به گزارش سرویس علم خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، دنیای شگفتانگیز علوم اعصاب در سالهای اخیر شاهد تغییرات پارادایمی عمیقی بوده است که نگرش بشر را نسبت به توانمندیهای ذهنی و زیستیاش دگرگون ساختهاند. انتشار و ترجمه آثار مرجع در این حوزه، بهویژه کتابهای پژوهشمحوری که میان دانش تخصصی و عموم مخاطبان پل میزنند، فرصتی مغتنم برای بازنگری در باورهای کهنه علمی فراهم آورده است. در همین راستا، گفتگو با مترجمان برجسته و صاحبنظر که با دقت و تبحر مفاهیم پیچیده نوروساینس را به زبان فارسی برگرداندهاند، ابعاد تازهای از این تحولات را روشن میسازد. محمدرضا کرامتی مترجم کتاب «مغزی که خود را تغییر میدهد» در گفتوگویی که با ایبنا داشته معتقد است، مفهوم انعطافپذیری عصبی بنیادینترین باوری را که دههها بر دنیای پزشکی و اعصاب حکمفرما بود به چالش کشیده و نشان میدهد که ساختار مغز برخلاف تصور پیشین، جاویدان و ایستا نیست بلکه در مواجهه با پیرامون و تجربهها پویایی شگرفی از خود بروز میدهد.
در ادامه شرح مفصل این گفت گو را میخوانید. گفتنی است این اثر از سوی انتشارات ارجمند راهی بازار کتاب شده است.
کتاب «مغزی که خود را تغییر میدهد» دقیقاً از چه مفهوم انقلابی در علوم اعصاب پرده برمیدارد و چرا نگاه سنتی و ایستا به مغز را منسوخ کرده است؟
مهمترین ایده کتاب مغزی که خود را تغییر میدهد، مفهوم انعطافپذیری عصبی یا نوروپلاستیسیته است. برای درک اهمیت این مفهوم، باید به تصویری که در گذشته از مغز وجود داشت توجه کنیم. در بخش مهمی از تاریخ علوم اعصاب، این تصور رواج داشت که مغز انسان، بهویژه پس از پایان دوره رشد، ساختاری نسبتاً ثابت دارد؛ هر ناحیه آن وظیفهای مشخص بر عهده گرفته و اگر بخشی از این دستگاه آسیب ببیند، تواناییهای وابسته به آن نیز تا حد زیادی برای همیشه از دست میروند. دویج با روایت پژوهشها و تجربههای بالینی دانشمندان و بیمارانی که در مسیر شناخت و درمان مشکلات عصبی با آنها آشنا شده است، نشان میدهد که این تصویر تا چه اندازه نیازمند بازنگری است. مغز صرفاً اندامی نیست که اطلاعات را دریافت و پردازش کند؛ بلکه در بسیاری از موارد، در واکنش به آنچه انجام میدهیم، میآموزیم و تجربه میکنیم، خود را نیز تغییر میدهد. در واقع مغز نه ساختاری کاملاً ثابت است و نه دستگاهی که بتوان آن را به اراده و خواست خود، بدون محدودیت، تغییر داد. ظرفیت تغییر مغز واقعی است، اما حدود و کیفیت آن به عواملی مانند سن، نوع آسیب، وضعیت سلامت، ماهیت تمرین، شرایط محیطی و تفاوتهای فردی بستگی دارد. این پویایی پیوسته نشان میدهد که انسانها در تمام طول زندگی خود از پتانسیل یادگیری و بازسازی درونزاد برخوردارند و این امر امید تازهای برای بهبود بیماران مبتلا به ضایعات مغزی فراهم آورده است.
روایت کتاب بر پایه سرگذشت واقعی دانشمندان و بیماران شکل گرفته؛ این شواهد ملموس و مستند بالینی چه تفاوتی در درک مفهوم انعطافپذیری عصبی ایجاد میکنند؟
نورمن دویج بهجای آنکه انعطافپذیری عصبی را صرفاً در قالب مجموعهای از تعریفها، اصطلاحات و نظریههای علمی توضیح دهد، آن را از دریچه زندگی واقعی انسانها به خواننده نشان میدهد. مفاهیمی مانند بازسازماندهی قشر مغز، تغییر ارتباطات عصبی یا یادگیری مجدد، در متون تخصصی ممکن است انتزاعی به نظر برسند. اما هنگامی که این مفاهیم را در بستر زندگی فردی میبینیم که پس از آسیب مغزی برای بازیابی تواناییهای خود تلاش میکند، یا پژوهشگری را دنبال میکنیم که با یافتههایش برداشتهای پیشین از عملکرد مغز را به چالش میکشد، درک ما از موضوع عمق بیشتری پیدا میکند. این رویکرد روایی باعث میشود مخاطب بدون داشتن تحصیلات آکادمیک سنگین در حوزه پزشکی، به درکی شهودی و عمیق از کارکرد سلولهای عصبی و پویایی شبکههای مغزی دست یابد و با رنجها و امیدهای بیماران همذاتپنداری کند.

ترکیب پیشینه پزشکی، روانکاوی و حتی طبع ادبی نورمن دویج، چه لحن و سبک روایتی ویژهای به کتاب بخشیده است؟
مهمترین ویژگیهای برجسته نورمن دویج این است که از یک سو با دانش پزشکی و روانپزشکی آشناست و از سوی دیگر، به تجربه ذهنی انسان توجه دارد. همین ترکیب باعث شده است که کتاب او هم یک متن دانشگاهی در حوزه علوم اعصاب و هم اثری عمومی و مبتنی بر شگفتیهای مغز باشد. افزون بر این، پیشینه روانپزشکی نویسنده در توجه او به ارتباط میان مغز، ذهن و رفتار نقش مهمی دارد. او تلاش میکند نشان دهد که تغییرات مغزی صرفاً موضوعی زیستی و آزمایشگاهی نیستند، بلکه میتوانند با یادگیری، تجربههای روانشناختی و شیوه زندگی انسان ارتباط پیدا کنند. نویسنده با بهرهگیری از ظرافتهای ادبی، نثری خلق کرده که خواندن مباحث پیچیده زیستشناختی را به تجربهای لذتبخش و الهامبخش تبدیل میکند و به دور از خشکی متون کلاسیک دانشگاهی جریان دارد.
با توجه به ظرفیت کتاب به عنوان منبع کارشناسی ارشد، درمانگران، روانپزشکان و پزشکان چگونه میتوانند یافتههای آن را در روند توانبخشی و درمان به کار بگیرند؟
این کتاب به پژوهشگران، کارگزاران و کارشناسان امور سلامت کمک میکند تا به ظرفیت یادگیری و تغییر مغز و نقش تجربه در فرایند درمان بیشتر توجه کنند. مفهوم انعطافپذیری عصبی به ما یادآوری میکند که درمان فقط به معنای مداخله مستقیم بر مغز یا تجویز دارو نیست. در بسیاری از شرایط، تغییر محیط، آموزش مهارتها، اصلاح الگوهای رفتاری و فراهمکردن فرصتهای مناسب برای یادگیری میتوانند بخشی از برنامه درمانی باشند. این کتاب برای متخصصان حوزههای مختلف، از جمله کاردرمانی، گفتاردرمانی، فیزیوتراپی، روانشناسی بالینی و روانپزشکی، زمینهای برای گفتوگوی بینرشتهای فراهم میکند. زیرا مشکلات بیماران اغلب به یک حوزه محدود نمیشوند و همکاری میان متخصصان میتواند به طراحی برنامهای جامعتر و کارآمدتر برای بازگرد استقلال از دسترفته بیماران منجر شود و دیدگاه بالینی کادر درمان را به شکلی بنیادین ارتقا بخشد.

بازآفرینی مفاهیم پیچیده نوروساینس و اصطلاحات تخصصی اعصاب و روان در ترجمه فارسی، بدون فدا شدن دقت علمی یا روانی متن، با چه چالشهایی روبهرو بود؟
ترجمه کتاب «مغزی که خود را تغییر میدهد» از چند جهت چالشبرانگیز بود. مترجم باید هم با زبان علمی و مفاهیم تخصصی حوزه مغز و اعصاب آشنا باشد و هم بتواند متنی روان و خوشخوان ارائه دهد؛ متنی که مخاطب غیرمتخصص نیز بتواند آن را دنبال کند، بدون آنکه معنای علمی مطالب تغییر کند. به همین دلیل دو متخصص با ترکیبی ناهمگون ترجمه آن را پذیرفتند تا هریک از زاویه دید خود ترجمه دیگری را نقد و ویرایش و اصلاح کنند. توافق دو مترجم در متن علاوه بر اینکه به روان بودن متن کمک کرد، روایی و اعتمادپذیری ترجمه را هم ارتقا داد. یکی از مهمترین چالشها، معادلیابی اصطلاحات تخصصی بود؛ مسئله صرفاً یافتن یک واژه فارسی نبود؛ بلکه باید اطمینان حاصل میشد که معادل انتخابشده، مفهوم علمی موردنظر نویسنده را بهدرستی منتقل میکند و با اصطلاحات مرتبط اشتباه گرفته نمیشود. همچنین متن دویج سرشار از روایتهای بالینی و توصیف تجربههای انسانی است. در این بخشها، ترجمه تحتاللفظی ممکن بود به زبانی خشک و نامأنوس منجر شود و ترجمه بیش از حد آزاد نیز ممکن بود جزئیات علمی یا ظرافتهای معنایی متن را تغییر دهد. بنابراین، مترجمان باید میان وفاداری به متن اصلی و طبیعیبودن زبان فارسی تعادل برقرار میکردند. چالش مهم دیگر، انتقال لحن نویسنده بود. دویج از یک سو درباره مفاهیم علمی و پژوهشهای تخصصی صحبت میکند و از سوی دیگر، روایتهایی زنده و گاه شگفتانگیز از زندگی بیماران و دانشمندان ارائه میدهد. اگر ترجمه صرفاً بر انتقال اطلاعات تمرکز کند، ممکن است جذابیت روایی متن از بین برود؛ و اگر بیش از اندازه بر جنبه داستانی تأکید کند، احتمال دارد دقت علمی آن آسیب ببیند. لذا ترجمه اثر نیازمند توجه همزمان به سه سطح بود: دقت اصطلاحشناختی، وفاداری مفهومی و روانی نثر فارسی. این سه معیار باید در کنار یکدیگر حفظ میشدند، و این کار آسانی نبود. از این رو پس از ترجمه نهایی توسط مترجمان، مترجم اول که سابقه تألیف و ترجمه بیش از ۸۰ کتاب را در کارنامه خود دارد و سابقه طولانی در ویرایش علمی و ادبی دارد، متن کتاب را بیش از ده مرتبه مطالعه نمود و در هر بار مطالعه، ویرایشها و اصلاحات جدیدی را به قصد صیقل دادن متن و انطباق کامل با استانداردهای علمی زبان مقصد انجام داد تا اثری شایسته تقدیر و ماندگار به جامعه علمی و علاقهمندان کتاب در ایران تقدیم شود.
نظر شما