «فاطمه صدر» از برادرش «امام موسی صدر» و همسرش «شهید آیت‌الله سید محمدباقر صدر» راه خودش را برای نشستن در دل هر آن‌ کسی که گذارش به گذر این کتاب افتاده، خوب باز می‌کند. تا جایی که «فاطمه صدرعاملی»، خواهرزاده راوی کتاب، درباره‌اش این‌طور گواه می‌دهد که: «ساده حرف می‌زند و ژست خانم آیت‌الله ندارد.»

زنی چادری وارد کتاب‌فروشی می‌شود. رو گرفته اما چشم‌هایش مهربانند. دنبال کتابی می‌گردد که فروشنده از تجدید چاپ نشدنش به گلایه افتاده. چادرش سیاه است. به رنگ شب. عمیق مثل دالان‌های کهکشان و شاید شبیه زنان خاندان صدر. کنارش می‌ایستم و به صدای آرام‌اش گوش می‌دهم و به این فکر می‌کنم که زنِ آیت‌الله بودن چه شکلی می‌تواند باشد؟ بسته؟ بدون حرف؟ آرام یا پرآشوب؟ در پرده یا بیرون آمده از تمام زوایا؟ اصلا فاطمه صدر کیست؟ و چه حرفی برای گفتن دارد وقتی که همسرش را کُشته‌اند و برادرش سال‌هاست به خانه برنگشته؟

روایتی ساده از یک زندگی پیچیده

اسم نویسنده را در موتور جست‌وجو می‌نویسم. «فاطمه تقوی» نویسنده کتاب است. زیاد دنبال نشان دادن خودش نیست. هر چقدر بیشتر صفحه‌های کتاب را ورق می‌زنم کمتر اثری از حضورش می‌بینم. انگار شنونده‌ای است که شنیده‌هایش را حتی بدون کم و زیاد کردن یک واو، توی کتاب آورده. خودش اما معتقد است: «کتاب، مثل خود خانم صدر، ادعایی ندارد. شرح زندگی یک زن است تا جایی که به یاد آورده و منهای جاهایی که سعی کرده فراموش کند.»

کتاب را می‌خرم. نه برای موضوع تاریخی و شاید مذهبی‌اش. نه حتی برای فهمیدن رازهای سر به مُهر مردانش که برای خدا، سر به دار می‌شوند. کتاب را می‌خرم تا بی‌سروصدا وارد زندگی زنی شوم که سال‌هاست از حرف زدن می‌ترسد و حالا که لب باز کرده، دقیقا یادش نمی‌آید کدام درد را چقدر کشیده که این‌طور زنده مانده است!

«بیش از آنکه یک «دوشیزه» باشد، یک «جان» بود. پنداشتی که وجودش از سایه ساخته شده است؛ به زحمت آن‌قدر جسم داشت که جنسی در آن باشد؛ اندکی ماده حاوی نور؛ چشمانی درشت، همیشه فروهشته؛ بهانه‌ای برای آنکه یک جان روی زمین بماند.» (بینوایان، ص ۱۹۷)

این جمله‌ها دقیقا قبل از حرف‌های خانم صدر توی کتاب کاشته شده‌اند؛ شبیه یک باغچه‌ بزرگِ پانصد و پنجاه‌ و نه صفحه‌ای که یک بار راوی‌اش «ویکتور هوگو» است و بار دیگر «فاطمه صدر»! زنی که در های و هوی رنج‌هایش این کتاب را مثل یک کتاب مقدس، بارها خوانده؛ یک بار در قم و به زبان مادری و بار دیگر، در لبنان و نجف و ... به زبان عربی. آن هم با پیوندی جدانشدنی از فراز و فرود زندگی‌اش.

کنار دکه روزنامه‌فروشی می‌رسم. کتاب را توی بغلم گرفته‌ام. فصل‌هایش چقدر شبیه یک گفت‌وگوی روزنامه‌ای بلند به نظر می‌آیند. «تقوی» می‌پرسد و «صدر» جواب می‌دهد و همان سوال و جواب‌ها، با همان لحن و ریتم بازنویسی می‌شوند. با همه سادگی کتاب اما پرانتزهایش، ابهام‌زدایی می‌کنند. جملات را از خشکی و سردرگمی درمی‌آورند و ما را می‌برند به لحظه مصاحبه. به همان جا که خانم صدر، شیرینی تعارف می‌دهد و حتی شاید از داغ غمی دور، دست‌هایش را روی زانوهایش می‌کوبد.

خسته نمی‌شوم. راه می‌روم و می‌خوانم. حتی گاهی از سر کنجکاوی چند صفحه را می‌پَرم و دوباره با تعجب به صفحه‌های قبل‌تر برمی‌گردم تا شاید دردی تازه‌تر پیدا کنم که بتواند «فاطمه صدر» و بقیه زن‌های کتاب را فراری دهد. زن‌ها اما همچنان سرجایشان ایستاده‌اند، پابه‌پای مردها توی کتاب جاری‌اند؛ با خنده‌ها و گریه‌ها و آرزوها و اشتیاق‌ها و از همه مهم‌تر صبرهایشان. صبرهایی که رنگ دارند و قابل تماشا شده‌اند. آن‌قدر دیدنی، که گاهی، فقط باید، گفته نشوند! «آخر قربانت بروم، ما این‌قدر مصیبت‌هایمان بزرگ است که دیگر گفتنی نیست، بگذار در دل خودم باشد!»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها