سرویس بینالملل خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- الهه شمس: اگر از دوروییها و پیچیدگیهای دنیای امروز کلافه شدهاید، شاید وقت آن رسیده که با یک رمان قدیمی خلوت کنید. سرخ و سیاه (The Red and the Black) اثر استاندال، بیش از آنکه یک گزارش تاریخی از فرانسه قرن ۱۹ باشد، آیینهای است که تصویر بدون روتوش ما انسانها، جاهطلبیهایمان و بازیهای عاطفیمان را نشان میدهد؛ دوستی صادق که بعد از ۲۰۰ سال هنوز حرفهای تازهای برای گفتن دارد.
دوریس لسینگ، نویسنده بزرگ و برنده نوبل ادبیات، جایی گفته بود که در بیستسالگی با خواندن این کتاب، نه فقط یک رمان، بلکه یک «دوست» پیدا کرده است. این دوستی به خاطر اتفاقات گلوبلبل داستان نیست؛ اتفاقاً سرخ و سیاه پر از ریاکاری و فساد است. اما جذابیت ماجرا در نگاه تیزبین و طناز خود استاندال است. او ما را با ژولین سورل همراه میکند؛ جوانی باهوش اما فقیر که میخواهد به هر قیمتی از پلههای قدرت در جامعه طبقاتی فرانسه بالا برود. استاندال چنان با ظرافت قساوتهای نهفته در روابط عاشقانه و نهادهای خشک آن زمان را روایت میکند که خواننده امروزی هم به راحتی با آن همذاتپنداری میکند.
قهرمانی که هم از او متنفریم و هم دوستش داریم
استاندال که نام واقعیاش ماری-آنری بیل بود، خودش فرزند دوران تحول بود. او در ارتش ناپلئون خدمت کرده بود و بعد از سقوط امپراتور، شاهد بازگشت اشرافی بود که تمام راههای پیشرفت را به روی جوانان بااستعداد اما بیپول بسته بودند. عنوان کتاب هم به همین فضا اشاره دارد: «سرخ» نماد یونیفرم ارتش و آزادیخواهی است و «سیاه» نماد ردای کشیشها و قدرت سنتی. ژولین، قهرمان داستان، از ثروتمندان متنفر است اما همزمان میخواهد یکی از آنها باشد. او از آن دسته شخصیتهای «دوستداشتنیِ منفور» است؛ چیزی شبیه به والتر وایت در سریال بریکینگ بد (Breaking Bad) یا دان درِیپر در مد من (Mad Men)؛ کسانی که با وجود اشتباهات و جاهطلبیهای بیرحمانهشان، باز هم دلمان میخواهد موفقیتشان را ببینیم.
وقتی مدرسه مذهبی شبیه به ادارههای امروزی میشود
بخش مهمی از داستان در یک مدرسه علوم دینی میگذرد. ژولین که میبیند راه ارتش بسته شده، تصمیم میگیرد با تظاهر به مذهبی بودن، از طریق کلیسا بالا برود. او کل انجیل را حفظ میکند تا همه را تحت تأثیر قرار دهد؛ یک نمایش خالص برای رسیدن به هدف. طنز ماجرا اینجاست که در آن مدرسه، «فکر کردن» بزرگترین گناه است! ژولین میفهمد که برای موفقیت در این سیستم، دانش و سواد پشیزی ارزش ندارد؛ فقط باید بلد باشی چطور درست راه بروی، چطور با ظاهرسازی خودت را معتقد نشان بدهی و چطور همرنگ جماعت شوی تا کلاهت پسِ معرکه نماند. نویسنده به زیبایی نشان میدهد که چطور «تفاوت داشتن» باعث نفرت دیگران میشود. این توصیفات به طرز عجیبی شبیه به ساختارهای اداری و دانشگاهی امروز ماست؛ جایی که گاهی تظاهر و رعایت پروتکلهای ظاهری، بسیار مهمتر از تخصص و تفکر واقعی میشود.
بازی خطرناک اغواگری
اما جذابترین و شاید ترسناکترین بخش رمان، کالبدشکافی روابط عاشقانه است. ژولین برای آنکه احساس حقارتش را جبران کند، تصمیم میگیرد دل مادام دو رنال، را به دست بیاورد. او این کار را نه از روی عشق، بلکه به عنوان یک «وظیفه» انجام میدهد تا ثابت کند از ثروتمندان کم ندارد. استاندال به ما نشان میدهد که چطور یک رابطه میتواند به یک «شکار» تبدیل شود. او آگاهانه از شگرد «جذب و دفع» استفاده میکند تا طرف مقابل را بیشتر وابسته کند؛ همان تکنیکی که امروزه در کتابهای روانشناسی زرد به نام «بازی مخزنی» شناخته میشود.
استاندال با این داستان به ما هشدار میدهد که پشت لایههای فریبنده عشق و قدرت، گاهی چه بیرحمیهای بزرگی پنهان شده است. شکسپیر هم قرنها پیش در غزل ۱۲۹ خود گفته بود که شهوت و فریب مثل بهشتی است که آدم را به دوزخ میبرد. حتی در سینمای امروز، فیلمهایی مثل وسواس (Obsession ۲۰۲۵) هم به همین موضوع میپردازند؛ اینکه وقتی کسی را فقط برای فتح کردن میخواهیم، در واقع هویت و روح او را نادیده گرفتهایم. سرخ و سیاه به ما یادآوری میکند که برای زنده ماندن در جهانی که بر پایه ظاهر و فریب بنا شده، اولین قدم این است که این بازیها را بشناسیم و مراقب باشیم خودمان را در این مسیر گم نکنیم.
منبع: کانورسیشن
نظر شما