سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مهدیس میرزائی اعتمادی: کتاب «جنگاوران» به قلم سید محسن کمالی، این روزها مثل یک «یقلوی آب سرد» روی سر کلیشههای خستهکننده و دستوپاگیر از جنگ عمل میکند! اگر فکر میکنید این کتاب هم قرار است مثل خیلی از کتابهای خاطرهنویسی، پر باشد از اصطلاحات پیچیده نظامی، تحلیلهای خشک استراتژیک و لحنی رسمی که آدم را یاد جلسات پرسش و پاسخ در پادگانها بیندازد، سخت در اشتباهید. هر چند این اصطلاحات هم هست، اما در پاورقی کتاب! این کتاب، نه یک بیانیه رسمی است و نه یک پایاننامه دانشگاهی؛ بلکه به گفته نویسنده بر اساس دستنوشتههایی از سرهنگ خسرو آدمنژاد درباره کربلای هفت است که با زبانی «خاکی»، «روان»، «بیتعارف» و گاهی با طنزی تلخ و شیرین، شما را مینشاند پشت بیسیم، روی خاکریز و در دل سنگرهای یخزده.
شاید باورتان نشود که این شوخطبعی و صداقت راوی حاصل زندگی فردی است که در سال ۱۳۵۶ در خلبانی هوانیروز پذیرفته شد، اما با پیروزی انقلاب اسلامی، تغییر رسته داد و به دانشکده پیاده شیراز رفت. بعد از طی دورههای چتربازی، تکاور و مربی کوهستان و .... در غرب کشور به همراه شهید مصطفی چمران در گروه جنگ های نامنظم تلاشی ستودنی داشت. مدتی هم در کنار مسعودبارزانی در غرب و شمالغرب کشور با بعثیها ، گروهکهای ضدانقلاب و منافقین جنگید. سه بار اسیر شد و حتی تا پای اعدام هم پیش رفت، اما به علت همه زحمات و تلاشها در سال ۱۳۶۸ مفتخر به دریافت نشان فتح از دستان رهبر انقلاب شد.
و اما مولف کتاب، محسن کمالی طوری مینویسد که انگار یک رفیق قدیمی و خاکی کنارت نشسته، چایی دستش گرفته و دارد برایت از روزهایی میگوید که مرگ هر لحظه بالای سرت بوده، اما بچهها آنقدر شیطنت و رفاقت داشتند که انگار خبری از جنگ نیست. این کتاب، نمایشی است از تقابل همیشگی «جبهه» و «شهر»؛ جایی که رزمندهها در خط مقدم با کمترین امکانات معجزه میکردند و در شهر، عدهای درگیر مسائل روزمره خود بودند.

از تنبیه سرباز تنبل تا ساخت حمام صحرایی با بشکه و لوله!
یکی از جذابیتهای اصلی کتاب، توصیف دقیق «جنگ مهندسی» و خلاقیتهای رزمندگان در دل یک ساختار نظامی خشک است. اینجا خبری از امکانات مدرن نیست؛ بچهها با بشکههای پلاستیکی ۲۰ لیتری، لوله، شیر فلکه و پلاستیک، یک حمام صحرایی کامل میسازند تا بچهها در آن سرمای استخوانسوز یخ نزنند. یا مثلاً برای ذوب کردن برفها و تهیه آب، با سنگ، گل و چوب بلوط، یک کوره دستساز ابتدایی درست میکنند و آب را به جوش میآورند.
اما جالبترین و بامزهترین بخش کتاب، ماجرای تنبیه یک سرباز تنبل و خوابآلود است. سربازی که راوی از دستش کلافه شده و میگوید: «زیر بار کمک و کار کردن نمیرود که هیچ، به عنوان نگهبان هم نمیتوانیم ازش استفاده کنیم تا میرود سر پست نگهبانی، میخوابد!» راوی تصمیم میگیرد او را تنبیه کند. دستور میدهد چهار تا دژبان قویهیکل، سرباز را با طناب به یک تختسنگ ببندند و یک «سطل آب» و یک «یقلوی» (ظرف فلزی) به آنها میدهد تا تا صبح به نوبت کنارش بمانند و به محض بسته شدن چشمهایش، یک یقلوی آب به سروصورتش بپاشند! فردا صبح که سرباز را میآورند، راوی میگوید: «مثل موش آبکشیده شده بود و به قول خودش (سگ لرز) و بیخوابی از تمام وجودش فریاد میزد!» راوی هم با خونسردی تمام به او میگوید: «تنها کاردستی که در این مدت کردی همین غلط کردن گفتنت بود!» این تنبیه، هیچ ربطی به تنبیههای خشک و نظامی (مثل بازداشت یا کسر مرخصی) ندارد و یک تنبیه کاملاً «خانگی» و مبتکرانه است که فقط از ذهن یک رزمنده شوخطبع برمیآید و البته سرباز یاد گرفت که هنگام پست دادن نخوابد.
وقتی فرمانده از کوره در میرود و مافوقش او را دلداری میدهد!
نویسنده در این روایت، مرز بین جبهه و شهر و همچنین فشارهای روانی طاقتفرسای فرماندهی را به چالش میکشد. در جریان عملیاتهای سخت و درگیری با بالگردهای تهاجمی دشمن (بالگردهای میل و هواپیماهای پی.سی.۷)، راوی «سرهنگ آدمنژاد» به دلیل فشار روانی زیاد، شهادت همرزمانش و شرایط وخیم عملیات، پشت بیسیم کاملاً از کوره در میرود و عصبانی میشود. او میگوید: «حق هم داشتم که عصبانی شوم، اصلاً دست خودم نبود... »
اما در این میان، مافوق او (سرهنگ آذرفر) با درک شرایط و با لحنی آرام و پدرانه او را دلداری میدهد و میگوید: «میدانم چه حالی داری، اما یادت باشد که تو فرمانده هستی و باید بتوانی در سختترین شرایط، برای افرادت یک الگو باشی... اصلا چون در تو این توان دیده شده سمت فرماندهی را به تو و امثال تو واگذار میکنند.. از کجا میخواهی بین حق و باطل و مدافع و مهاجم فرق بگذاری اگر تو هم همان اعمال دشمن را تکرار کنی؟ پس چه فرقی با آنها داری؟» این دیالوگها نشان میدهد که فرماندهان جنگ هم انسان بودند؛ گاهی عصبانی میشدند، گاهی بغض میکردند و گاهی هم با یک جمله پدرانه، دوباره به میدان برمیگشتند.
طنز در دل مصیبت
یکی از عمیقترین و بامزهترین نقاط عطف کتاب، ورود یک طلبه جوان به سنگر فرماندهی است. طلبهای که به جای ماندن در قرارگاه امن، با اصرار خودش را به خط مقدم رسانده و از راوی میخواهد که در سنگر خودش جا بگیرد. طلبه برای اینکه در مواقع ضروری بتواند از خودش دفاع کند، از راوی میخواهد که تیراندازی یادش بدهد. وقتی طلبه برای تمرکز بیشتر، یک چشمش را محکم میبندد و با چشم دیگر نشانهگیری میکند، تیرها راه به جایی نمیبرند! در ادامه راوی متوجه شد طفلک آن چشمی را که روی روزنه دید قرار می گرفته، میبست و با سختی تلاش میکرده است، با روزنه دید منطبق کند! این طنز شیرین، در دل فضای سنگین و پراسترس جنگ، یک نفس عمیق برای خواننده و بچهها است.
نقد تند به ریاکاری و تحریف تاریخ
کمالی در صفحات پایانی، زبانی تیز و برنده پیدا میکند و اینجا نه از زبان راوی که از زبان خود به عنوان یک رزمنده، به یک تحلیلگر اجتماعی و تاریخی تبدیل میشود. او با داستانهایش، ریاکاری و نمایشهای اجتماعی را به باد نقد میگیرد. او با اشاره به داستان «شاه عباس و شیخ بهایی» هشدار میدهد که اگر بزرگان به دست «زبانها» (رسانهها، منافقین و تحریفکنندگان تاریخ) کشته شوند، دیگر نمیتوان انتقام گرفت. او با حسرت مینویسد:«جامعهای نداریم که از قهرمانان خود پاسداری کند... آنها که رفتند، خودشان را از یاد بردند و آنها که ماندند، به جای الگو دادن، به فکر منافع شخصی هستند.»
حرف آخر
کتاب «جنگاوران» نشان میدهد که رزمندههای ما نه ابرقهرمانهای بیعیب بودند و نه ماشین جنگ؛ آنها انسانهایی بودند که گاهی میترسیدند، گاهی از دست فرماندهشان شاکی میشدند، گاهی با یک قاشق در استکان چای، کلی تعارف میکردند و گاهی هم در دل سرمای کشنده، برفها را ذوب میکردند تا آب شربشان تأمین شود.
سند یکی از این خاطرات مربوط به هوای سرد منطقه در کردستان است، فاصله میان تفریح و خطر به چند لحظه محدود میشود؛ بازی با گلولههای برف آغاز میشود و با شنیدن صدای خمپاره و توپ، جای خود را به پناهگرفتن در سنگر میدهد: «روزهایی که هوا مناسب میشد و برف نمیبارید، بساط سرسره بازی و برف بازی به راه بود، بچهها دو گروه میشدند و با برف یکدیگر را آنقدر میزدند تا یک گروه از موضعش عقب کشیده و شکست بخورد، البته در اکثر مواقع، عراقیهای مستقر در پایگاههای مقابل که تفریح بچهها را زیر نظر داشته و دلشان نیز میخواست که در بازی آنها شریک شوند، ولی به علت اینکه برف بازی را خوب بلد نبودند و به جای گلولههای برف، خمپاره و توپ پرتاب میکردند! لذا اکثر مواقع بازی نیمهکاره میماند و به جایش، بازی «تمرین خیز رفتن- شیرجه زدن به روی زمین برای در امان ماندن از گلوله و ترکش» و پناه بردن به سنگرها شروع میشد.
این کتاب، سند زندهای است از کسانی که رفتند تا ما امروز با خیال راحت، خاطراتشان را بخوانیم و به قول نویسنده، از آنها «الگو» بسازیم. کتابی که با خواندنش، هم میخندی، هم گریهات میگیرد هم در انتها، به فکر فرو میروی که چرا امروز، اینقدر از آن روزها دور افتادهایم.
نظر شما