مريم مقيمي _ آرمانشهر و رسيدن به جامعهاي آرماني، از ديرباز آرزوي انسان تمدن يافته بوده است. با پيشرفت گروههاي انساني مثل عشاير و قبايل و به وجود آمدن شهرها و دولتها، آدمي در جامعه براي كسب آرامش و آسايش به دنبال عمران و توسعه و آبادي گام برداشته يا در فكر و آرزوي خود آن را پرورش داده است. هرچند واژه آرمان شهر يا مدينه فاضله بيشتر به جامعهشناسان و فيلسوفان بزرگي چون ابن خلدون و فارابي نسبت داده ميشود اما فطرت انسان كمال جو، از ابتداي تولد، امنيت و آسايش را ميطلبد؛ حتي اگر واژهاش را نشناسد، باز هم با مفهوم آن رشد و چون آرزويي آن را جستوجو ميكند. شناخت آرمان شهر -چه به قول ابن خلدون عمران و آبادي باشد و چه به اعتقاد فارابي با انسان كامل (پيامبر و يا ولي خدا) شكل بگيرد -به وسيله تجارب و شناخت لايههاي تاريخ اجتماعي بشر ميسر خواهد بود. شناخت اقوام، فرهنگ، آداب و رسومشان و تفاوت و ويژگيهاي مربوط به هر دوره از تاريخ، ما را براي رسيدن به آرمان شهر آرزوهايمان رهنمون ميسازد و اين رهنمودها، به دست افرادي در مسير زندگي نسلها قرار داده شده كه با زحمات فراوان و طاقتفرسا، به بررسي يكايك جوامع، فرهنگها، اعتقادات آداب و رسوم و علوم مختلف ديگر مثل علم رياضي، فيزيك، شيمي، روانشناسي اختراعات و اكتشافات و... ملل پرداخته و از جمعآوري آن سرمايهاي ساختهاند تا آيندگان به جامعه آرماني و مدينه فاضله نزديكتر شوند. شخصيتهاي برجسته و عالمي چون قاضي صاعد اندلسي كه در علوم رياضي، پزشكي، جامعه شناسي و... دانشمندي بزرگ در عصر خود بود و آثار عظمت او در اين دوران به دست محققان و انديشمندان امروزي به نمايش گذاشته شده است. دكتر غلامرضا جمشيدنژاد يكي از اين محققان بزرگ است كه با تلاش و كوشش فراوان به ترجمه و شرح كتاب پربار و جامع «التعريف به الطبقات الامم» قاضي صاعد اندلسي پرداخته و نيز در آراء ابن خلدون و فارابي دست به تاليفاتي زده كه هر يك گنجينهاي براي آيندگان خواهد بود./
حاصل گپوگفت گرم وصمیمانه ايبنارا با وي در يك روز سرد زمستاني در دانشكده اخلاق پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي بخوانيد.
وي در آغاز كودكي و سال هاي قبل از دبستان در سه مكتبخانه به آموختن قرآن پرداخت، خود در اين باره ميگويد: "در مجاورت باغ منزل ما در خيابان سلطانيه كاشمر پيرمرد ملا مكتبي بود به نام شيخ محمد طاهر كه براي قرآنآموزي من را به ايشان سپردند و در سه سالگي از «هوالفتاح العليم» شروع به آموزش روخواني قرآن كردم. چهار سال و نيمه بودم مقدمات عم جزء را فرا گرفتم. در آن زمان منزلمان را تغيير داده و در خياباني كه اكنون صاحبالزمان(عج) نام دارد زندگي مي كرديم در غرب و شرق منزلمان با فاصله اندكي دو آخوند مكتبي خانم بودند. آخوند ملا ربابه كه در مجاورت مسجد صاحبالزمان(عج) بود و بيان بسيار گيرا و پرجذبهاي داشت و حدود يك سال و نيم در خدمت او علاوه بر قرآن مجيد و حفظ سور قصار قرآن، خواندن كتاب هاي جنبي از جمله «توفان البكاء» در شرح ماجراي عاشورا و انقلاب حسيني و شهادت حضرت اباعبدالله(ع) كه مجلس مجلس بود را فرا گرفتم و كتاب ديگري نيز به نام «صد كلمه» كه صد كلمه كوتاه از حضرت علي(ع) است را نيز آموختم. حدود 5 سال داشتم كه اين كتاب را كه رشيدالدين وطوات به نظم و به فارسي ترجمه كرده بود ميخواندم و حفظ ميكردم. بعد از اين مدت، پنج سال و نيم تا پايان شش سالگي را در مكتب خانه ديگري كه سمت شرق منزلمان (جايي كه اكنون باغ ملي كاشمر ساخته شده) بود خدمت آخوند ملاسكينه گذراندم. مكتب خانه فعالي بود و هرگز كمتر از 20 شاگرد نداشت. در آنجا كتاب هاي بيشتري مثل گلستان سعدي، جوهري امير حمزه، امير ارسلان رومي و... را فرا گرفتم. در آن زمان خليفه مكتب خانه (مبصر)هم بودم تا اين كه به سن 7 سالگي يعني آغاز مدرسه رسيدم و در دبستان سعدي كاشمر ثبت نام كردم. يك ماه طول كشيد تا كتاب هاي درسي را به بچهها دادند. در اين مدت احساس مي كردم عمرم هدر ميرود زيرا يك ماه اول سال كه كتاب نداشتيم تقريبا به بازي گذشت و براي من كه عادت به كتاب خواني داشتم سخت بود و احساس پوچي ميكردم. كتابها را كه به دانشآموزان دادند در همان روز اول در مدرسه همه آنها را تا آخر خواندم."
دكتر غلامرضا جمشيدنژاد در همان سال ،توسط حاج سيدمحمد لطفي، روحاني فاضلي كه هر سهشنبه در منزل ايشان ذكر مصيبت حضرت اباعبدالله الحسين را ميگفت در مدرسه حاج سلطان ثبت نام و مشغول تحصيل علوم طلبگي شد. كتاب نصاب الصبيان و توضيح المسايل مرحوم آقا سيدابوالحسن اصفهاني را با حواشي برخي از علما خواند و در كنار آن به تحصيل جامع المقدمات كه 16 كتاب است در يك مجموعه جمعآوري شده از مقدمهها و مبادي پرداخت. كتاب امثله و بعد شرح آن و صرف مير را نيز آموخت. ماجرايي كه علت تحول در يادگيري و آموختن و روش درس خواندن وي شد را از زبان خودش بخوانيد.
«اواسط صرف مير بودم؛ در همان اوايل سن مدرسه، در آن زمان، ما از منزل محله صاحبالزمان(عج) به قسمتي كه تعبير به شهر كهنه يا فيض آباد ميشد آمده بوديم. مادرم بسيار مقيد بود كه نماز را اول وقت و در مسجد بخواند به همين دليل در كوچه پشت مسجد جامع كاشمر به منزل كوچكي عزيمت كرده بوديم در همسايگيمان روحاني بسيار وارسته و فاضلي به نام شيخ محمد اشراقي ترشيزي كه نزديك به 100 سال داشت زندگي ميكرد. تقريبا از همه مردم بريده و شايع شده بود ايشان به دليل درس خواندن زياد ديوانه شده. مادرم به او و همسرش بسيار احترام ميگذاشت و از دوستان يكديگر بودند و مرتب جلسات مذهبي به طور مشترك با هم داشتند و محترم شمردن اين روحاني معظم نيز در خون من جاري بود.
هر روز صبح كه كتاب جامع المقدمات را زير بغل ميگرفتم و به مدرسه حاج سلطان ميرفتم از جلوي خانه اين مرد بزرگ ميگذشتم. بعضي از خانههاي كاشمر، هنوز هم مثل همان زمان دو سكو كنار در خانه دارد. وي عادت داشت بعد از نماز صبح روي سكو مينشست و با هيچ كس حرف نميزد. مردم و عابرين هم كه رد ميشدند احترام مي گذاشتند اما او اعتنايي نميكرد و اين باعث شده بود كه او را ديوانه بدانند. يك روز بعد از اين كه به او سلام كردم و چند قدمي دور شدم، گفت، كربلايي غلامرضا سلام عليكم. بيا ببينيم. من بچه بودم و او مرد محترمي بود و در عين حال به لحاظ شايعه جنون وي در وجودم احساس خوف ميكردم اما از طرفي عشق و احترامي هم نسبت به او داشتم و اين من را به جاي خود ميخ كوب كرده بود. فكر ميكردم كه چه كار بايد بكنم. آرام آرام به سمتش گام برداشتم، نزديك رفتم، گفت، كربلايي غلامرضا چه چيزي زير بغلت گرفتي؟ با غرور بچهگانهاي، گفتم، جامع المقدمات ميخوانم. پرسيد به كجا رسيدي. جواب دادم اواسط صرف ميرم فرمود: هر كه خواند صرف مير مير را. بشكند سيصد قل و زنجير را- و باز پرسيد، ميتواني فعل صرف كني؟ جواب دادم بله. فرمود فعل طلع را، -به باب مفاعله ببر.جواب دادم طلع يعني طلوع كرد. درباره خورشيد ماه و اختر؛ ميشود طالع، يطالع، مطالعه. فرمود باب مفاعله مشاركت را ميرساند. مطالعه را معني كن. نتوانستم جواب دهم. اين مرد بزرگ از درماندگي من در ساختن شخصيم حداكثر استفاده را كرد. نخست آن كه غرور كاذبي كه در من وجود داشت را در هم كوبيد و آن را جهت داد كه برايم بسيار مهم بود. به من گفت: ذهن تو يك خورشيد است و مطالب اين كتاب خورشيدي ديگر مطالعه يعني در هم طلوع كردن ذهن و كتاب؛ مطالب هر كتاب خورشيدند، در عين حال تاريكيهايي در هر كتاب هست و سايههايي دارد. وقتي خورشيد ذهن تو بر آن كتاب ميتابد و تاريكيهايش را روشن ميكند ميشود مطالعه يعني روشن كردن ذهنت به وسيله كتاب و روشن كردن كتاب به وسيله ذهن تو. من در حالت تسليم و ويران شدن و سرگرداني تا مدرسه حاج سلطان رفتم و پيرامونم را نميديدم. تحولي در فراگيري من آغاز شد درس گرفتنهايم متفاوت شدند. از همان روز تصميم گرفتم هر كتابي كه ميخوانم براي خودم شرحي بنويسم. كتاب نصاب الصبيان -صرف مير و... يعني حالت روشنگري ذهن نسبت به متون و روشنگري متون نسبت به ذهن. وي روحيه كنجكاوي را در من برانگيخت. از آن روز به بعد ديگر او را نديديم و بعد از چند ماه از دنيا رفت. اين حس به من دست داد كه او روي سكو مينشست تا پيامي را برساند و بعد از اين كه اين پيام را به من رساند و وظيفهاش را انجام داد. حالا وظيفه من است كه اين پيام و اين رسالت را منتقل كنم. به عبارت ديگر از همان ابتدا او مرا با روش و متدولوژي آشنا كرد، بدون اين كه وارد اصطلاحات سنگين شود.»
دكتر جمشيدنژاد دروس حوزوي را در سه مدرسه، حاج سلطان- سلطان العلما، مدرسه دانش و مدرسه حاج شيخ كه مدرسان آن متون مختلف حوزوي را از مباني مقدماتي صرف و نحو و منطق و تفسير و اخلاق درس ميدادند گذراند و به هر كدام از مدرسها سر ميزد و درسي را كه نياز داشت فرا ميگرفت. تفسير را نزد آيتالله مدرس كاشمري آموخت. شيخ محمد سيبويه واعظ كاشمري استاد اخلاقش بود كه به گفته وی پيرمرد واعظ بيپيرايهاي بود و سخنرانيهايي بينظير داشت و اخلاق ناصري خواجه نصير را از او فراگرفت. دروس ديگر مثل سيوطي، مغني- شرح قطرالنداي ابن هشام انصاري را نيز در خدمت استادان آن سه حوزه آموخت. در اين مدت، در جلسات تمرين سخنراني براي طلبهها كه توسط شخصي به نام اوليايي در تكيه آذربايجانهاي كشور برپا بود شركت ميكرد. حديث حفظ ميكرد و بر بالاي منبر براي حاضرين ميگفت. اين جريانات تا 15 سالگي طول كشيد .در 17 سالگي از كاشمر به مشهد رفت. وي درباره انگيزه رفتن به مشهد ميگويد: «آقا شيخ محمد محققي كه پاكستاني و البته انساني بسيار فاضل بود در ماه محرم و صفر ازمشهد به كاشمر آمد و من به منبرهايش علاقهمند شدم. او از من خواست تا به مشهد بروم. ميگفت، كتابخانه هاي مشهد زياد است و مدارس ديني بسياري دارد. وصفي كه از فضاي مشهد كرد من را شايقتر ميكرد به طوري كه در سال 40 ،مقدماتي را انجام دادم و سال 41 با مشورت مادرم به مشهد عزيمت كردم.»
جمشيد نژاد در مشهد، در مدرسه سليمان خان، كه يكي از مدارس معروف آن شهر است مشغول به تحصيل شد و البته به حوزههاي مختلف مشهد نيز ميرفت، آنجا با بزرگان انديشه حوزوي عالم تشيع آشنا شد. در آن حوزه مدتي شاگرد آقا ميرزا جواد آقاي تهراني بود و فلسفه اسلامي را از ايشان آموخت. عروه را نزد حاج آقا محمد واله كاشمري فرا گرفت و هر دو نيز تفسير قرآن را در محضر آقا ميرزا جواد آقاي تهراني گذراندند. منظومه حاج ملا هادي سبزواري را از مرحوم حاج شيخ مجتبي قزويني آموخت، وي از مدرساني بود كه منطق و حاشيه فيالمنطق خواجه عبدالله يزدي را درس ميداد. جمشيد نژاد در مشهد نيز دوره سيوطي، مغني، مطول و مقامات حريري را نزد اديب نيشابوري ملقب به اديب ثاني آموخت.ميگويد: «اديب نيشابوري درسشان را از مدرس مدرسه خيرات خان به آرامگاه شيخ بهايي تغيير دادند و آنجا سيوطي ميگفتند.»
دكتر جمشيدنژاد، «البهجه المرئيه»ي جلالالدين عبدالرحمن سيوطي مصري را كه شرحي بر" الفيه ابن مالك طاهي اندلسي جرياني" كه شامل هزار بيت است را، همان زمان حفظ كرد. وي صرف و نحو عربي، لمعه و شرح آن و معالم و دروس مختلف فقهي، اصول و درس كنايه را با مدرساني در آن حوزه گذراند تا به دوره خارج فقه و اصول، در محضر مرحوم آيتالله فقيه سبزواري و مرحوم آيتالله ميلاني رسيد. رسايل و مكاسب را از محضر آيتالله وحيد خراساني كه در يكي از شبستانهاي مسجد گوهرشاد انجام ميشد كسب كرد و درس كلام را در محضر آقا شيخ عبدالله نوراي فرا گرفت.
جمشيدنژاد، درباره چگونگي ادامه تحصيلش ميگويد: «دلم ميخواست با علوم جديد هم آشنا شوم و برگردم به مدرسهاي كه نرفته بودم. در ابتدا به كلاس زبان انگليسي رفتم. متصدي مدرسه سليمان خان به مكه مشرف شده بود. آن زمان حوزه نميپسنديد كه طلبهاي به سراغ زبان انگليسي برود. از مكه براي پسرشان تلگرافي ارسال كرده بودند كه فارسي بود اما با حروف لاتين. من چون زبان ميدانستم آن راخواندم و وقتي ايشان از مكه باز گشتند به من اخطار دادند كه مدرسه را ترك كنم و اخراج شدم. بعد از آن به خدمت آقا شيخ محمد محقق پاكستاني در مدرسه باغ رضوان رسيدم در آنجا حجرهاي به من داده شد. زيرا توليت آن مدرسه با آيتالله سبزواري بود و ايشان من را ميشناختند و مجوز امور حسبه را به من داده بودند. جمعهها صبح در منزل ايشان منبر ميرفتم. ميفرمودند جمشيدي اين سه ميم را در سخنرانيهايت رعايت كن (مفت- مفيد- مختصر). بعد از آن تصميم گرفتم به صورت جهشي دروس دبستان و دبيرستان را امتحان دهم. حوزه مشهد مناسب نبود و بايد تحولي ايجاد ميكردم. سه چهار ماه به قم رفتم اما آنجا را هم مناسب نديدم و سپس به نجف اشرف مشرف شدم و آنجا فرصتي شد تا حدود 8 ماه از درس خارج آيتالله حكيم (آقا سيدحسن حكيم) بهره بگيرم. خصوصا مبحث طهارت را. در اين دوره علاقهمند شده بودم تا فيزيك و شيمي بخوانم و چيزهايي از اين قبيل. به همين دليل به تهران آمدم و به مدرسه سپهسالار آن زمان و مدرسه شهيد مطهري كنوني رفتم، حدود 20 تا 21 سال داشتم. در اين بين وصف آيتالله علامه سمناني را شنيده بودم. به خدمت ايشان رسيدم و در خارج منقول و معقول از محضر اين استاد بزرگوار بهره بسيار بردم. در زماني كه مشغول تفسير قرآن و سرودن منظوم اين كتاب گرانقدر بود،در خدمت ایشان با فلسفه خيام،حديث شناسي و با ارزش بسيار متعالي پژوهش و پژوهندگي در اسلام و منطق تشيع آشنا شدم. يكي از افتخارات بسيار بسيار والاي من اين است كه اجازه حديث به من داده شد زيرا برجستهترين رجال فقاهت و حديث و اصول و علوم اسلامي در سلسله سند حديثياند كه از جمله آن بزرگان شيخ بهايي است.
محقق كركي، مجلسي اول (شيخ محمدتقي) و مجلسي دوم (علامه شيخ محمدباقر) كه سلسله اين شخصيتها به بزرگان جمع آوري كننده مجامع حديثي هشتگانه شيعه -كتاب چهارگانه و چهار كتاب ديگر ،كليني ،طوسي، ابن بابويه میرسد.
دكتر جمشيد نژاد اصول هندسه اقليدوسي را براي خودش حل و خودآموزي ميكرد. سپس امتحان داد به طوري كه طي چهار سال، ديپلم ادبي اش را گرفت و در هر سال 2 كلاس را امتحان داد. در دوره ای كه در مدرسه سپهسالار درس ميخواند فرصتي بود تا با بزرگان انديشه فلسفه اسلامي آن زمان آشنا شود و شاگردي آنها را در كتيبه زندگي خود ثبت كند. مثل مرحوم حسين علي راشد تربتي ،كه معلم برجسته اخلاق اسلامي و فرزند آخوند ملاعباس تربتي بود و نيز فرصت آشنايي با آيتالله سمناني عصار كه در واقع تجسم خواجه نصيرها و ابن سيناها بود و منظومه حاج ملا هادي سبزواري را تدريس ميكرد. در آن زمان از فردي كه حسابدار مدرسه و امور مالي زير نظرش بود و به رياضيات دوره اسلامي هم وارد بود خواست تا رياضي را به او بياموزد،وی انسان فاضل وارستهاي بود كه با شهيد مطهري رفت و آمد داشتند.
جمشيد نژاد مدرك ديپلم را گرفته بود و می توانست وارد دانشگاه شود كه البته در آن زمان موفق نشد. چرايياش را از زبان خودش بخوانيد:
«زماني كه در مشهد بودم. نشريه ديواري داشتم، روي برگههاي بزرگ و سفيد چيزهايي مينوشتم. مثلا بيانيههاي حضرت امام (ره) كه از تبعيد ميآمدند. چندين كاربن مي گذاشتم و به مدارس ديگر هم ميدادم. نام اين نشريه وحدت بود. در تهران هنوز وارد دانشگاه نشده بودم. دوستاني داشتم از حوزه مشهد و يا تربت جام كه در دانشگاه درس ميخواندند مثل دكتر محمدحسين ساكت و سيدحسين حسيني كه دانشجوي علوم سياسي دانشگاه تهران بود. من همراه با دوستان به كلاسهاي دانشگاه ميرفتم و در كلاس آيتالله سيدمحمد مشكات هم شركت ميكردم، ايشان آن زمان مشغول تصحيح «دره التاج» بود. گاهي منزل ايشان ميرفتم كه روبهروي در ورودي كاخ نياوران بود و ايشان بعضي از يادداشتهايشان را به من نشان ميداد و به وي كمك مي كردم. در كلاس درس فقه اصول و مباني فقه ايشان شركت ميكردم. در دانشكده حقوق سياسي، دكتر حميد عنايت، تاريخ تحولات سياسي در ايران را تدريس ميكرد و من بسيار به آن علاقه داشتم و به اين وسيله ارتباط بيشتري حاصل شد. اين باعث شد تا نشريه دانشجويي راهاندازي كنم به نام «حقوق و آزادي» كه يك شماره بيشتر چاپ نشد و ساواك جلوي نشر آن را گرفت. من در آن زمان بيكار نمينشستم مخصوصا در تكثير بيانيههاي حضرت امام فعالانه كار ميكردم. برخي از اين بيانيهها را با كمك دوستي كه با هم به منزل مرحوم علامه جعفري ميرفتيم و آشنايي به نام دكتر صدوقي و نيز دوست ديگري به نام آقاي قاضي، اعلاميههاي حضرت امام(ره) را به مناطق لواسانات، روستاها و گاهي به نور، آمل و شهرهاي نزديك شمال ميبرديم. در همين هنگام با استاد پرويز شهرياري و دوستانش آشنايي پيدا كردم. گروه فرهنگي مرجان كه استاد شهرياري به نام دخترش تاسيس كرده بود را شناختم، سهمي از آن موسسه را خريدم و گوشهاي از تدريس ادبيات فارسي را هم به من واگذار كردند. در اين زمان متوجه شدم تحت تعقيب ساواكم. براي فرار از ساواك يكي ازدوستانم كه مشغول كارهاي برقي بود ، تعميرگاه راديو و تلويزيون را به من پيشنهاد داد و چون كلاسهاي الكترونيكي رفته بودم و درباره راديو، تلويزيون، فرستنده و گيرند و... ميدانستم و اين كه سيستم سخت افزار آنها چيست اين پيشنهاد را پذيرفتم. تقريبا 6 ماه با استفاده از اوسيلاتور (دستگاهي ترانزيستوري كه موج ساز است وقتي دستگاه وصل شود، موجي كه ميسازد به صورت صدا پخش ميكند بعد از آن اوسپلاكوپ هم آمد كه موج را به صورت خطهايي در مانيتور نشان مي داد) با استفاده از آن توانستيم نوار سخنراني امام را در شعاع تقريبا يك كيلومتر به اطراف پخش كنيم و زماني كه مردم را ديو را روشن ميكردند، ميتوانستند روي موج متوسط، سخنان امام را بشنوند. من نوار ميرساندم و او چند بار اين دستگاه را روشن ميكرد و موج محلی آن را ميگرفت. به هر حال براي فرار از ساواك مشغول به اين كار شدم مدتي اينگونه گذشت اما ديدم نميتوانم نوشتن و گفتن و تدريس و كارهاي فرهنگي را رها كنم و بعد از حدود 2 سال به گروه فرهنگي مرجان برگشتم، دكتر حسيني در حال نگارش رساله دكتراي خود در زمينه حدود و ديات اسلامي بود و در اين زمينه يادداشتهايي كه از منابع مختلف از مذاهب ششگانه اسلام يعني 4 مذهب اهل سنت و مذهب خوارج اباضيه و فقه شيعي كه براي مرحوم آيتالله سمناني انجام داده بودم را در اختيار او قرار دادم و ايشان هم كلاس درسي را برايم گذاشته بود. يك بار كه از منزل به كلاس ميرفتم. در كوچهاي كه هماكنون مدرسه رفاه در آن هست به دست ساواك دستگير و بعد از سوالات و بازپرسي به عنوان سرباز فراري به پادگان لشكرك تحويل داده شدم در حالي كه معافيت تحصيلي داشتم.
بعد از آموزش، به دليل اين كه رشته تحصيلم ادبي بود و عاليترين نمره را هم در تيراندازي و ورزش آورده بودم در رسته آجودانيه تبريز افتاده بودم اما نگذاشتند كه به آن رسته بروم و من را به رسته پياده رزمي خرم آباد فرستادند كه دوره بعد نوبت رفتن به زفار در كشور عمان بود. به طوري كه اواخر خدمت 20 ماه و اندي، من در زفار بودم . به شركتكنندگان در جنگ زفار مدالي كه عكس سلطان سعيد ابن قابوس روي آن بود ميدادند و به من نيز داده بودند.»
در همان روزهاي سربازي روحيه تحقيق در وي نمرده بود. در سنگر قرآن ميخواند يا تاريخ فلسفه غرب برتر اندراسل يا آثاري از اين قبيل را مطالعه ميكرد. جشن نيمه شعباني در هنگ سوار و سخنراني كه برگزار كرده بود چنان با شكوه بود كه فرمانده پادگان او را زنداني كرد.
بعد از مانورهاي عملياتي پيشرفت براي زفار اجازه گرفته و امتحان كنكور داد. در همان دوران نفر اول از 47 نفري بود كه در 5 رشته الهيات شركت كرده بودند....... و به اين ترتيب وارد دانشگاه شد. پرسش و پاسخ ايبنا را با اين محقق برجسته بخوانيد.
سه مقطع دانشگاه در رشته الهيات را با چه گرايشي شروع و تمام كرديد؟
كارشناسي را با فرهنگ عربي و علوم قرآني- كارشناسي ارشد را با همان گرايش و با رساله ديباچهاي بر اعجاز قرآن و دوره دكتري را با گرايش تاريخ و تمدن ملل اسلام كه البته در اين دوره گرايش و علاقه ويژهاي به تاريخ علم و فلسفه پيدا كردم.
چرا تاريخ علم و فلسفه؟
تز دكترايم درباره تاريخ علم بود. به اين صورت كه كتاب «التعريف بطبقات الامم» «قاضي صاعد اندلسي» را تصحيح و در آن باره تحقيق كردم و نيز به فارسي برگرداندم. تحقيق در زندگي قاضي صاعد به عنوان رساله پذيرفته شده بود اما زماني كه در زندگي وي تحقيق ميكردم احساس كردم حيف است كه اين اثر به جامعه جهاني معرفي نشود. البته كارهايي در ارتباط با چاپ اين كتاب ،پيشينيها انجام داده بودند. بخشهايي از آن به فرانسه و انگليسي ترجمه شده بود اما ناقص. بنابراين درصدد برآمدم تا نسخههايي از آن را از كتابخانههاي دنيا فراهم كنم. نسخههاي خطي را تهيه كرده و به مقابله آنها پرداختم. ترجمه بسيار دقيق و رواني انجام شد كه يك كلمه زياد يا كم نسبت به متن ندارد. ميراث مكتوب و پژوهشگاه علوم انساني آن را به چاپ رسانده است.
به جز زبان انگليسي و عربي به چه زبانهاي ديگري آشناييد؟
حدود 8 زبان -اردو- تركي- اسپانيولي- فرانسه- ايتاليايي- آلماني... و در نوشتههاي پژوهشيام از همه منابع با زبانهاي مختلف استفاده ميكنم.
اولين كتابتان را در چه سالي و با چه عنوان تاليف كرديد؟ كتابچهاي بود در زندگي شيخ الرييس ابوعلي سينا كه معاونت پژوهشي آموزش و پرورش در سال 1361 سفارش داده بود. اين كتاب براي دانشآموزان نخبهاي كه در اردوي نيشابور به سر ميبردند تاليف شد و به اندازه محدودي، نزديك به 1000 جلد به انتشار رسيد. بعد از آن كتاب "آفتاب در آيينه" بود كه به شكل يك رمان تدوين و تاليف شد.
درباره بعضي از تاليفاتتان بگوييد.
مقالاتي دارم اعم از مداخل دايرهالمعارف يا نشريهها كه از سال 45 شروع به نوشتن آنها كردهام. بعد از كتابچهاي از زندگي ابن سينا، كتاب آفتاب در آينه که درباره زندگي نامه علمي ابن هيثم است و بعد از آن "ستارهاي در ساحل" زندگي نامه علمي يعقوب ابن اسحاق كندي است. ديگر، كتاب نظامهاي اقتصادي صدر اسلام كه براي دانشجويان تالیف شده. كتاب ديگرم سرچشمههاي جامعهشناسي در شرح نقد و تحليل آراء ابن خلدون در مقدمه تلخيص المقدمه است همراه با نقد و بررسي. كتاب ديگري به نام غزالي تا بهشت كه شرح شك غزالي است تا به یقيين برسد. البته تا بهشت، چون با غزالي نميشود داخل بهشت شد. كتاب ديگري كه در زير چاپ دارم آرمان شهر فارابي است. در اين كتاب براي نخستين بار توجه به نكتهاي از تاريخ علم در جهان اسلام شده. البته به رهنمود قاضي ساعد اندلسي در كتاب التعريف الطبقات الامم و آن اين است كه فارابي آغازگر و روشنگر خورشيد زرين رنسانس اسلامي است، با همه نوشتههايش، زيرا يك متدولوژي است. خصوصا با نوشتن كتاب احصاء العلوم و تعريف «اغراضها» معلوم ميشود كه وي در واقع آغازگر راه رنسانس اسلامي و تصحيح كننده راه بوده و روش ارايه داده و همين روش با جهان اسلام كاري كرده كه شيخ محمد اشراق ترشيزي با روح من كرد.
كلمه رنسانس اسلامي كه شما به كار برديد بايد قبل از آن هم وسطايي باشد كه در سير تحول خود به رنسانس برسد.
بله، رنسانس يكم در تاريخ انديشه انسان در يونان اتفاق افتاد. شروع آن آثار بقراط و شاگردانش بود و دستاندركاران اين رنسانس آپولونيوس نجار -اقليدس سوري و... بودند دوره ركودي در انديشه انسان حاكم شده بود كه جسته و گريخته انديشمنداني در نقاطي از جهان دور هم جمع ميشدند و كار علمي ميكردند اما از دروازه جندي شاپور به بيرون تعميم نمييافت. يا در اسكندريه بود اما از آن تجاوز نميكرد. رنسانس در جهان اسلام را به رنسانس دوم يانوزايي تعبير ميكنم كه با فارابي شروع ميشود و در كتاب آرمان شهر هم اين نكته را توضيح داده و بعد وارد مدينه فاضله و شرح و نقد و بررسي آن شدم.
بنابراين در جامعه اسلامي هم ركود به وجود آمده بود و بعد تبديل به رنسانس شد.
در جامعه اسلامي كورسوي دانش با نزول قرآن مجيد شروع به تبلور كرد و اين به تدريج به فارابي رسيد و زمينه ای بسيار مستعد و مساعدرافراهم آورد و بعد فارابي روش تحقيق را تصحيح كرد كه با كار او جهان دستخوش تحول شد. البته شكوفايي اين رنسانس با فارابي است در حقيقت، اين كه قرآن تاكيد ميكند" افلا تنظرون الي الابل كيف خلقت" اين نظر علمي است، كه از قرآن آغاز ميشود و به... فارابي ميرسد و بعد به كساني مثل رازي، ابن سينا، ابن هيثم و... و روش و رهنمود آن را فارابي ياد داده كه با تحليل و تجزيه به شناسايي عناصر خلقت در هر پديده ميپردازد و بعد از آن تركيبش را در نهايت در نظر دارد.
درباره كتاب قاضي صاعد اندلسي بگوييد.
اين كتاب به نام" التعريف الطبقات الامم "نام دارد و تنها كتاب باقي مانده ازمجموعه آثار اين شخصيت است. كتاب هاي ديگري داشته كه در همين اثر از آنها نام ميبرد و يا مطالبي از آنها آورده است. از جمله آنها «جوامع الاخبار لامم من العرب والعجم»كه بسيار مفصل و يك دوره تاريخ جهان مثل تاريخ طبري و تاريخ الكامل ابن اثير و تجارب الامم مسكويه رازي است،اما به اعتقاد من، با يك تمركز بر روي تاريخ علم و معرفت كه در نمونههاي نقل شدهاي در آثار بعدي آورده و مورد بحث قرار دادهام. اين تمركز بر دانش و معرفت ،بسيار به چشم ميخورد. مثلا وقتي يونان را مطرح مي كند سقراط را هم مطرح ميكند و نيز افلاطون و ارسطو و فلاسفهاش را در كنار سلسلههاي حكومتي و غيره ميبينيم. فيلسوفان و دانشمندان را در كنار هم مطرح و به اين امر اشاره ميكند كه مثلا چرا در فلان كشور اين مساله پديده آمده و در كشور ديگر پديد نيامده و اگر علتي در ذهنش براي آن وجود دارد مخصوصا آن را ذكر ميكند. اين كتاب (التعريف بالطبقات الامم) كتابي بينظير است چنانچه اگر بگوييم تاريخ علم، براي منعكس كردن محتواي آن كافي نيست. در ترجمه اين كتاب كه با مقدمه مفصل فارسي و عربي است روي جلد آن پرانتزي باز كردم به عنوان (تاريخ جهاني علوم و دانشمندان) اما اين كافي نيست، زيرا حقيقتا مطالبي دارد فراتر از آن چه كه ما امروز تاريخ علم و معرفت ميناميم. به عنوان مثال پايهگذاري سه دانش امروزي در اين اثر وجود دارد. يكي از آنها قومشناسي است ديگري مردم شناسي و انسان شناسي و ملل شناسي و آن چيزي كه تعبير ميكنيم به روحيه ملل و روانشناسي و اخلاق ملل و سوم دانش توسعه. در گرايشهاي دانشگاهي به دانشجويان اينگونه درس داده ميشود كه حدود 150 سال قبل تحقيقهايي پيرامون توسعه شروع شده در حالي كه صاعد كه پايهگزار علم توسعه ملل است بيان ميكند كه توسعههاي فرهنگي، ضامن توسعه پايدار ميشود وگرنه توسعه نظامي، اقتصادي، صنعتي و... همه موقتند و در صورتي ديده ميشوند كه يك موج فرهنگي پشت آن باشد.
تعريف صاعد اندلسي از فرهنگ چيست كه توسعه آن ضامن توسعههاي ديگر است ؟و به عنوان دانشمندي مسلمان تاثير اعتقادات اسلامي را بر فرهنگ و بر توسعه آن را چگونه عنوان ميكند؟
يكي از روشهاي قاضي ساعد كه در همين اثرش هم وجود دارد اين است كه ريشههاي انديشه خود را ارايه ميدهد. از جمله در بسياري از زمينهها نوآوري و ابتكار و ابداعي دارد و در واقع آياتي از قرآن مجيد و يا احاديثي از پيامبر اكرم(ص) را كه الهام بخش او در زاد و ابداع بوده ذكر و مطرح ميكند و به تاثير فرهنگ اسلامي بر توسعه صنعتي و اقتصادي و... می پردازد.
و به تفاوت اين تاثيرگذاري فرهنگ اسلامي با جوامع ديگر؟
هر جامعهاي را مطرح و در اين طرح بر يكي از اصلهاي منطقي كه تقريبا ابداع خود اوست تكيه ميكند. يك اصلي كه من آن را تعبير به اصل تشابه ميكنم و آن مقايسه فرهنگهاي مختلف و خورده فرهنگهاست كه با هم ميسنجد و در عين حال از تاثير و تأثر و تقابل و تهاجم و... صحبتهايي دارد. مثلا دوران فئوداليسم ايراني را با فئوداليسم برخي نقاط ديگر مقايسه ميكند يا حملههاي اسكندر را با آسيبهاي جوامع ديگر مورد توجه قرار ميدهد و اين كه واكنشهاي مختلف به آن چگونه بود و چه تشابه و تفاوتي با هم داشتهاند.
چرا بقيه آثار صاعد اندلسي باقي نمانده است؟
مانند بسياري از آثار بزرگان كه متاسفانه دستخوش توفان حوادث شدند. خصوصا در اسپانيا كه درست چند سال بعد از دنيا رفتن قاضي صاعد كه كتابخانه بزرگش در كنار رصدخانه وي در سرآغازههاي صليبيان بود گرفتار و دستخوش فنا ميشود و يا اين كه مسيحياني كه با فرهنگ اسلامي و با رنسانس اسلامي درگيري پيدا كرده بودند انگيزاسيون را براي كوبيدن موج هواداري عمومي كه در ميان اهل ذمه مسيحي به چشم ميخورد پديد آورده بودند، مثلا گيوتين را ابداع كرده بودند براي سريعتر كشتن افرادي كه تحت تاثير اين فرهنگ قرار گرفته و به عبارت ديگر اسلام زده شده يا شيفتگي به فرهنگ متعالي و رنسانس اسلامي داشتند. اما همينها به تدريج متوجه شدند كه از اين كتابها ميتوانند استفاده كنند و در واقع رنسانس اروپا از توجه به همين كتابها آغاز شد. كتابهايي چون قانون ابن سينا، آثار رازي در پزشكي و آثار ابن رشد در فلسفه. مخصوصا در رابطه با ابن رشد، نهضتي پديد آمده بود به نام ابن رشديسم يعني گرايش به انديشهها و مكتب متعالي ابن رشد اندلسي.
برگرديم به كتاب التعريف الطبقات الامم صاعد، گويا دقت نظر شما در ترجمه اين كتاب بسيار چشمگير است. در اين باره توضيح دهيد؟
چاپهاي متعددي با متن عربي از آن شده بود. در گاهنامه هم ترجمه آن به فارسي توسط مرحوم آقا سيدجلال آشتياني به چاپ رسيده بود. متن آن كتاب براي استفاده پژوهشگر امروز مناسب نبود و با اين كه متن آن به وسيله «ابي ليس شيخو» به چاپ رسيده بود اما تصحيح قابل توجهي نداشت و نميشد هر كلمهاي را با اطمينان از صاعد دانست و توضيحاتي كه توسط شيخو داده شده بود از نظر من قابل استناد به شمار نميآمد. بنابراين سعيام بر آن بود كه به بهترين و صحيحترين ترجمه برسم. مثالي موضوع را روشنتر ميكند.
در اين كتاب شخصيتي مطرح ميشود به نام الوصفي يا در نسخه ديگري الوصيفي. من در خواست دادم تا نسخههاي متعدد خطي برايم فراهم شد و به مقابله اين نسخهها پرداختم در آنجا متوجه شدم كه كتاب را «فياخلاق المصر» نامگذاري كرده و درباره كسي است كه صاعد با لحني خاص و از يك شخصيت برجسته و شناخته شده در آن صحبت ميكند و اين شخصيت برجسته كسي بود به نام «عزّالملك مصبحي» وزير الحاكم با الله فاطمي در مصر. بنابراين هيچكدام از دو كلمه الوصفي و الوصيفي درست نبود. و صحيح آن همان بود كه گفتم (المصبحي). مثال ديگري ميزنم. در كتاب صاعد به كلمه«الابرشيم» برخوردم كه در بعضي نسخههاي ديگر «الابريسيم» بود. به نسخههاي خطي كه مراجعه كردم متوجه شدم اين كلمه در اين متن مناسب نيست و با توجه به توضيحات خود مؤلف درباره اين كتاب صحيح اين كلمه «الالباريم» بود. زيرا مولف جملهاي دارد به نام «معناه الجامع المجوع». يعني اين كلمه يك مجموعه جامع است و كتابي است مثل تحفه حكيم مؤمن كه براي دم دستي حكيمان نوشته شده. بنابراين دريافتم كه اين بايد الالبريم عربي شده كلمه لاتين «هر باريم» باشد يعني مجموعه گياهان دارويي و غير دارويي كه در جعبهاي ميگذاشتند و هر بار براي استفاده، هر كدام را كه ميخواستند استفاده ميكردند بنابراين كتابي هم كه نوشته و هر بند آن مشتمل بر يك دارو و گياه دارويي است ميتوان هرباريم و عربي آن را الالباريم خواند. اين مطلب را شخصيت برجستهاي مثل" رژي بلاشر" فرانسوي كه التعريف را به عنوان رساله دكتراي خود در دانشگاه پاريس به فرانسه ترجمه كرده بود متوجه نشده و اين كلمه را به صورت ابريسيم آورده است.
كتاب تعريف الطبقات الامم چقدر براي جامعه امروز ريشه و مرجع و مأخذ است؟
بسيار زياد. الان در مأخذ شناسي تاريخ علم كه درسي است براي دوره كارشناسي ارشد تاريخ علم دانشگاه تهران، اين كتاب عمدهترين مأخذ آن است و مرجع به شمار ميآيد. اگر بخواهيد درباره هر ملتي كه در زمان صاعد ميزيسته و مطرح بوده پژوهشي داشته باشيد از جمله ملت ايران، از عهد كيومرث، تاريخ آن را سال به سال و دوره به دوره در چند صفحه بيان كرده تا عظمت فرهنگ و تاريخش را مطرح كند و مخصوصا اداره جهان در پارهاي از ادوار كه به دست ايرانيان سپرده شده و از اين طريق مهارت تاسيس دولت را عنوان ميكند. يا اگر بخواهيد درباره ملت هند و اقوام هندي بررسي داشته باشيد به ناگزير بايد با صاعد مشورت كنيد. در انتقال فرهنگ از شرق به غرب، چه فرهنگ موسيقي و چه معماري و يا پزشكي، هرچه باشد بايد به صاعد اندلسي رجوع شود. وي در كتابش مي گويد: در نزد ما از هنديها كتابي است در زمينه اصول آهنگها و مباني موسيقي كه آن را «نافر» ناميدهاند و... . البته امروز ما اين كتاب را در دست نداريم اما وصف صاعد براي ما حجت است. حتي نافيلا و سازنا فيلا را و اصول فرهنگ هنري و موسيقيايي هندي را در رقصها و آوازهاي اسپانيايي به چشم ميبينيم و يا حكمتي را كه در كليله و دمنه مطرح ميكند. بنابراين شما چه از مباني فرهنگ هر ملت از ملل جهان و چه در انتقال اين مباني از ملتي به ملت ديگر بخواهيد مطالعهاي داشته باشيد ناگزيريد با صاعد مشورت كنيد و به همين دليل اين كتاب يك كتاب مرجع بينظير است و در فرهنگ اسلامي مشابه ندارد. بعديها هم در تاريخ علم كتاب نوشتهاند. مثل كتاب اخبار الحكما كه قفطي آن را نوشته يا عيون الانبافي طبقات الاطباء ابن ابي اصيبه. يا چند كتاب از جمله اخبار الزمان ابوالفرج بن عبري... كه همه از آن استفاده كردهاند. كساني كه در كتاب شناسي كار كردهاند باز ناگزير، سراغ اين كتاب رفتهاند مثل مصطفي ابن عبدالله، معروف به حاجي خليفه، در نگارش كتاب كشف الظنون خود، هر جایی که درباره علم نجوم يا طب ملتها مخصوصا در بين مسلمين و ايران در دوران اسلامي صحبت ميشود از اين كتاب استفاده كردهاند. در حقيقت به جز كارهايي كه گفتم، وي در نگارش آن كتاب ابداع كرده، در واقع فهرست گونهاي از آثار، در زمينههاي مختلف معرفت و در عين حال ردهبندي براي كتابخانه ملل انجام داده و من معتقدم براي يونسكو بسيار مناسب خواهد بود. اين ردهبندي در واقع در مجموع اين اثر به چشم ميخورد به طوري كه گويي مخزنهاي هر ملت در نظر قاضي صاعد است و انگار آن را ميبيند و وصفش ميكند. اگر در كتابخانهاش كتابي نباشد و يا ناقص هم باشد آن را ذكر ميكند، مثلا اين كه فلان كتاب ارسطو در نسخهاي كه نزد ماست تا اين بخش است و به اين صورت نشان ميدهد. براي ردهبندي كتابها به جز آن روش دهگاني "جان ملوير" كه در كتابخانه ملي پاريس از روي فهرست" ابن نديم" وجود دارد و يا روش LC كه كتابخانه كنگره امريكا بر آن مبنا ردهبندي شده، اگر كسي بخواهد يك كتابخانه طبقات ملل جهان را داشته باشد به راحتي ميتواند به قفسه اين قوم و ملت رجوع كند و اين ردهبندي را از ساعد بگيرد...
درباره كتابهاي ديگرتان درباره ابن خلدون و فارابي توضيح دهيد.
در مورد ابن خلدون به جز برخي مقالات كه در مجلات مختلف چاپ شده، كتابي كه در آن بيشتر، مخصوصا به بررسي انديشههاي ابداعي و ابتكاري او پرداختهام، "سرچشمههاي جامعهشناسي "نام دارد كه مخصوصا مقدمه او در اين اثر تحليل شده و مورد بررسي و بازيابي قرار گرفته. اين كتاب توسط موسسه اهل قلم دوبار به چاپ رسيده و الان هم نسخهاي از آن در بازار نيست و بايد اقدام به چاپ سوم آن شود. مشابهتهاي فكري بين صاعد اندلسي و ابن خلدون وجود دارد اما كار صاعد عميقتر است.
ابن خلدون در مقدمه خود تكيه بر انديشه و نبوغ خود دارد. وي كتابش را در 3- 4 سالي كه در قلعه سلامه در قاره افريقا زنداني و تبعيد بود نوشته، در حالي كه در آن زمان روزانه فقط با عشاير در تماس بود و كتابي براي مطالعه در دسترس نداشت؛ اما در همان دوره تاملاتي در زمينه تاريخ، فلسفه تاريخ و چيستي تاريخ انجام داده است. همين تاملات او را به تاسيس علمي كه خود آن را عمران مينامد و ما امروزه آن را علم جامعه و سوسيولوژي ميگوييم ميرساند و اعتقاد داردكه تاريخ عبارت است از گزارش حركت جامعهها.
ابن خلدون روش گزارش را چگونه ميبيند؟
رهنمودها و تاملاتي دارد. معتقد است اين گزارش چون از مقوله خبر است و احتمال صدق و كذب در آن وجود دارد، بنابراين بايد با آن با احتياط برخورد كرد و اين گزارشها در واقع بايد با عقل و نقلهاي مشابه سنجيده شود و من در يك بخش از كتاب خود، فلسفه تاريخ و تاريخ و چيستي تاریخ آن را آوردهام.
گويا ابن خلدون با روش وقايع نگاري موافق نيست.
وي اين روش را نميپسندد و ميگويد گزارش بايد با مشاهدات روزمره و عينيات جاري در جامعه كنوني سنجيده شود. البته در مقدمه اينگونه نوشته ،اما در عمل وقتي وارد كتاب «العبر» او ميشويم، همه عجايب و غرائبي كه پيشينيان نقل كردهاند را در نوشتههايش ميبينيم. در حالي كه رهنمود خودش متفاوت است. البته پژوهشگران و نقادان العبر و انديشه ابن خلدون اين امر را اينگونه تحليل كردهاند كه نگارش تاريخ تحليلي چندان آسان و كار يك نفر نيست، بايد موسساتي باشند با گروههاي متخصص كه هر يك از آنها بر يك قوم و يك ملت و... كار كند. بنابراين اگر ابن خلدون در آن زمان كه حوزه معرفت گستردگي زيادي نداشت، به همان نوشتههاي پيشينيان در نگارش تاريخ اكتفا كرده، گناهي متوجهاش نيست. آنچه مهم است رهنمودي است كه در مقدمه كتاب العبر خود داده و مبناي نوشتن تاريخ براي جامعه انساني است.
ابن خلدون در نگارش تاريخ به رابطه علت و معلولي اعتقاد دارد و در بررسي تفكراتش بايد به اين موضوع توجه كرد.
عليت را پيشينيان هم در كار خود داشتهاند و كارهايي بر مبناي اصل علت و معلول به تبيين پديدهها پرداختهاند و اين امر نويي نبوده، اما او مخصوصا وقتي كه بر تعقل تكيه ميكند در تبيين منقولات ميگويد بايد آن را با عقل بسنجيم و اگر با آن هماهنگ بود بپذيريم و به ديگران منتقل كنيم اما اگر داراي استبعاد عقلي بود آن رادر بقعه امكان بگذاريم و به قول ابن سينا، ممكن است، اما جزء مسلمات آن را مطرح نكنيم. اگر توجه داشته باشيد از زمان كندي تا شيخ بهايي ميبينيد تمام آثارشان مبتني بر همين است، از جمله رسالهاي كه از شيخ بهايي به نام «علل التواريض العرض» (علتهاي برجستگيهاي زمين)وجود دارد، درباره كندي هم در همين رابطه كتابي نوشتهام براي كوچكترها به صورت رمان.به نام شرح زندگاني علمي يعقوب ابن اسحاق كندي. اين كتاب براي مقطع سني پنجم و اول و دوم راهنمايي است. به نام «ستارهاي در ساحل» و انتشارات مدرسه آن را در تيراژ بالا منتشر كرده، در آنجا آوردهام كه اين شخصيت با تكيه بر علت و معلول به تداوي پارهاي از بيماريهايي مثل افليج با موسيقي ميپردازد و قفطي در اخبار الحكمايش ماجراي آن را نقل كرده، به عنوان موزيك درماني و موزيوتراپي، من همين موضوع را براي بچهها به صورت قصه درآوردم.
در ابن خلدون ما به موضوعي به نام عصبيت بر ميخوريم كه آن را به عنوان علتي در تحكيم دولتها ميداند. مفهومي به نام عصبيت چقدر در جوامع امروز اثر گذاراست و آيا نظرات ابن خلدون در اين دوره ميتواند كاربرد داشته باشد؟
ما عصبيت را به همبستگي تعبير ميكنيم و من دقيقا اين كلمه را با علامت اسلش (/) در برابر عصبيت مصطلح ابن خلدون در كتاب سرچشمههاي جامعهشناسي آوردهام. ابن خلدون عصبيت را در عشاير افريقا به چشم خود مشاهده كرده بود، وي ديد كه همبستگي در ميان افراد و اعضاي يك قبيله چگونه است. دولتها هم در آن زمان قبیله اي بودند. وي قبيله را به دولت تعميم ميدهد و آن را در دولت و عمر آن مطالعه ميكند و اين كه اين عصبيت در چه درجهاي از شدت و ضعف در دولت وجود دارد.
اين عصبيت در جوامع امروزي چگونه است؟
عاملها فرق ميكند. در اينجا بايد همبستگي ملي را مطرح كرد. امروز جوامعي را داريم مثل افغانستان يا عربستان كه عشايريند. اما به اعتقاد من در كشور ما از زمان صفويه به بعد اين روح همبستگي در نام حضرت اباعبدالله الحسين(ع) تجلي يافته. يعني امام حسين(ع) عامل همبستگي ملي ماست و البته از 1000 سال قبل بني بويه (آل بويه) متوجه اين امر شده بودند كه ميتوانند يك چنين روح مقدسي را جايگزين همبستگي قبايلي كنند به عبارت ديگر همبستگي اعتقادي و همبستگي ايماني.
كشورهاي قدرتمندي مثل امريكا، ظاهرا عصبيت در آن ديده نميشود اما همچنان پرقدرتند، نظرتان در اين باره چيست؟
در آن كشور يك پديده نسبتا جديدي را كه البته در فرهنگ ما كهن است اما فراموش شده" و امرهم شورا بينهم" و نيز ولايتي كه منكم است. اطيعوالله و اطيعو الرسول را و اولي الامر منكم. يعني همان مباني كه در يونان قديم مباني دمكراسي ناميده ميشد،در امريكا اين موضوع هسته مركزي است و تاكيد ميكند كه مثلا اگر فردي رييس جمهور شده در واقع خواسته توست و خواسته يك يك مردم و هر كس كه تابعيت اين سرزمين را دارد.
در واقع عصبيت و عامل همبستگي روح جمع و روان جمعي است. وقتي در روان جمعي پراكندگي نباشد. اين همبستگي وحدت ايجاد ميكند. چنانكه در كشور ما هم وحدت سياسي از صفويه به بعد تامين شده. در حالي كه قبل از آن تقريبا ملوك الطوايفي وجود داشت.
ابن خلدون از مدينه فاضله صحبت ميكند. شباهت و تفاوت آن با آرمان شهر فارابي چيست؟
ابن خلدون بيش از آن كه يك فيلسوف نظري باشد، مرد عمل است، چند دوره به مقام وزارت رسيده و قاضي القضاتي كرده و كارهاي اجرايي هم زياد داشته. حتي مدتي دفتر نويس يا منشي سلطان بوده. در زماني كه امير تيمور گوركاني به دمشق حمله ميكند و آنجا را به محاصره خود در مي آورد. ابن خلدون به سلطان در محاصره پيشنهاد ميدهد و اجازه ميخواهد تا از ديوار بالا رود و آن طرف با امير تيمور صحبت كند در حالي كه 65 ساله است اما مثل يك سرباز جوان به آن طرف قلعه ميرود و با اميري تيمور صحبت ميكند.... وي اهل عمل و مذاكره و فيلسوف اخلاق اجتماعي است. در مقدمه العبر حرفهايش را در باب آرمان شهر كه مطرح ميكند در واقع آبادجا ميخواهد. يعني جايي كه آباد باشد. عمران آن حفظ شود و توسعه پيدا كند و فلسفه آن بيشتر در پيوند است با روزمرگي و عمل روزانه، اما فارابي همچنان كه خودش از قرارگاههاي تمدني جهان آن روز در يك مستقر استقرار نيافت، آرمان شهرش هم ناكجا آبادي است جهاني كه اعضاي آن تعين ندارند. تعين وصفي دارند و آن مشخصاتي است كه بعدا در جامعه اخوان الصفا تحقق عيني پيدا ميكند كه در هيچ كشوري مستقر نيستند بلكه در تمام كشورهاي جهان مستقرند. شناخته شده هم نيستند. يك جمعيت پنهان و آشكار، پنهانند به شخص، دو نفر از آنها كه با هم صحبت ميكنند يكديگر را نميشناسند، اما آشكارند به آثار. چه آثار ابن مسكويه رازي باشد چه آثار برخي از اخوان الصفا كه در اندلس بودهاند يعني از چين تا اسپانيا.
فارابي آرمان شهر خود را با وجود انسان كامل كه يا پيامبر و يا ولي خدا كامل ميداند. اين با آرمان شهر ابن خلدون متفاوت است؟
اين در آراء فارابي آرمان شهر اصلي است و آن را در جامعهاي ميبيند كه نبي فيلسوف است، يعني هم پيامبر هم فيلسوف و هم حاكم است، يعني يك مثلث اينچنيني، به عبارت ديگر حاكم -نبي- فيلسوف، اين گونه ربطي در هرم جامعه حاكميت دارم.
به اعتقاد وي فيلسوف بر تعقل تكيه دارد، اما پيامبر يا نبي بر تو هم يا تخيل. وي حدس يا دريافت وحي را هم مبتني بر توهم بسيار قوي كه در نبي هست ميپندارد و اعلام ميكند ممكن است اشتباه تبييني باشد. من در كتابم تذكر دادهام و نقد آرمان شهر فارابي را مطرح ميكنم كه اين يك نقص است كه در واقع پيامبر را فهميده و نفهميده تنزل ميدهد.
اما با تفاوتي كه براي نبي و فيلسوف قايل است، براي فيلسوف عقل و براي نبي وحي را ،براي هر دو يك شأن را در نظر دارد.
به اعتقاد من توهمي را هم كه فارابي مطرح ميكند يك نوع فهم تيز است كه نميشود با عقل به آن رسيد. اما با وهم ميشود. فهم نافذ است در حالي كه عقل وقتي به اين ديوار ميرسد پشت آن ميماند اما وحي از ديوارها عبور ميكند.
شايد اين تشابهي كه فارابي به آن اعتقاد دارد به اين دليل است كه پيامبر وحي را از جبرييل كه فرشته حق است ميگيرد و فيلسوف زماني به اين درجه ميرسد كه از عقل مستفاد استفاده ميكندو عقل فعال را همان فرشته ميداند.
در واقع هر دو از سروش و هر دو از عقل مستفاد استفاده ميكنند يكي به كمك عقل و ديگري به كمك نيروي فاهمه و نيروي تخيله قوي. فارابي، در "فصوص" تفاوت نبي با فيلسوف را پروردهتر مطرح ميكند و ميگويد همان نافذ بودن نور نبوت است كه ميتوانيم به جاي فاهمه، مخيله و يا متخيله تعبير كنيم.
بنابراين ميتوانيم با آرمانشهر فارابي و آرمانشهر ابن خلدون متفاوت برخورد كنيم.
آرمان شهر ابن خلدون محليتر است- موردي است. اما فارابي جهاني جهاني است، به صورت جهاني ناكجايي كه نميشود برايش جايي تعيين كرد. در واقع شايد بتوان مثال زد به پزشكان بيمرز امروز كه بينالمللياند، آرمان شهر فارابي هم همينگونه است.
***
فعاليتهاي فرهنگي و علمي و تحقيقاتي دكتر جمشيدنژاد در سه زمينه گوناگون، اما وابسته به هم: تدريس، پژوهش، تاليف از حدود سي سال پيش شروع شده و در هر سه زمينه تاكنون پيوسته با موفقيت استمرار يافته است.
1) تدريس:
تدريس، نخستين امر مورد علاقه ايشان بوده است و همواره از حدود سي سال قبل بدين كار خطير -كه به تعبير حضرت امام خميني- قدسسره الشريف- «شغل انبياست» با موفقيت در سطوح مختلف: از تدريس در حوزه علمي مشهد مقدس و دبيري ادبيات فارسي در وزارت آموزش و پرورش گرفته تا استادي و مدرسي در دانشگاههاي: آزاد اسلامي [واحدهاي مختلف تهران مركز، تهران جنوب و...]، دانشگاه تهران، دانشگاه الزهرا(ع)، دانشگاه علامه طباطبايي، مركز آموزش مديريت دولتي و... پرداخته و به علت ارايه روشهاي ابتكاي و نو در امر تعليم و تربيت، در سال تحصيلي 77-1376 به احراز مقام والاي «معلم نمونه» مفتخر گشته است.
2) پژوهش:
پژوهش، نيز پيوسته مورد علاقه ايشان بوده است. عضويت در سازمان تحقيقات و تاليف كتب درسي آموزش و پرورش، همكاري با دفتر كمك آموزشي و انتشارات مدرسه وابسته به وزارت آموزش و پرورش، عضويت علمي- تحقيقي در مركز دايرهالمعارف بزرگ اسلامي از بدو تاسيس تاكنون، عضويت علمي- تحقيقي در بنياد دايرهالمعارف اسلامي و دانشنامه جهان اسلام و ايران، همكاري با معاونت پژوهشي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، همكاري با مجلههاي وزين: رشد، نامه پژوهش، آينه پژوهش و آينه ميراث، سرپرستي تحقيقات عالي دانشجويي در دانشكده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران، راهنمايي گشتهاي علمي- دانشجويي، شركت در همايشهاي علمي- فرهنگي، از جمله: همايش توسعه، دين و فرهنگ، يزد سال 1376 [عنوان مقاله: توسعه فرهنگي و ضرورت تصحيح متون] و كنگرههاي علمي، از جمله: المؤتمر تامع العشرين لتاريخ العلوم عندالعرب، دانشگاه حلب، سوريه، 1999 ميلادي [عنوان نظره الي اعمال القاضي صاعدالاندلسي النجوميه و الفلكيه].
از جمله پژوهشهاي ايشان در زمينه علوم ؟؟ قرآني، پژوهشي است كه در مورد «اعجاز قرآن مجيد» انجام دادهاند و عنوان آن ديباچهاي بر اعجاز قرآن است همچنين پژوهش گستردهاي در باب زندگي آراء و آثار قاضي صاعد اندلسي (420-462ق/1029-1071م) است كه بخشي از آن، تصحيح و تحقيق متن التعريف بطبقات الأمم (تاريخ جهاني علوم دانشمندان تا قرن پنجم هجري از تاليفات قاضي صاعد اندلسي ميباشد كه از سوي دفتر نشر ميراث مكتوب و انتشارات هجرت، در 1376 ش به چاپ رسيده و بخشي ديگر مشتمل بر ترجمه فارسي التعريف بطبقات الأمم، همراه تعليمات لازم است كه پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي چاپ و نشر آن را برعهده گرفته، نيز ايشان گراميداشت هزارمين سالگرد تولد قاضي صاعد را در هفته اول ماه سوال 1420ق/ژانويه 2000 م به سازمان فرهنگ جهاني (يونسكو) و انجمنها و محافل علمي- پژوهشي ايران و جهان پيشنهاد دادهاند و به همين مناسبت در همين ايام، در دانشكده الهيات دانشگاه تهران نيز نمايش بزرگداشتي برپا ميگردد.
3) تأليفات:
تاكنون از آثار استاد دكتر غلامرضا جمشيد نژاد اول، كتب متعددي به چاپ رسيده است، از جمله:
1- آفتاب در آيينه [داستان زندگي علمي حسن بن هيثم بصري]، چاپ انتشارات مدرسه
2- تصحيح «التعريف بطبقات الامم» قاضي صاعد اندلسي، چاپ دفتر نشر ميراث مكتوب
3- زندگينامه شيخ الرييس ابوعلي سينا، چاپ معاونت پرورشي وزارت آموزش و پرورش
4- ستارهاي بر ساحل [داستان زندگاني علمي يعقوب بن اسحاق كندي، نخستين فيلسوف مسلمان]، چاپ انتشارات مدرسه
5- نظامهاي اقتصادي صدر اسلام، چاپ مؤلف با همكاري چاپ و نشر بنياد؛ نيز آثار متعددي از ايشان آماده چاپاند، از جمله:
6- ابن قتيبه دينوري و بررسي ارزش تاريخي كتاب عيون الاخبار او
7- اندلس، گذرگاه فرهنگ و تمدن اسلامي به اروپا
8- تاريخ نظامهاي ديپلماسي دولتهاي اسلامي، از صدر اسلام تا فتح قسطنطنيه
9- درس تاريخ اديان
10- ديباچهاي بر اعجاز قرآن
11- الدعوه و التبليغ في الاسلام
12- تصحيح «زهرالكمام في قصه يوسف عليه السلام»، تاليف علامه اوسي انصاري غرناطي
13- الشيخ الصدوق، رييس محدثي الشيعه في القرن الرابع الهجي
14- تصحيح «الابانه عن و حدايته الله» تاليف يعقوب بن اسحاق كندي، چاپ شده در مجموعه حكمت و فلسفه گنجينه بهارستان
همچنين تا به حال بيش از 200 عنوان مقاله در زمينههاي مختلف اسلامشناسي، ايرانشناسي، كتاب شناسي و فرهنگ و تمدن ملل اسلامي از ايشان در مجلات: آيينه پژوهش، آيينه ميراث، رشد جوان، رشد معلم، نامه پژوهش و نيز در دارهالمعارف بزرگ اسلامي و در دانشنامه جهان اسلام و ايران، به چاپ رسيده و اميد است كه آثار چاپ نشده ايشان نيز به زودي در اختيار عموم علاقهمندان و دانش پژوهان محترم قرار بگيرند.
نظر شما