دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
آن‌سوی مرز، آن‌سوی زبان

یکی از هوشمندانه‌ترین لایه‌های رمان «نشانه‌های پایان جهان»، نگاهش به زبان است. مکینا فرهنگ لغت «لاتین-آنگلو» همراه دارد و می‌بیند که این کتاب‌ها - نوشته «پیرمردها برای پیرمردها» - از لحظه چاپ عقب می‌افتند، چون زبانِ مهاجرت زنده است: نه کاملاً این‌جا است و نه کاملاً آن‌جا. رمان از «زبان واسطه» حرف می‌زند؛ زبانی معلق میان چیزی که رو به مرگ است و چیزی که هنوز زاده نشده. این تجربه معلق‌بودن، به خودِ هویت هم سرایت می‌کند.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) –راحیل احمدی، داستان‌نویس: «نشانه‌های پایان جهان» اثر یوری اِرِرا از آن رمان‌های کم‌حجم و پُرطنینی است که انگار از همان صفحه اول قرار نیست صرفاً داستان بگوید، بلکه می‌خواهد «وضعیتی» را مجسم کند: زیستن در شکاف‌ها؛ میان خانه و بی‌خانه‌گی، میان زبان مادری و زبانِ تحمیلی، میان زندگی روزمره و اسطوره‌ای که بی‌اجازه از دلِ واقعیت سر برمی‌آورد.

رمان با تصویر هولناک و نمادینِ فروچاله‌ای آغاز می‌شود که آسفالت دهان باز می‌کند و آدم و ماشین و سگ و حتی «فریاد رهگذران» را می‌بلعد: «زمین یله شد و مکینا با خودش گفت مُردم رفت. مردی عصازنان از خیابان رد می‌شد، غرش خفه‌ای از آسفالت جوشید، مرد بی‌حرکت ایستاد، انگار منتظر بود کسی دوباره پرسشی را تکرار کند. بعد زیمن درست زیر پایش دهان گشود: مرد را و همراه او یک اتومبیل و یک سگ را، همه‌ اکسیژن دوربر را، حتا فریاد رهگذران را بلعید. مکینا با خودش گفت مُردم رفت...» این افتتاحیه، هم یک صحنه تماشایی و تکان‌دهنده است و هم اعلام برنامه: ما وارد جهانی می‌شویم که زمین زیر پا ثابت نیست؛ جهانی که هر لحظه می‌تواند آدم را فرو ببرد -به زیرزمینِ شهر، به زیرزمینِ تاریخ، یا به زیرزمینِ روان جمعی.

آن‌سوی مرز، آن‌سوی زبان

قهرمان این سفر «مکینا» است: دختر جوانی «باهوش و درس‌خوانده» که در دهکده، مرکز تماسِ تنها تلفنِ منطقه را اداره می‌کند و به سه زبان حرف می‌زند؛ زبان بومی، اسپانیایی و انگلیسی که در متن، به‌جای نام‌های رسمی‌شان، با عنوان‌هایی مثل «زبان بومی»، «زبان لاتینی» و «زبان نو/آنگلو» خوانده می‌شوند. همین نام‌گذاریِ زبانی، از همان ابتدا نشان می‌دهد که رمان بیشتر از آنکه دنبال ثبت جزئیات رئالیستی باشد، می‌خواهد تجربه زیسته را در سطحی استعاری و فشرده بنویسد. مکینا واسطه است: میان کسانی که «عبور کرده‌اند» و کسانی که پشتِ مرز مانده‌اند، میانِ پیام‌ها و آدم‌ها، میانِ امید و خبرهای تلخ. او «در» است نه «کسی که عبور می‌کند»- تصویری که هم از کارش می‌آید (اپراتوربودن، راه‌دادن ‌صداها) و هم از سرنوشتش: تبدیل‌شدن به گذرگاه.

پیرنگ، ساده و درعین‌حال پُربار است: مادر، مکینا را می‌فرستد تا برادرِ ساده‌دل‌ترش را از آن‌سوی مرز آمریکا برگرداند؛ برادری که فریب وعده‌ها و خیالِ مالکیت و «زمین» را خورده و در جست‌وجوی پدری غایب راه افتاده است. مکینا از «دهکده» به «شهرک»، از آن‌جا به مکزیکوسیتی و سپس تا ریوگرانده می‌رود؛ رودخانه‌ای که عبور از آن در روایت، هم یک گذر جغرافیایی است و هم عبور به جهان دیگر. تیوب بادی، قاچاقچی‌ها، مرزبان‌ها، بیابان و تهدیدِ همیشگیِ خشونت، مصالح بیرونی این سفرند؛ اما در لایه زیرین، هر قدم مکینا به سوی مرز، یک قدم به سوی از دست‌دادن نام، زبان و «خودِ قبلی» است.

یوری اِرِرا به شکلی چشمگیر، واقعیت مهاجرت را به «اسطوره» نزدیک می‌کند، بی‌آنکه آن را رمانتیک یا تزیینی کند. ارجاع‌هایی به سفرهای کهن و رودهای مرزیِ جهان مردگان (از استیکس گرفته تا روایت‌های دگردیسی در فرهنگ‌های میان‌آمریکایی) در بافت داستان تنیده است. مکینا گاهی شبیه ابرقهرمان می‌شود، چنان سبک که انگار پاهایش زمین را لمس نمی‌کند، چنان جان‌سخت که گلوله‌ای می‌خورد و مسیرش ناممکن به نظر می‌رسد. اما این «فراانسانی»بودن، از جنس فانتزیِ فرار از واقعیت نیست؛ بیشتر شبیه تیزکردنِ همان واقعیت است: برای عبور از این مسیر، باید چیزی از پوست انسان معمولی کنده شود. خشونت هم در روایت، همیشه فقط گلوله و کارتل و تهدید نیست؛ گاهی به شکلِ شی‌ها ظاهر می‌شود: کوله‌پشتی‌های رهاشده در بیابان، نامه‌ها، طلسم‌ها، یادگاری‌ها... ردِّ زندگی‌هایی که در میانه راه پاره شده‌اند.

یکی از هوشمندانه‌ترین لایه‌های رمان، نگاهش به زبان است. مکینا فرهنگ لغت «لاتین-آنگلو» همراه دارد و می‌بیند که این کتاب‌ها - نوشته «پیرمردها برای پیرمردها» - از لحظه چاپ عقب می‌افتند، چون زبانِ مهاجرت زنده است: نه کاملاً این‌جا است و نه کاملاً آن‌جا. رمان از «زبان واسطه» حرف می‌زند؛ زبانی معلق میان چیزی که رو به مرگ است و چیزی که هنوز زاده نشده. این تجربه معلق‌بودن، به خودِ هویت هم سرایت می‌کند. مکینا وقتی با امکانِ کنارگذاشتن نام، خانه و زبان روبه‌رو می‌شود، زیر لب می‌گوید: «پوست از تنم کنده شده.» این جمله، شاید بهترین خلاصه رمان باشد: مهاجرت فقط جابه‌جایی نیست؛ نوعی پوست‌اندازیِ دردناک است، با تمام آزادی‌ها و سرگیجه‌هایش.

ترجمه مهدی غبرایی که از سوی نشر دیدآور منتشر شده، برای خواننده فارسی‌زبان اهمیت ویژه دارد، چون این رمان بر لبه تیغِ زبان حرکت می‌کند: هم باید خشکی و صراحتِ موقعیت را منتقل کند و هم موسیقیِ شاعرانه و واژه‌سازی‌های خاص متن را. «نشانه‌های پایان جهان» داستانِ یک نفر نیست؛ روایتی است از عصرِ مرزها و گذرگاه‌ها، از جهانی که در آن آدم‌ها برای زنده‌ماندن، ناچارند به «میان‌بودن» تن بدهند- میان دو کشور، دو زبان، دو نام و گاهی میان زندگی و مرگ. این رمان کوچک، بی‌سروصدا در ذهن می‌ماند، چون نشان می‌دهد پایان جهان لزوماً یک انفجار بزرگ نیست؛ گاهی همان لحظه‌ای است که زمین زیرِ پای آدم خالی می‌شود و او، ناچار، به راه‌رفتن ادامه می‌دهد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها