سرویس تاریخ و سیاست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، طاهره مهری؛ در میان سفرنامههای موجود به زبان فارسی، از گذشته تا به امروز، سفرنامه ناصرخسرو جایگاهی منحصر بهفرد و ویژه دارد. اهالی ادبیات و تاریخ و فلسفه و عرفان، به خوبی میدانند که حکیم قبادیان، کتابها و آثار فراوانی به نظم و نثر در موضوعات مذکور نگاشته. اما در میان آنها سفرنامه با وجود حجم کم و اختصارش اهمیت و فراگیری بسیاری دارد. به همین دلیل تصمیم گرفتیم پرونده «بسیار سفر باید: مرور سفرنامههای درباره ایران» را با سفرنامه ناصر خسرو آغاز کنیم:

ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی (۳۹۴-۴۸۱ق)، شاعر، حکیم، جهانگرد نامدار ایرانی و از مبلغان برجسته مذهب اسماعیلی است. وی در روستای قبادیان بلخ در خانوادهای ثروتمند زاده شد و در جوانی به تحصیل علوم متداول زمان از جمله قرآن، فلسفه یونانی، حساب، طب، موسیقی و نجوم پرداخت و قرآن را از بر کرد. ناصرخسرو در ابتدا به شغل دبیری در دربار غزنویان و سپس سلجوقیان اشتغال داشت. در چهلسالگی بر اثر خوابی بیدارگر، دچار انقلاب فکری شد و از شراب و لذایذ دنیوی دست شست و شغل دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت. او هفت سال به سیاحت سرزمینهای گوناگون از جمله آذربایجان، شام، فلسطین، حجاز، مصر و سودان پرداخت و سه یا شش سال در قاهره اقامت گزید. در همین دوران در دوره المستنصر بالله به مذهب اسماعیلی گروید و عنوان «حجت خراسان» دریافت کرد. ناصرخسرو پس از بازگشت به خراسان به تبلیغ کیش اسماعیلی پرداخت، اما با مخالفت مردم و سلاطین سلجوقی روبرو شد و ناگزیر به بدخشان پناه برد و بیست تا بیست و پنج سال پایانی عمر را در یمگان بدخشان سپری کرد و تمام آثار خود را در آنجا نوشت. از مهمترین آثار او میتوان به «سفرنامه» (که از منابع مهم جغرافیای تاریخی است)، «دیوان اشعار»، «جامع الحکمتین»، «خوان الإخوان»، «زاد المسافرین» و «روشنایینامه» اشاره کرد. ناصرخسرو سرانجام در ۴۸۱ق در یمگان درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.
***

محمد دبیرسیاقی، عزیزالله علیزاده، یوسف افتخاری، نادر وزینپور، مهدی نصیرینیا، اصغر عبداللهی، محمدرضا توکلی صابری و محمد روشن به تصحیح سفرنامه ناصرخسرو پرداختهاند.
این گزارش با مروری بر «سفرنامه ابومعین حمیدالدین ناصر بن خسرو قبادیانی مروزی» با حواشی و تعلیقات و فهارس اعلام و لغات به کوشش محمد دبیرسیاقی، چاپ و انتشار کتابفروشی زوار نوشته شده است.
سیدمحمّد دبیرسیاقی زاده ۴ اسفند ۱۲۹۸ (خورشیدی) در قزوین، درگذشته سحرگاه ۱۶ مهر ۱۳۹۷ (خورشیدی) در قزوین پژوهشگر، نویسنده، شاعر، آموزگار ادبیات فارسی و مصحح متون کهن پارسی بود. وی در مؤسسه لغتنامه دهخدا و مرکز بینالمللی آموزش زبان فارسی مشغول به کار بوده و مصحح بسیاری از متنهای کهن زبان فارسی است. دبیرسیاقی نزدیک به ۸۰ متن ادبی و تاریخی را تصحیح و چاپ کرده است که از میان آنها میتوان شاهنامه فردوسی، دیوان منوچهری دامغانی، نزههالقلوب، فرهنگ سُروری و سلطان جلالالدین خوارزمشاه و تصحیح لغت فرس اسدی طوسی و سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی را نام برد.
او میان سالهای ۱۳۲۶ (خورشیدی) تا ۱۳۳۴ (خورشیدی) در گردآوری فرهنگ لغت با علیاکبر دهخدا همکاری داشت. در نواری صوتی از علیاکبر دهخدا، از سیاقی بهعنوان جوانی کوشا در تنظیم لغتنامه یاد کرده است. از آن پس همکاری او با مؤسسه لغتنامه دهخدا و مرکز بینالمللی آموزش زبان فارسی - تا ۱۳۵۹ (خورشیدی) که کار این اثر به پایان رسید - پی گرفته شد. کار بزرگی که دبیرسیاقی در دست داشت، نوشته لغتنامه فارسی است که تاکنون برخی از مجلدهای آن چاپ شده است.
***

سفرنامه ناصرخسرو با حواشی و تعلیقات محمد دبیرسیاقی با مقدمهای به قلم او شروع میشود، در ادامه مقدمه چاپ برلین، مقدمه چاپ ضمیمه دیوان، مقدمه سفرنامه چاپ دوم ۱۳۱۲، چاپ هند و سپس تکمله قرار گرفته است.
محمد دبیرسیاقی در مقدمه به این نکته اشاره میکند: «اما اساس کار من در تصحیح و تنقیح چاپ حاضر بر آن بوده است که نخست چاپهای گوناگون این کتاب را گرد آورم و آنان را با یکدیگر بسنجم و بر اساس نسخههای چاپ پاریس و هند و دو چاپ طهران و چاپ برلین بهگزینی ترتیب دهم و ضمن مراجعه بمراجع و مآخذ متقن، صحیح را از سقیم بازشناسم و بمواضع مشکوک اشارت کنم تا راه تحقیق خوانندگان باز باشد و تصحیحات و توضیحات چاپ انتقادی برلین را بعینه نقل و در صورت لزوم نقد کنم تا رعایت امانت شده باشد.»

در صفحه ۴ کتاب «سفرنامه ابومعین حمیدالدین ناصر بن خسرو قبادیانی مروزی» با حواشی و تعلیقات و فهارس اعلام و لغات به کوشش محمد دبیرسیاقی آمده است: «دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه از قزوین برفتم براه بیل و قپان که روستاق قزوین است و از آنجا بدهی که خرزویل خوانند، من و برادرم و غلامکی هندو که با ما بود وارد شدیم، زادی اندک داشتیم، برادرم به دیه دررفت تا چیزی از بقال بخرد، یکی گفت: چه میخواهی؟ بقال منم. گفت هر چه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر و چندانکه از مأکولات برشمرد، گفت: ندارم، بعد از آن هر کجا کسی ازین نوع سخن گفتی گفتمی: بقال خرزویل است.»
در صفحه ۱۲ این کتاب میخوانیم: «یازدهم رجب از شهر حلب بیرون شدیم بسه فرسنگ دیهی بود جندقنسرین میگفتند و دیگر روز چون شش فرسنگ شدیم بشهر سرمین رسیدیم، بارو نداشت. شش فرسنگ دیگر شدیم معرةالنعمان بود، بارهیی سنگین داشت، شهری آبادان و بر در شهر اسطوانهیی سنگین دیدم، چیزی بر آن نوشته بود بخطی دیگر از تازی، از یکی پرسیدم که این چه چیزست؟ گفت طلسم کژدمیست، که هرگز عقرب در این شهر نباشد و نیاید و اگر از بیرون آورند و رها کنند، بگریزد و در شهر نماند. بالای آن ستون ده ارش قیاس کردم و بازارهای او بسیار معمور دیدم و مسجد آدینه شهر بر بلندی نهاده است، در میان شهر، که از هر جانب که خواهند بمسجد درشوند سیزده درجه بر بالا باید شد و کشاورزی ایشان همه گندمست و بسیارست و درخت انجیر و زیتون و پسته و بادام و انگور فراوانست و آب شهر از باران و چاه باشد. در آن شهر مردی بود که وی را ابوالعلاء معرّی میگفتند، نابینا بود و رئیس شهر او بود، نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگزاران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود، گلیمی پوشیده و در خانه نشسته، نیم من نان جوین را به نُه گِرده کرده، شبانهروز بگِردهیی قناعت کند و جز آن هیچ نخورد و من این معنی شنیدم که در سرای باز نهاده است و نواب و ملازمان او کار شهر میسازند مگر بکلیات که رجوعی باو کنند و وی نعمت خویش از هیچکس دریغ ندارد و خود صائمالدهر قائماللیل باشد و بهیچ شغل دنیا مشغول نشود و این مرد در شعر و ادب بدرجهییست که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در این عصر کسی بپایة او نبوده است و نیست و کتابی ساخته آنرا «الفصول و الغایات» نام نهاده و سخنها آورده است مرموز و مثلها بالفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمیشوند مگر بر بعضی اندک و نیز آنکسی که بر وی خواند، چنانکه او را تهمت کردند که تو این کتاب بمعارضة قرآن کردهای و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف نزد وی ادب و شعر خوانند و شنیدم که او را زیادت از صدهزار بیت شعر باشد. کسی از وی پرسید که ایزد تبارک و تعالی اینهمه مال و نعمت ترا داده است، چه سببست که مردم را میدهی و خویشتن نمیخوری. جواب داد که مرا بیش از این نیست که میخورم و چون من آنجا رسیدم این مرد هنوز در قید حیات بود.»

در صفحه ۹۹ در توصیف کعبه میخوانیم: «صفت گشودن در کعبه شرفهاالله تعالی- کلید خانه کعبه گروهی از عرب دارند که ایشان را بنی شیبه گویند و خدمت خانه را ایشان کنند و از سلطان مصر ایشان را مشاهره و خلعت بود و ایشان را رئیسی است که کلید بدست او باشد و چون او بیاید پنج شش کس دیگر با او باشند، چون بدانجا رسند از حاجیان مردی ده بروند و آن نردبان که صفت کردهایم برگیرند و بیاورند و پیش در نهند و آن پیر بر آنجا رود و بر آستانه بایستد و دو تن دیگر بر آنجا روند و جامه و دیبای در را باز کنند، یکسر از آن یکی ازین دو مرد بگیرد و سری مردی دیگر، همچون لبادهیی که آن پیر را بپوشند که درمیگشاید، و او قفل بگشاید و از آن حلقهها بیرون کند و خلقی از حاجیان پیش در خانه ایستاده باشند و چون در باز کنند ایشان دست بدعا برآرند و دعا کنند و هر که در مکه باشد چون آواز حاجیان بشنود داند که در حرم گشودند همه خلق بیکبار بآوازی بلند دعا کنند چنانکه غلغهیی عظیم در مکه افتد، پس آن پیر در اندرون شود و آن دو شخص همچنان آن جامه میدارند، او دو رکعت نماز کند و بیاید و هر دو مصراع در باز کند و بر آستانه بایستد و خطبه برخواند بآوازی بلند و بر رسولالله صلوات فرستد و بر اهل بیت او، آنوقت آن پیر و یاران او بر دو طرف در خانه بایستند و حاج دررفتن گیرند و بخانه در میروند و هر یک دو رکعت نماز میکنند و بیرون میآیند، تا آنوقت که نیمروز نزدیک آید، و در خانه که نماز کنند رو بدر کنند، و بدیگر جوانب نیز رواست. وقتیکه خانه پر مردم شده بود که دیگر جای نبود که درروند، مردمرا شمردم هفتصد و بیست مرد بودند. مردم یمن که بحج آیند عامه آن چون هندوان هر یک لنگی بربسته و مویها فروگذاشته و ریشها بافته و هر یک کتاره قطیفی چنانکه هندوان در میان زده و گویند اصل هندوان از یمن بوده است و کتاره(غداره) قتاله بوده است، معرب کردهاند و در میان شعبان و رمضان و شوال روزهای دوشنبه و پنجشنبه و آدینه در کعبه بگشایند و چون ماه ذیالقعده درآید دیگر در کعبه باز نکنند.»

در صفحه ۱۲۷ به توصیف شهر قائن میپردازد: «صفت شهر قاین- قاین شهری بزرگ و حصین است و گرد شهرستان خندقی دارد و مسجدی آدینه بشهرستان اندرست و آنجا که مقصوره است طاقی عظیم بزرگست چنانکه در خراسان از آن بزرگتر ندیدم و آن طاق نه درخور آن مسجدست و عمارت همه شهر بگنبدست و از قاین چون بجانب مشرق شمال روند بهجده فرسنگی زوزن است و جنوبی تا هرات سی فرسنگست. بقاین مردی دیدم که او را ابومنصور محمدبن دوست میگفتند، از هر علمی باخبر بود از طب و نجوم و منطق چیزی، از من پرسید که چه گویی بیرون این افلاک و انجم چیست؟
گفتم: نام چیز بر آن افتد که داخل این افلاکست و بر دیگر نه. گفت: چگویی بیرون ازین گنبدها معنی است یا نه؟ گفتم: چاره نیست که عالم محدودست و حد او فلکالافلاک و حد آنرا گویند که از جز او جدا باشد و چون این حال دانسته شد واجب کند که بیرون افلاک نه چون اندرون باشد. گفت: پس آن معنی را که عقل اثبات میکند نهایت هست از آن جانب اگرنه؟ اگر نهایتش هست تا کجاست و اگر نهایتش نیست نامتناهی چگونه فنا پذیرد؟ و از این شیوه سخنی چند میرفت و گفت که بسیار تحیر در این خوردهام. گفتم که نخورده است؟ فیالجمله بسبب تشویشی که در زوزن بود از جهه عبید نیشابوری و تمرد رئیس زوزن، یک ماه بقاین بماندم و رکابدار امیرگیلکی را از آنجا بازگردانیدم و از قاین بعزم سرخس بیرون آمدیم.»
کتاب با شعری از ناصرخسرو پایان میپذیرد:
«رنج و عنای جهان اگرچه درازست/ با بد و با نیک بیگمان بسرآید
چرخ مسافر زبهر ماست شب و روز/ هر چه یکی رفت بر اثر دگر آید
ما سفر برگذشتنی گذرانیم/ تا سفر ناگذشتنی بدرآید.»
در پایان کتاب نیز فهرست نامهای کسان، جایها، نسبتها، کتابها، قبیلهها و فرقهها، فهرست لغات و ترکیبات و لیستی از غلطهای موجود در کتاب آورده شده که راهنمای خوبی برای علاقهمندان است.
نظر شما