چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۳
سینما روی کاناپه اروین یالوم

اهمیت یالوم برای اهالی فرهنگ، تنها به روان‌شناسی محدود نمی‌شود. اگر کتاب‌های او را ورق بزنید، خیلی زود متوجه می‌شوید که جهان فکری‌اش به طرز شگفت‌انگیزی به جهان سینما نزدیک است. او هرگز فیلمی نساخت، اما بسیاری از فیلم‌هایی که امروز شاهکارهای سینمای جهان محسوب می‌شوند، انگار سال‌ها پیش در کتاب‌های او تفسیر شده‌اند.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - احمد محمدتبریزی؛ خبر خودکشی فرزند اروین یالوم، بار دیگر نام یکی از مهم‌ترین روان‌درمانگران معاصر را بر سر زبان‌ها انداخت. اندیشمندی که بیش از آنکه درباره بیماری‌های روانی بنویسد، درباره مرگ، تنهایی، آزادی و معنای زندگی سخن گفته است. چهار مفهومی که اتفاقاً ستون‌های اصلی بسیاری از شاهکارهای تاریخ سینما نیز هستند.

انتشار خبر خودکشی ویکتور یالوم، فرزند «اروین یالوم»، بار دیگر توجه‌ها را به اندیشمندی جلب کرد که نزدیک به شش دهه از عمرش را صرف فهم یکی از پیچیده‌ترین پرسش‌های بشر کرده است. اینکه انسان چگونه با مرگ، تنهایی، آزادی و بی‌معنایی زندگی کنار می‌آید. تلخ آنکه اکنون خود او نیز در سال‌های پایانی عمر، با یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های زندگی روبه‌رو شده است. تجربه‌ای که یادآور همان دغدغه‌هایی است که در آثارش بارها درباره آنها نوشته بود.

اما اهمیت یالوم برای اهالی فرهنگ، تنها به روان‌شناسی محدود نمی‌شود. اگر کتاب‌های او را ورق بزنید، خیلی زود متوجه می‌شوید که جهان فکری‌اش به طرز شگفت‌انگیزی به جهان سینما نزدیک است. او هرگز فیلمی نساخت، اما بسیاری از فیلم‌هایی که امروز شاهکارهای سینمای جهان محسوب می‌شوند، انگار سال‌ها پیش در کتاب‌های او تفسیر شده‌اند.

از نگاه یالوم، انسان همواره با چهار دلواپسی نهایی روبه‌روست؛ مرگ، تنهایی، آزادی و بی‌معنایی. کافی است تاریخ سینما را مرور کنیم تا ببینیم بزرگ‌ترین فیلمسازان نیز دقیقاً همین چهار پرسش را به زبان تصویر روایت کرده‌اند.

سینما روی کاناپه اروین یالوم
یالوم در کنار پسرش

مرگ و دغدغه‌های اگزیستانسیال

نخستین دغدغه یالوم، مرگ است. او در کتاب «خیره به خورشید» می‌نویسد که آگاهی از مرگ، اگرچه اضطراب‌آور است، اما می‌تواند کیفیت زندگی را عمیق‌تر کند.

این نگاه، سال‌ها پیش از او در شاهکارهایی چون «مهر هفتم» ساخته اینگمار برگمان دیده شد. فیلمی که در آن شوالیه‌ای با مرگ شطرنج بازی می‌کند تا معنای زندگی را بفهمد. در این فیلم مسئله اصلی، شکست دادن مرگ نیست و فهمیدن زندگی است. یالوم بارها نوشته بود که انسان زمانی بهتر زندگی می‌کند که مرگ را انکار نکند، بلکه حضور آن را بپذیرد. برگمان نیز دقیقاً همین ایده را به تصویر می‌کشد. مرگ در فیلم برگمان هیولایی برای فرار نیست و بیشتر آینه‌ای است برای دیدن ارزش زندگی.

در «زیستن» ساخته آکیرا کوروساوا نیز کارمندی که از بیماری لاعلاج خود باخبر می‌شود، تازه آنجا معنای واقعی زندگی را کشف می‌کند و می‌فهمد زندگی ابعاد و جنبه‌های دیگری هم دارد.

در سینمای معاصرتر همچنان توجه به اندیشه‌های اگزیستانسیالیستی را می‌بینیم. «تکه‌های یک زن» یکی از همین فیلم‌هاست که ماجرای فروپاشی روحی و روانی یک زن را بعد از به دنیا آوردن نوزادی مرده نشان می‌دهد.

فیلم «منچستر از کنار دریا» فیلم درخشان دیگری است که مواجهه مردی جوان را با سوگ فرزندانش را به تصویر می‌کشد. رنجی که مرد به این سادگی از آن رهایی ندارد و مثل خوره جانش را می‌خورد.

فیلم «قطار رویاها» جدیدترین نمونه از تجلی اندیشه‌های اگزیستانسیال در سینماست. در این فیلم نیز مردی پس از فهمیدن مرگ همسر و دختر نوزادش، باید با رنج نبودن آنها روبه‌رو شود و در بی‌معناترین حالت ممکن به زندگی‌اش معنا دهد.

سینما روی کاناپه اروین یالوم
فیلم مهر هفتم

اهمیت زیستن در طعم گیلاس

حتی در سینمای ایران، «طعم گیلاس» ساخته عباس کیارستمی، با طرح پرسش درباره خودکشی و ارزش زیستن، بیش از آنکه درباره مرگ باشد، درباره امکان ادامه زندگی است. همان مسیری که یالوم نیز در آثارش دنبال می‌کند.

اگر قرار باشد فیلمی را به اندیشه‌های یالوم نزدیک بدانیم، شاید «طعم گیلاس» عباس کیارستمی یکی از بهترین نمونه‌ها باشد. بسیاری این فیلم را اثری درباره خودکشی می‌دانند اما کیارستمی، درست مانند یالوم، مسئله را در نسبت انسان با زندگی جست‌وجو می‌کند.

آقای بدیعی در سراسر فیلم به دنبال کسی است که پس از مرگ احتمالی‌اش بر او خاک بریزد، اما آنچه مخاطب با خود از فیلم به خانه می‌برد پرسشی است که در تمام فیلم تکرار می‌شود: «چه چیزی هنوز ارزش زیستن دارد؟» این دقیقاً همان پرسشی است که یالوم در آثارش بارها مطرح می‌کند. اینکه آگاهی از مرگ، اگر به جای فرار، به مواجهه بینجامد، می‌تواند میل به زندگی را عمیق‌تر کند.

در رثای تنهایی و آزادی

اما یالوم تنها از مرگ نمی‌گوید. او معتقد بود انسان، حتی در شلوغ‌ترین جمع‌ها، موجودی تنهاست. این تنهایی، فقط به معنای نداشتن همراه نیست، بلکه فاصله‌ای است که هیچ رابطه‌ای نمی‌تواند آن را به طور کامل پر کند. این مفهوم را می‌توان در فیلم‌هایی مانند «او» ساخته اسپایک جونز یا «گمشده در ترجمه» ساخته سوفیا کاپولا دید. آثاری که شخصیت‌هایشان در میان انبوه آدم‌ها، همچنان در جست‌وجوی کسی هستند که بتواند آنها را واقعاً بفهمد.

سومین مفهوم مهم در اندیشه یالوم، آزادی است. آزادی‌ای که برخلاف تصور رایج، همیشه خوشایند نیست. از نگاه او، آزادی یعنی پذیرفتن مسئولیت انتخاب‌های زندگی و همین مسئولیت، اضطراب می‌آفریند. شاید به همین دلیل است که فیلم‌هایی مانند «نمایش ترومن» یا «دیوانه از قفس پرید» فقط به رهایی از محدودیت‌ها نمی‌پردازند و در کنارش درباره ترس انسان از انتخاب و مسئولیت نیز صحبت می‌کنند.

چهارمین دغدغه یالوم، بی‌معنایی است. پرسشی که شاید بیش از هر زمان دیگری در دنیای امروز شنیده می‌شود. انسان مدرن، در جهانی که دیگر پاسخ‌های قطعی برای پرسش‌های بزرگ ندارد، چگونه معنا پیدا می‌کند؟ بسیاری از فیلسوفان بزرگ، ماموریت اصلی بشر را پیدا کردن معنا در دنیای بی‌معنا می‌دانند و هر کسی به طریق سعی در معنابخشی به زندگی‌اش است.

فیلم‌هایی مانند «نیویورک جزء به کل» ساخته چارلی کافمن یا «درخت زندگی» ساخته ترنس مالیک، دقیقاً با همین پرسش‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند. این آثار مخاطب را وادار می‌کنند مانند یک بیمار در اتاق درمان، خودش معنای زندگی را جست‌وجو کند.

«نیویورک، جزء به کل» شاید از پیچیده‌ترین فیلم‌های دو دهه اخیر باشد، اما اگر با عینک یالوم به آن نگاه کنیم، فیلم درباره فروپاشی ذهن نیست و درباره انسانی است که در میان انبوه نقش‌ها، موفقیت‌ها و ترس‌ها، نمی‌تواند برای زندگی خود معنایی پایدار پیدا کند.

سینما روی کاناپه اروین یالوم

نزدیکی سینما به اندیشه‌های یالوم

دلیل نزدیکی سینما به اندیشه‌های یالوم را باید در ماهیت مشترک این دو جست‌وجو کرد. روان‌درمانی اگزیستانسیال، برخلاف بسیاری از رویکردهای درمانی، به دنبال حذف اضطراب نیست بلکه می‌خواهد انسان را به مواجهه با اضطراب‌های گریزناپذیر زندگی برساند.

سینما نیز در بهترین شکل خود، همین کار را انجام می‌دهد. شاهکارهای تاریخ سینما معمولاً زمانی ماندگار شده‌اند که به جای ارائه پاسخ‌های قطعی، مخاطب را با پرسش‌هایی روبه‌رو کرده‌اند که سال‌ها در ذهنش باقی می‌مانند. از این منظر، سالن سینما شباهت عجیبی به اتاق درمان دارد. هر دو فضایی امن برای روبه‌رو شدن با خودِ واقعی انسان هستند.

تماشاگر هنگام دیدن یک فیلم، فقط سرگرم نمی‌شود و همزمان او ترس‌ها، امیدها و آرزوهای خودش را روی پرده می‌بیند. همان چیزی که روان‌شناسان از آن با عنوان همذات‌پنداری یاد می‌کنند و در سینما به یکی از مهم‌ترین ابزارهای شناخت خود تبدیل می‌شود. شاید به همین دلیل است که بسیاری از روان‌درمانگران، از جمله خود یالوم، روایت و داستان را یکی از مؤثرترین راه‌های فهم روان انسان می‌دانستند.

به همین خاطر بسیاری از منتقدان معتقدند تماشای برخی فیلم‌ها، تجربه‌ای شبیه روان‌درمانی است. در اتاق درمان، بیمار داستان زندگی‌اش را تعریف می‌کند تا خودش را بهتر بشناسد، در سالن سینما نیز تماشاگر با دیدن زندگی شخصیت‌ها و اضطراب‌هایشان دوباره خودش را می‌شناسد. تفاوت فقط در زبان روایت است، یکی با کلمات، دیگری با تصویر.

سینما روی کاناپه اروین یالوم

جالب آنکه خود یالوم نیز بیش از بسیاری از روان‌شناسان به روایت داستانی علاقه داشت. رمان‌هایی مانند «وقتی نیچه گریست»، «درمان شوپنهاور» و «مسئله اسپینوزا» نشان می‌دهند که او برای فهم انسان، به داستان و تخیل بیش از فرمول‌های دانشگاهی اعتماد داشت. شاید همین ویژگی باعث شد آثارش در میان نویسندگان، فیلمسازان و سینمادوستان نیز محبوب شوند. اقتباس سینمایی از «وقتی نیچه گریست» و مستند «درمان یالوم» نیز گواهی بر همین پیوند میان اندیشه او و هنر روایت است.

در ایران نیز یالوم نویسنده‌ای محبوب و پرطرفدار به حساب می‌آید. جامعه‌ای که آثار کیارستمی، مهرجویی و فرهادی را با اشتیاق دنبال می‌کند، طبیعی است که با کتاب‌های یالوم نیز ارتباط برقرار کند. زیرا سینمای این فیلمسازان و هم اندیشه‌های یالوم، بیش از هر چیزی پرسش می‌سازند و دغدغه می‌آفرینند.

از برگمان و کوروساوا تا کیارستمی و هانکه، بسیاری از بزرگ‌ترین فیلمسازان جهان، بی‌آنکه شاگرد یالوم باشند، همان مسیری را پیموده‌اند که او در اتاق درمان ترسیم می‌کرد. سفری دشوار به درون انسان، جایی که مرگ، تنهایی، آزادی و معنای زندگی دیگر مفاهیمی انتزاعی نیستند و بیش از هر چیزی به تجربه‌ زیسته‌ آدم‌ها نزدیک هستند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها