سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۵۵
چشم‌هایی که شهر را روایت می‌کنند

«چشم‌های انیشتین» از آن کتاب‌هایی است که بی‌هیاهو پیش می‌رود اما آرام‌آرام جهان خود را بر خواننده آشکار می‌کند. ساناز اسدی در این نوولا، با تکیه بر نگاه یک کودک و در بستری آشنا از کارخانه، فوتبال و زندگی خانوادگی، روایتی خلق کرده که هم قصه‌ای شخصی است و هم بازتابی از حافظه جمعی و تجربه اجتماعی یک شهر.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - حسین محمدی: خواندنِ «چشم‌های انیشتین» از همان ابتدا برای من با نیتِ نوشتن همراه بود. کتاب را باز کردم با این پیش‌فرض که قرار است بعدتر درباره‌اش یادداشتی بنویسم و همین باعث شد از همان صفحه‌های نخست، بیش از آن‌که فقط درگیر ماجرای داستان بمانم، مدام به این فکر کنم که نقطه ورود درست به جهان این کتاب کجاست. بعضی کتاب‌ها تکلیفشان را زود روشن می‌کنند، یا باید درباره فرمشان نوشت، یا زبانشان، یا ایده مرکزی‌شان. اما «چشم‌های انیشتین» از آن آثاری است که در ظاهر آرام و بی‌ادعا پیش می‌رود و کمی زمان لازم دارد تا لایه‌های زیرینش را نشان بدهد. شاید به همین دلیل هم انتخاب زاویه مناسب برای نوشتن درباره آن، دست‌کم برای من، چندان ساده نبود.

جغرافیا در حکم هویت

ساناز اسدی، نویسنده کتاب، متولد ۱۳۶۵ و اهل قائمشهر است. شهری که جغرافیای اصلی داستان هم در آن شکل می‌گیرد. این هم‌زمانی میان زادگاه نویسنده و بستر روایت، برای من نکته کم‌اهمیتی نیست. قائمشهر در این کتاب حضوری زنده و مؤثر دارد. شهری که با نساجی شناخته می‌شود، با کارخانه‌ و با تیم فوتبالش. همین پیوند میان صنعت، زیست کارگری، حاشیه‌نشینی آرزوها و شور جمعیِ فوتبال، از همان ابتدا فضای خاصی به کتاب می‌دهد. حتی اگر کسی اهل فوتبال نباشد، باز هم می‌داند که نساجی برای بخشی از حافظه شمال و به‌ویژه مازندران، نشانه‌ای از هویت محلی و احساس تعلق جمعی است. این جنس از جزئیات در«چشم‌های انیشتین» کارکردی فراتر از فضاسازی دارند و آرام‌آرام ما را به سمت درک جهان بزرگ‌تری می‌برند که قصه در آن ریشه دارد.

یکی از مهم‌ترین امتیازهای کتاب، انتخاب زاویه دید است. راوی در ابتدای داستان کودک است و نویسنده با دقت و هوشمندی توانسته جهان را از ارتفاع نگاه او بازسازی کند. این موفقیت فقط در بازتولید لحن کودکانه خلاصه نمی‌شود، مسئله اصلی این است که ادراک، سوءتفاهم‌ها، حیرت‌ها و حتی سکوت‌های او نیز باورپذیر از کار درآمده‌اند. در بسیاری از داستان‌ها، کودکی راوی بیشتر یک تمهید فرمی است و پشت آن، ذهن تحلیل‌گر و بالغ نویسنده پنهان مانده است. این‌جا اما ماجرا فرق می‌کند. کودک راوی در مرکز تجربه اتفاق‌ها ایستاده و همین باعث می‌شود همه چیز، از رنج و فقر گرفته تا امید و انتظار، کیفیتی انسانی‌تر و تأثیرگذارتر پیدا کند. نویسنده از خلال این نگاه، به موضوعاتی نزدیک می‌شود که اگر با صدایی صریح‌تر و مستقیم‌تر روایت می‌شدند، احتمال داشت به شعار نزدیک شوند یا از لطافت ادبی فاصله بگیرند.

از این منظر، «چشم‌های انیشتین» را می‌توان از جمله آثاری دانست که بخش مهمی از نیروی خود را از مهار کردن صدا می‌گیرد. کتاب قصد ندارد با صدای بلند حرف بزند، موضع‌گیری آشکار کند یا از خواننده بخواهد در همان لحظه تکلیف خود را با همه چیز روشن کند. آنچه در عوض نصیب خواننده می‌شود، تجربه‌ای تدریجی است، نوعی فرورفتن آرام در زندگی یک خانواده و هم‌زمان در تاریخ عاطفی یک شهر. این همان چیزی است که سبب می‌شود کتاب در سطرهای مختلفش جمله‌هایی داشته باشد که علاوه بر زیبایی، واجد نوعی تجربه مشترک‌اند، جمله‌هایی که از دل زندگی روزمره آمده‌اند و به همین دلیل می‌توانند در حافظه بمانند.

روایت چگونه اثر می‌گذارد

نثر ساناز اسدی در این کتاب، نثری است که امضای خودش را دارد. در روزگاری که بخش قابل توجهی از داستان‌نویسی فارسی یا به سمت یکنواختی رفته یا در دام اداهای زبانی افتاده، مواجهه با متنی که صدای مستقل دارد، غنیمت است. این استقلال لزوماً به معنی پیچیده‌نویسی یا نمایش مهارت‌های تکنیکی نیست، بلکه بیشتر در جنس جمله‌سازی، انتخاب جزئیات، و نحوه شکل دادن به عاطفه در متن خودش را نشان می‌دهد. «چشم‌های انیشتین» به این معنا کتابی است که در آن نویسنده بر جهانش مسلط است و همین تسلط، به‌ویژه از میانه‌های اثر به بعد، نقش تعیین‌کننده‌ای پیدا می‌کند. روایت تا نیمه کتاب با حوصله و طمأنینه پیش می‌رود، خواننده را به محیط و آدم‌ها عادت می‌دهد و بعد در نقطه‌ای که دیگر زمین قصه کاملاً سفت شده، ضربه‌اش را وارد می‌کند، ضربه‌ای که هم ناگهانی است و هم طبیعی، چون از دل همان جهان برآمده و تحمیل‌شده به نظر نمی‌رسد.

با این همه چیزی که بیش از مهارت‌های روایی نویسنده مرا به نوشتن درباره این کتاب ترغیب کرد، کیفیت اجتماعی آن بود. کتاب صرفا جامعه را به‌عنوان یک تز به داستان الصاق نکرده. امر اجتماعی در آن از خلال زیست روزمره، روابط خانوادگی، فقر، کار، رؤیاهای کوچک و امیدهای مدام به تعویق‌افتاده حضور پیدا می‌کند. کافی است بعد از پایان کتاب، چند قدم از آن فاصله گرفت و از دور به ترکیب کلی‌اش نگاه کرد تا روشن شود با متنی طرفیم که تنها قصه یک خانواده یا یک کودک را بازگو نمی‌کند. «چشم‌های انیشتین» در سطحی عمیق‌تر، داستان فرسایش امید و بازتولید امیدهای دیگر است. داستان مشارکت، دل‌بستگی، سرخوردگی و تکرار، بی‌آن‌که بخواهد این مفاهیم را به صورت مستقیم صورت‌بندی کند.

در میانِ فراز و فرودهای داستان، صحنه‌ای هست که شاید در نگاه اول ساده بیاید، اما برای من یکی از نقاطِ تأمل‌برانگیزِ کتاب است، لحظه‌ای که مادر، با تکیه بر آنچه از فرزندانش آموخته، می‌خواهد روی پای خودش بایستد و حتی در لحظه انتخاب، از پذیرش کمکِ دیگران سر باز می‌زند. نویسنده در این بخش از هرگونه اغراق یا نمادپردازیِ آشکار پرهیز می‌کند و فقط اجازه می‌دهد واقعیتِ عریانِ آن لحظه، کارِ خودش را بکند. همین خویشتن‌داری است که به صحنه، قدرت و اصالتی خاص می‌بخشد، درست همان‌طور که می‌خوانیم:

«مامان چای خانم مدیر را گذاشت روی میز، شناسنامه‌اش را از جیبش بیرون آورد. خانم مدیر گفت: «شناسنامه‌ی باباموسی پیدا نشد؟» مامان گفت: «نمی دونم. هر چی گشتم نبود.» و سریع شناسنامه‌ی خودش را باز کرد.

خانم مدیر یک برگه‌ی رأی کند و گذاشت جلوی خودش. «بگو برات بنویسم، ثریاخاله.» مامان خودکار روی میز را برداشت و توی دستش چرخاند و گفت: «خودم می نویسم، خانم. دست شما درد نکنه.» خانم مدیر با تعجب مامان را نگاه کرد. مامان خودکار را آماده‌ی نوشتن لای انگشت‌هایش نگه داشته بود. «کارخونه مگه هنوز کلاس می ذاره؟» مامان کاغذ را از دست خانم مدیر گرفت و روی میز صاف کرد. «نه، اون کلاس‌ها که تعطیل شد. بچه‌ها بهم یاد داده‌ن.» و با سر به من که پشت خانم مدیر ایستاده بودم، اشاره کرد.»

نوستالژی، زخم، و ماندگاری

به نظرم اگر قرار باشد از جنبه سیاسی کتاب حرفی زده شود، باید از همین‌جا آغاز کرد، از نسبت میان زندگی خصوصی و نیروهای بزرگ‌تری که بی‌وقفه بر آن اثر می‌گذارند. «چشم‌های انیشتین» در ظاهر درباره انتخابات نیست، همان‌طور که صرفاً درباره فوتبال، کارخانه، فقر یا مناسبات خانوادگی هم نیست؛ اما همه این عناصر در کنار هم تصویری می‌سازند از جامعه‌ای که در آن آرمان‌ها بارها تغییر شکل داده‌اند، امیدها مدام جابه‌جا شده‌اند، و مردم با وجود همه شکست‌ها همچنان راهی برای ادامه دادن پیدا کرده‌اند. در چنین متنی، سیاست نه به‌عنوان شعار، بلکه به‌مثابه کیفیتی رسوب‌کرده در زندگی روزمره حضور دارد. شاید همین ویژگی است که کتاب را از بسیاری از آثاری که می‌خواهند «اجتماعی» باشند، جدا می‌کند.

در این میان، نقش نوستالژی هم قابل توجه است. نوستالژی در این کتاب، صرفاً حسرت گذشته نیست و قرار نیست گذشته را به پناهگاهی بی‌نقص تبدیل کند. آنچه در کتاب بازآفرینی می‌شود، حافظه‌ای است که هم روشنایی دارد و هم زخم. نویسنده با اتکا به جزئیات ملموس، از بوها، صداها، اشیا و مناسباتی حرف می‌زند که برای بسیاری از خوانندگان آشنا هستند و همین آشنایی، تجربه خواندن را عمیق‌تر می‌کند. ما با گذشته‌ای روبه‌رو می‌شویم که هم دوست‌داشتنی است و هم گاهی سنگین و تلخ، و درست به همین دلیل واقعی به نظر می‌رسد.

شاید یکی از مهم‌ترین موفقیت‌های ساناز اسدی در این کتاب این باشد که به‌جای تفسیر کردنِ جهان، آن را پیش چشم ما می‌گذارد. او قضاوت را به تعویق می‌اندازد و اجازه می‌دهد واقعیت، با همه پیچیدگی و تناقضش، خودش را نشان بدهد. نتیجه کار، نوولایی است که هم از حیث ادبی ارزش توجه دارد و هم از منظر ثبت بخشی از تجربه جمعی ما. «چشم‌های انیشتین» از آن کتاب‌هایی است که پس از تمام شدن، قصه‌اش در ذهن باقی می‌ماند و حال‌وهوا، تصویرها و دلالت‌هایش نیز مدت‌ها همراه خواننده خواهد بود.

نشر چشمه با انتشار این کتاب، بار دیگر نشان داده که هنوز هم می‌شود به ادبیاتی امیدوار بود که هم‌زمان ریشه در جغرافیا و زمانه خود دارد و از سطح گزارش صرف فراتر می‌رود. «چشم‌های انیشتین» کتابی نیست که بخواهد با هیاهو خودش را به خواننده تحمیل کند. اثرش از جنسی دیگر است، آرام، پیوسته و ماندگار. همین ویژگی برای من کافی است که آن را جدی بگیرم و باور کنم هنوز هم می‌شود در ادبیات فارسی، روایت‌هایی پیدا کرد که هم قصه بگویند، هم زمانه را ثبت کنند و هم چیزی از حقیقت زندگی را بی‌آن‌که به شعار فروبکاهند، با خود حمل کنند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها