به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، به تازگی نشر چتر فیروزه «راز عشق فاتح هند (نادرشاه؛ عشق یا شمشیر؟)» نوشته علیرضا حسنزاده را در اختیار علاقهمندان رمان تاریخی قرارداده است. این اثر روایتی خیالپردازانه از نادرشاه است که او را نهفقط در میدان جنگ، بلکه در کشاکش میان عشق و قدرت دنبال میکند و فاتحی تاریخی و آشنا را در موقعیتی ناآشنا ترسیم میکند؛ مردی که با همه پیروزیهایش، در برابر دختری کولی و پرسش عشق یا شمشیر درمانده میماند و همین دوگانگی، فضای کتاب را از یک روایت صرفاً تاریخی جدا کرده و به آن حالوهوایی افسانهای و درونی داده است.
در ادامه گفتوگوی ما را با نویسنده این اثر میخوانید:
«راز عشق فاتح هند؛ نادر شاه عشق یا شمشیر؟» درباره چیست و چه تصویری از نادرشاه ارائه میدهد؟
این رمان، روایتی تاریخی و افسانهای از زندگی نادرشاه است؛ از تولد و اسارت تا پادشاهی، فتح هند، مرگ و رابطه پیچیده او با پسرش و دیگر نقاط عطف زندگی وی. در کنار تاریخ، از افسانههای مردمی درباره نادرشاه نیز بهره گرفتهام؛ افسانههایی که در رمان بازآفرینی شدهاند و در پایان کتاب نیز به صورت ضمیمه آمدهاند. چهره نادرشاه یک پرسمان و مساله جدی را در برابر ایرانیان قرار میدهد: الگوی آرمانی یک فرمانروا در تاریخ ایران چیست؟ یک فاتح چون نادر شاه یا نه دیگر فرمانروایانی چون کوروش کبیر که رویکردی بر مبنای مدارا و رواداری و صلح داشتند و نهادهای مدنی پیشامدرن را بنیان نهادند. از این رو، برای من، نادرشاه فقط یک فاتح و جنگاور نیست؛ انسانی است درگیر عشق، قدرت، خشونت، ترس، آرمان و میل به زندگی. آیا او میتوانست بجای شمشیر، عشق را انتخاب کند؟ عشق در اینجا نماد زندگی و مدارا و صلح است. تاریخنگاری متعارف درباره نادرشاه عمدتاً با فتوحات، لشکرکشیها، مناسبات قدرت و جنگهای او سروکار دارد. اما من سعی کردم از این سطح فراتر بروم و بپرسم در پس این سیمای جنگاورانه، چه انسانی وجود داشت و چه امکانهایی از زندگی او و جامعهاش دریغ شد.
چرا دوباره به سراغ نادرشاه رفتهاید؟
من پیشتر نیز در رمان «نادرشاه و دختر کولی» به نادرشاه پرداخته بودم، اما این بار میخواستم دامنه روایت را گستردهتر کنم و بخشهای مختلف زندگی او را در کنار یکدیگر ببینم. زبان و سکانسهای زندگی نادرشاه در این رمان کاملا با اثر قبل فرق دارد و متعهد به وقایع زندگی اوست. تاریخ معمولاً شمشیر نادر را دیده و کمتر به قلب و احساسات او بهعنوان یک انسان توجه کرده است. پرسش من این بود که آیا پشت قدرتی چنین عظیم، هنوز جایی برای عشق، دلبستگی و میل به زندگی وجود داشته است؟ آیا نادر میتوانست بهشکلی دیگر حکمرانی کند مثلا پادشاهی عاشق و مهربانتر باشد؟
آیا تلاش کردهاید چهرهای متفاوت از نادرشاه ارائه دهید؟
نمیخواهم نادرشاه را تطهیر یا محکوم کنم؛ میخواهم او را انسانیتر ببینم. این امر نیازمند نقد نادر شاه است او را میستایم زمانی که سربازان تزار روس را از دریای کاسپی یا قوای عثمانی را از غرب ایران بیرون میراند اما او را در قتلعام دهلی و خشونتش نقد میکنم. نادر شاه میتواند همزمان فاتح، عاشق، خشن، آرمانخواه و گرفتار تناقضهای انسانی باشد، و بهگمانم باید همه اینها را با هم دید. بهگمان من او در هند همان راه خونریزی تیمور گورکانی و محمود غزنوی را پیش گرفت که این روش او با الگوی آرمانی فرمانروایی ایرانی که کوروش بزرگ نماد آن است فرقی اساسی دارد. جنگاوری نادر در دفاع از ایران در برابر قوای تزار روسی و عثمانی و غلجاییها و آزاد کردن اصفهان از دست محمود و اشرف افغان ستودنی است اما کشتار بیگناهان در هند نه هرگز. بهگمانم نهایتا خشونتهای بازه آخر زندگیاش به قتل و سقوطش انجامید. باید این تناقَضها را نشان داد. برای من، فهم این تناقضها مهمتر از صدور حکم درباره اوست. دفاع نظامی از ایران و کشتار غیرنظامیان در هند دو موضوع متمایز از هم هستند. این تمایز، امکان نقد اخلاقی قدرت را بدون افتادن در دام ستایش یا نفی مطلق فراهم میکند. من میراث نادر شاه را با کوروش بزرگ مقایسه کردهام. کوروش در حافظه تاریخی و اخلاق سیاسی ما نماد آرمانی از مدارا و رواداری است؛ همانگونه که نادرشاه مسئله دشوار نسبت میان دفاع از سرزمین، قدرت نظامی و خشونت را پیش روی ما قرار میدهد. پرسش من این است که چرا در تصور خود از فرمانروایی کمتر به نهادسازی و زندگی مردم و بیشتر به قدرت شمشیر در تاریخ ایران اهمیت دادهایم؟ آیا نادر شاه اگر شاهی نهادساز بود تاریخ پس از او برای ایرانیان بهتر رقم نمیخورد؟!
نگاه انسانشناختی شما چه تأثیری بر این رمان داشته است؟
من نادر را فقط یک پادشاه نمیبینم؛ او را در شبکهای از واقعیتهایی چون فرهنگ، قدرت، عاطفه، ترس، امید و مناسبات انسانی میبینم. پرسش من این است که میراث نادر پس از او چه تأثیری بر تاریخ ایران نهاد و چگونه شد که حدود نیم قرن بعد از او آقا محمد خان قاجار که سلطانی خونریز بود پدیدار شد؟ برای من، مسئله فقط خشونت شخص نادرشاه نیست؛ مسئله این است که پس از او چه نظمی باقی ماند. آیا قدرتی که بیش از هر چیز بر شخص فرمانروا، ارتش و شمشیر متکی است، میتواند نظمی پایدار و نهادهایی مستقل از اراده سلطان ایجاد کند؟ شاید یکی از پرسشهای مهم تاریخ ایران همین باشد که چرا توان نظامی برخی فرمانروایان، الزاماً به ساختن نهادهای پایدار و تضمین زندگی بهتر مردم منجر نشد! پس از نادر شاه ایران یکی پس از دیگری در برابر بحرانهای بزرگی قرار گرفت که زندگی خوب را از مردم ایران دریغ کرد.
فتح هند در این رمان چه جایگاهی دارد؟
فتح هند آزمون نادر شاه بود، مدارا یا خونریزی و خشونت، راه خشونت کرتیر یا مدارا و رواداری کوروش؟ کدامیک؟ نادر شاه میتوانست راه محمود غزنوی و تیمور گورکانی را نرود و مردم بیگناه هند را قتل عام نکند، به نهادسازی روی آورد و به ایران پس از خود بیندیشد. فتح هند فقط حرکت سربازان و شمشیر نیست؛ برخورد انسانها و دو جهان فرهنگی نیز هست. تلاش کردهام در کنار تاریخ به روایت شمشیر ، زندگی انسانهایی را ببینم که در متن این رویدادها زندگی میکنند، میترسند، عاشق میشوند و رؤیا دارند. این روایت نه تاریخ به روایت شمشیر که تاریخ به روایت عشق است. به همین دلیل، جنگ در رمان تنها یک رویداد سیاسی و نظامی نیست؛ یک تجربه انسانی نیز هست. تجربه درد و روایت شکستخوردگان و نه فقط داستان فاتحان! بههر حال این رمان یک رمان ضد جنگ است. تاریخ سیاسی معمولاً از تصمیم فرمانروا و نتیجه جنگ میپرسد؛ اما رمان میتواند از تجربه انسانی کسانی بپرسد که در اسناد رسمی کمتر دیده میشوند: مردم عادی، خانوادههای آسیبدیده، شکستخوردگان، اسیران و کسانی که در میانه لشکرکشیها به زندگی خود ادامه میدادند.

عنوان کتاب، «عشق یا شمشیر؟»، چه نسبتی میان این دو برقرار میکند؟
این یکی از پرسشهای اصلی رمان است. در اینجا عشق و قدرت در برابر یکدیگر قرار میگیرند. من همچنان به توان عشق برای مقاومت در برابر مرگ و خشونت باور دارم. عشق برای من صرفاً یک احساس عاشقانه میان دو تن نیست؛ نوعی اراده به زندگی است. عشق ما را به پذیرش آزادی و برابری و مدارا و مفهوم و تجربه زیسته زندگی خوب فرا میخواند. پرسش این است که آیا نادر آنقدر که در چهره جنگاورانه خود همرکاب حماسه و مرگ بوده است میتوانست با توجه به زندگی و عشق معنای دیگری به تاریخ ایران میداد آیا میتوانست بجای کور کردن پسرش از او جانشینی لایق و متوجه به حقوق مردم میساخت؟ حاکمی نهادساز میشد تا جنگهای نیم قرن یعنی حدود ۴۷ ساله بعد از آن رخ نمیداد تا سلطان خونآشامی به نام آقا محمد خان قاجار از دوره آشوب بعد از او سر برنمیآورد؟! بنابراین زندگی نادر هم به گمان من چند فصل دارد و فصل آخر آن چون فصلهای قبل پرشکوه نیست. البته کسانی که شیفته او هستند شاید از این سخن من خوششان نیاید. اما میتوان پرسید آیا اگر نادرشاه بهجای تکیه بر قدرت شخصی و نظامی، به ساختن نهادهای پایدار و سامان دادن ساختار قدرت میاندیشید، مسیر تاریخ ایران پس از او میتوانست متفاوت باشد؟ آیا بخشی از آشوبهای بعدی را باید در ناتوانی نظام سیاسی او از ایجاد نظمی پایدار پس از مرگش جستوجو کرد؟
در یک رمان تاریخی، مرز میان تاریخ و تخیل را چگونه تعیین میکنید؟
تاریخ برای من نقطه آغاز است، نه حبس رمان. به رخدادهای تاریخی وفادار میمانم، اما جایی که اسناد سکوت میکنند، تخیل رماننویس میتواند وارد شود؛ بهخصوص در جهان احساسات، روابط و زندگی درونی شخصیتها. یائوس فیلسوف آلمانی حفظ تاریخ و روایت آن را در تبدیل تاریخ به دراما و تخیل روایی میداند. یعنی ما باید با تاریخ وارد گفتوگو شویم از طریق خلق روایت تا آن را به شکلی عمیق بفهمیم. افسانههای مردمی نیز در همین نقطه برای من اهمیت پیدا میکنند من آنها را صرفاً سند تاریخی نمیدانم، بلکه بخشی از حافظه فرهنگی و ماده خام ادبی میدانم و در رمان بازآفرینیشان کردهام.
آیا این رمان نوعی بازخوانی حافظه تاریخی نادرشاه نیز هست؟
بله. حافظه تاریخی معمولاً شخصیتهای بزرگ را به چند صفت تقلیل میدهد. نادرشاه نیز اغلب در قالب فاتح، جنگاور و فرمانروا دیده شده استمن میخواهم این تصویر تکبعدی را کنار بزنم و امکان دیدن انسانی را فراهم کنم که پشت عنوان «نادرشاه افشار» قرار دارد؛ انسانی با عشقها، ترسها، خشمها، امیدها و تناقضهای خودش. آیا او با بخش عاشق وجود خود کنار آمد، بخشی که او را به عشق و مدارا و زندگی دعوت میکرد یا نه آن را قربانی میل خود در فتوحات هند ساخت؟!
چرا این روایت را در قالب رمان نوشتهاید، نه یک کتاب تاریخی؟
تاریخ میتواند بگوید چه اتفاقی افتاد؛ رمان میتواند از روح ماجرا بپرسد و سوال کند انسانها هنگام وقوع رخدادهای مهم زندگیشان چه احساسی میکردند. رمان روایت پنهان تاریخ و زبان ناگفتهها است. رمان اجازه میدهد وارد جهان عاطفه، خیال، عشق، ترس و تنهایی شویم؛ جهانهایی که اسناد تاریخی همیشه ثبت نکردهاند. زبان رمان تنها زبان صاحبان قدرت نیست زبان گروههای بیصدا و فاقد قدرت هم هست.
در نهایت، نادرشاه، شاه عشق است یا شمشیر؟
نادر در افسانههای مردم یک شهسوار عاشق است اما در واقعیت تاریخی یک فاتح و جنگاور. مردم او را در قصههای خود دوباره بازآفریدهاند تا چهرهای دیگر به خود گیرد و کاملتر شود. پرسش مهمتر برای من این است: آیا انسانی که شمشیر را برای ساختن جهان خود برمیکشد، میتواند از عشق برای نجات همان جهان استفاده کند؟ ترجیح میدهم خواننده پس از پایان رمان، پاسخ این سوال خودش را پیدا کند.
نظر شما