سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: سینا دادخواه، دانشآموختهی مهندسی عمران و فعال حوزهی دیزاین و تهرانپژوهی است، پیش از این با آثاری همچون «یوسفآباد، خیابان سی و سوم»، «شاهراه»، «قطعهای نایاب برای ریشتراش» و کتاب «آشیانهی خرس» توانسته بود امضای شخصی خود را که آمیزهای از ایجاز، صمیمیت و جستارنویسی است، در ادبیات معاصر تثبیت کند.
جدیدترین رمان او با عنوان «شکستن هسته زردآلو» که توسط «نشر چشمه» روانه بازار شده، روایتی فشرده و نفسگیر از فروپاشی روابط عاطفی در بستر موضوعاتی ملتهب همچون رسواییهای فضای مجازی و جریان «میتو». او در این کتاب، با همان نگاه دقیق و معمارانه، جغرافیای مرکز شهر تهران را به صحنهی رویارویی شخصیتها با حقیقت، دروغ و قضاوت تبدیل میکند. در ادامه، گفتوگوی ما را با او دربارهی چالشهای فرمی و اخلاقی این اثر جدید میخوانید.
شما از نویسندگانی هستید که هویت ادبیتان در دهه هشتاد با صمیمیت و ایجازِ «جریان وبلاگنویسی» پیوند خورد، اما در رمان «شکستن هسته زردآلو» به سراغ موضوعاتی به شدت ملتهب و معاصر همچون «رسواییهای فضای مجازی» و جریانهای موسوم به «میتو» رفتهاید؛ چگونه میان آن نثرِ آرام و سلانهسلانه که امضای شخصی شماست با شتاب و خشونتِ حاکم بر درامهای اجتماعی امروز که در این کتاب روایت شده، تعادل برقرار کردید تا هم غنای ادبی اثر حفظ شود و هم نبضِ زنده و تندِ حوادث از تپش نیفتد؟
راستش هنوز فکر میکنم جریان وبلاگنویسی در دههی هشتاد از بسیاری جهت بسیار مهم و اثرگذار بود، خصوصاً برای آزادسازی انرژی نوعی شخصینویسی و ثبت تجربههای روزمره. حالا شاید کمتر کسی یادش باشد وبلاگها چه کار میکردند. انبوهی خردهروایت از علایق و سلایق معمولی مینوشتند و یک کامیونیتی به وجود آورده بودند که زبان حال طبقهی متوسط فرهنگی بود. اینستاگرام و توئیتری در کار نبود. رسانههای رسمی هم تکلیفشان روشن بود. وبلاگها بعد از تشدید محدودیتها برای روزنامهها و نشریهها در نیمهی اول دههی هشتاد، حکم میکرو-رسانههایی اضطراری را داشتند که جریان سبک زندگی امروزی را روایت میکردند. بر نثر فارسی امروزی هم تاثیر زیادی گذاشتند. نثرها ژورنالیستی، شخصی و حالوهواییتر شدند. خیلیها همانموقع هم نقدش میکردند. من اما دوستش داشتم و پتانسیلهایش برایم جذاب بود. در کنار نثر و سبک، همانطور که احتمالا مدنظرتان است به لحاظ محتوا هم، وبلاگها نوعی گزارش زمانه و ثبت فضای معاصر را در خود داشتند و به موضوعات روز میپرداختند. این کار را هنوز هم دوست دارم. دلم میخواهد داستانهایم پیوندی مشخص با زمینه و زمانه داشته باشند. اما از سوی دیگر میدانم که این رویکرد شمشیر دولبه است: این طرف حس معاصر داشتن و آن طرف دغدغهی ماندگاری ادبی.
در این رمان، تهران بار دیگر فراتر از یک لوکیشن ساده، در قامت یک «شخصیت» ظاهر میشود و جغرافیای داستان میان یک کافه در مرکز تهران و غربتِ استرالیا در نوسان است؛ با توجه به تخصص شما در تهرانپژوهی، چرا برای روایت فروپاشی روابط این سه زوج، دوباره به هسته مرکزی شهر بازگشتهاید و آیا فکر میکنید این جغرافیای خاص، هنوز هم پتانسیل تولید «برقآساییِ تقدیر» و آشناییهای تصافی را دارد یا شهر در این داستان جدید، نقشی بیرحمانهتر و متفاوت از آثار قبلیتان ایفا میکند؟
مرکز شهر تهران بیاغراق پر از ماجرا و اتفاق است. در سالهای اخیر هم که دچار یک بازآرایی ساختاری شده. مثلا خیابانهایی مثل ایرانشهر و سنایی. ریختها، تیپها، فضاهای اجتماعی. انگار تهران، این مرکز همیشه مرکزگریز، دوباره صاحب یک نقطهثقل ارزشمند شده. کانونمند شده. به گمانم برای دههها پتانسیل مرکز شهر، دستکم مرکزیت مرکز شهر یعنی مثلا حوالی انقلاب تا کریمخان، بیدار نشده بود یا در خودش درجا میزد. اما به تناسب اتفاقهای اجتماعی اخیر و ظهور مشاغل و کسبوکارها و صدالبته روحیههای مدرن و امروزی، جریان زندگی شهری هم در مرکز شهر چند سالیست که به چرخش جدیتر افتاده و آن به قول شما برقاساییاش را بازیافته. اگر قرار است ما صاحبتقدیری برای خودمان در این زمانهی بلاخیز باشیم این تقدیر به احتمال قریب در همان حوالیها خودش را نشان خواهد داد. کمی هم باید صبور بود. در چهار پنج سال اخیر سیر حوادث آنقدر زیاد بوده که به سختی میشود روند و کیفیت اتفاقهای انسانی و تاریخی را پیشبینی کرد. مکان همیشه از زمان پیروی نمیکند! انسان هم به طریق اولی... باید دید پیوند زمان و مکان و انسان در شهری مثل تهران چگونه پیش خواهد رفت. شخصا مایل به ثبت و روایت این پیوند پیچیده و چندلایه هستم.
پرداختن به سوژههایی مثل رسواییهای اخلاقی در بستر شبکههای اجتماعی، راه رفتن روی لبه تیغ است که میتواند داستان را به یک بیانیه سیاسی یا گزارش ژورنالیستی تبدیل کند؛ چالش اصلی شما به عنوان یک نویسنده مرد برای بازنماییِ منصفانه و هنرمندانهی این بحران اخلاقی و زنانه چه بود و چگونه تلاش کردید تا بدون جانبداریهای گذرا، از دل یک «ترند اجتماعی»، یک روایت ماندگار داستانی استخراج کنید که لایههای خاکستریِ حقیقت را برای مخاطب کالبدشکافی کند؟
این را باید شما و مخاطبان بگویید که روایتم چقدر ماندگار است. اما به عنوان «نویسندهی مرد» تلاشم این بود که از بیرون به این اتفاق نگاه کنم و درگیر قضاوت و سوگیری نشوم. یکی از مهمترین تصمیمها و تمهیداتم برای فاصلهگذاری این بود که «راوی باواسطه» انتخاب کنم. بنفشه داستان را از میان شنیدههای میلاد تعریف میکند، اما درهرحال راوی اصلی است. یعنی اوست که شاهد و بازگوکنندهی کلیت ماجراست. این به نظرم مهم است. قبلا هم در یوسفآباد تن به خطر و ریسک راوی غیرهمجنس داده بودم. اینجا هم دیدم برای قرار دادن نظرگاه داستانم در موقعیت درست، ناگزیرم صدایی زنانه را به روایتم اضافه کنم. در نسخههای اولیه این صدا وجود نداشت. در جریان بازنویسیها بود که به الزامش پی بردم؛ بعد از آنکه یکی دو دوست نسخهی اولیه را خواندند و بازخورد دادند.

رمان در قطع پالتویی و با حجمی نسبتاً فشرده (۱۴۸ صفحه) منتشر شده که نشان از یک «ایجازِ آگاهانه» دارد، در حالی که در همین حجم کم، روایتِ پیچیده و همزمانِ سه زوج را پیش میبرید؛ آیا این فشردگی و مهندسیِ دقیق پیرنگ، ناشی از نگاه ساختارگرای شما در رشته مهندسی عمران و تجربه در دنیای دیزاین است یا معتقدید که برای روایتِ خفقان و اضطرابِ طبقه متوسط امروز، ناچار به انتخاب یک فرمِ مینیمال و نفسگیر بودید؟
ممنونم که به دیزاین اشاره کردید، سالهاست که به لحاظ حرفهای و شغلی، در دنیای دیزاین و ارتباطات هستم. میلاد شخصیت اصلی قصهام هم مدیر هنری تبلیغاتی است. ولی این به کنار، بدون آنکه بخواهم روی تحصیلات یا شغلم تمرکز کنم، میتوانم بگویم که رسیدن به ساختار محکم برایم بسیار جذاب و البته نفسبر است. ساختار را چیزی دینامیک میدانم که ممکن است خیلی دیر به آن برسم. فرم هم همینجور. دوست دارم به فرم متمایز برسم.اما این دو واقعا یاران بیوفایی هستند! و باید حسابی دنبالشان دوید! در این رمانک فشرده هم تلاشم این بود که فرم و ساختار کتاب جوری باشد که بتواند با حفظ ریتم مناسب، حرف و دغدغهام منتقل کند و چیزی دربارهی روابط امروزی عاشقانه و عاطفی بگوید. فکر میکنم تلاشم ثمر داده. اما قضاوت نهایی با من نیست. کتاب مدت کوتاهیست که منتشر شده و باید منتظر بازخوردهای بیشتر بمانم.
عنوان کتاب، «شکستن هسته زردآلو»، و اشارهی صریح متن پشت جلد به مفهوم «دروغ» به عنوان درونمایه اصلی، پارادوکس عجیبی ایجاد کرده است؛ آیا در جهانبینی این رمان، «حقیقت» همان مغزِ پنهانی است که تا پوسته سختِ دروغهای روزمره شکسته نشود، به دست نمیآید؟ و اینکه آیا شکستن این هسته در نهایت برای شخصیتهای شما (مانند بنفشه و میلاد) به یک پاداش شیرین ختم میشود یا آنها را با طعمِ گس و تلخِ واقعیتی روبرو میکند که ای کاش هرگز شکسته نمیشد؟
داستان به گمانم در نهایت پایان خوش یا دستکم روشنی دارد؛ یعنی قرار است نوری وجودی به شخصیتها تابیده شود و آنها را از تاریکی دربیاورد. حقیقت و دروغ واقعاً مقولات پیچیدهای هستند. البته من در داستانهایم همیشه تلاش کردهام این پیچیدگی را بزک نکنم و به آن جلوهی زیباشناختی ندهم. خیلی از داستاننویسها یا فیلمسازها را میشناسیم که نمیخواهند از این پیچیدگی عبور کنند تا به شکلی از سادگی -از نوع غیرسادهلوحانه- برسند. میل دارند مخاطب را در فشار تعلیق و تردید و پایان باز نگه دارند. ولی نگاه و تلاش من، اگر بخواهم ادبیتر بگویم، چخوفیست! دوست دارم در پایان قصههایم یک جور انرژی نورانی و تجلیوار به وجود بیاید، دروغها و ابهامها کنار بروند و روشنایی گیرم در ابعادی بسیار خرد و کوچک خود را نشان بدهد. اگر بخواهم از استعارهای که در سوالتان مطرح کردید استفاده کنم میگویم بله معتقدم باید هستهی زردآلو را شکست و مغزش را که گاهی به اندازه خود میوه خوشمزه ودلچسب است مزهمزه کرد.
شخصیت «بنفشه» در استرالیا و در آستانه مادری، با یادآوری عشقهای قدیمی دچار غلیان احساسات میشود، که این نشاندهنده پیوند ناگسستنی نوستالژی با زیست ایرانی است؛ شما چقدر آگاهانه میان «امنیت و رخوتِ مهاجرت» با «التهاب و ناامنیِ داخل» پل زدید و آیا مهاجرت در این داستان، راهی برای فرار از بحرانهای اخلاقی است یا صرفاً نوعی جابهجاییِ جغرافیایی که هستهی سختِ گذشته را همواره با شخصیتها همراه میکند؟
در مورد شخصیت بنفشه که واقعا راهی برای فرار است. بنفشه تا وقتی ایران بوده در یک بنبست مطلق قرار داشته و به قول معروف به انتهای خط رسیده بوده. اینکه مهاجرت چقدر کمکش کرده باشد را خود من هم نمیدانم! هم کرده هم نکرده. همان تعبیر مشهور «سیر انفس و آفاق» است. سیر آفاقی شاید به سیر انفسی ختم شود یا نشود. بنفشهی داستان هم در نهایت میبیند سیر آفاقی یا همان مهاجرت کافی نیست و باید سیر انفسیاش را با مرور میلاد و گذشتهی عاطفیشان کامل کند. برای من چیزی نه بیشتر و نه کمتر از این است. حدیث بیقراری وجودی انسان را نه مهاجرت، نه چه میدانم ثروت، موفقیت، یا حتی ثبات عاطفی کم وزیاد نمیکند. این چیزها نوعیست؛ یعنی مربوط است به آن انسان نوعی که در گوهر هویتی تکتک ما زنده است و نفس میکشد. در برخی موقعیتها مانند مهاجرت، یا مراتب حادتری مثل جنگ یا جنبشهای اجتماعی ما ناگزیر با انسان نوعی وجودمان، ولو آن را در مخفیترین لایههای روان و وجودمان نگه داشته باشیم، مواجه و چشم در چشم میشویم.
متن پشت جلد به «دوراهیهای اخلاقی» و سردرگمی میان «احساس وظیفه» و «عشق حقیقی» اشاره دارد که در نهایت به قضاوتی سخت توسط مخاطب منجر میشود؛ با توجه به سابقه شما در جستارنویسی، چقدر تلاش کردید تا در این رمان به جای ارائه پاسخهای قطعی، مخاطب را در وضعیتی آزاردهنده از «تردید» قرار دهید و آیا فکر میکنید در عصر رسواییهای مجازی، مرز میان قهرمان و ضدقهرمان به قدری مخدوش شده که دیگر نمیتوان با متر و معیارهای سنتی درباره شخصیتها قضاوت کرد؟
هیچ وقت نمیشود با هیچ متر و معیاری دربارهی تمامی ابعاد وجود هیچ شخصیتی چه واقعی و چه داستانی به قضاوت نشست. ولی این نکته را هم باید به یاد داشته باشیم که ما به عنوان انسان یا شهروند، مجبور به «ارزشداوری» هستیم. بهترین حالت برای من نویسنده میتواند این باشد که فضایی برای مواجهه و ایجاد پرسش بسازم و البته کمی و فقط کمی و به شکل تلویحی پاسخی را هم پیشنهاد بدهم: پاسخی گذرا اما متناسب و مربوط؛ همانطور که از هر جستار خوبی انتظار داریم. جستار خوب به گمان من فقط حوالی یک پرسش پرسه نمیزند بلکه پاسخی هرچند گذرا اما مربوط را هم ارائه میدهد. شخصا دوست دارم که بتوانم در داستانهایم رگههایی از این روح جستارنویسانه را احضار و تقویت کنم...
نظر شما