سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - میلاد یساول، ناشر و مترجم: در آغاز قرن هفدهم، میگل د سروانتس، سربازی یکدست، بدهکار و بازگشته از پنج سال اسارت در الجزایر، رمانی نوشت با عنوان دن کیشوت. او احتمالاً نمیدانست که این کتاب که اثری پرفروش در عصر خود است بعدها یکی از معدود «نقاط عطف ساختاری» در تاریخ ادبیات جهان خواهد بود؛ نقطهای که پس از آن، رمان دیگر نمیتوانست به همان سادگی پیش از خود ادامه دهد. اما برای فهم درست این گره، باید فراتر از روایت رایج «پدرخواندگی» رفت، دن کیشوت رمان را وادار کرد به خودش فکر کند.
جهان پیش از دن کیشوت، روایتهای پیشارمان و نبود خودآگاهی
پیش از سروانتس، اروپا بیرمان نبود، اما آنچه «رمان» نامیده میشد با تعریف امروزی آن تفاوت بنیادی داشت. سه جریان اصلی وجود داشت:
۱- رمانسهای شوالیهای (مانند آمادیس دو گائولا)، روایتهایی خطی با قهرمانان مطلق، عشقهای آرمانی و جهانبینی اخلاقی ساده.
۲- ادبیات پیکارسک (مانند لازارییو د تورمس)، روایت سرگذشت یک سرکش از پایینترین طبقات اجتماعی، با نگاهی تلخ و طنزآمیز. این ژانر همزمان با سروانتس در حال شکلگیری بود و نه صرفاً پیش از او.
۳- سنت شفاهی و عامیانه، افسانهها، حکایتهای کوتاه و داستانهای اخلاقی.
نکتهی حائز اهمیت این است که هیچکدام از این ژانرها به خود فرآیند روایت آگاه نبودند. یعنی داستان سادهلوحانه وانمود میکرد که فقط «آنچه واقعاً اتفاق افتاده» را بازگو میکند. خواننده هرگز فکر نمیکرد که خودش نیز بخشی از بازی روایت است.
سروانتس در چنین فضایی متولد شد.
دن کیشوت؛ قهرمان یا خوانندهی گرفتار در روایت؟
واکاوی یک اشتباه بنیادین
آلونسو کیخانو، شخصیت اصلی، چنان در رمانسهای شوالیهای غرق میشود که مرز میان متن و واقعیت برای او فرو میریزد. اما نکتهی ظریف این است که او دیوانه نیست، او بیشازحد خوانده است. تفاوت فلسفی این دو وضعیت را میشود چنین بیان کرد:
دیوانگی بالینی: ناتوانی در تشخیص واقعیت از خیال.
بیشخوانی دن کیشوتی: توانایی کامل در روایتسازی، اما ناتوانی در توقف آن.
در خوانش میخائیل باختین، دن کیشوت یکی از مهمترین و کلاسیکترین نمونههای رمان گفتوگومحور (dialogic) بهشمار میرود. باختین هرچند مفهوم کامل «چندصدایی» (polyphony) را عمدتاً بر مبنای آثار داستایفسکی بنا نهاد، اما رمان سروانتس را الگویی برجسته از چندزبانی (heteroglossia) و تعامل گفتوگویی میدانست. از این منظر، دن کیشوت و سانچو پانزا گفتوگویی بیپایان و ناتمام دارند که در آن صدای آرمانگرایانه و کتابمحور یکی در برابر صدای واقعبینانه، عامیانه و شکممحور دیگری قرار میگیرد و هیچکدام بر دیگری پیروز نهایی نمیشود. رمان مدرن دقیقاً از همین تردید و تنش سازنده میان صداهای مستقل زاده شده است.
پس پرسش بنیادینی که دن کیشوت پیش میکشد این است: آیا روایت، جهان را نشان میدهد یا آن را میسازد؟
لحظهی متافیکشنال: رمانی که دربارهی خودش حرف میزند
انتشار دن کیشوت در دو بخش (۱۶۰۵ و ۱۶۱۵) یک تصادف ساده نبود. در فاصلهی این ده سال، بخش اول چنان مشهور شد که خوانندگان ناشناس اقدام به نوشتن دنبالهی جعلی کردند. سروانتس در بخش دوم از این اتفاق آگاه است و آن را به بخشی از داستان تبدیل میکند، شخصیتهای رمان دربارهی بخش اول صحبت میکنند و حتی به دنبالهی جعلی اشاره میکنند.
این یکی از نخستین نمونههای برجستهی متافیکشن در تاریخ رمان غربی است، هرچند نمونههای پراکندهی پیشین نیز وجود دارند. اما برای تحلیل عمیقتر، متافیکشن صرفاً «حرف زدن رمان از خودش» نیست. بلکه نشان دادن قراردادی بودن هر روایت است. سروانتس نشان میدهد که دن کیشوت «شخصیت» ثابتی ندارد، شخصیت در طول روایت تغییر میکند چون از وجود روایتهای دیگر آگاه میشود.
در خوانش میشل فوکو در نظم اشیاء، دن کیشوت یک مثال ساده نشانهشناختی نیست، نقطه گذار معرفتی میان دو اپیستمه است، پایان جهان رنسانس که دانش بر پایه شباهت و همخوانی نشانهها با اشیاء استوار بود، و آغاز عصر کلاسیک که در آن رابطه نشانه و مدلول دچار جدایی و بازنمایی میشود. دن کیشوت شوالیهای است که جهان را همچنان مانند کتاب میخواند و نشانهها (قلعه، غول، دوشیزه) را میبیند، اما مدلولهای واقعیشان (میخانه، آسیاب بادی، روسپی) را نادیده میگیرد. این بحران نشانهشناختی و گسست زبان از جهان، همان چیزی است که ادبیات و رمان مدرن از آن پس گسترش داد.
مسیرهای قرن هجدهم و نوزدهم؛ تنوع به جای خط مستقیم
تأثیر سروانتس را باید مجموعهای از امکانات تازه در نظر گرفت.
در قرن هجدهم، لارنس استرن در تریسترام شندی رادیکالترین خوانش از دن کیشوت را ارائه میکند؛ رمانی که راویاش قبل از به دنیا آمدن شروع به روایت میکند، صفحات سیاه و سفید خالی دارد، و مدام ساختار خطی زمان را میشکند. استرن به وضوح نشان میدهد که هر روایت، انتخابی است نه بازتابی. این به چیزی نزدیک میشود که ژرار ژنت بعدها «کانونسازی» (focalization) نامید و در سنتی که به سروانتس بازمیگردد، میتوان ردپای پیشا‑نظریهای از این مسئله را دید.
در قرن نوزدهم، دو شاخهی متفاوت اما وامدار سروانتس رشد میکند:
رئالیسم انتقادی (بالزاک، دیکنز، فلوبر): از آنجا که دن کیشوت نشان داد «نگاه روایی» همیشه جانبدارانه است، رئالیستها تصمیم گرفتند این جانبداری را به سمت تحلیل طبقاتی و اجتماعی ببرند. اما فلوبر در مادام بوواری گامی فراتر میگذارد، اما بوواری، یک «دن کیشوت زن» است که بهجای رمانسهای شوالیهای، رمانسهای عاشقانهی مبتذل خوانده و زندگی واقعیاش را نابود میکند. فلوبر میگوید: «مادام بوواری منم» یعنی هر نویسندهای دن کیشوتوار در دام روایتهای خودش میافتد.
رمان روسی (داستایفسکی، تورگنیف): داستایفسکی در مقدمهای بر ترجمهی دن کیشوت آن را «غمانگیزترین کتاب جهان» نامید. شاهزاده میشکین در ابله یک دن کیشوت مسیحوار است که نیکخواهی محض او را به مرز جنون میرساند. در اینجا میراث سروانتس در فرم و بیشتر در شخصیتپردازی تراژیک-طنزآمیز ادامه مییابد.
مدرنیسم، فروپاشی روایت خطی و تولد زمان ذهنی
در اوایل قرن بیستم، رمان وارد مرحلهای شد که روایت خطی دیگر کافی به نظر نمیرسید. اما چرا؟ پاسخ را میتوان در یکی از دستاوردهای پنهان دن کیشوت جست، زمان در دنیای ذهن، خطی نیست.
جیمز جویس در اولیس یک روز از زندگی لئوپولد بلوم را در ۸۰۰ صفحه روایت میکند، اما این «یک روز» همعرض هزاران خاطره، توهم، ارجاع و تداعی است. تکنیک «جریان سیال ذهن» (stream of consciousness) نخستینبار توسط روانشناس ویلیام جیمز مطرح شد و سپس در ادبیات توسط نویسندگانی چون جویس، ویرجینیا وولف و فاکنر توسعه یافت. ریشهی این تکنیک را از منظر تاریخی نمیتوان مستقیم به سروانتس نسبت داد، اما فضای تردید نسبت به روابط خطی علت‑معلولی در دن کیشوت را میتوان یکی از پیشزمینههای دیرپای آن در نظر گرفت.
ویلیام فاکنر در خشم و هیاهو یک ماجرای ساده یعنی فرار دختر خانواده را چهار بار از چهار زاویهی زمانی و روانی متفاوت روایت میکند. یکی از خوانشهای فلسفی این ساختار این است که «واقعیت واحد وجود ندارد» اما این یک تفسیر است، نه گزارهی قطعی خود فاکنر. آنچه مسلم است، فاصلهگیری از ایدهی روایت یگانه و خطی است.
در سنتی که به سروانتس بازمیگردد، میراث او دیگر یک فرم مشخص نیست، بلکه یک امکان است: امکان تردید نسبت به اینکه «واقعاً چه گذشت.»
پستمدرنیسم، دن کیشوت بهعنوان یک وضعیت هستیشناختی
در نیمهی دوم قرن بیستم، دن کیشوت از یک کتاب به یک مسئلهی فلسفی تبدیل میشود.
خورخه لوئیس بورخس در داستان کوتاه «پییر منار، نویسندهی دن کیشوت» ایدهای شگفتانگیز مطرح میکند، نویسندهای فرانسوی تلاش میکند کلمه به کلمه همان رمان سروانتس را بنویسد اما در قرن بیستم. بورخس نشان میدهد که دو متن کاملاً یکسان، اگر در دو قرن متفاوت نوشته شوند، معنایی کاملاً متفاوت دارند. چرا؟ چون معنا حاصل بافتار (context) است، نه فقط متن. این نقطهی پایانی بر هرگونه توهم «بازنمایی بیواسطه» است. بورخس عملاً اعلام میکند که دن کیشوت متعلق به سروانتس نیست؛ متعلق به هر خوانندهای است که او را بازخوانی میکند.
ایتالو کالوینو در رمان اگر شبی از شبهای زمستان مسافری خواننده را در مقام شخصیت دوم داستان قرار میدهد. رمان با جمله «تو در حال آغاز خواندن رمان جدید ایتالو کالوینو با عنوان اگر شبی از شبهای زمستان مسافری هستی» شروع میشود و پس از چندین لایه روایت جعلی و ناتمام، درست در همان جایی به پایان میرسد که آغاز شده بود. کالوینو وامداری خود به سروانتس را آشکارا میپذیرد و دن کیشوت را رمانی میداند که برای نخستین بار خواننده را وادار کرد به عمل خواندن خود به عنوان یک فرآیند بیندیشد.
ساموئل بکت اما تلخترین قرائت را از وضعیت انسانی ارائه میدهد. در نمایشنامه در انتظار گودو، دو ولگرد در صحنهای تقریباً خالی منتظر کسی هستند که هرگز نمیآید. هیچ کنش واقعی، هیچ پیشرفتی و هیچ خط داستانی conventional وجود ندارد. یکی از تفسیرهای رایج که البته نباید آن را با نظر قطعی خود بکت یکی دانست این است که اگر دن کیشوت نماد «اقدام مبتنی بر توهم» بود، جهان پس از جنگهای جهانی در «تعلیق بیتوهم» به سر میبرد. ولگردهای بکت، دن کیشوتهایی هستند که حتی آسیاب بادی هم برای جنگیدن با آن ندارند، البته این تنها یکی از خوانشهای ممکن است.
در این مرحله، دن کیشوت از شخصیت بودن فراتر میرود و به یک وضعیت هستیشناختی تبدیل میشود، زیستن در جهانی که از روایتهای متناقض ساخته شده و هیچ فرا-روایتی (metanarrative) نمیتواند آنها را آشتی دهد.
دن کیشوت بهعنوان «گره» نه «آغاز»
اگر بخواهیم با دقت تاریخی و مفهومی عنوان کنیم:
- دن کیشوت آغازگر چیزی نیست که قبلاً هرگز وجود نداشت، رمانسهای شوالیهای پیش از او هم بودند، طنز هم بود، شخصیتپردازی هم بود. اما او یکی از نخستین نمونههای مهم است که این عناصر را در قالبی خودآگاه به کار گرفت.
- نوآوری سروانتس در طرح مسئلهی «مرز» است، مرز میان خواندن و زیستن، میان نشانه و معنا، میان راوی و شخصیت. بسیاری از رمانهای مدرنی که این مرزها را جابهجا میکنند، در سنتی قرار میگیرند که به او بازمیگردد.
- دن کیشوت «پدرخوانده» نیست، یک «بحران» است، بحران در بازنمایی. پس از او، هیچ نویسندهای نمیتوانست سادهلوحانه وانمود کند که دارد «واقعیت را همانطور که هست» روایت میکند. همیشه سایهای از دن کیشوت پشت شانهاش بود که میپرسید: «از کجا میدانی که خودت در دام یک روایت نیفتادهای؟»
به همین دلیل است که هربار رمان مدرن به خودش نگاه میکند، در جویس، در بورخس، در کالوینو، در بکت ردپایی از دن کیشوت در آن دیده میشود. نه به مثابه یک منبع الهام مستقیم، بلکه به مثابه چیزی که نمیتوان از آن گذشت.
نظر شما