سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - احمد محمدتبریزی؛ نویسندگی برای عامه مردم شغل جذابی است. نویسندگان بزرگ در ذهن آنها، انسانهایی دست نیافتنی و بزرگ هستند که زندگیشان از قاعده و قانون خاصی تبعیت میکند. برای کسانی که از دور زندگی نویسندگان را نظاره میکنند، همه چیز در حرفه نویسندگی پر از رمز و راز به نظر میرسد.
فیلمهای سینمایی از چندی پیش چنین تصویری را از زندگی نویسندگان بازنمایی میکردند. آدمهایی پشت میز، غرق در کاغذ و ماشین تحریر که پشت سر هم سیگار میکشند و حوصله هیچ کس و هیچ جا را ندارند. آدمهایی که در خانههایشان به حبس خودخواسته تن دادهاند و خیلی از زندگی اجتماعیشان خبری نیست.
نویسندگان در جایگاهی هولناک
تا به حال چندین فیلم سینمایی معروف از زندگی نویسندگان با این نگاه و تلقی ساخته شده است. معروفترینشان «درخشش» استنلی کوبریک با بازی درخشان جک نیکلسون است. شاید هیچ اثری به اندازه «درخشش» شغل نویسندگی را تا این اندازه هولناک، رازآلود و ویرانگر تصویر نکرده باشد. در این فیلم نویسنده انسانی است که در تنهایی ذهن خودش گیر افتاده و آرامآرام توسط تخیل، وسواس و انزوا بلعیده میشود.
این فیلم که اقتباسی آزاد از رمان «درخشش» استیون کینگ است، داستان نویسندهای شکستخورده را روایت میکند که برای نوشتن و مراقبت، در هتلی دورافتاده، همراه خانوادهاش راهی کوهستان میشود. اما آنچه در ظاهر فرصتی برای تمرکز و خلق ادبی به نظر میرسد، خیلی زود به کابوسی روانی تبدیل میشود.

«پنجره مخفی» با بازی جانی دپ، فیلم دیگری است که شغل نویسندگی را در موقعیت و وضعیتی شکننده و خطرناک به تصویر میکشد. این فیلم به کارگردانی دیوید کپ بر اساس داستانی از استیون کینگ ساخته شده است. فیلم درباره نویسندهای منزوی است که پس از فروپاشی زندگی زناشوییاش به کلبهای کنار دریاچه پناه برده و دچار بحران خلاقیت شده. او دیگر نمینویسد، ساعتهای طولانی میخوابد و در نوعی رخوت ذهنی فرو رفته است.
اما چند سالی است که این نگاهِ کلیشهای به نویسندگان تغییر کرده است. کارگردانان فیلم و سریال، دیگر دنبال نشان دادن یک زندگی عجیب و غریب از نویسندگان نیستند و به دنبال آنند آنها را بدون این همه پیچیدگی و رازآلودگی همچون دیگر حرفه و مشاغل در مرکز روایت قرار دهند.
نویسنده معمولی فیلم وودی آلن
وودی آلن با «نیمه شب در پاریس» این کلیشهزدایی را انجام داد و شخصیت نویسنده فیلمش را فردی کاملا عادی نشان داد. در این فیلم نویسنده کسی نیست که از جامعه جدا شده یا در مرز جنون حرکت میکند، اتفاقا کاملا برعکس بیشتر شبیه انسانی عادی است که احساس میکند در زندگی اشتباهی گرفتار شده و نوشتن میتواند راهی برای رسیدن به خود واقعی او باشد.

در فیلم وودی آلن شخصیت نویسنده نه نابغهای مرموز است و نه انسانی فروپاشیده، او فقط مردی است که میخواهد جدیتر بنویسد و زندگی معنادارتری داشته باشد. حتی دیدارهای خیالیاش با نویسندگان بزرگ هم بیشتر از آنکه هراسآور باشند، حالتی شاعرانه و انسانی دارند.
در سریالهای شاخص چند سال اخیر مثل «پلوریبوس» و «هیولای درون»، نویسندگان بسیار شبیه به دیگر قشرهای جامعه تصویر میشوند با همان دغدغههای معمول. در سریال «پلوریبوس» وینس گیلیگان، شخصیت زنِ نویسنده سریال، در دید عموم مردم نویسندهای موفق و پرفروش به حساب میآید و شاید همه توقع دارند او شخصیتی پیچیده و عجیب و غریب داشته باشد ولی او کاملا خلاف این تصور است.
او شخصیتی کاملا معمولی دارد که همچون دیگران برای کتابش به سفر میرود تا با خوانندگانش دیدار و کتابهایشان را امضا کند و در خفا از فرط خستگی لب به غرولند و اعتراض میگشاید و حتی خوانندگانش را به سخره میگیرد. او کاملا آدمی عادی با رفتارهای معمولی است که در موقعیتهای مختلف پیشبینیپذیر رفتار میکند.
در سریال «هیولای درون» نیز، شخصیت زنِ نویسنده، موجودی خاص و پیچیده نیست. او نویسندهای معروف است که یک زندگی کاملا عادی با مجموعهای از شکستها و موفقیتها دارد. بخشی از حرفه او توسط کارگزار ادبیاش پیش میرود و ما ویژگی خاص آنچنانی در او نمیبینیم.
علاقه فرهادی به نویسندگان
اصغر فرهادی نیز در تازهترین نمونه علاقهمندی خودش را به نویسندگان نشان داد و در تازهترین فیلمش به نام «داستانهای موازی»، یک نویسنده در محوریت فیلمش قرار گرفت. بر اساس گزارشهای منتشرشده درباره «داستانهای موازی»، شخصیت اصلی فیلم یک رماننویس است که با درهمآمیختن خیال و واقعیت، ناخواسته زندگی اطرافیانش را تحت تأثیر قرار میدهد. اما نکته مهم اینجاست که فیلم بیش از آنکه بر جنون یا رازآلودگی نویسنده تمرکز کند، به وضعیت انسانی او در دل زندگی عادی نزدیک میشود.
فرهادی در فیلم تازهاش از طبقه متوسط در ایران فاصله گرفته و داستانش را در فرانسه روایت میکند. اما همچنان نگاه او به شغلهایی مرتبط با طبقه متوسط نزدیک است و نگاه اجتماعیاش بر سایر مسائل غلبه دارد.

در این آثار، نوشتن دیگر نشانه نبوغ مرموز یا جنون نیست و بخشی از زندگی روزمره شخصیت به حساب میآید. نویسندگان دیگر آدمهایی دور از دسترس نیستند که در اتاقهای تاریک زندگی کنند و با ارواح ذهنی حرف بزنند. آنها حالا بیشتر شبیه آدمهای اطراف ما شدهاند، با همان اضطرابها، همان ضعفها و همان زندگی معمولی.
این تغییر، احتمالاً فقط نتیجه تحول در روایتهای سینمایی نیست؛ بلکه به تغییر نگاه خودِ نویسندگان به زندگیشان هم مربوط میشود. در دهههای اخیر، بسیاری از نویسندگان مشهور جهان شروع به نوشتن زندگینامهها، خاطرات و روایتهای شخصی کردهاند. آثاری که تصویری واقعیتر و زمینیتر از زندگی نویسندگی ارائه میدهند.
هاروکی موراکامی در کتابهای خاطرهگونهاش به جای ساختن چهرهای رازآلود از خود، از دویدن، نظم روزانه، خستگی و عادتهای ساده زندگیاش حرف میزند. او نویسندگی را الهامی جادویی نمیداند و آن را بیشتر کاری شبیه تمرین مداوم میبیند.
استیون کینگ نیز تصویری کاملاً واقعی از زندگی نویسندگی ارائه میدهد. او در کتابش از اعتیاد، شکستها، کار روزمره و دشواری نوشتن سخن میگوید. در کتاب او، نویسنده دیگر نابغهای اسرارآمیز نیست، بیشتر شبیه کارگری است که هر روز باید پشت میز بنشیند و کار کند. نویسندگان معاصر دیگری نیز با نوشتن آثار اتوبیوگرافی، زندگی و حرفهشان را از هاله اسطورهای خارج کردند و آن را به تجربهای عادی، روزمره و ملموس تبدیل کردند.
حتی اولگا توکارچوک، نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات نیز به تازگی در مصاحبهای فاش کرد که در نگارش جدیدترین رمان خود از هوش مصنوعی استفاده کرده است. رفتاری کاملا شبیه به دیگر اعضای جامعه!
شاید به همین دلیل است که تصویر نویسنده در سینما و سریالهای امروز هم تغییر کرده است. جهان معاصر دیگر چندان علاقهای به نابغه منزوی و مرموز ندارد. مخاطب امروز بیشتر میخواهد بداند نویسنده چگونه زندگی میکند، چگونه شکست میخورد، عاشق میشود، خسته میشود و مثل بقیه آدمها با بحرانهای معمولی روبهرو میشود.
اگر سینمای دهههای گذشته، نویسنده را موجودی میان جنون و نبوغ میدید، آثار امروز او را انسانی عادی میبینند که فقط شغلش نوشتن است. شاید راز واقعی نویسندگان همین باشد، اینکه برخلاف تصور قدیمی، آنها آنقدرها هم مرموز نیستند.
نظر شما