یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
راه‌حل‌هایی برایِ خروج از بن‌بست

علی‌اکبر داور در یکی از مقالاتش نوشت:‌«همان طور که توسل به عناب و بنفشه در گلودرد فرنگی، جز اتلافِ وقت و هلاکِ مریض هیچ نتیجه ندارد، امتحان و تجربه وزرایی که راه کار را بلد نیستند، اهمال و بی‌حالی آن‌ها از عهده انجام امور عادی هم برنمی‌آید، جز روزی دو سه مَن حرف و چند امضای کج‌وکوله قادر به هیچ نیستند، خطرناک و بلکه مهلک است.»

سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی، نویسنده و پژوهشگر؛‌ امضایِ فرمانِ مشروطیت در مردادِ ۱۲۸۵ رخدادی مهم و سرآغازِ فصلِ جدیدی در تاریخِ ایران (برایِ استقرارِ حکومتِ قانون) بود، اما واقعیت این است که تا نزدیک به ۱۵ سالِ بعد از آن، کشور با بی‌نظمی و مشکلاتِ فراوانی مواجه بود که امکانی برایِ انجامِ اقدام‌هایِ اصلاحی و حرکت در جهتِ توسعه باقی نمی‌گذاشت. اگر نگاهی به آن دوره داشته باشیم، می‌بینیم که نخستین مجلسِ شورایِ ملی، پس از یک‌ سال و هشت ماه به فرمانِ محمدعلی‌شاه به توپ بسته شد و استبدادِ صغیر (از تیر ۱۲۷۸ تا تیر ۱۲۸۸) شکل گرفت. سپس، با فتحِ تهران در تیر ۱۲۸۸ توسطِ نیروهایِ مشروطه‌خواه، محمدعلی‌شاه قدرت را از دست داد، و به روسیه گریخت.

راه‌حل‌هایی برایِ خروج از بن‌بست

مجلسِ دوم نیز پس از فتحِ تهران و در آبانِ ۱۲۸۸ تشکیل شد اما پس از دو سال و یک ماه، سرانجام با فشارِ روسیه و فرمانِ احمدشاه منحل شد. پس از سه سال وقفه، مجلسِ سوم در آذر ۱۲۹۳ تشکیل شد و پس از هفت ماه به خاطرِ جنگِ جهانیِ اول تعطیل شد. البته قانونِ اساسیِ مشروطه در دیِ ۱۲۸۵ و متممِ آن در مهرِ ۱۲۸۶ تصویب شد، اما ایران از سالِ ۱۲۸۵ تا قبل از تشکیلِ مجلسِ چهارم در سالِ ۱۳۰۰ فقط سه مجلس داشت که فقط یکی از آنها دو سال دوام داشت، در حالی که باید هفت مجلس وجود می‌داشت. وضعیتِ اقتصادی و مالیِ کشور نیز در آن دوره، وخیم و بحرانی بود.

راه‌حل‌هایی برایِ خروج از بن‌بست
ویلیام مورگان شوستر

ویلیام مورگان شوستر که اردیبهشتِ ۱۲۹۰ به درخواستِ دولتِ ایران برایِ سامان‌دادن به امورِ مالیِ کشور به ایران آمد و هشت ماه بعد (دیِ ۱۲۹۰) با فشار و اولتیماتومِ روس‌ها مجبور به ترکِ ایران شد، در کتابِ خود (اختناق ایران، ترجمه‌یِ حسن افشار، نشر ماهی) به نکته‌هایی مهم پرداخته که بخش‌هایی کوتاه از آن را با هم می‌خوانیم:«نظام عمومی وضع مالیات در ایران امروزه کمابیش به همان صورت است که در عهد دقیانوس بوده... در ایران هیچ‌وقت دفتر محاسب (ممیزی) یا در اصطلاح انگلیسی "نامه اعمال" وجود نداشته تا صورت کامل ولو نه خیلی دقیق از منابع درآمدهایی که دولت بتواند روی آن‌ها حساب کند به دست دهد. ایران به ۱۷-۱۸ منطقه‌ی مالیاتی تقسیم شده که در هر یک از آن‌ها شهر یا شهرستان بزرگی مرکز اداری به شمار می‌رود. فرضاً ایالت آذربایجان که مهم‌ترین و غنی‌ترین ایالت ایران است سالانه درآمد نقدی و جنسی‌ای بالغ بر ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان (۹۰۰,۰۰۰ دلار) برای دولت مرکزی در تهران فراهم می‌آورد. در دوره‌ی من، تبریز که مرکز این ایالت و دومین شهر مهم کشور است یک مدیر مالیات یا پیشکار داشت. هر ایالت دارای چند ولایت است و هر ولایت دارای یک تحصیلدار. باز هر ولایت به نواحی کوچک‌تری تقسیم می‌شود و هر ناحیه یک متصدی مالیات دارد. در این رده‌ی سوم، مالیات‌ها را بزرگ قصبه یا کدخدای روستا جمع‌آوری می‌کند.

برای مثال از مدیر مالیات تبریز خواسته می‌شود که سالانه فلان مبلغ پول و بهمان مقدار گندم و کاه و محصولات زراعی دیگر برای دولت مرکزی جمع و حواله کند. به جز تصور مبهمی در اذهان بعضی مستوفی‌های کل یعنی "ذیحسابان دولتی" در تهران راجع به این‌که چه نسبت از این مقادیر باید از مناطق رده‌ی اول وصول شود، دولت مرکزی اطلاعی از منابع درآمدهایی که قرار است کسب کند ندارد. پیشکار مالیه‌ی تبریز تنها حلقه‌ی رابط بین مالیات‌دهندگان ایالت آذربایجان و دولت مرکزی است. پیشکار می‌داند که هر تحصیلدار تحت امرش چقدر مالیات نقدی و جنسی باید وصول کند، اما رسماً نمی‌داند که این میزان مالیات را تحصیلدار از چه منابعی فراهم می‌آورد. تنها مأخذ اطلاعات پیشکار کتابچه‌ی ایالت است و هر تحصیلدار نیز یک کتابچه مخصوص هر ولایت دارد. کتابچه‌ها به سبک ایرانی خاصی نوشته می‌شوند و مجموعه‌ای صحافی‌نشده از اوراق پراکنده را در بر می‌گیرند. معمولاً در جیب شخص تحصیلدار حمل می‌شوند یا دست‌کم ملک طلق او به شمار می‌روند. کتابچه را عمداً به گونه‌ای می‌نویسند که فهم آن برای افراد عادی اگر محال نباشد بسیار سخت است.

در ایران از نسل‌ها پیش‌تر قشر خاصی به نام مستوفیان وجود داشته است. حرفه یا شغل مستوفی‌گری غالباً موروثی بوده و از پدر به پسر رسیده است. مستوفی‌ها شیوه‌ی نگارش کتابچه و روش دشوار و پیچیده‌ی محاسبه وصول مالیات‌های محلی را می‌دانند. مستوفی، خواه مدیر مالیه‌ی ایالت باشد خواه تحصیلدار جزء ولایت، کتابچه‌اش را مال خود می‌داند و متعلق به دولت نمی‌شمارد و به شدت می‌رنجد اگر کسی در کارش سرک بکشد و سعی کند بفهمد که مالیات‌ها را از چه کسانی می‌گیرد و چقدر از آن‌ها را برای خودش برمی‌دارد. هنگامی که من وارد ایران شدم، وزارت مالیه اداره‌ای به نام دیوان استیفا داشت که در آن ۷-۸ نفر مستوفیِ کل هر کدام متصدی حداقل دو ایالت و ولایت بودند. این عده وظیفه داشتند بر کار تحصیلداران سراسر کشور نظارت کنند تا مالیات‌هایی را که وصول می‌کردند به حساب دولت حواله کنند. از آن‌جا که این مستوفی‌ها برای شغل خود تربیت شده و از نظام مالیاتی پیچیده‌ی کشور مطلع بودند نسبت به هر مقام دولتی دیگری در ایران دوام کاری بیش‌تری داشتند. آنها از ابتدا ما را کاهنده‌ی اعتبارشان و مزاحم بهره‌برداری بی‌دردسر آن‌ها از امتیازات جنبی کارشان تشخیص دادند. حقوق‌های آن‌ها نسبت به مسئولیت‌هایی که از آنها انتظار می‌رفت به حد مضحکی کم بود. بالاترین حقوقی که یک مستوفی در تهران می‌گرفت حدود ۱۳۵ دلار در ماه بود. از این رو به جرئت می‌شد ادعا کرد ثروت‌های کلانی که بعد از چند سال به هم می‌رساندند از پس‌انداز این مبلغ ناچیز نبود. با من رفتار وقیحانه‌ای داشتند و هیچ اطلاعی از کارشان به من نمی‌دادند.

راه‌حل‌هایی برایِ خروج از بن‌بست

ولی من کمابیش از روزی که قانون ۱۳ ژوئن به تصویب رسید ریاست عملی آن‌ها بر پیشکارها را از آن‌ها گرفتم و با ارسال بخشنامه‌های تلگرافی یکسانی که به امضای رئیس‌الوزرا و کابینه هم رساندم و پس از ابلاغ ریز دستورالعمل‌ها، از همه‌ی پیشکارها خواستم که از آن پس مستقیم با خود خزانه‌داری مکاتبه کنند و نوشتم که همه‌ی دستورات را هم از خزانه‌داری جدید دریافت خواهند کرد... پس روشن شد که دولت مرکزی در ایران نه از میزان درآمدهای مالیاتی که باید انتظار می‌داشت خیلی مطلع بود و نه از این که مقدار مالیات‌های دریافتی از مردم در کجا منصفانه و کجا غیرمنصفانه است... اندکی بعد پی بردم که اغلب مستوفی‌ها به زبان ابراز اطاعت از قوانین و مقررات خزانه‌داری کل می‌کنند اما در عمل عواید خود را به بانک‌هایی که من تعیین کرده بودم نمی‌دهند. در ایران عادت مألوف است که پول را تا به زور از چنگت درنیاورده‌اند رها نکنی. ولی عزل فوری یکی دو نفر متخلف سرشناس و با نفوذ کار خودش را کرد و هنگامی که خبرش به همراه اخطاری محترمانه از جانب من به گوش بقیه رسید اثر مطلوب را بر جای گذاشت... یکی از موانع بزرگی که ما برای جمع‌آوری درآمدهای دولتی در ایران با آن روبه‌رو شدیم، نبودِ مطلق قوانین کیفری برای مقابله با اختلاس و تقلب و جرایم مشابه بود. مستوفی یا هر مقام دیگری که پول یا مال دولتی در اختیار داشت می‌توانست هر کاری که دلش می‌خواست با آن بکند بدون این که نگران بازخواست باشد... محاکم عدلیه در ایران، اگر جایی وجود داشتند، در وضعی بودند به مراتب نابسامان‌تر از دیگر دستگاه‌های دولتی؛ چنان‌که نه تنها مانع از جرم و جنایت نمی‌شدند بلکه حلقه‌ی مهمی از زنجیره‌ی تبهکاری صاحب‌منصبانی را تشکیل می‌دادند که از کد یمین و عرق جبین میلیون‌ها عشایر و کشاورز بی‌سواد ارتزاق می‌کردند و گوشت بر گوشت می‌آوردند...

راه‌حل‌هایی برایِ خروج از بن‌بست
فرمانفرما

و اما فرمانفرما. او که دید من در مورد مالیات با کسی شوخی ندارم پیش هیئت وزیران رفت و خدمات دلاورانه‌ی خود را به دولت مشروطه، هم در مقام سردار قشون و هم در منصب وزیر جنگ، برشمرد و سر روی شانه‌ی رییس‌الوزرا گذاشت و زارزار گریه کرد. اعضای کابینه چنان تحت تأثیر قرار گرفتند که در نامه‌ای مؤدبانه از من تقاضا کردند مالیاتی از او نگیرم تا آن‌ها خود به موضوع رسیدگی کنند. نامه را خود فرمانفرما به دستم داد و من گفتم دو راه بیشتر ندارید: یا به خدمات دلاورانه‌تان به دولت مشروطه ادامه می‌دهید و فردا همه‌ی مالیات‌های پس‌افتاده‌تان را می‌پردازید، یا اجازه می‌دهید انبارهای غله‌تان را مصادره کنم و راحتتان کنم. به هیئت دولت هم نوشتم که لطفاً به امور دیگر دولت بپردازید و وصول مالیات‌ها را به من بسپارید. شاهزاده مالیات‌هایش را روز بعد پرداخت، جز مالیات یکی از املاکش که به ازای آن ناچار به مصادره‌ی مقداری از گندمش شدیم. فرمانفرما در سه دوره‌ی سرداری و حکومت و وزارتش میلیون‌ها دلار پس‌انداز کرده بود... ایران طی ۳۰ سال گذشته از بیگانگان بسیار آزار دیده است. دست‌هایش را با تحمیل شروط و قراردادها و امتیازات و وام‌ها بسته‌اند؛ که یک طرف آن‌ها همیشه حاکمان و وزیران سیاهدل خودپسندی بوده‌اند که از جیب ملت و به قیمت امنیت ملی به عیش و عشرت در فرنگ پرداخته‌اند. روسیه همیشه پاانداز فسق و فجور شاهان ایران بوده و شراب به خوردشان داده است تا حقوق ملت را به رایگان بفروشند. امتیاز پشت امتیاز به بیگانگان داده شده و منابع کشور به قدری محبوس شده که دیگر خود دولت نمی‌تواند قدمی در راه توسعه‌ی آن‌ها بردارد... هنگامی که من مسئول خزانه‌داری ایران شدم علاوه بر این که دولت ۴۴۰,۰۰۰ تومان به بانک‌ها بدهی داشت، ماه‌ها بود که حقوق‌های کارمندانش را هم در مرکز و ایالات نپرداخته بود.»

راه‌حل‌هایی برایِ خروج از بن‌بست

در آخرین دهه‌یِ قرنِ سیزدهمِ شمسی، و به‌ویژه با شکل‌گیریِ جنگِ جهانیِ اول، قوایِ خارجی واردِ کشور شدند، و ناامنی، فقر و قحطی گسترش یافت. در پیِ انقلابِ روسیه و پس از جنگ، انگلیس در ایران تسلط یافت، و در نقاطِ مختلف مانندِ گیلان (جنگلی‌ها)، جنوب (تنگستانی‌ها و دشتستانی‌ها) و... ناآرامی‌هایی شکل گرفت که به تعبیرِ عبدالحسین زرین‌کوب (آشنایی با تاریخ ایران، انتشارات سخن) همین حوادث بودند که «در پایان دوره قاجاریه ضعف فوق‌العاده دولت و لزوم ایجاد یک قدرت متمرکز را برای حفظ وحدت و تمامیت ایران که اهمیت جهانی داشت آشکار کرد» و روندی شکل گرفت، که در نتیجه آن، ساختارِ قدرت در کوتاه‌مدت دگرگون شد. ناامنی و ناآرامی نیز به‌ویژه در سال‌هایِ پایانیِ قرنِ سیزدهمِ شمسی بسیار چشمگیر بود.

برایِ نمونه، مهدی بازرگان در گفت‌وگو با غلامرضا نجاتی (شصت سال خدمت و مقاومت، خاطرات مهندس مهدی بازرگان، موسسه خدمات فرهنگی رسا) ناامنی راه‌ها و غارتِ کاروان‌ها و مسافرها را تا قبل از دگرگونی در ساختارِ قدرت، بدتر از وضعیتِ داخلِ شهرها توصیف کرده، و می‌افزاید:«هر چند بار مناطق و راههائی از کشور محل تاخت و تاز و غارتگری دسته‌ای یا فردی از یاغیها و راهزنها می‌شد. یکی از معروفترین آنها، که بوسیله وثوق‌الدوله قلع و قمع و به دار زده شد، نایب حسین کاشی و پسرش ماشاالله‌خان بود. آنها کاشان و راههای یزد و اصفهان و تهران تا قم و ساوه را عملاً زیر کنترل خود گرفته، افراد سواره و پیاده و تشکیلاتی داشتند. مسافرت به مشهد نیز کمتر زمانی بی‌دردسر و سالم صورت می‌گرفت و گرفتار ترکمنها نمی‌شدند. اوایل سلطنت رضاشاه هم، بعد از قلع و قمع اشرار و یاغیان آذربایجان و لرستان و خوزستان، در بیرون دروازه تهران امنیت نداشتیم. دوست همکارمان مهندس علی انتظام، استاد زمین‌شناسی دانشکده کشاورزی تعریف می‌کرد، نرسیده به حسن‌آباد قم اتوبوسشان بوسیله دزدهای نقابدار تفنگ بدست متوقف شد. یکی از آنها روی رکاب ماشین ایستاده گفت، مسافرین هر چه در جیب دارند تحویل بدهند. کسی صدایش درنیامد و یک افسری که در ردیف دوم نشسته و هفت‌تیر به کمر بود، خود را پشت صندلی مخفی کرد. اما دزد، مرتب مطالبه حقش را می‌کرد و مسافرین پولهایشان را با تأنی و از روی بی‌میلی تحویل یک مسافر داوطلب می‌دادند. در این موقع آقای داوطلب فداکار خطاب به یکی از مسافرین گفت: بابا، گلوی جناب دزد پاره شد، چرا جیبت را خالی نمیکنی؟! در همان ایام پشت دروازه حضرت عبدالعظیم هم مسافرین را لخت می‌کردند.»

راه‌حل‌هایی برایِ خروج از بن‌بست
علی‌اکبر داور در جوانی

علی‌اکبر داور که در سال ۱۲۶۴ شمسی در تهران زاده شد، یکی از کنشگرهایِ سیاسی بود که پس از ایجادِ دگرگونی‌هایی در سال‌هایِ پایانیِ دوره‌یِ سلطنتِ قاجار به ایران بازگشت، و در عرصه قلم و سیاست فعال شد. او که در مدرسه‌یِ فرهنگ تحصیل کرده، و سپس، در دارالفنون طب و حقوق خوانده بود، در دوره‌یِ مشروطه در روزنامه‌یِ شرق با سیدضیاء‌الدین طباطبایی همکاری داشت و در سالِ ۱۲۸۹ شمسی برایِ ادامه‌یِ تحصیل به سوئیس رفت. داور، در مجلس‌هایِ چهارم، پنجم و ششم عضویت داشت، و حزبِ رادیکال را با دوستانِ خود تشکیل داد و هدف‌هایی که آنها در حزب دنبال می‌کردند «شامل اصلاحات اجتماعی و سیاست عمرانی بود: جلب سرمایه‌های خارجی، تشکیل دولت از عناصر شریف و درستکار، ساختمان راه‌آهن و بهره‌برداری از منابع طبیعی ایران.» داور در این دوره به پشتیبانی از جریانی پرداخت که نظمی نوین را نوید می‌داد و با انتشارِ روزنامه‌یِ مرد آزاد که الهیار صالح، عیسی صدیق، فهیم‌الملک و... هم از نویسندگانِ آن بودند، به طورِ مستمر، نقد و نظرِ خود را درباره‌یِ دولت، مجلس و وضعیتِ کشور مطرح می‌کرد. او در جلسه‌یِ خلعِ سلطنت هم از برکناریِ احمدشاه پشتیبانی کرد، و ابتدا در دولتِ محمدعلی فروغی، وزیر فوائد عامه شد، و سپس برایِ مدتی طولانی وزیر مالیه و وزیر عدلیه بود. داور، برایِ اصلاحِ نظامِ قضائیِ ایران، تشکیلِ دادگستریِ نوین، و تدوینِ قوانینِ مدنی، تجارت و ثبت اسناد و املاک، کوشش‌هایِ سودمند و کم‌نظیری انجام داد. همچنین، در پیِ کوشش‌هایِ او بود که لایحه‌یِ الغایِ کاپیتولاسیون به تصویبِ مجلس رسید. البته او در نگاه به فرهنگ و تمدنِ غرب، بیش از هر چیزی، نقشِ صنعت را برجسته می‌پنداشت، و چیزهایی مانند راه‌آهن، کارخانه و... را مهم‌تر از مدرسه، کتابخانه و... می‌دید، و برایِ نمونه، به مطبوعات امیدِ چندانی نداشت، زیرا می‌گفت هنگامی که با جامعه‌یِ بیسوادی مواجه هستیم از مطبوعات کاری ساخته نیست. داور، توسعه‌یِ اقتصادی را برایِ کشور مهم‌تر از هر چیزی تشخیص می‌داد، اصلاحِ اقتصادی را مقدم بر اصلاحِ سیاسی می‌دانست، و روی‌آوردن به علمِ جدید را راهکارِ موثری در این جهت می‌دید. داور، باور داشت که «سعادت را از کار باید خواست»، و بی‌تردید، خودش شخصیتی کاردان و بسیار پُرکار و خستگی‌ناپذیر بود. البته، تنها اندیشه‌ها و پیشنهادهایِ او نبود که در ایجادِ نظمی نوین در اوایلِ قرنِ چهاردهمِ شمسی تأثیر داشت بلکه شخصیت‌هایِ دانشمند، فرهیخته و کاردانِ دیگری هم مانند محمدعلی فروغی و سید حسن تقی‌زاده در پیشبردِ آن روند نقش داشتند. از این رو، از ایجادِ زیرساخت‌هایِ فرهنگی و آموزشیِ غفلت نشد و در این زمینه، گام‌هایِ بلندی برداشته شد.

راه‌حل‌هایی برایِ خروج از بن‌بست
سید حسن تقی‌زاده

برایِ نمونه، سید حسن تقی‌زاده در ۲۱ فروردین ۱۳۰۰ در یکی از مقاله‌هایِ ارزشمندِ خود (مقالات تقی‌زاده، جلد شانزدهم، انتشارات توس) نوشت:«برای آنان که درست در فلسفه ترقی و تمدن ملل غور کرده‌اند مسلم است که نجات ایران از مذلت حالیه و تمدن و ترقی آن ملک بلاشک بسته به تعلیم عمومی است و بس یعنی انتشار سواد خواندن و نوشتن در میان عامه فقط و فقط راه نجات و اصلاح و ترقی است و تمام اقدامات و تشبثات دیگر از هر قبیل اصلاحات جزئی و بی‌اثری هستند که محال است مملکت را نجات بدهند و همه حکم شربت آب‌لیمو و مشتمال و آب یخ و غیره را دارد که مریض برای تسکین و رفع اضطراب آنی بدانها رجوع می‌کند. اگر صد بار مجلس عالی تشکیل بدهید، مجلس اساسی انتخاب کنید، مجلس شورای ملی منعقد کنید، تغییر اساسی جبری در وضع اداره مملکت به عمل بیاورید، انجمن تجار و اصناف درست بکنید، فتوای جهاد یا تحریم امتعه خارجه از تمام فقها صادر نمائید، ملیون ایران چندین هزار کلمه از شیراز به تبریز و از مشهد به کرمان مخابره تلگرافی حضوری بکنند و شعرهای دلسوز در مصیبت وطن به همدیگر تلگراف نمایند، اگر هر هفته صد نوع روزنامه‌ها به اسامی گوناگون طلوع کرده و ناپدید شود، اگر صدها ناطق و خطیب در انجمن‌ها و مجالس عزا مانند بلبل نطق کنند و بالاخره اگر هزار بار کابینه عوض شود... باز بعد از همه این‌ها مملکت در همانجا که بود خواهد بود و یا اندکی افاقه آن هم موقتی در حال او به عمل خواهد آورد... فقط چیزی که مایه یگانه نجات ایران است تعلیم عمومی است و بس.»

راه‌حل‌هایی برایِ خروج از بن‌بست

اکنون و با توجه به نکته‌هایی که ملاحظه شد، به سراغِ کتابِ "اول اصلاح اقتصادی: مجموعه مقالات علی‌اکبر داور" برویم که با کوششِ حسن رجبی‌فرد (انتشارات شیرازه) منتشر شده، و بخش‌هایی از نوشته‌هایِ مطبوعاتیِ او که در فاصله‌یِ بهمن ۱۳۰۱ تا آبان ۱۳۰۲ به نگارش درآمده را بخوانیم تا مجالی بیشتر برایِ اندیشیدن درباره‌یِ آرایِ او، و همچنین، نقدِ آرایِ او فراهم شود:

«تمدن ما هنوز همان تمدن است و روزگارمان بدتر از زندگانی مردم در عهد استبداد! نه کارخانه، نه راه‌آهن، نــه شرکت‌های تجارتی بزرگ، نه مؤسسات تعاون، نه تأسیسات خیریه، نه معارف آبرومند، نه علمای صاحب اختراع. ملیت ما هیچ بیرون نداده است که بتواند بـه ایجاد آن افتخار بکند. کار کمیاب، سرمایه کمیاب‌تر، تجارت ورشکسته، ملت، دولت مفلوک، از ارس تا عمان، از شرق تا به غرب هر جا بروید فسادِ اخلاق بر همه مسلط و مستولی است.»

«به عقیده ما، با جهل و غرض و فقری که وجدان جماعت را کثیف و لچر کرده، از تمایلِ محیط دستور گرفتن، غلط بیّن است. انصاف بدهید، این‌طور نیست؟ از مردمی که هنوز با شتر بار می‌کشند، با کجاوه سفر می‌کنند، مشاورشان رمال است و طبیبشان جن‌گیر، احیای اقتصادی‌شان را از فکرهای عامیانه توقع دارند و استقلالشان را با حرف می‌خواهند جان بدهند، از یک چنین فلک‌زده مردمی چه دستور می‌شود انتظار داشت؟ هیچ.»

«همان طور که توسل به عناب و بنفشه در گلودرد فرنگی، جز اتلافِ وقت و هلاکِ مریض هیچ نتیجه ندارد، امتحان و تجربه وزرایی که راه کار را بلد نیستند، اهمال و بی‌حالی آن‌ها از عهده انجام امور عادی هم برنمی‌آید، جز روزی دو سه مَن حرف و چند امضای کج‌وکوله قادر به هیچ نیستند، خطرناک و بلکه مهلک است.»

«دو سال قبلِ ایران را نگاه کنید: جنگل چه می‌کرد؟ آذربایجان چه حالی داشت؟ خراسان نزدیک بود چه بشود؟ در مرکز و اطراف چشم همه به این نقاط پرآشوب بود. فراموش کردید؟ همه از هم می‌پرسیدیم عاقبت کار به کجا می‌کشد. همین‌طور نبود؟... مگر اوضاع دو سال پیش را فراموش کرده‌اید؟ ایران امنیت نداشت، هر نقطه از مملکت مرکز یک رقم آشوب بود. جنگل، تهران را تهدید می‌کرد، فتنه اکراد روزبه‌روز مهیب‌تر می‌شد. یک مشت سربازِ لخت، یک عده افواج موهوم، این بود تمام آنچه ما داشتیم.»

«سال‌ها ایران امنیت نداشت، جان و مالِ مردم همیشه در معرض خطر بود: نایب حسین کاشی، رضای جوزانی و هم‌قماش‌هایِ این دو مرحوم هر چه می‌خواستند، می‌کردند. هر کدام برای خود دسته و جمعیت و قوایی داشتند. در یک قطعه از ممالکِ محروسه مالک‌الرقاب بودند، قافله می‌زدند، زنِ "ملت نجیب" را از خانه‌اش می‌کشیدند، گاه با دولت مرکزی داخلِ مذاکره می‌شدند و روابط حسنه ایجاد می کردند، گاهی هم با احرار کنار می‌آمدند و مثل نایب حسین مرحوم در ایام مهاجرت، گوشه کارهای ملی را می‌گرفتند. این بساط تقریباً از همه‌جا برچیده شد. امروز شما با کمالِ آسودگیِ خیال می‌توانید سوارِ یابویِ وطنی بشوید و از بالا تا پایینِ ایران را سیر کنید. نه به احرار در جنگل برخواهید خورد، نه به اشرارِ کاشان.»

«فرض کنیم بدون زور ممکن است زمام کار را به دست افراد لایقِ بی‌استخوان داد، تازه برای اجرای نقشه اصلاح، زور باید داشت. تصدیق نمی‌کنید؟ مگر نه اینست که وقوع اصلاحات منوط به جمع لوازم کار است و دفع موانع؟ مگر یکی از مهم‌ترین لوازم، به کار انداختنِ اشخاصِ کاری نیست؟ اگر پترکبیر، ناپلئون و بیسمارک را هم بیاورید و بگوئید:"ایران را اصلاح کن. ما میل داریم آدم بشویم، ولی به ادارات ما دست نزن، مأمورین دولت را به همین حالی که هستند بگذار، خوب یا بد، این افراد همه باید به مقامات فعلی خود باقی بمانند" هیچ‌کدام موفق به اصلاح نخواهند شد. یقین داشته باشید. دولتی که به قصد آبادکردن ایران بیاید، در همان دقیقه اول حکم خواهد داد تمام ادارات شما را ببندند و فردای شروع به عمل از ثَبّات (دفتردار) تا به مدیرکل، اشخاصی را که قبلاً در نظر گرفته به کار وامی‌دارد. چطور ممکن است بدون زور به یک همچو انقلاب اداری دست زد؟ پس فراهم آوردن اسباب کار بی‌زور محال است.»

«ممکن است پرسید:"پس فرق حکومتی که آرزو می‌کند با حکومت استبدادی چیست؟" جواب ما سهل است. حکومت‌های دوره استبداد تشدد و سختی می‌کردند، ولی نه برای تربیت و ترقی ملت ایران. ما نمی‌گوئیم باید چوب زد، شقه کرد، برید، پول گرفت و به تَعَیُش پرداخت. بلی، ما می‌گوئیم چون اصلاحِ امورِ ایران مانع بسیار دارد، باید زور به کار برد. چون ایرانی به حرف و منطق زیر بار کار حسابی نمی‌رود، باید مجبورش کرد. چون ملتِ لات هیچ درصدد رفع افلاس خودش نیست، باید به زور این فکر را در مغزش جا داد و گفت:"مِن‌بَعد سیاست‌بافی را بینداز و مثل آدم کار کن تا ادبار از ریختت نبارد."»

«ملتی که نداند اهمیت مسائل اقتصادی و صنعتی در روابط بین المللی چیست، قطعاً از دیگران عقب خواهد ماند. سیاست دول امروزه دنیا به حکم مقتضیات اقتصادی است، نه به ذوق و میل وزرا... حالا تمام تهران را از دروازه دولت گرفته تا سر قبر آقا بگردید، رجال سیاسی محلات دارالخلافه را نخبه بکنید. آن قائدینِ درس نخوانده‌ملایِ مشروطیت را هم محض تَیَمن و تبرک بیاورید صدر مجلس بنشانید. چهل پنجاه نفر از وزارت کرده‌های بااستخوان را هم آن وسط‌ها جا بدهید. پس از آنکه مجلسِ سیاسیونِ مرکز به این ترتیب جمع و کامل شد، بپرسید:"به عقل ناقص شما، مقتضیاتِ اقتصادیِ دولِ بزرگ امروز چیست؟ مسائل اقتصادی ما را چه قِسم می‌شود حل کرد؟" اگر به این سؤال، جوابی که بشود پیش دو نفر شاگرد مدرسه اروپایی درآورد، دادند، ما به کرامت آنها ایمان می‌آریم! و اگر نه این سیاست‌مدارهای بی‌عرضه را بریزید دور. هر قدر وطن‌خواه و آزادی‌پسند باشند، به دردِ کار نخواهند خورد.»

«خوب انصاف بدهید با این اسلوب هم مملکت اصلاح می‌شود کرد؟ نه، هزار بار خیر! این بساطِ پذیرایی را باید برچید. نشست دید چاره فقرِ عمومی چیست. از چه راه و به چه وسیله ممکن است در این خرابه مملکت تولیدِ کار کرد. چطور می‌شود سرمایه به ایران آورد. شرایط جلب سرمایه‌های بین‌المللی کدام است. مساعدتِ سرمایه‌دارهای چه ممالکی برای ما مفیدتر است و سعایتِ سرمایه‌دارهایِ کجا می‌تواند دیگران را از کمک به ما منصرف کند. تا این مسائل حل نشده، محال است ایران آباد بشود و تا ایران آباد نشده، محال است مردم روی آسایش ببینند. شاید سیاست‌مدارهای بی‌سواد ما هنوز ملتفت این نکته نشده باشند، ولی عدم توجه آن‌ها قواعد و اصول طبیعت را باطل نمی‌کند. شاید هوچی و مفت‌خور و کلاش‌های تهران نخواهند زیر بار این عقاید بروند ولی تقصیر عامه مردم که در منجلاب فقر غوطه می‌زنند، چیست؟ باید به فکرِ این بیچاره مردمِ آسمان‌جُلِ گرسنه‌شکم افتاد و کاری کرد که ادبار و مسکنت دست از جان مملکت بردارد.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها