سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب(ایبنا)- سعید صالحیان؛ اندیشیدن به مدرنیته ایرانی همواره با پرسشی بنیادی روبهرو بوده است: چگونه میتوان تجربه تاریخی ایران را فهمید، بیآنکه آن را با معیاری از پیش تعیین شده سنجید یا در تقابل میان سنت و تجدد محصور کرد؟ در این دوگانه دیرپا، مدرنیته غالبا افقی است که جوامع غیرغربی باید نسبت خود را با آن تعریف کنند و سنت، میراثی که یا باید با جهان جدید سازگار شود یا در برابر آن بایستد. در چنین چشماندازی، حتی مخالفت با مدرنیته نیز ممکن است نه به مثابه تلاشی برای صورتبندی امکانی متفاوت از زندگی و اندیشه، بلکه صرفا به عنوان واکنشی به مسیری فهمیده شود که مقصد و معنای آن از پیش تعیین شده است.

کتاب «تأملی در مدرنیته ایرانی» اثر علی میرسپاسی میکوشد از این تقابل فراتر برود و مواجهه ایرانیان با جهان جدید را در بستر تاریخی و فکری خودشان بفهمد. اهمیت این کوشش انکارناپذیر است؛ با این حال، نقد اروپامحوری مدرنیته لزوما به معنای عبور از مرکزیت مفهومی آن نیست. پرسش اینجاست: آیا تجربه ایران صرفا یکی از صورتهای تاریخی مدرنیته را آشکار میکند یا میتواند ما را به بازاندیشی در خودِ مفهوم مدرنیته و پیشفرضهای آن نیز وادارد؟ این پرسش از آن رو اهمیت دارد که مساله صرفا افزودن تجربه ایران به روایتی گستردهتر از تاریخ مدرنیته نیست؛ مساله، حدود و امکانهای خود آن روایت است. اگر مفاهیمی که با آنها تاریخ ایران را تفسیر میکنیم، از پیش تعیین کرده باشند که چه چیزی مدرن است و چه چیزی در نسبت با آن قرار میگیرد، آیا هنوز میتوانیم به وجوهی از تجربه ایرانی دست یابیم که در این چارچوب به سادگی قابل توضیح نیستند؟ از اینرو، نقد مدرنیته ایرانی باید همزمان دو مسیر را بپیماید: فهم تاریخی مواجهه ایران با جهان جدید و سنجش انتقادی مفاهیمی که این مواجهه را برای ما فهمپذیر میکنند.
روایت غربمحور مدرنیته و تجربه تاریخی ایران
یکی از محورهای اصلی اندیشه میرسپاسی، به پرسش کشیدن روایتی است که تجربه تاریخی غرب را به معیاری عام برای فهم مدرنیته تبدیل میکند. در این روایت، تاریخ غرب غالبا صورت مرجع دگرگونیهای جهان جدید تلقی میشود و تجربه جوامع غیرغربی در نسبت با آن، به مثابه مسیری متفاوت، تاخیری یا ناسازگار تفسیر میشود. مساله صرفا نادیده ماندن تفاوتهای تاریخی نیست؛ دشواری بنیادیتر آن است که تجربههای دیگر جوامع، پیشاپیش در چارچوبی فهمیده میشوند که حدود معنای مدرنیته را تعیین کرده است. میرسپاسی میکوشد این چارچوب را به پرسش بگیرد و امکان فهم مدرنیته را در پیوند با تجربهها و زمینههای تاریخی متکثر بررسی کند.
این رویکرد در نحوه مواجهه او با تاریخ روشنفکری و تحولات سیاسی ایران نیز اهمیت پیدا میکند. در این چشمانداز، انقلاب ایران را نمیتوان صرفا رویارویی سنت با مدرنیتهای وارداتی دانست؛ همانطور که اندیشههای جلال آلاحمد و علی شریعتی را نیز نمیتوان تنها به سبب نقد غرب یا تاکید بر هویت اسلامی، بیرون از تحولات جهان جدید قرار داد. این جریانها، با وجود تفاوتهای فکری و سیاسیشان، درگیر پرسش از چگونگی صورتبندی نظمی تازه و نسبت آن با تاریخ، فرهنگ و هویت ایرانی بودند. از این منظر، نقد مدرنیته نیز میتواند بخشی از منازعات درونی جهان مدرن باشد، نه لزوما نشانه گسست از آن.با این حال، این جابهجایی در صورتبندی مساله، پرسشی دیگر را پیش میکشد. اگر تجربههای متفاوت تاریخی را بتوان در چارچوب مدرنیته فهمید، باید روشن کرد که این چارچوب تا کجا گشوده و چندوجهی است و از کجا تفاوتها را در روایتی واحد جای میدهد. مساله، در این مرحله، نه پذیرش یا رد رویکرد میرسپاسی، بلکه بررسی حدود قدرت توضیحدهندگی آن است.
حدود مفهوم مدرنیته و قدرت توضیحدهندگی آن
هر مفهومی برای آنکه ابزار تبیین باشد، باید بتواند میان پدیدهها تمایز بگذارد، تفاوتهای معنادار را آشکار کند و حدودی برای قلمروی توضیحدهندگی خود داشته باشد. مفهوم مدرنیته نیز از این قاعده مستثنا نیست. اگر بتوان هم اندیشههای مدافع تجدد و هم جریانهای منتقد آن را، با وجود تفاوتهای بنیادینشان، درون تاریخ مدرنیته فهمید، باید پرسید این شمول مفهومی تا کجا به فهم دقیقتر تجربه تاریخی یاری میرساند و از کجا ممکن است به همسانسازی تجربههای متفاوت بینجامد. مساله این نیست که چرا اندیشههای منتقد مدرنیته را در پیوند با جهان جدید بررسی میکنیم؛ مساله این است که چنین پیوندی دقیقا چه چیزی را درباره آن اندیشهها روشن میکند. برای مثال، قرار دادن اندیشههای آلاحمد و شریعتی در بستر منازعات مدرنیته میتواند ابعاد مهمی از مواجهه آنان با فناوری، استعمار، هویت دینی و دگرگونیهای سیاسی را آشکار کند.

با این حال، از این واقعیت که اندیشهای در شرایط تاریخی جهان مدرن شکل گرفته یا به مسائل آن پاسخ میدهد، نمیتوان بیواسطه نتیجه گرفت که تمام معنای آن را باید با ارجاع به همان شرایط توضیح داد. یک اندیشه ممکن است همزمان از تجربههای جهان جدید متاثر باشد، با برخی منطقهای مسلط آن مخالفت کند و از منابعی بهره بگیرد که فهمشان مستلزم ورود به افقهای فکری دیگری است. توضیح تاریخی پیدایش یک اندیشه با تعیین تمام معنای آن یکسان نیست. از اینرو، در ارزیابی رویکرد میرسپاسی باید میان دو ادعا تمایز گذاشت: اینکه نقد مدرنیته لزوما بیرون از تاریخ مدرن قرار ندارد و اینکه میتوان تفاوتهای اساسی میان گفتمانهای منتقد را در چارچوبی واحد توضیح داد. ادعای نخست میتواند دوگانه ساده سنت و تجدد را پیچیدهتر کند؛ اما ادعای دوم به استدلالی مستقل نیاز دارد. اگر هر موضعی، حتی در صورت نفی مبانی مدرنیته، سرانجام به عنوان صورتی از آن تفسیر شود، باید روشن کرد که چه معیارهایی این تفسیر را موجه میکنند و چه وضعیتی میتواند حدود آن را نشان بدهد. پرسش اصلی، بنابراین نه تعیین تکلیف شتابزده درباره مدرن یا ضدمدرن بودن این جریانها، بلکه سنجش توان مفهوم مدرنیته برای توضیح تفاوتهای درونی آنهاست.
از تجربه ایرانی تا بازاندیشی در مفهوم مدرنیته
به رسمیت شناختن تکثر تجربههای تاریخی، هنگامی که به بحث مدرنیته میرسیم، پرسشی اساسی پیش میکشد: آیا جوامع مختلف صرفا صورتهای متفاوتی از مدرنیته را تحقق میبخشند یا تجربههای آنها میتوانند در تعریف و بازاندیشی این مفهوم نیز دخالت کنند؟ تفاوت این دو رویکرد ظریف، اما تعیینکننده است. در رویکرد نخست، روایت مدرنیته گسترش مییابد تا تجربههای بیشتری را دربرگیرد؛ در رویکرد دوم، خود این روایت و مفاهیمی که بر آن استوار است، در مواجهه با تجربههای تازه موضوع بازنگری قرار میگیرد. در مورد ایران، مساله فقط این نیست که جریانهای فکری و سیاسی آن را چگونه میتوان در تاریخ مدرنیته جای داد؛ باید دید تجربه تاریخی ایران چه چیزی درباره حدود و پیشفرضهای این تاریخ آشکار میکند. آیا سنتهای فکری ایرانی- اسلامی صرفا منابعی برای پاسخگویی به بحرانهای جهان جدید یا عناصر سازنده هویتی متمایز به شمار میآیند یا میتوانند افقهای مفهومی تازهای برای اندیشیدن به عقلانیت، اخلاق، آزادی و سامان زندگی جمعی بگشایند؟
پاسخ به این پرسش مستلزم آن است که سنت نه به عنوان حقیقتی مصون از نقد، بلکه به مثابه میراثی زنده و برخوردار از ظرفیتهای پرسشگری و بازاندیشی فهمیده شود. از این منظر، مساله اصلی در خواندن میرسپاسی، صرفا سنجش میزان توجه او به تفاوتهای تاریخی ایران نیست؛ باید پرسید این تفاوتها چه جایگاهی در صورتبندی نظریه او دارند. آیا تجربه ایرانی در چارچوب مفهومی موجود قابل فهم میشود یا ما را به سوی تجدیدنظری بنیادین در مورد همان چارچوب وامیدارد؟ پاسخ به این پرسش، مرز میان افزودن تجربههای تازه به تاریخ مدرنیته و گشودن امکانهایی تازه برای اندیشیدنی بنیادین به آن را روشن میکند. در حالت دوم، ایران دیگر صرفا موضوع تفسیر نیست؛ تجربه تاریخی و فکری آن میتواند در نقد و بازاندیشی و بازسازی خود مفهوم مدرنیته مشارکت کند.
سنت؛ میراثی برای هویت یا امکانی برای اندیشیدن؟
بحث از مدرنیته ایرانی، بدون تأمل در معنای سنت و جایگاه آن در حیات فکری جامعه، ناتمام میماند. سنت را نمیتوان صرفا مجموعهای از باورها و الگوهای بهجا مانده از گذشته دانست که در مواجهه با جهان جدید یا باید حفظ شوند یا جای خود را به نظمی تازه بسپارند. سنت، هنگامی که در حیات فکری یک جامعه حضور دارد، صرفا میراثی تاریخی نیست؛ افقی از معنا و مجموعهای از پرسشها و امکانهای تفسیری است که میتواند در مواجهه با مسائل تازه، خود نیز دستخوش بازخوانی و دگرگونی شود. از اینرو، نسبت سنت و مدرنیته را نمیتوان تنها در قالب تقابل یا سازگاری فهمید؛ این نسبت میتواند صورت گفتوگویی انتقادی به خود بگیرد که در آن هیچ یک از دو سوی گفتوگو از پیش، پاسخ نهایی را در اختیار ندارد. چنین نگاهی، البته مستلزم آرمانیسازی سنت نیست. میراث تاریخی نه یکپارچه است و نه همه عناصر آن را میتوان برای مسائل امروز راهگشا دانست. سنتها دربردارنده تعارضها، گسستها و امکانهای تفسیری متفاوتند و مواجهه انتقادی با آنها مستلزم تمایزگذاری، داوری و بازاندیشی است. اما همین ضرورت نقد، دلیلی برای تقلیل سنت به مانعی در مسیر تجدد یابرعکس به ابزاری برای حفظ هویت جمعی نیست. میتوان پرسید که مفاهیم برخاسته از سنتهای فلسفی و معنوی ایران، از عقل و حکمت تا اخلاق و سعادت، چه ظرفیتهایی برای طرح دوباره مسائل معاصر دارند و در مواجهه با این مسائل چگونه ممکن است معنای تازهای پیدا کنند. از این منظر، یکی از پرسشهای مهم در بررسی مدرنیته ایرانی آن است که سنت در تحلیل تحولات فکری ایران چه جایگاهی مییابد: آیا عمدتا در مقام زبان هویتخواهی و نیرویی در برابر الگوهای مسلط تجدد ظاهر میشود یا میتوان آن را منبعی برای صورتبندی پرسشهایی دانست که چارچوبهای رایج مدرنیته را نیز به بازاندیشی فرامیخوانند؟ طرح این پرسش، به معنای نسبت دادن غفلت از سنت به میرسپاسی نیست، بلکه معیاری برای سنجش دامنه گفتوگویی است که میان تجربه تاریخی ایران و مفهوم مدرنیته امکانپذیر میشود. مساله نه بازگشت به سنت به مثابه حقیقتی از پیش تعیین شده است و نه کنار گذاشتن آن به نام ضرورت تاریخی؛ مساله، امکان اندیشیدن با سنت، بیآنکه از نقد آن چشم بپوشیم و اندیشیدن به مدرنیته، بیآنکه مفاهیم آن را از بازاندیشی مصون بدانیم.
رویدادگی مدرنیته و مساله تجربه زیسته
مدرنیته را نمیتوان صرفا مجموعهای از اندیشهها، نهادها و الگوهای زندگی دانست که از جامعهای به جامعه دیگر انتقال مییابند؛ باید آن را در مقام رویدادی تاریخی نیز فهمید که با تحقق خود، مناسبات پیشین را دگرگون میکند و افقهای تازهای برای تجربه و تفسیر جهان میگشاید. از این منظر، مدرنیته صرفا موضوع اندیشه روشنفکران نیست، بلکه در جریان رویدادگی خود، شیوههای ادراک زمان و مکان، نسبت انسان با سنت، صورتهای زندگی جمعی و تلقی او از خویشتن را نیز متحول میسازد.بنابراین فهم مدرنیته ایرانی مستلزم آن است که از سطح گفتمانهایی که درباره آن شکل گرفتهاند فراتر برویم و به چگونگی روی دادن و تحقق آن در بطن تجربه تاریخی ایران توجه کنیم. مفهوم رویدادگی، از این حیث امکان میدهد که مدرنیته را نه صرفا برنامهای آگاهانه برای نوسازی جامعه و نه پدیدهای بیرونی که به جامعهای از پیش ساخته وارد شده است، بلکه تحولی تاریخی بدانیم که پیامدهایش از قصد و اراده کنشگران فراتر میرود. مدرنیته در جریان تحقق خود، نه فقط موضوع داوری و انتخاب انسانها، بلکه زمینه دگرگونی معیارهای داوری، صورتهای انتخاب و افقهای امکان آنان نیز است. از اینرو، نمیتوان معنای آن را به دیدگاه روشنفکران درباره تجدد یا موضع جریانهای سیاسی در برابر آن فروکاست. این ملاحظه، در عین حال، پرسشی درباره دامنه تحلیل میرسپاسی پیش میکشد: نسبت میان گفتمانهای روشنفکری و رویدادگی تاریخی مدرنیته چگونه فهمیده میشود؟ آیا این گفتمانها صرفا واکنشهایی فکری به تحولی تاریخیاند یا خود در شکلگیری و جهتیابی آن تحول نیز مشارکت دارند؟ پاسخ به این پرسش مستلزم توجه همزمان به ساختارهای تاریخی، کنشهای فکری و تجربه زیسته انسانهاست، زیرا مدرنیته هم افقی است که درون آن میاندیشیم و عمل میکنیم و هم فرآیندی تاریخی که در جریان تحققش، معنای خود را پیوسته دگرگون میسازد.
میان تبیین تاریخی و داوری فلسفی
فهم تاریخی یک اندیشه، با داوری درباره اعتبار آن یکسان نیست. اینکه اندیشهای در چه شرایطی پدید آمده، از چه سنتهایی تاثیر پذیرفته و در پاسخ به کدام دگرگونیهای اجتماعی شکل گرفته است، بخشی از معنای آن را روشن میکند؛ اما تبار تاریخی یک اندیشه به تنهایی نه صدق ادعاهای آن را اثبات میکند و نه اعتبارشان را از میان میبرد. همین تمایز در بررسی مدرنیته ایرانی اهمیت دارد: فهم تاریخی جریانهای روشنفکری و نسبت آنها با جهان جدید، لزوما تکلیف ما را درباره موجه بودن آرمانها و مواضع سیاسی آنها روشن نمیکند. این مساله هنگامی اهمیت بیشتری مییابد که بحث مدرنیته با افقهای هنجاریای چون دموکراسی و سکولاریسم پیوند میخورد. در اینجا باید میان دو پرسش تمایز گذاشت: دموکراسی و سکولاریسم در تاریخ جوامع مختلف چگونه شکل گرفتهاند و چه صورتهایی به خود گرفتهاند و بر چه مبنایی میتوان از آنها به عنوان افقهایی موجه برای سامان زندگی جمعی دفاع کرد؟ پاسخ به پرسش نخست به تحلیل تاریخی و اجتماعی نیاز دارد، حال آنکه پاسخ به پرسش دوم مستلزم استدلالی فلسفی درباره آزادی، تکثر، قدرت و امکان همزیستی است. هیچ یک را نمیتوان بیواسطه جایگزین دیگری کرد. از این منظر، خواندن انتقادی میرسپاسی مستلزم آن است که نسبت میان تبیین تاریخی او از مدرنیته و جهتگیری هنجاریاش به سوی دموکراسی و سکولاریسم را نیز بررسی کنیم. آیا این جهتگیری صرفا نتیجه روایت تاریخی او است یا بر مبانی فلسفی مستقلی تکیه دارد که باید جداگانه صورتبندی و دفاع شوند؟ طرح این پرسش به معنای رد این افقهای سیاسی نیست؛ مقصود آن است که اعتبار آنها را نه صرفا از روایت تاریخی مدرنیته، بلکه از استدلالهایی روشن درباره امکان و ضرورتشان بجوییم. به همین ترتیب، نقد مبانی مدرنیته نیز به خودی خود نه دلیلی برای رد دموکراسی است و نه مجوزی برای پذیرفتن هر بدیلی که در برابر آن قرار میگیرد.
نه بازگشت رمانتیک به سنت، نه حاشیهنشینی در مدرنیته
مساله مدرنیته ایرانی را نمیتوان با انتخاب میان دو موضع از پیش آشنای بازگشت به سنت یا پذیرش جهان مدرن به پایان رساند. هر دو موضع، اگر به پاسخهایی قطعی و مصون از بازاندیشی تبدیل شوند، امکان اندیشیدن به تجربه تاریخی ایران را محدود میکنند: یکی با تبدیل سنت به مرجعی نهایی برای داوری و دیگری با قرار دادن آن در موقعیت میراثی که اعتبارش را باید در نسبت با مدرنیته تعیین کرد. عبور از این دوگانه، نه به معنای نفی دستاوردهای جهان مدرن است و نه به معنای مصون دانستن میراث تاریخی از نقد، بلکه مستلزم گشودن فضایی است که در آن هر دو بتوانند موضوع پرسش و بازاندیشی قرار بگیرند. در چنین افقی، تجربه ایرانی نه صرفا نمونهای برای تایید یا اصلاح روایتهای موجود از مدرنیته است و نه حقیقتی مستقل که بتوان آن را بینیاز از گفتوگو با تجربههای دیگر فهمید. این تجربه، با همه تعارضها و گسستهایش میتواند در مواجهه انتقادی با سنتهای فکری خود و دستاوردهای جهان مدرن، امکانهای تازهای برای صورتبندی مسائل مشترک بگشاید. در این صورت، گفتوگو میان ایران و مدرنیته یکسویه نخواهد بود: نه فقط ایران در پرتو مدرنیته فهمیده میشود، بلکه خود مفهوم مدرنیته نیز در پرتو تجربههای تاریخی متکثر دوباره به پرسش کشیده میشود. اهمیت پروژه میرسپاسی را میتوان در گشودن مسالهای از همین دست پی گرفت؛ اما پرسش نهایی همچنان باقی است: آیا به رسمیت شناختن تکثر تاریخی به بازاندیشی در چارچوبهای مفهومی نیز راه میبرد؟ پاسخ به این پرسش، معیاری برای سنجش دامنه و ظرفیت هر روایتی از مدرنیته ایرانی خواهد بود
نظر شما