سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ در جهانی که هر روز بیش از گذشته زیر سیطره تصویر قرار میگیرد، پرسش از ماهیت تصویر، نسبت آن با روایت و جایگاه آن در رسانههای نوین اهمیتی دوچندان یافته است. از بحثهای کلاسیک درباره مرزهای شعر و نقاشی در اندیشه لسینگ گرفته تا نظریههای سینمایی رودلف آرنهایم و اروین پانوفسکی، همواره این پرسش مطرح بوده که تصویر چگونه معنا میسازد و چه نسبتی با تجربه انسانی برقرار میکند.
امروز اما ظهور پلتفرمهای دیجیتال، شبکههای اجتماعی، هوش مصنوعی و شیوههای تازه مصرف محتوا، بسیاری از مفاهیم سنتی درباره هنر و رسانه را با چالش مواجه کرده است. در چنین شرایطی، بازخوانی میراث نظری متفکرانی چون آرنهایم و پانوفسکی میتواند چشمانداز تازهای برای فهم سینما، اقتباس ادبی، فرهنگ تصویری و جایگاه مخاطب در عصر دیجیتال فراهم کند.
در گفتوگو با مجید پروانهپور، استادیار و مدیر گروه نظریه و نقد هنر پژوهشکده هنر، مؤلف کتاب «نسبت کلمه با تصویر» و مترجم آثاری در فلسفه سینما، ضمن بررسی نسبت اندیشههای لسینگ، آرنهایم و پانوفسکی با تحولات رسانهای امروز، موضوعاتی چون اقتباس سینمایی در عصر دیجیتال، تجربه تماشای پلتفرمی، وضعیت ترجمه متون نظری در ایران و مهمترین نیازهای نظری جامعه هنری برای فهم و تولید تصویر مورد بحث قرار گرفته است. پروانهپور با بازخوانی میراث نظری لسینگ در عصر پلتفرمهای دیجیتال، مرز سنتی شعر و نقاشی را نقد میکند و «فرمالیسم مردمگرا» را الگویی تلفیقی برای تحلیل تصاویر امروز پیشنهاد میدهد.
لسینگ در «لائوکوئون» مرز میان شعر (زمانمحور) و نقاشی (فضامحور) را ترسیم کرد. با توجه به اینکه آرنهایم و پانوفسکی این سنت را به سینما منتقل کردند، امروزه نسبت میان روایتهای ادبی و روایتهای تصویری ـ به ویژه در اقتباس سینمایی ـ چگونه در چارچوب همین سنت قابل بازخوانی است؟ آیا اقتباس سینمایی از ادبیات در عصر دیجیتال توجیه نظری مستحکمی دارد؟
لسینگ در لائوکوئون مرز روشنی میان دو هنر نقاشی و شعر کشید، شعر در زمان (توالی روایی) و نقاشی در مکان (لحظة اوج/دقیقة باردار) عمل میکند. آرنهایم و پانوفسکی این دوگانگی را به سینما بردند، اما سینما ذاتاً یک هنر زمانمند و مکانمند است. امروزه در اقتباس سینمایی از ادبیات، دیگر نمیتوان این مرز را خطی دید. اقتباس در عصر دیجیتال نه «وفاداری» به متن مبدأ، بلکه نوعی بازآفرینی میانرسانهای است. توجیه نظری محکمی که برای آن میتوان به دست داد معطوف است به کنار زدن تقلید و تأکید بر گفتوگوی ساختاری میان نظامهای نشانهای. فیلم میتواند فضاسازی نقاشیوار را با روایت زمانمند ادبیات، از طریق مونتاژ، صدا، و جلوههای دیجیتال چنان درهم بیامیزد که شاید اگر لسینگ امروز زنده بود خود به لزوم قسمی هنر ترکیبی رأی میداد. در نتیجه، اقتباس نه تنها توجیه دارد، که نمونهای عالی است از تعامل میان دو نیمکره زیباشناختیِ تفاوت و تقلید و تکرار.
در کرسی ترویجی اخیرتان، دو الگوی زیباییشناختی متضاد از سنت لسینگ معرفی کردید: فرمالیسم گشتالتی آرنهایم و رئالیسم پدیدارشناختی/مردمی پانوفسکی. با توجه به تحولات رسانهای در عصر دیجیتال و نقش پلتفرمها، به نظر شما کدام یک از این دو رویکرد ظرفیت بیشتری برای توضیح تجربهی سینمایی امروز دارد؟ آیا میتوان تلفیقی از هر دو را پیشنهاد داد؟
رویکرد آرنهایم (فرمالیسم گشتالتی) بر ادراک پیکربندیشده و کلیتگرای تصویر تأکید دارد؛ پانوفسکی (رئالیسمِ مردمگرا) بر تجربه زیسته و زمینههای فرهنگی انگشت میگذارد. در عصر دیجیتال و پلتفرمهای نوظهور، تجربه سینمایی امروزی هر دو را میطلبد، از یک سو، الگوریتمها و اینترفیسهای جدید (مثل نتفلیکس، یوتیوب) ساختاری گشتالتی به جریان تماشا میدهند (فرمالیسم آرنهایمی). از سوی دیگر، مصرف پراکنده و تعاملی در پلتفرمها، و اهمیت حاشیهنویسیها، نظرات کاربران و فرهنگ فندوم، همان رئالیسم مردمگرایِ پانوفسکی را بازتولید میکند.
تلفیق پیشنهادی من «فرمالیسم مردمگرا» یعنی مطالعه چگونگی سازمانیابی فرمالِ تصاویر در بستر تجربة روزمرة و بازخوردهایِ مخاطب پلتفرمی. این تلفیق، ظرفیت توضیح پدیدههایی مثل تماشای شتابزده، ویدئوهای کوتاه چندثانیهای، استیلای نوعی خاصی از سینما و یا تمایلات مردمی برای ساخت و ارایه انواع معینی از کلیپهای روایی کوتاه در اینستاگرام را دارد. البته همواره باید توجه داشت که چنین پیشنهادی بههیچرو به معنای تسلیمشدنِ مطلق به خواست مردم یا نوعی عوامزدگیِ سطحی نیست.
هنر سینما امکان آن را دارد که هم تابع سلیقه مردم باشد و هم خود به این سلیقه شکل دهد و آن را بر بکشد. توجه به این قابلیت ژانوسی سینما میتواند حاصل تلفیق رویکردهای آرنهایم و پانوفسکی باشد.
آثار آرنهایم و پانوفسکی تا چه اندازه به فارسی ترجمه شدهاند؟ این کمبود ترجمههای دقیق و نظاممند چه تأثیری بر پژوهشهای نظری در حوزهی هنر و سینما در ایران گذاشته است؟ آیا میتوان گفت که خلأ موجود، مانع شکلگیری گفتوگوی عمیق با سنتهای نظری جهانی شده است؟
شما به بخش اول سوالتان در بخش دوم آن پاسخ دادید. وضعیت ترجمه آثار آرنهایم و پانوفسکی به فارسی، به رغم تلاشهای خوبی که در یک دهه اخیر شده است چندان مطلوب نیست.
البته آنچه گفتم محدود به آثار این دو تن نیست و اساسا ترجمه متمرکز و منظم آثار اندیشمندان به زبان فارسی دچار نقصانهای متعددی است. از آرنهایم کتابهای «هنر و ادراک بصری» (ترجمهای نسبتاً شناختهشده) با ترجمه مجید اخگر و «پویهشناسی صور معماری» با ترجمه استاد قیومی در دست است، اما کتابش درباره سینما به رغم آنکه پیشتر ترجمه شده است نیازمند ترجمهای روزآمدتر است.
از پانوفسکی نیز چند کتاب در سالهای اخیر و با نوعی تأخیر تاریخی به زبان فارسی ترجمه شدهاند. او را عمدتاً به واسطه مباحثش در تاریخ هنر و مبحث شمایلنگاری و شمایلشناسی میشناسند. مقاله مشهور او دربارة سینما با عنوان «سبک و رسانه در فیلم» ترجمه خوبی به زبان فارسی ندارد.
این خلأ گاه مستقیماً بر پژوهش نظری سینما و هنر در ایران (البته عمدتا نزد دانشجویان مقاطع ارشد و نه نزد پژوهشگران حرفهای) اثر گذاشته: به این ترتیب، فهم دانشجویان از سنتهای جهانی غالبا به صورت غیرمستقیم (از طریق منابع ثانویه و ترجمههای مغلوط) و عمدتا دچار تفسیرهای سطحی اگر نگوییم نادرست میشود. لازم است تأکید کنم که فقدان ترجمه هرگز مانع کار پژوهشگران جدی نخواهد بود و آنها راهی برای پیشبرد مقاصد خود خواهند یافت، اما میتوان گفت که فقدان ترجمه شاید برای علاقهمندان مباحث نظری که شاید الزاما پژوهشگر نباشند مانع جدیتر خواهد بود.
از آنجا که من با مباحثی که تحت عناوین و القابی چون «گفتمان بومی» یا «نظریه بومی» ارایه میشوند مشکل بنیادین دارم پاسخم به بخش سوم سوال شما این است که مشکلات مربوط به ترجمه در بدترین حالت مخاطب عام را از دستیابی به محتوای دقیق کتابها محروم میکند ولی نمیتواند مانع گفتگوی با نظریهها در سطح جهانی شود و لذا اگر ما مشکل گفتگو داریم باید دلیلش را جای دیگری جستجو کنیم نه در نبود ترجمههای خوب. رسالت انجام این گفتگو بر دوش پژوهشگران حرفهای است و آنها نیازمند ترجمه نیستند و غالبا زبان را در حد مطلوب بلدند و اگر بلد نیستند پس باید جسارت کرد و گفت مشکلِ عدم گفتگو با نظریههای جهانی از جمله ناشی از زبانندانی پژوهشگران ماست و نه از ترجمههای ناقص یا مغلوط. دود ترجمههای نازل به چشم مخاطبان عام میرود و بس.

مهمترین نیاز نظری جامعه هنری امروز ایران در فهم و تولید تصویر با توجه به سنت فکریای که از لسینگ تا آرنهایم و پانوفسکی کشیده میشود، چیست؟
به این سوال نمیتوان پاسخی واحد داد و باید پاسخ آن را، به نسبت حوزههای مختلف، از پژوهشگران و شاغلین همان حوزه جویا شد، بهویژه در خصوص «تولید» تصویر. اما شاید اگر بخواهم از مهمترین نیاز نظری جامعه هنری امروز ایران در فهم و تولید تصویر حرف بزنم و این کار را به پای ملاحظات مصاحبهای بگذارم که باعث میشوند چنین مباحثی با چنین قلمموی درشتی در آن مطرح شوند، بتوانم از نوعی «نظریة تصویر در بستر رسانههای همگرا» صحبت کنم.
ما از سنت طولانی مقایسه و رقابت هنرها که میتوان با اغماضهایی گفت از افلاطون و ارسطو آغاز میشود و به داوینچی و بعدها به لسینگ و از آنجا به خیل مباحث مرتبط با آن در هنر قرن بیستم و در مورد مبحث من، به آرنهایم و پانوفسکی میرسد میآموزیم که تصویر نه صرفاً فرم است نه صرفاً محتوا، بلکه رابطهای دیالکتیکی با زمان، مکان، سنت ادبی، بدن تماشاگر و زمینههای اجتماعی دارد.
در ایران امروز، همچون سایر نقاط جهان، با انفجار تصاویر دیجیتال (شبکههای اجتماعی، هوش مصنوعی مولد، پلتفرمهای ویدئویی)، نظریهای که بتواند: الف) تفاوت میان «تصویرِ سینمایی» و «تصویر پلتفرمی» و اصولا تفاوت میان انواع تصاویر را توضیح دهد. ب) نسبت تصویر با حافظه جمعی، هویت، سیاست، و امثالهم را در فضای پساانقلابی، رویدادهای اجتماعی اخیر، پساجنگ، تکاپوهای رسانهای و تکنولوژیک اخیر و میراثهای فکریِ تاریخی (در هر دو مقیاس ایرانی و بینالمللی) بکاود. ج) و از دل سنتهای کلاسیک (مثلا در اینجا سنت لسینگی که نزد آرنهایم/پانوفسکی مییابیم) برای تحلیل و تولید تصاویرِ مبتنی بر الگوریتمهای پیشنهادی کاربران و تولیدکنندگان و ضرورتهای واقعیت مجازی، ابزارهای نوآورانه بسازد یا تحلیلهای مفهومی کارآمد ارایه کند
در قیاس با ترجمه صرف متون غربی اولویت دارد. آنچه با تکیه بر سه نیاز فوقالذکر ارایه میشود اگر در حوزة فهم تصویر بتواند به قامت نظریه در بیاید طبعا مطلوبتر خواهد اما حتی اگر نتواند در هیئت یک نظریه چندوجهی ابراز وجود کند ضروری است که در عین «عامهپسند» نبودن، حتما «مردمی» باشد؛ یعنی جوانب گوناگون زیست مخاطب امروز تصویر در ایران را بفهمد. به اختصار شاید مهمترین نیاز ما، نیاز به بازخوانی انتقادی سنتها در مفصلبندی انتقادی با ایدههای جسورانه و سنتشکنانهای است که رسانههای امروزی، که پیشینیان ما تولد آنها را حتی به خواب هم نمیدیدند، ایجاب میکنند.
نظر شما