سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)-محمد صادقی؛ ماسیمو پیلیوچی، استاد فلسفه در سیتیکالج نیویورک، در ابتدای کتاب خود مینویسد:«مسیر زندگیام در پاییز ۲۰۱۴ به یکباره و در جهت بهترشدن تغییر کرد. دستکم میتوانم بگویم در آن زمان تغییری تأثیرگذار، مهم و مثبت شروع شد و تاکنون ادامه یافته است. آغازگر این تغییر برای اولینبار خواندن گفتههای فیلسوفی بود که هیچگاه از او چیزی نشنیده بودم، علیرغم این واقعیت که او به مدت هجده قرن یا چیزی در همین حدود، نامش بر سر زبانها بود و او کسی نبود جز اپیکتتوس.» پیلیوچی مینویسد که گفتههای اپیکتتوس که او را متأثر کرده بود، این بود:«لابد باید بمیرم. اگر اینک زمان مرگ است، خب پس اکنون میمیرم؛ اگر لختی بعد است در این صورت اکنون ناهارم را صرف میکنم، چون وقت ناهار فرارسیده است... و بعداً به سمت مرگ خواهم رفت.» و میافزاید:«این جملات مرا از خود بیخود کرد. آخر این بشر قرن اولی که بود که در دو جمله، هم شوخطبعی دلپذیری را به نمایش گذاشت و هم نگرشی نامهمل نسبت به مرگ و زندگی را؟»

بعضی از ما انسانها، با احساسِ نارضایتی، ناخوشی و ملال در زندگی مواجه هستیم، مرگاندیشی ما را هراسان و ناخشنود میکند، و به خاطرِ برخی از رخدادها مانند مرگِ عزیزانمان، از دستدادن شغل یا داراییمان، دستنیافتن به آنچه میخواهیم و... رمق خود را از دست داده و در خود فرو میرویم. اینگونه وضعیتها را بارها تجربه کرده و میکنیم و تا مرز افسردگی و پژمردگی پیش میرویم. یکی از کتابهایی که به ما کمک میکند تا بهتر و عاقلانه بیندیشیم و عمل کنیم و در مسیرِ زندگیِ شادکامانه گام برداریم، کتابِ «کار سبکباران» اثر ماسیمو پیلیوچی (ترجمه مریم رضایی و مهدی رضایی) است.
تفاوتها را دریابیم
پیلیوچی در کتابِ دیگر خود (عشق به سرنوشت، ترجمه مهدی رضایی) توضیح داده بود که یکی از اصولِ کلیدیِ رواقیگری این است که ما باید تفاوت میان آنچه را میتوانیم بر آن تسلط یابیم با آنچه نمیتوانیم بر آن تسلط یابیم، تشخیص دهیم و این تفاوت را جدی بگیریم. یعنی «اموری که در کنترل ما هستند شامل تصمیمات و رفتارهای ماست؛ اموری که در کنترل ما نیستند شامل موقعیتهایی که در آنها قرار میگیریم و نیز اندیشهها و کنشهای دیگران است.» او برای اینکه مقصود خود را دقیقتر بیان کند از مثالهایی بهره میگیرد. برای نمونه میگوید؛ کمانداری که میخواهد تیری را به هدف بزند، تصمیم به این کار میگیرد، تیر و کمانی متناسب با فاصله و نوعِ هدف برمیگزیند و لحظه دقیقی را برای پرتابکردنِ تیر انتخاب میکند. اما آیا تیر به هدف میخورد؟ پاسخ این است که این در اختیار او نیست. زیرا اگر تندبادی بیاید، مسیرِ تیر تغییر میکند یا ممکن است به طورِ اتفاقی چیزی، مانند یک درشکه که در حالِ عبور است، بینِ کماندار و هدف قرار بگیرد یا خودِ هدف (اگر سرباز دشمن باشد) برایِ گریز از تیر حرکت کند. به نظر او، کماندارِ رواقی، برایِ زدنِ تیر به هدف کوشش خود را میکند و هر آنچه در این جهت لازم باشد را به کار میبندد، ولی با شکیبایی آماده است تا نتیجه ناخوشایند را نیز قبول کند «چون هیچوقت کل نتیجه در کنترل او نیست.» او باز میافزاید کسی را در نظر بگیریم که فکر میکند با توجه به پیشینه کاری، کیفیتِ بالای کار و روابطِ خوبی که با همکاران و رئیسِ شرکت خود دارد، اکنون زمانی است که میتواند به ارتقایِ شغلی دست یابد. چنین کسی با نگرشِ رواقی، اگر قرار باشد فردا مشخص شود که در شغلِ خود ارتقا مییابد یا نه، شب را راحت میخوابد و فردا با اطمینانخاطر آماده شنیدنِ هر نتیجهای خواهد بود. زیرا اطمینانخاطر او بر نتیجه استوار نیست چون این خارج از کنترل اوست. او میداند که نتیجه، به عواملِ دیگری مانند میزانِ همدلی او با رئیساش، اینکه تا چه اندازه اهل رقابت با همکاران خود بوده و... وابسته است. اما اطمینانخاطر او برآمده از این است که او هرچه در توان داشته انجام داده، زیرا فقط همین است که در کنترل اوست. «جهان برای آرزوهای شما سر تعظیم فرود نمیآورد؛ همین است که هست. رئیس شما، همکاران شما، سهامداران شرکتتان، مشتریان شما و تعدادی از عوامل دیگر بخشی از جهان هستند؛ پس چرا باید انتظار داشته باشید که دستور شما را انجام دهند؟»
پیلیوچی به نمونه دیگری هم میپردازد، او میگوید وقتی دخترِ نوجوانی با وجودِ دورانِ خوشِ کودکی و رابطه مناسبی که با پدر و مادر خود داشته، ناگهان به مخالفت و تندی با آنها برمیخیزد، پدر و مادرش دچار پشیمانی میشوند. آنها با خودشان فکر میکنند شاید در زمانی که او کوچکتر بوده، همه کارهایی که باید برایِ او میکردهاند را انجام نداده باشند و همین موجب میشود در کنترلِ اوضاع دچارِ درماندگی شوند. «اپیکتتوس به ما میگوید که پشیمانی، اتلاف نیروهای عاطفی ماست. ما نمیتوانیم گذشته را تغییر دهیم، چون خارج از کنترل ماست. ما نمیتوانیم و باید از گذشته یاد بگیریم، اما موقعیتهایی که در موردشان کاری میتوان انجام داد، فقط آنهایی هستند که اینجا و اکنون اتفاق میافتند.» به نظر نویسنده، نگرشِ درست این است که پدر و مادر این را دریابند که در بزرگکردنِ دخترِ خود بهترین کارِ ممکن را کردهاند و هنوز هم هر کاری بتوانند برای او میکنند اما چه موفق بشوند چه نشوند، بهترین کار این است که نتیجه را با آرامش بپذیرند. چنانکه کماندار باید بدون توجه به نتیجه، بهترین کارِ ممکن را انجام دهد، و فرد دیگر هم برایِ ساختنِ بهترین پرونده کاری کوشش کند، اما این مساوی با این نیست که چون ما میکوشیم و بسیار هم میکوشیم، امور هم باید طبقِ خواستِ ما پیش بروند.
پیلیوچی در کتاب "کار سبکباران" مینویسد:«برخی امور تماماً در دست تو هستند در حالی که مابقی آنها تماماً در دست تو نیستند. پی بردن به اینکه چه چیزی در کدام مقوله جا میگیرد شگفتآور است. آنهایی که تماماً از عهده تو برمیآیند داوریهای آگاهانه تو، آرا، اهداف، ارزشهایی که برگزیدهای و تصمیمهای تو برای انجامدادن یا ندادن کار است، یعنی در اصل چیزهایی که بعد از تأمل و تعمق انتخاب میکنی. تقریباً بقیه امور ولی به ویژه کارکرد بدن تو، روابط، شغل، شهرت و ثروت تو... تماماً در اختیار تو نیستند، یعنی خلاصه کلام اموری که میتوانی بر آنها تأثیر بگذاری ولی نتیجه هر کدام از آنها به دیگران نیز وابسته است. چطور چنین چیزی ممکن است؟ مگر نه این است که دیگران میتوانند بر آرا و داوریهای تو و اموری از این دست تأثیر بگذارند، در حالی که تو هم میتوانی بر کارکرد بدن، روابط خود و مانند آن تأثیر بگذاری؟ بله واقعیت امر همین است. ولی در مقوله اول نهایتاً مسئولیت بر گردن توست در حالی که در مقوله دوم میشود گناه را به گردن دیگری انداخت. دیگران ممکن است بر آرای تو تأثیر بگذارند -یا حتی سعی کنند در آنها به نفع خود دخل و تصرف کنند- یا ارزشهای تو را تغییر دهند. با وجود این نظرات و ارزشهای تو متعلق به توست. برعکس ممکن است از بدنت مراقبت کنی، ولی یک حادثه یا بیماری تو را از پا درآورد. چه بسا دیگران را دوست داشته باشی و آنها متقابلاً تو را دوست نداشته باشند. امکان دارد در شغلت همه کارها را تمام و کمال انجام دهی و باز هم اخراج شوی. ممکن است آدم خوبی باشی و با این حال شایعات مغرضانه شهرت تو را لکهدار کند. چه بسا با پولت با دقت و احتیاط کارکنی ولی باز هم بازار سقوط کند و ثروت تو را نیست و نابود کند. پس به یاد بسپار که تنها چیزهایی واقعاً از آن تو هستند که تماماً از دست تو برمیآیند. هر چیز دیگری از جهان به امانت گرفته شده است و جهان به هر نحوی امکان دارد چنین امانتهایی را در هر لحظه و بیدرنگ پس بگیرد. به همین دلیل اگر به اموری اهتمام بورزی که در نهایت در دست تو نیستند مسلماً دچار رنج، حسادت، ناکامی و در کل متکی به بازی سرنوشت میشوی. با این حال اگر تلاشت را بر کارهایی بگذاری که از دستت برمیآیند زندگی را در صفا و آرامش سپری خواهی کرد با شکیبایی به استقبال هر پیشامدی میروی ابداً به کسی غبطه نمیخوری و هرگز از چرخش روزگار ناامید نمیشوی.»

آمادگیِ مواجهه با از دستدادن
در این کتاب، نویسنده کوشش میکند ما را به اندیشیدن درباره واقعیتها وادارد تا نگاه خودمان را تغیر دهیم. زیرا بسیاری از ناآرامیها و نارضایتیهایِ ما به خاطرِ نگرشِ خودِ ماست. پیلیوچی مینویسد:«تو به مراتب کمتر از چیزی که تصور میکنی امور را در کنترل داری و احتمالاً درباره آنچه واقعاً در کنترل توست تصورات نادرستی داری. جهل شایعی که ریشه ناخشنودیهای بسیار است این است که مذبوحانه چیزهایی را میخواهی که -در نهایت- در اختیار تو نیستند، در حالی که همزمان از این که تلاشت را مصروف کارهایی کنی که در واقع امر از تو برمیآیند غفلت میکنی. بنابراین راهبرد صحیح این است که در راستای سطرهای زیر اولویتهایت را مجدداً تنظیم کنی. در درجه اول توجه تو باید معطوف به داوریها، تصمیم ها و تلاشهایت شود یعنی اموری که واقعاً در اختیار تو هستند. دوم اینکه نگرش تو در قبال امور بیرونی -یعنی مابقی چیزها- باید مانند نگرش کماندار باشد: اگرچه غرض تو زدن به هدف است باید در خاطر داشته باشی که وقتی تیر از کمان پرتاب میشود مسیرش ممکن است به دلیل وزش ناگهانی باد یا حرکت پیشبینی نشده خود هدف تغییر کند. پس چه کاری میتوانی بکنی؟ اهداف خود را از امور بیرونی به امور درونی تغییر جهت بده، به این صورت که با خود تکرار کن هدفت پرتاب بهترین تیری است که از تو بر میآید نه زدن به هدف؛ هدفت این است که شایستهترین داوطلب برای ارتقای شغلی باشی نه گرفتن ارتقا؛ هدفت این است که محبوبترین فردی باشی که میتوانی نه اینکه دیگری دلباخته تو شود. اگر توجه و امیالت را به این شکل از نو هدایت کنی شادکام و آسودهخاطر خواهی بود. هر آنچه تصور میکنی صاحبش هستی در عمل مال تو نیست. نه لیوان مورد علاقهات متعلق به توست، نه خانه، نه شغل، نه حتی شریک زندگی یا فرزندت متعلق به توست. در مقطعی از زندگی آنها را به طریقی از دست میدهی آمادگی مواجهه با این فقدان را داشته باش و در این فاصله عمیقاً از داشتن آنها در زندگی آگاه و قدردان این فرصت باش. آمادهشدن راجع به از دست دادن داراییهای مادی آسان است، به این صورت که اگر لیوان مورد علاقهات شکست با خود بگو: این لیوان بود میدانستم که ممکن است بشکند. بعد از آن به تدریج تلاش کن چیزهای دشوارتری انجام دهی به این صورت که اگر به دلیل رکود بازار پول زیادی از دست دادی با خود بگو: این پول برای سرمایهگذاری بود میدانستم ممکن است از دست برود. وقتی موضوع بر سر انسانهاست بیعاطفه نباش، ولی همان قاعده را به کار بگیر و در تمام کارهایت شکیبایی را پیشه کن: اگر دوستی به جای دوری نقل مکان کرد باید با خود بگویی از اول میدانستم که آدمها جا به جا میشوند با وجود این او دوست من است. این قاعده را برای دشوارترین مسائل نیز به کار بگیر به این صورت که اگر یکی از عزیزانت قبل از تو بمیرد با خود بگو:از ابتدا میدانستم که یکی از ما باید اول برود شکرگزار تمام لحظههاییام که با او گذراندم.»

بیثباتیِ جهان
اکنون به بخشی از کتاب «حقیقتهای رهاییبخش» اثر مصطفی ملکیان نگاهی داشته باشیم که درباره اصلِ بیثباتیِ جهان است و بسیار جایِ اندیشیدن دارد. به باورِ ملکیان، یگانه واقعیتی که در جهان ثابت است، بیثباتی است. یعنی هر چیزی که واردِ زندگی هر کسی شده، وارد شده تا برود، و هیچچیز در زندگی نیامده که ماندنی باشد. فقط مدت زمانِ ماندن متفاوت است، همه چیز مانند مهمانی است که به خانه شما آمده، مهمانی ده دقیقه و مهمانی یک شبانهروز در خانه شما اقامت میکند اما در نهایت، مهمان آمده که برود. من نیز که انسان هستم موجودی فانی هستم، آمدهام که روزی بروم. خواستهها و آرزوهایِ من هم چنین است. هر رابطه و نسبتی که با دیگران دارم نیز مانند نسبتِ شاگردی، استادی، دوستی یا همسری، همگی موقت هستند و از میان میروند. پیری یا جوانی، جنگها یا صلحها، رابطهها یا قطع رابطهها ثابت نمیمانند، همه گذرا و نابودشدنی هستند. در نتیجه، اکنون که در جهان هستیم، هیچچیز، حتی چیزهایی که در نظر ما مهم هستند، دوام ندارند، پس باید آماده باشیم. مانند وقتی که وارد حمام میشویم و آمادگیِ خیسشدن را داریم، در این جهان نیز باید برایِ بیثباتی خودمان را آماده کنیم. به نظرِ او، ما در زندگی یازده سرمایه اصلی داریم که در چهار دسته قرار میگیرند: داشتنها (ثروت)، نمودنها (یعنی جلوههایِ آدمی که عبارت هستند از شهرت، قدرت، احترام، آبرو و علمِ دانشگاهی)، کردنها (گفتارهایِ ما و کردارهایِ ما)، و بودنها (باورهایِ ما، احساساتِ ما، و خواستههایِ ما) و اینها با هم تعامل دارند. برای مثال، من با شهرت و قدرت خودم میتوانم در ذهنِ شما اثر بگذارم یا با باورها و احساساتِ خودم میتوانم جهان را بهطورِ خاصی تجربه کنم. ما با این یازده سرمایه واردِ بازارِ جهان میشویم، دوستی، دشمنی، ارتباطات و حتی قطع ارتباطات ما بر پایه همین یازده سرمایه است و همه اینها آمدهاند که بروند، ثابت نمیمانند. یکی از اثراتِ فهمِ بیثباتی در زندگی کاهش دلبستگی است. اگر بدانیم این سرمایهها ثابت نیستند به آنها دل نمیبندیم چون فرض در دلبستگی به چیزی این است که آن چیز باقی خواهد ماند. اگر به چیزی دل بستیم که قرار است برود، از دست دادنِ آن زندگی ما را دچار فروپاشی میکند. چنین نگاهی به ما میآموزد که از دلبستگی به چیزهایِ موقتی دوری کنیم. ملکیان مینویسد که اپیکتتوس هر گاه پسرش را میبوسید به خود میگفت که ممکن است این آخرین بوسه باشد. پس هر دیداری با دیگران، به نوعی، درود و بدرود است.

پرسشها و تردیدها
ملکیان در یکی آثارش (زمین از دریچه آسمان) تفکیکی که رواقیان انجام میدهند را مهم ارزیابی کرده و میگوید:«آن تفکیک این است که وقتی امور بر وفق مُراد نیستند، دو حالت برای وفقشان با هم وجود دارد: یکی اینکه امور دگرگون شود و دیگر اینکه مُراد دگرگون شود... یعنی به جای اینکه مدام جهان را بر وفق میل خودتان کنید، میل خودتان را بر وفق آنچه در جهان هست بکنید.» ممکن است برایِ برخی این پرسش ایجاد شود که محصولِ چنین دیدگاهی چیست؟ و آیا چنین دیدگاهی موجب نمیشود که انسانها به وضع موجود تسلیم شده و کوششی برایِ رسیدن به وضعِ مطلوب انجام ندهند؟ به باور ملکیان، در هر داوریای در درباره رواقیگری، به دو رکنِ اساسیِ این نظامِ فلسفی باید توجه داشت. رکنِ اول این است که زندگیِ آرمانی و کمالِ مطلوب چیزی جز زندگیِ اخلاقی نیست. یعنی شخصی که به لحاظِ اخلاقی انسانِ نیکی است به بهروزی هم دست یافته «اخلاقیبودن هم شرطِ لازمِ بهروزی است و هم شرطِ کافیِ آن؛ یعنی اگر اخلاقی نباشی هرگز بهروز نخواهی بود و اگر اخلاقی باشی همیشه بهروز خواهی بود و برایِ بهروزی به چیزِ دیگرای نیاز نداری.» به باور او، اخلاقیبودن یعنی انسان در هر مکان، هر زمان، و هر اوضاع و احوالی چهار فضیلتِ اصلی را به کار بندد:«الف) حکمتِ عملی تواناییِ از عهدهیِ موقعیّتهایِ پیچیده برآمدن، آن هم به بهترین وجهِ ممکن، ب) شجاعت: بر ترس غلبهکردن و ایستادگی نشاندادن در برابرِ موانعِ راه و انجامدادنِ کارِ درست، پ) عدالت: هر انسانی را، فقط به جهتِ انسانبودناش، دارایِ کرامت و درخورِ احترام دانستن، و ت) میانهروی: دوری از افراط و تفریط در واکنش به موقعیّتها. این رکنِ اوّلِ خوبیِ زندگی را تأمین میکند.»
رکن دوم این است که برخی از امور، در حیطه قدرت، اراده و اختیارِ انسان و برخی از این حیطه بیرون هستند. به نظرِ او، آنچه که در حیطه قدرت، اراده، و اختیار است را باید به بهترین و درستترین وجه تغییر داد و آنچه که از این حیطه بیرون است را باید پذیرفت. اما، تشخیصِ اینکه چه چیزی در دسته اول و چه چیزی در دسته دوم قرار میگیرد بسیار اهمیت دارد. و درباره رکنِ دوم، میافزاید که ۱.در بابِ امورِ نامطلوب اما تغییرپذیر نباید تن به تسلیم دهیم بلکه آنچه در توان داریم را برای تغییرِ اصلاحگرانه باید به کار ببندیم، ۲.نباید در بابِ امورِ نامطلوب اما تغییرناپذیر و گریزناپذیر به جنگ روی بیاوریم بلکه باید تسلیم باشیم وگرنه دچار آرزواندیشی میشویم و عم و نیروی خود را تلف میکنیم. رکن دوم نیز از نظر ملکیان آرامشِ ذهنی ما را در مواجهه با مشکلات زندگی فراهم میآورد. «این دو رکنِ اصلیِ رواقیگری را، که یکی از آنها وعدهیِ خوبیِ اخلاقیِ زندگی میدهد و دیگری وعدهیِ آرامشِ روانی-ذهنی در زندگی، همواره باید در نظر داشت و هرگونه فهم و تفسیر، نقد، و ردّ و قبولِ این نظام فلسفی را باید بر مبنایِ این دو رکن استوار ساخت. بر این اساس، این رأی که وقتی که امور بر وفقِ مراد نیستند مراد را با امور وفق دهید ناظر به امورِ نامطلوبِ اجتنابناپذیر است، نه امورِ نامطلوبِ اجتنابپذیر که باید به بهترین صورت تغییرشان داد و اصلاحشان کرد، یعنی با مراد وفقشان داد.»
ملکیان میگوید که خودِ رواقیان باور داشتند که «مهمترین اموری که در حیطهیِ قدرت، اراده و اختیارِ آدمیاند عبارتاند از داوریهایِ ما، تصمیماتِ ما، و تلاشهایِ ما؛ و، بنابراین، این سه چیز اگر نامطلوب بودند میبایست تغییرشان داد و اصلاحشان کرد؛ و مهمّترین اموری که در حیطهیِ قدرت، اراده، و اختیارِ آدمی نیستند آثار و نتایجِ داوریهایِ ما، تصمیماتِ ما، و تلاشهایِ ما خواهند بود. بنابراین، من وظیفه دارم که داوریها، تصمیمات، و تلاشهایِ خود را به بهترین نحو تغییر دهم و اصلاح کنم، یعنی تابعِ حکمت، شجاعت، عدالت، و میانهروی سازم.» و در ادامه توضیح میدهد که این کار آثار و نتایجی دارد که در حیطه قدرت، اراده، و اختیارِ انسان نیستند و اگر آثار و نتایجِ نامطلوبی بودند باید آنها را پذیرفت و هزینههایِ اخلاقیبودن، اخلاقیزیستن، و اخلاقی عملکردنِ تلقی کرد. «بالاخره، مثلاً، زندگیِ توأم با صداقت، تواضع، و احسان، در بسیاری از موارد، واکنشهایِ منفیّ از ناحیهیِ دیگران بر شخص تحمیل میکند؛ به میزانی که این واکنشهایِ منفیّ و نامطلوب اجتنابناپذیراند باید پذیرفته شوند و هزینههایِ زیستِ اخلاقی تلقّی گردند.» به باور ملکیان، رواقیان هیچوقت نگفتهاند که هر وضعِ موجودِ نامطلوبی را باید پذیرفت و در برابرِ آن تسلیم شد. آنها میگویند اگر تغییر و اصلاحِ وضعِ موجودِ نامطلوب در حیطه قدرت، اراده و اختیار ماست باید به بهترین شکل آن را انجام دهیم. او در پایان میگوید:«در اصلِ مطلب، حقّ کاملاً با رواقیان است. یگانه نکتهای که محلِّ بحث و مناقشه میتواند بود نحوهیِ تشخیص و تمیزِ مصادیقِ گریزناپذیرها و گریزپذیرها است. آیا، فقر، بیماری، پیری، مرگ، احساسِ تنهایی، زیادهخواهی، و مقایسه و مسابقه، با فرضِ اینکه نامطلوباند، گریزپذیراند یا گریزناپذیر؟ و امّا دربارهیِ اینکه تأکیدی که من بر اندیشههای رواقی دارم به چه سبب است باید بگویم که رواقیگری شاخصترین نظامِ فلسفیای است که بدون سرِ سوزنی عدول از موازینِ عقل و عقلانیّت آدمی را به اخلاق و معنویّت سوق میدهد. نظامِ فلسفیای که از عهدهیِ چنین کارِ خطیرای برآید شایستهیِ توجّه و تأمّلِ فراوان است. وانگهی، تأکیدِ بیشترِ این نظام بر انسانشناسی و اخلاق، در قیاس با هستیشناسی، خداشناسی، و کیهانشناسی، نقطهیِ قوّتِ مهمِّ دیگرِ این نظامِ فلسفی است.»
رواقیان و اپیکتتوس
بنیانگذارِ مکتبِ رواقی، زنون کیتیومی بود که حدود ۳۰۰ سال قبل از میلاد در آتن و در یک ایوان (رواق) سرپوشیده و نقاشیشده درس میداد که استوآ پوئیکیله (Stoa Poikile) نام داشت. چون شاگردهای او در آن ایوان و رواق جمع میشدند، آنها را اینگونه صدا میزدند. همانطور که پیلیوچی در کتاب توضیح داده، اپیکتتوس در زبان یونانی به معنای مملوک (برده) است. او حدود سال ۵۵ میلادی در هیراپولیس زاده شد و توسط اِپافرودیتوس که خودش برده آزادشدهای بود، خریداری شد. اپیکتتوس فلسفه رواقی را ابتدا نزد موسونیوس آموخت و پس از اینکه آزاد شد، به تدریس فلسفه در رم پرداخت. او که مانند سقراط زمان زیادی برای تعلیم و گفتوگو با شاگردهای پرشمار خود میگذاشت، زندگی ساده و دارایی اندکی داشت و هرچند ازدواج نکرد در کهنسالی بچه یکی از دوستهایِ خودش را به فرزندی پذیرفت. اپیکتتوس نزدیک به ۸۰ سال داشت که درگذشت.
نظر شما