به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در رشت، کتاب داستانی « شُوپَر بداقبال» نوشته علی رضازاده را انتشارات یانا در لنگرود، در ۸۸ صفحه، قطع رقعی و با قیمت ۲۹۰ هزار تومان روانه بازار کرده است.
این مجموعه داستان شامل ۱۳ داستانک با نامهای بیداد، پرواز، دیوانه عاقل، گذار از رنجها، سهرابکشان، شوپر بداقبال، شوریدهحال، فروپاشی، کلاگن هم گریه کرد، گنج نامبارک، مادر، هنجارشکن و یالمند است.
شُوپَر در گویشهای گیلکی و مازنی و بسیاری دیگر از زبانها، به خفاش یا شبپره گفته میشود و نویسنده در این مجموعه با نگاهی به مولفههای بومی؛ حسرت، فولکلور، فقر، ناهنجاریهای اجتماعی، زندگی روستایی و.... را در قالب داستان روایت کرده است.
«بیداد» عنوان نخستین داستانک این مجموعه است و در آن میخوانیم: بازوانم ورم کرده و به زحمت میتوانم دستم را به حرکت درآورم. نمیتوانم لحاف را به خودم بپیچم. سرما امانم را بریده و اتاقم در تاریکی مطلق فرو رفته و گاهی پرتو نور ضعیفی از جایی که نمیدانم کجاست از لابهلای پردههای اتاق سوسو میزند ... هشتاد و پنج ساله بودم که خانم فرانسویام فوت کرد. چند سالی تنها ماندم، میتوانستم خود را رفع و رجوع کنم. بعدها که ضعف پیری به سرعت شدت گرفت و بر من مسلط شد، بچههایم پیشنهاد رفتن به خانه سالمندان دادند زیرا هرکدام در نقطهای دور سرگرم بودند، به همین دلیل نتوانستند از من مراقب کنند. به آنها گفتم میخواهم به سرزمینم بازگردم و در خاک وطنم آرام گیرم. اکنون فکر می کنم کاش پیشنهاد آنها را پذیرفته بودم ...
در بخشی از داستانک «دیوانه عاقل» نیز میخوانیم: سالخوردهای با قامتی خمیده و موهای ژولیده، شانه های پهن که گواه بر تنومندی دوران جوانیش بود؛ چند روزی گرد شهر به هر سو بیهدف میگشت و به رهگذران بهخصوص جوانان خیره میشد. کسی نمی توانست بفهمد که او در پی چیست و به دنبال کیست؟ اواسط ماه مرداد بود و گرما بیداد می کرد. مدتها بود که اثری از باران نبود. شالیزارها خشکیده و ترکخورده با ساقه های رنگ پریده چشم به آسمان دوخته بودند. شبنم صبحگاهی نشسته روی برگها در تلالوی آفتاب به کورسوی شمع مردهای شباهت داشت که آخرین نشانه حیات بود. اکبر مانند روزهای گذشته با سر و روی کثیف، کلاه پشمی بر سر و چکمه ای بلند تا زانو بر پا ، کوله بارش را در جایگاه همیشگی به زمین گذاشت و با آستین نیم تنه بلند، عرق روی سر و روی خود را پاک کرد. چند پرنده با منقار باز روی سیم برق نشسته، نگاه ریزی به چمن میدان شهر که تازه آبیاری شده بود، زده و رفع عطش می کردند. از جیپ ژاندارمری چند ژاندارم تنومند با شکم های برآمده و تفنگ در دست به زحمت پیاده شدند و در پی آنها چند روستایی با چهره و لباس های خونین و دستبند در دست از جیپ بیرون زدند. گویا چون همیشه نزاع خونینشان بر سر تقسیم آب بود.
همچنین در داستانک «کلاگن هم گریه کرد» میخوانیم: شب از نیمه گذشت. مادر پریشان و هراسان است، آنها از دریا بازنگشتهاند. شدت باد و بوران هر لحظه بیشترشده و از لابهلای شاخههای خشکیده درخت چنار زوزهکشان میگذرد. برگهای پاییز زده در هوا سرگردان و رقصان از این سو به آن سو گریزانند. همه صداها امشب ناهنجار و وهمبرانگیز است. مرغ پیر، آواز خروس سر میدهد. مادر با شنیدن صدای او که چند روزیست اینچنین میخواند بیشتر احساس دلهره میکند. سگ ستار نیز بیقرار است و میخواهد از شر قلادهاش بگریزد. مدام اطراف خود میپیچد و زوزه میکشدکه بیشتر به ناله شباهت دارد. روی اجاق از شام ستار مدتیست بخار برمیخیزد و بوی سوختگی میدهد. چند روزگذشته هوا باد گرم داشت و دریا آرام بود. از ظهر آن روز مسیر باد به تدریج تغییرکرده وکل روز به آرامی شروع به وزیدن کرد. ستار ناهار را نیمه تمام رها و با شتاب همراه شریکش به دریا زدند ...
علی رضازاده نویسنده و مترجم، زاده سال ۱۳۲۹ در رودسر و «شُوپَر بداقبال» نخستین اثر مستقل منتشر شده از اوست.
نظر شما