دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۴۵
مرز میان دانشگاه و حوزه عمومی، جایی که هم خطر هست، هم امکان

فاطمه سیارپور بیان کرد: جامعه‌شناسی بومی اگر به ابزار «خودی و غیرخودی» تبدیل شود، دیگر علم نیست. بومی‌بودن نه به معنای نفی دانش جهانی است و نه تکرار روایت رسمی. جامعه‌شناسی فقط جایی زنده می‌ماند که اجازه داشته باشد به نتایج ناخوشایند برسد.

سرویس دین و اندیشه و خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): هر علمی برای رشد، به سنتی نظری و پژوهشی نیاز دارد؛ سنتی که نسل‌ها در آن کار کنند، روی آن بنا بگذارند، و آن را به نسل بعد منتقل کنند. اما جامعه‌شناسی ایران، به دلیل گسست‌های تاریخی، تغییرات سیاسی و فقدان استمرار نهادی، هرگز چنین سنتی را به‌طور کامل تجربه نکرده است. دانشگاه‌ها مدام دستخوش تغییر شده‌اند، اساتید مهاجرت کرده یا کنار گذاشته شدند، و دانش تولیدشده به نسل بعد منتقل نشد. آیا می‌توان با این گسست‌ها، هنوز امید به ساختن یک سنت جامعه‌شناختی داشت؟ از این رو با فاطمه سیارپور انسان‌شناس، ناشر، مترجم و منتقد درباره غیبت سنت نظری در جامعه‌شناسی ایرانی گفت‌وگو کردیم که در ادامه متن کامل این گفت‌وگو را می‌خوانید.

مرز میان دانشگاه و حوزه عمومی، جایی که هم خطر هست، هم امکان
فاطمه سیارپور

بیش از هشتاد سال از تأسیس رشته جامعه‌شناسی در ایران می‌گذرد. در این مدت، رشد و پیشرفت علوم اجتماعی در ایران با فراز و نشیب‌هایی همراه بوده است. جامعه‌شناسی، به‌عنوان یکی از رشته‌های اصلی علوم اجتماعی، همواره در کانون توجه روشنفکران، اساتید دانشگاه و سیاست‌گذاران قرار داشته است. با این‌همه، پرسش‌های بنیادینی درباره ماهیت، کارکرد و آینده جامعه‌شناسی در ایران مطرح بوده و هست. به‌راستی، سخن گفتن از «جامعه‌شناسی ایرانی» چه معنایی دارد؟ آیا می‌توان از نوعی جامعه‌شناسی بومی سخن گفت که مبتنی بر تجربه تاریخی، فرهنگی و اجتماعی ایران باشد؟ یا جامعه‌شناسی در ایران صرفاً بازتابی از نظریه‌ها و الگوهای غربی است که در بستر متفاوتی به کار گرفته شده‌اند؟

پرسیدن از «جامعه‌شناسی ایرانی» در واقع پرسش از امکان اندیشیدن به این مفهوم از درون تجربه‌ای تاریخی و داخل مرزهایی فرهنگی است. باید توجه داشت که در این سطح ما از نام‌گذاری یک رشته علمی حرف نمی‌زنیم. باید گفت چنین امکان و معنایی چند حالت دارد. حالت نخست یک پرسش اساسی است؛ آیا جامعه‌شناسی در ایران یا جامعه‌شناسی ایرانی علمی وارداتی با زبانی ترجمه شده است؟ در پاسخ باید گفت جامعه‌شناسی ایرانی به مثابه یک نهاد دانشگاهی و یک سنت نظری مدون، با ترجمه و آموزش نظریه‌های غربی به وجود آمده و اتفاقاً این موضوع نقطه ضعف آن نیست، بلکه همه علوم در غیر از زادگاه خود با ترجمه آغاز می‌شوند. اما مسئله اصلی اینجاست؛ آیا این ترجمه به بازاندیشی انجامیده یا صرفاً به کاربرد مکانیکی مفاهیم محدود شده است؟ در این دیدگاه، جامعه‌شناسی یک علم جهانی با روش‌ها، نظریه‌ها و مفاهیم جهان‌شمول است که موضوع مطالعه آن می‌تواند جامعه ایران هم باشد. در اینجا تمرکز بر استفاده از چارچوب‌های تحلیلی موجود اعم از کلاسیک، مدرن یا پست‌مدرن برای فهم همه پدیده‌های اجتماعی از جمله ویژگی‌های منحصربه‌فرد ایران همچون انقلاب اسلامی، تحولات خانواده، مسائل قومی، توسعه نامتوازن، فرهنگ سیاسی و حتی حوزه‌های جدیدتری مانند مطالعات رسانه‌های اجتماعی، مطالعات بدن و.... است.

در این رویکرد، این نظریه‌ها در مواجهه با واقعیت‌های اجتماعی ایران تصحیح، بسط یا به چالش کشیده می‌شوند. بسیاری از آثار جامعه‌شناسان ایرانی و حتی پایان‌نامه‌های تحصیلات تکمیلی در این حوزه قرار می‌گیرند و مشمول تولید علم هستند. اما در این رویکرد، از بازاندیشی باید با احتیاط سخن گفته شود. زیرا در موارد قابل توجهی گرفتار همان چیزی شده که می‌توان آن را نوعی تقلید مفهومی نامید: استفاده از مفاهیم بدون بازسازی و بازشناسی تاریخی آنها در بستر ایرانی. دومین رویکرد بر «جامعه‌شناسی بومی» تاکید می‌کند. این رویکرد فراتر از «موضوع مطالعه» رفته و بر ساخت مفاهیم، نظریه‌ها و حتی روش‌های جدید متناسب با زمینه تاریخی، فرهنگی و دینی ایران تأکید دارد.

استدلال آن است که برخی مفاهیم غربی مانند سکولاریزاسیون، فردگرایی، طبقه و غیره برای تحلیل جامعه‌ای با پیشینه تمدنی اسلامی، ساختارهای خویشاوندی قوی و تجربه مدرنیته‌ای متفاوت، ناکافی، ناکارآمد یا گمراه‌کننده هستند. این رویکرد هم پرسشی جدی پیش روی می‌کشد، اما به نظر می‌رسد به مثابه یک رویکرد علمی، هنوز به نظریه، روش، پارادایم و مکتب متقن و قابل اعتماد نرسیده است. بنابراین در ارزیابی علمی با خطراتی جدی پیش روست: ابتدا اینکه بومی‌سازی به‌معنای نفی علم جهانی نیست. از سوی دیگر، نباید به ایدئولوژی رسمی بدل شود. دقت کنیم در ایران، مفهوم «بومی» گاه به ابزاری سیاسی تقلیل یافته است؛ نوعی علم «خودی» در برابر علم «غیرخودی». اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که جامعه‌شناسی می‌میرد و جای آن را تبلیغات و های و هوی می‌گیرد. جامعه‌شناسی بومی اگر معنا داشته باشد، نه در پاسخ‌های از پیش‌داده‌شده بلکه در پرسش‌هایی از دل تجربه ایرانی شکل می‌گیرد. اما حتی در این نقطه هم ما با علم هنوز طرف نیستیم. بلکه با موقعیتی فکری، بازاندیشانه و در ابتدای راه طرفیم. بنابراین به دلیل داشتن پشتوانه قدرت و ابزار سیاسی‌بودن، پژوهشگر باید هر لحظه علمیت آن را بسنجد و در دام‌های خطرناکی که گفته شد، نیفتد. این جامعه‌شناسی، حتی اگر به نتایجی ناخوشایند یا ناهمخوان با روایت‌های رسمی برسد، ممکن می‌شود و باید آن را پذیرفت. اگر بومی‌سازی به معنای انقطاع کامل از سنت فکری جهانی و ساخت یک دستگاه کاملاً خودبسنده باشد، امری ناممکن و شاید نامطلوب است، زیرا علم ذاتاً گفت‌وگویی و جهانی است. اما اگر بومی‌سازی را به معنای زمینه‌مندسازی، نقد خلاقانه و تلفیق بدانیم شروع آن با آموزه‌های غربی، سپس نقد آن بر اساس تجربه محلی و در نهایت تولید ادبیات خاص خود خواهد بود. به هر حال آینده جامعه‌شناسی ایران، نه در تقلید از نظریه‌های جهانی، بلکه در جرأت صورت‌بندی تجربه ایرانی است.

جامعه‌شناسان در ایران با چه مسائلی دست‌وپنجه نرم می‌کنند؟ چه محدودیت‌ها و فرصت‌هایی پیش‌روی آن‌هاست؟ و نسبت این رشته با ساختار قدرت، نهادهای علمی و جامعه مدنی چگونه تعریف می‌شود؟

جامعه‌شناسان در ایران در فضایی پیچیده، چندلایه و گاهی متناقض فعالیت می‌کنند. از یک سو جامعه ما منبعی غنی از تنوع فرهنگی و اجتماعی انسانی است که موقعیت‌های ناب و لبریز از تجربه زیسته را برای شناخت پیش روی می‌گذارد و نیاز به مطالعات میدانی و اسنادی را برای برنامه‌ریزی‌های توسعه، رفاه و بهبود شرایط زندگی بیش از پیش ضروری می‌سازد. از سوی دیگر گسست آشکاری میان دانشگاه، واقعیت‌های اجتماعی و نهادهای تصمیم‌گیرنده وجود دارد که اثر آن در طول زمان بر زندگی و معیشت گروه‌ها و طبقات اجتماعی ما بیشتر مشهود می‌شود. هرچند در این میان باید از دشواری دسترسی به داده‌های معتبر، محدودیت‌های میدانی و بی‌اعتمادی جامعه به پژوهشگر هم صحبت کرد، اما معضل دیگری که خود را نمایان می‌سازد، آن است که دانشجو و استاد جامعه‌شناسی اغلب جامعه را از متن‌ها می‌شناسد، نه از تجربه میدانی.

علاوه بر آن نهادهای مدنی و غیردانشگاهی منشعب از دانشگاه مانند انجمن جامعه‌شناسی و غیره در حال فعالیت هستند و بر انباشتگی علمی هر روز اضافه می‌کنند. در این میان هم نهادهایی با گسترش شبکه‌های اجتماعی و رشد تکنولوژی‌های ارتباطی مانند سایت‌ها، پادکست‌ها، کانال‌ها و غیره شکل گرفته‌اند که در سطحی فردی اما تاثیرگزار در حال فعالیت هستند. این وضعیت در حالی است که ساختار دانشگاهی حتی در امور مهمی مانند بازنگری و بررسی سیلابس‌های درسی برای تطبیق با وضعیت بروز جامعه ایران و جهان، محدودیت اداری، سیاسی و بوروکراتیک ایجاد می‌کند یا بیشتر تولیدات دانشگاهی اعم از مقالات، کتاب‌ها، پایان‌نامه‌ها و غیره با ایده تفوق کاربرد بر نظریه با محوریت ارتقای شغلی یا تحصیلی شکل می‌گیرند که البته نتایج آنها هم در موارد بسیار زیادی، لابلای کاغذهای مقالات و پایان‌نامه‌ها گرفتار شده و به منصه تصمیم‌گیری‌های خرد و کلان کشور راه پیدا نمی‌کنند.

در این بین باید به ماهیت رشته جامعه‌شناسی هم ارجاع داد که دانشی مسئله‌محور و مسئله‌ساز است؛ زیرا ساختارها، نابرابری‌ها و اشکال سلطه را آشکار می‌کند. به همین دلیل در همه جای جهان نهادهای قدرت اعم از قدرت‌های سیاسی کلان و خرد برای شناخت جامعه‌شناسانه در مسائل اجتماعی در درجات مختلفی از حساسیت‌های قرار می‌گیرند. در مجموع می‌توان گفت قدرت سیاسی از جامعه‌شناسی دو انتظار متناقض دارد: از یک‌سو از او «دانش سیاست‌گذارانه» برای مدیریت جامعه طلب می‌کند اما از سوی دیگر، جامعه‌شناسی انتقادی را تهدیدآمیز می‌بیند. در نتیجه، جامعه‌شناس وضعیت معلقی دارد. از طرفی تجمع پژوهش‌ها بر موضوعاتی است که حساسیت نهادهای قدرت و خود دانشگاه را کمتر دربردارد. البته وضعیت این تجمع خود نیاز به آسیب‌شناسی دارد. زیرا ما را از شناخت دقیق و واقعی مسئله‌های اجتماعی باز می‌دارد و در بلندمدت آوار سنگینی از مسائل و معضلات اجتماعی درک نشده و حل نشده را پیش روی ما می‌گذارد.

در این میان برای پاسخ دقیقتر به سوال چندوجهی شما باید از وضعیت پذیرش دانشجو هم صحبت کرد: طبق برآوردها، رشته اول انتخابی بسیاری از داوطلبان کنکور جامعه‌شناسی نیست و حتی در رده‌بندی سازمان سنجش در مجموعه علوم انسانی هم نمره اکتسابی برای قبولی در این رشته پایینتر از حقوق، علوم سیاسی، روانشناسی و غیره است. این سیستم گزینش به خودی خود، داوطلبان دارای نمرات بالاتر را به سمت رشته‌های دیگر می‌برد. در حالی که جامعه‌شناسی نیاز به تحلیل پیچیدگی‌های جامعه به دست کسانی دارد که بتوانند موقعیت‌های چندوجهی و چندلایه‌ای را درک کنند و بشناسند. بنابراین باید کسانی جذب این رشته شوند که علاوه بر علاقمندی، قدرت تحلیل بالایی دارند. علت اساسی این است که در ایران جامعه‌شناسی شغلی «کم‌قدرت» است. زیرا وابستگی شدید به دانشگاه و نهادهای دولتی دارد و بازار کار آن خارج از نظام رسمی محدود است. به همین دلیل مهاجرت یا تغییر مسیر حرفه‌ای بسیاری از جامعه‌شناسان راه حلی است که بسیاری از دوستان و فارغ‌التحصیلان این رشته برای گذران روزگار و وضعیت معیشت و اقتصاد خود و خانواده انتخاب کرده‌اند. من جامعه‌شناسان بسیاری را می‌شناسم که اکنون به تولید محتوا برای سایت‌ها، کانال‌ها و صفحات مجازی فروش و بازاریابی آنلاین روی آورده‌اند یا در خدمت برخی سلیبریتی‌های اینستاگرامی قرار گرفته‌اند و در ازای دریافت حقوق مکفی، برای آنان سناریوی محتوایی می‌نویسند. هرچند به حوزه‌های دیگری مانند زیبایی، کارمند ادارات دولتی، مدیر فروش، کارآفرینی و غیره و نیز وارد شده‌اند. آنها خارج از این شرایط قادر به گذران زندگی با درآمد رشته جامعه‌شناسی نیستند.

اما فرصت‌های پیش روی جامعه‌شناسی در ایران کم نیست. شرایط گذار ایران از موقعیت‌هایی مانند سنت به مدرنیته، دولت متمرکز به جامعه متکثر، انسجام فرهنگی به شکاف‌های نسلی و جنسیتی و غیره می‌تواند میدان پژوهش منحصر به فردی ایجاد کند که از یک سو بر دامنه تولید دانش بومی جامعه‌شناسی کمک کند و از سوی دیگر جامعه‌شناس را تنها به استاد دانشگاه بودن تقلیل ندهد. این در حالی است که نسل جدید جامعه‌شناسان ایرانی، کمتر شیفته نظریه‌های کلان و بیشتر درگیر امر روزمره هستند و به مواردی مانند بدن، احساسات، حافظه، خشونت نمادین و زیست‌جهان توجه دارند. آنها از روایت، اتنوگرافی و مطالعات بینارشته‌ای استفاده می‌کنند و می‌توانند از رسانه و مطبوعات و روزنامه‌نگاری تا مستندسازی و ادبیات و سینما و هنر و غیره را تحت تأثیر قرار دهند.

همان‌طور که در مقدمه ذکر شد، بیش از هشتاد سال از ورود علم جامعه‌شناسی به‌عنوان یک رشته و دیسیپلین دانشگاهی به عرصه دانشگاه‌ها می‌گذرد. اما آیا در این مدت توانسته‌ایم به یک سنت نظری و پژوهشی منسجم دست یابیم؟

جامعه‌شناسی در ایران، با وجود گذشت بیش از هشتاد سال، هنوز به یک سنت نظری وپژوهشی منسجم به معنای دقیق کلمه دست نیافته است. اما این نرسیدن لزوماً نشانه ناتوانی نیست؛ حاصل نوعی وضعیت تاریخی خاص است. پس از هشتاد سال و در این برهه جامعه‌شناسی در ایران نهاد دانشگاهی دارد، بدنه آموزشی گسترده دارد، تولید علمی دارد، اما هنوز به مرحله‌ای نرسیده که بتوان از یک سنت نظری و پژوهشی پیوسته و خودبازاندیش سخن گفت و در آستانه‌ای ایستاده که یا در چرخه ترجمه و پروژه باقی می‌ماند، یا با بازگشت جدی به تجربه تاریخی خود، امکان ساخت سنت را هرچند دیر می‌آزماید.

آیا اصلاً می‌توان از اصطلاح «جامعه‌شناسی ایرانی» استفاده کنیم؟ ویژگی‌ها و وجوه تمایز این جامعه‌شناسی با جامعه‌شناسی مثلاً آمریکایی یا آلمانی چیست؟

قبلاً هم گفته شد که اگر منظور نام‌گذاری هویتی باشد، صراحتاً خیر. ما در ایران معادل سنت وبر یا زیمل در جامعه‌شناسی آلمانی یا کارکردگرایی و تجربه‌گرایی در سنت آمریکایی نداریم. اما اگر منظور از جامعه‌شناسی ایرانی، موقعیتی خاص برای اندیشیدن درباره جامعه باشد آنگاه استفاده از این اصطلاح هم ممکن است و هم معنادار. هر چند در این معنا، جامعه‌شناسی ایرانی یک مکتب نیست، بلکه مجموعه‌ای از پرسش‌ها، مفاهیم، وقایع و غیره است که نسبت خاصی با تاریخ، قدرت و جامعه دارد. بنابراین ما در این موقعیت صحبت از جغرافیا یعنی ایران نمی‌کنیم، بلکه از موقعیتی تاریخی حرف می‌زنیم. قاعدتاً با این رویکرد، نمی‌توانیم از جامعه‌شناسی آمریکایی که عمدتاً کاربردی و سیاست‌گذارانه است، حرف بزنیم. چنانچه این سنت بیشتر به الگوها، روندها و سیاست‌های پایدار ناظر است یا مانند جامعه‌شناسی آلمانی از استقلال نهادی قوی برخوردار باشیم. ما می‌توانیم به طور مثال از گسست‌ها، شکاف‌ها و انسدادها سخن بگوییم. در توضیح بیشتر باید بگوییم جامعه‌شناسی ایرانی مانند جامعه‌شناسی آلمانی، از دل تجربه مدرنیته کلاسیک اروپایی زاده نشده و همانطور که گفته شد با ترجمه آثار غربی آغاز شده و تلاش کرده تا از روش، بینش، پژوهش و توانمندی جامعه‌شناسی غربی برای فهم جامعه ایرانی استفاده کند، بنابراین اغلب واکنشی، مسئله‌محور و معطوف به بحران است.

مباحثی چون بومی‌سازی علوم اجتماعی، نسبت دانش جهانی و دانش محلی، استقلال فکری جامعه‌شناس، رابطه جامعه‌شناسی و سیاست، و نقش دانشگاه در تولید دانش، همواره جزو چالش‌های اساسی جامعه‌شناسی در ایران بوده‌اند. در این میان، آرای متفکران و جامعه‌شناسان مختلف، گاه متضاد و گاه تکمیل‌کننده یکدیگر، تصویر پیچیده‌ای از وضعیت این رشته ترسیم کرده‌اند. تا چه حد جامعه‌شناسان ما توانسته‌اند با خواست‌ها و مسائل جامعه ایرانی ارتباط برقرار کنند؟ آیا پژوهش‌های جامعه‌شناختی توانسته‌اند به فهم بهتر مسائل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران کمک کنند؟

آنچه شما در این پرسش ترسیم کرده‌اید، در واقع میدان منازعه‌ای چندلایه در جامعه‌شناسی ایران است؛ میدانی که نه صرفاً نظری، بلکه عمیقاً تاریخی، نهادی و سیاسی است. به طور مثال وقتی در این برهه زمانی صحبت از دانش بومی می‌شود باید در خاص‌بودگی این شرایط درک شود. واضح‌تر اینکه در ایران پس از انقلاب صحبت از دانش بومی، دانش اجتماعی اسلامی، تلفیق روش‌های شناخت علمی با شناخت دینی و غیره، امری عمیقاً تاریخی، زمان‌مند و سیاسی است. ما باید این وضعیت را بشناسیم. نباید این شرایط را به هر دلیلی پس بزنیم. زیرا این وضعیت نه صرفاً نشانه بحران، بلکه نشانه گذاری ناتمام است. ما از لحاظ تاریخی در این دوره گذار هستیم. برای روشن‌تر شدن این تصویر پیچیده، می‌توان آرای موجود را نه بر اساس نام‌ها، بلکه بر اساس مواضع فکری صورت‌بندی کرد. این کار کمک می‌کند تا تضادها و هم‌پوشانی‌ها را دقیق‌تر ببینیم. از این نظر تصویر کلی جامعه‌شناسی ایران، حاصل تقاطع این گونه از تنش‌هاست: میان بومی‌سازی و جهان‌شمولی، میان نقد و سیاست‌گذاری، میان استقلال فکری و وابستگی نهادی، میان دانشگاه و میدان اجتماعی و غیره. اگر جامعه‌شناسی ایرانی آینده‌ای داشته باشد، نه در حذف یکی از این طرف‌ها، بلکه درتحمل تنش میان آن‌ها و تبدیل این تنش به مسئله نظری خواهد بود.

بنابراین هر گروه از طرفداران این سویه‌ها باید میدان را برای دیگری باز کنند. تنها در این صورت است که این گذار طی شده و پژوهش‌های جامعه‌شناختی به فهم جامعه ایران کمک خواهند کرد. به طور کلی نیز این پرسش پاسخ قطعی و نهایی ندارد. جامعه‌شناسی در هر دو سویه همواره در تلاش برای فهم مسائل جامعه ایران بوده است. اما مسئله اساسی این است که ما امر فهمیدن را از امر حل کردن جدا کنیم. جامعه‌شناسان با روش‌های متنوعی مانند تولید آثار علمی، روزنامه‌نگاری، مستندسازی و غیره همواره به طرح و فهم مسائل اجتماعی ایران کمک کرده‌اند. به طور مثال بسیاری از موضوعاتی که امروزه در سطوح مختلف جامعه مانند گفتگوهای افراد یک خانواده رخ می‌دهد، حاصل تلاش جامعه‌شناسان برای طرح مفاهیمی مانند گسست نسلی، ضرورت آموزش، منع کودک‌همسری، حقوق کودکان، کودکان کار، حفظ محیط زیست و غیره است. این دست مفاهیم در سطح آکادمیک و سپس در متن جامعه از دروازه‌های جامعه‌شناسی عبور کرده و به مخاطبان عمومی رسیده‌اند. این تلاش بسیار ارزشمند است. اما حل مسائل اجتماعی ایران مقوله دیگری است و در گرو همکاری و هم‌افزایی میان نهاد سیاست، دانشگاه و سایرین است. مسئله امروز شاید این باشد: آیا جامعه‌شناسی ایران می‌تواند از موضع واکنشی به موضع همراهی تحلیلی با جامعه برسد؟

برخی معتقدند که جامعه‌شناسی در دانشگاه‌ها دچار نوعی محافظه‌کاری و فاصله گرفتن از واقعیت‌های ملموس جامعه شده است. آیا این نقد وارد است؟

به نظر می‌رسد پرسش مهمتر این باشد؛ چرا محافظه‌کاری و فاصله گرفتن از واقعیت‌های ملموس جامعه را به جامعه‌شناسی نسبت می‌دهند؟ آیا پتانسیل چنین چیزهایی در جامعه‌شناسی دانشگاهی وجود دارد؟ یعنی محافظه‌کاری جامعه‌شناسی دانشگاهی انتخابی آگاهانه است یا محصول منطق بقاست؟ پاسخ به خودی خود به جامعه‌شناسی بازنمی‌گردد. جامعه‌شناسی علم دیگرگون دیدن واقعیت‌های اجتماعی است. به طوری که حیات آن در دیدن و نه انکارکردن مسائل اجتماعی است. پس این نقد به ساختار بازمی‌گردد. مثلاً به فراخوان‌های پژوهشی نگاه کنیم: اغلب موضوعات تکراری، انتزاعی و کم‌حاشیه هستند. حالا به قانون ارتقای اساتید یا نمره‌دهی پایان‌نامه‌های دکترا نگاه کنیم: تولید و انتشار مقاله. نتیجه این می‌شود که محافظه‌کاری را نمی‌توان انکار کرد، اما نکته مهمتر این است که این تیپ از محافظه‌کاری تنها محصول ترس فردی نیست، بلکه نتیجه ساختار نهادی، سیاسی و اقتصادی علم است.

جامعه‌شناسی بیرون از دانشگاه چه جایگاهی دارد؟ و چه رابطه‌ای میان حوزه عمومی، رسانه‌ها و جامعه‌شناسان برقرار است؟

به نظر می‌رسد که باید جامعه‌شناسی بیرون از دانشگاه را نه به‌عنوان بدیل دانشگاه، بلکه به‌مثابه امتداد و تصحیح آن در نظر بگیریم. به طور مثال اکنون ما با جستارنویسانی مواجهیم که اتفاقاً از منظر پژوهشی و علمی به موضوعات اجتماعی می‌پردازند: از مسئله مادری گرفته تا حقوق شهروندی، از مخاطرات اجتماعی خیابان تا وضعیت زندگی دانشجویی در خوابگاه، از سلیبریتی‌ها تا تأثیر آموزش آنلاین بر یادگیری دانش‌آموزان. معمولاً جستارنوشته‌هایشان در قالب مجموعه‌ها با همکاری دیگران منتشر می‌شود و برخی از آنها که در قالب کتاب منتشر شده، در نظام نشر ایران جزو پرفروش‌ها محسوب می‌شود. گروه دیگری هم به تولید پادکست یا گفتگو با مستندسازان اجتماعی با همین رویکردها مشغولند. چنین تولیداتی راه را به سوی فهم دوسویه از جامعه و برای جامعه می‌گشاید. چرا؟ زیرا در این فضا، جامعه‌شناس کمتر مقاله ISI می‌نویسد، بیشتر ترجمه اجتماعی انجام می‌دهد، و نقش مفسر جامعه برای خود جامعه را می‌پذیرد و در نهایت حوزه عمومی به فضای تولید و درک معنا بدل می‌شود. اما این راه مخاطراتی هم دارد: از دست رفتن دقت مفهومی، لغزش به داوری اخلاقی یا سیاسی، شخصی‌شدن تحلیل‌ها، اشتباه در تعمیم‌پذیری و جایگزینی شهرت به‌جای اعتبار علمی. اما بخش دوم پرسش رابطه میان رسانه‌ها و جامعه‌شناسان است: در پاسخ باید گفت در دنیای کنونی رسانه‌ها چه می‌خواهند یا چه می‌کنند؟ آنها به سرعت در حال تولید و انتشار محتوا هستند، بنابراین اغلب دنبال تفسیر سریع، جمله‌های کوتاه و روایت‌های قابل‌فهم برای حوزه عمومی و نه دانشگاهی هستند.

حالا بپرسیم جامعه‌شناسان چه می‌خواهند؟ پیچیدگی، احتیاط مفهومی، زمان برای اندیشیدن. اینجا ما با یک موقعیت نابرابر مواجهیم که به ساده‌سازی مفرط و تقلیل جامعه‌شناس به نظردهنده دائم منجر می‌شود. کافی است به ستون ثابت برخی روزنامه‌ها که مثلاً به طور معمول مدتی در انحصار یک نفر است نگاه کنیم. جدای از اینکه چقدر با منطق او همراه باشیم، بازنمایی عمومی آن است که فلان جامعه‌شناس درباره همه چیز نظر می‌دهد. خصوصاً اگر او در شبکه‌های اجتماعی نیز حساب کاربری فعال داشته باشد. این واقعیت از آنجا هم ناشی می‌شود که جامعه‌شناسی در ایران واکنشی است. یعنی گاهی به منطق روزنامه‌نگاری نزدیک می‌شود. بنابراین رابطه جامعه‌شناس با حوزه عمومی و رسانه‌ها باید مبتنی بر دیالوگ باشد. از سوی دیگر باید با تفسیر و ترجمه همراه باشد، نه تقلیل. و در نهایت حضوری انتقادی داشته باشد، نه آنکه صرفاً واکنشی سخن بگوید. اگر جامعه‌شناسی ایرانی قرار است سنتی بسازد، احتمالاً در مرز میان دانشگاه و حوزه عمومی جایی برای آن پیدا می‌شود و در آنجا شکل خواهد گرفت، جایی که هم خطر هست و هم امکان.

چقدر از حرف جامعه‌شناسان در سیاست‌گذاری شنیده می‌شود؟ آیا صدای آن‌ها در تصمیم‌گیری‌های کلان اجتماعی و اقتصادی نقشی دارد یا همچنان در حاشیه باقی مانده است؟

در گام اول مهم این نیست که جامعه‌شناسی صدا دارد یا شنیده می‌شود؟ مهم این است که اساساً اراده‌ای برای شنیدن هست؟ صدای جامعه‌شناسان در سیاست‌گذاری ایران وجود دارد، اما شنیده نمی‌شود. جامعه‌شناسی اثر دارد، اما غیررسمی، محدود و پسینی است. تا زمانی که نظم تصمیم‌گیری تغییر نکند، جامعه‌شناسی بیشتر هشداردهنده خواهد بود تا سیاست‌ساز. این نقش صرفاً هشداردهندگی اغلب عواقب منفی دوسویه دارد. اینکه جامعه‌شناس را از شناخت علمی جامعه پرهیز می‌دهد. این دوری جامعه از متخصص خود، یک دایره بسته است که دائم ضررهایش را در همه سطوح جامعه باید ببینیم. بی‌آنکه راه حلی برایش پیدا کنیم.

برای آن‌که جامعه‌شناسی بتواند نقش مؤثرتری ایفا کند، چه پیش‌شرط‌هایی لازم است؟ آموزش، پژوهش، استقلال نهادی یا آزادی بیان؟

برای اینکه جامعه‌شناسی در ایران از حاشیه تفسیر وقایع به مرکز مشارکت در آینده‌سازی منتقل شود، مجموعه‌ای از پیش‌شرط‌های به‌هم‌پیوسته لازم است. برخی نهادی، برخی معرفتی، برخی سیاسی و برخی فرهنگی‌اند. مهم این است که بدانیم هیچ‌کدام به‌تنهایی کافی نیستند و باید در یک شبکه به هم وابسته و پیوسته عمل کنند. برای نقش‌آفرینی واقعی جامعه‌شناسی در ایران لازم است حوزه سیاست آزادی نقد و مشارکت در تصمیم‌سازی را بپذیرد. از سوی دیگر، دانشگاه برمبنای پژوهش میدانی و مسئله‌محوری پیش برود و نقش منتقدبودن خویش را فراموش نکند. اندیشکده‌های مستقل و داده‌محور توسعه یابند و در سطح جامعه فرهنگ گفتگوی عمومی و مطالبه‌گری رواج یابد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها