سرویس دینواندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)–رضا دستجردی: «در باب جباریت» بهقلم لئو اشتراوس فیلسوف سیاسی با ترجمه شروین مقیمی و یاشار جیرانی، از تازههای گروه انتشاراتی ققنوس است. کتاب نخستین مجلد از سهگانه کسنوفونی اشتراوس است. اثر همچنین به تحلیل دیالوگ «هیرون» اثر «کسنوفون» و مسئله جباریت میپردازد؛ همچنین مکاتبات فلسفی «اشتراوس» با «الکساندر کوژو» و ترجمهای از متن «اریک فوگلین» را نیز دربردارد. کتاب با تحلیل عمیق یکی از متون کلاسیک فلسفه سیاسی، فرصتی برای فهم ریشههای جباریت و نسبت آن با قانون، مشروعیت و فلسفه فراهم میکند. مواجهه اشتراوس و کوژو در مکاتباتشان، خواننده را با دو سنت فکری مهم و تقابل تاریخیگرایی و آموزه کلاسیک آشنا میسازد.

«در باب جباریت» نخستینبار در اوج بحران جباریت مدرن، یا سر برآوردن حکومتهای توتالیتر منتشر شد. با این وجود، «در باب جباریت» بر خلاف همتایانش، جدلنامه یا جزوهای نوعی در باب جباریت و آزادی نیست. بهعلاوه، نه فرزند زمانه خودش است و نه دستورالعملی در دفاع از آزادی سیاسی بهعنوان والاترین تجلی انسانیت. بهباور مقیمی و جیرانی، اساساً اثری که با نقلقولی از مکولی در باب نسبتمعکوس میان رشد آزادی مطبوعات/ آزادی بیان و افول تفکر انتقادی در باب امور سیاسی آغاز میشود، اثری که تأکید میکند جامعه، تفکر را ذیل جباریت قرار میدهد، نیز اثری که میگوید تمایز میان حکومت مشروطه و جباریت، یک تقابل بسیط نیست، نمیتواند جزوهای مفید در راه آزادی سیاسی باشد که فعالان سیاسی مثلهاش کنند و از نقلقولهایش برای مبارزه مقدس با جباریت بهره ببرند.
مترجمین در اینجا، این پرسش را مطرح میکنند که پس جباریت در باب چیست؟ بند پایانی پاسخ اشتراوس به کوژو واضحترین صورتبندی را ارائه میکند: کسی که شجاعت مواجهه با مسئله جباریت را نداشته باشد لاجرم از مسئله هستی نیز خواهد گریخت. در این معنا، «در باب جباریت» تأملی در باب مسئله هستی، در باب فلسفه است.
کتاب نشان میدهد که چگونه شجاعت مواجهه با جباریت بهمثابه یک مسئله و نه یک شر اخلاقی-سیاسی که باید در عمل فروکوفته شود، به یافتن بنیادی برای پرسش سترگ «چرا فلسفه؟» منجر میشود. مسئله جباریت محصول تأمل فیلسوف بر «مسئله قانون و مشروعیت» است، تأملی که نهایتاً به این تز پارادوکسیکال منجر میشود که حکومت قانون یا مشروطه لزوماً با حکومت خوب اینهمان نیست- اینکه شاید نوعی جباریت بهبودیافته، یا بهترین جباریت (که بنا بر تعریف حکومت فراقانونی است)، بر حکومت قانون برتری داشته باشد. اما اشتراوس بلافاصله اضافه میکند که این «آموزه جبارانه»- آموزهای پارادوکسیکال که محصول دریافتن محدودیتهای حکومت قانون است- در ساحت سیاسی تحققناپذیر است؛ یک اتوپیا است.
از نظرگاه عملی-سیاسی تنها گزینه حکومت مشروطه یا همان حکومت قانون است. این تعارض میان آموزه جبارانه بهعنوان آموزهای تماماً نظری و حکومت مشروطه بهعنوان آموزهای تماماً عملی یا فهم این امر که والاترین نظرگاه یا عدالت فراقانونی یا حکومت خوب در جامعه سیاسی تحققناپذیر است، همان مسئله جباریت است: اینکه عدالت فراقانونی در نفس فیلسوف منفرد قابل تحقق است، اما در جامعه سیاسی ممکن نیست، مسئلهای که اگر به دور از افسونهای آزادی سیاسی به آن نگریسته شود، در نهایت بهعنوان بصیرتی در باب طبیعت امور سیاسی یا محدودیتهای سایست به صحنه میآید.
این بصیرتی است که اشتراوس آن را در قالب این کلمات صورتبندی میکند: «از همین رو، بهترین شهر از حیث اخلاقی و سیاسی در سطح پایینتر از فرد بماهو وجود دارد.» درک محدودیتهای امر سیاسی، درک طبیعت امور سیاسی، این درک که جامعه سیاسی هرگز نمیتواند بدون توسل به نوعی ایمان به یک خدا (= مشیت الهی) یا به اراده انسانی برای فتح طبیعت (= ابراز خود) به عرصه تجلی والاترین معیارهای اخلاقی و فکری بدل شود، اینکه جامعه سیاسی هرگز نمیتواند بدون توسل به ارتدوکسی و پرهیزکاری سودای غلبه بر قلمرو ضرورت و محدودیتها و کسب کمال را در سر بپروراند (چه ارتدوکسی مقدس و چه نامقدس/ سکولار)، بنیاد توجه و توجیه فلسفه بهعنوان فعالیتی فراسیاسی را فراهم میکند، فعالیت فراسیاسی که بر همین اساس فراالهیاتی است.
در حقیقت، فلسفه سیاسی اشتراوس با یافتن بنیاد امر الهیاتی و پرهیزکاری در اعماق زندگی سیاسی و دغدغه برای عدالت، با فهم آن بهمثابه محدودیت مقدس (با فهم ایمان بهعنوان عنصر جداییناپذیر امر سیاسی)، راه را برای شناخت یا دانش ناب، دانش فراسیاسی/ فراالهیاتی، میگشاید. «در باب جباریت» با استفاده از موقعیت تاریخی یکتایی که جباریتهای مدرن (یا حکومتهای توتالیتر) موجد آن بودند، جباریتهایی که در نهایت، بنیاد خود را در نوعی ایمان جنونآمیز به فتح طبیعت، بهبود زندگی انسان، و تغییر جهان در لایه تاریخ دنیوی و جامعه سیاسی مییافتند، به این بصیرت منجر میشود که حیوان سیاسی والاترین امکان انسانی نیست و بدینترتیب، به ایده فلسفه بهمثابه نوعی شیوه زندگی مشروعیت میبخشد که با شناخت طبیعت امر سیاسی از آن در سطحی فردی-نوئتیک استعلا میجوید. «در باب جباریت» اثری است در باب آزادی ذهن و نه آزادی سیاسی.
اشتراوس بهتنهایی مطالعه جدی فلسفه سیاسی قدمایی را احیا کرد و نشان داد که این اندیشه صرفاً موضوع کنجکاوی تاریخی نیست، بلکه با حیاتیترین منافع امروزی ما مرتبط است. محور این نوع مطالعه، توجه به متونی است که حامل آموزه فلاسفه کلاسیک هستند. ویراست فعلی کتاب مشتمل بر ترجمهای تحتاللفظی از دیالوگ هیرون است که به خواننده اجازه میدهد استدلال اشتراوس را دنبال کند. تفسیر اشتراوس بر مبنای تحلیل متنی دقیق است که تکتک جزئیات ارائه کسنوفون را جدی میگیرد.
بهعلاوه در این مجلد، مباحثه میان لئو اشتراوس و الکساندر کوژو درباره بسندگی فهم گزنفونی از جباریت گنجانده شده است. این مباحثه یکی از معدود تقابلهای حقیقتاً فلسفی اخیر است که طرفین در آن مسائل و یکدیگر را میفهمند و بدیلهای واضحی را پیشنهاد میکنند. کوژو ژرفترین شاگرد مدرن هگل است و از همین رو، نماینده جدیترین لایه آن فهم تاریخی یا تاریخیگرایانه از امور انسانی و سیاسی است که در این کتاب از آن انتقاد شده است؛ پروفسور اشتراوس در پاسخ به این نگاه، آموزه کلاسیک را پیشنهاد میکند. اشتراوس معتقد است که این نگاه تاریخیگرایانه از پایان قرن هجدهم به بعد نگاه غالب بوده است، اگرچه در باب بنیادها و پیامدهای آن، بهندرت استدلالی ارائه شده است. کوژو از چنین فهمی برخوردار است و قادر است آن را بهنحوی سرسختانه و آشتیناپذیر ارائه کند. بنابراین، این تقابلی میان مواضع در سطح مسائل واقعی است که طرفین بر مبنای دانش دقیقی از آموزهها و درک واضحی از پدیدارها استدلالهای خود را ارائه میکنند. پرسشی که این بحث بدان میپردازد از این قرار است که آیا طبیعت انسان تغییرناپذیر است و آیا فلسفه میتواند از امر تاریخی بهسوی امر ابدی حرکت کند؟
بهرغم این واقعیت که کوژو مولف بهترین کتابی است که در باب هگل نوشته شده است، هم او و هم کتابش عملاً در آمریکا ناشناختهاند. علت ناشناس باقی ماندن او عمدتاً خود اوست؛ او کم مینویسد، اهمیتی به مکاتب نمیدهد، در مورد آموزش عموم مردم تردید دارد، و شهرت را خوار میشمارد. اما در زمانهای که این توافق تقریباً فراگیر وجود داشت که شلینگ، کییر کگور و نیچه، اگر نخواهیم از علم طبیعی و تاریخ سخن بگوییم، نظام هگل را رد کردهاند، فقط اوست که جرأت کرد ادعا کند نظام هگلی اگر درست فهمیده شود، آموزه فلسفی حقیقی و نهایی است؛ او هگل اصیل و آغازین را در تمایز با هگلیهای سنتی اواخر قرن نوزدهم و نئوهگلیها احیا کرد.
«در باب جباریت» در 376 صفحه بههمت گروه انتشاراتی ققنوس منتشر شده است.
نظر شما