سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حکمتالله ملاصالحی، استاد دانشگاه تهران؛ ممکن است پرسیده شود، و البته جای آن نیز دارد که پرسیده شود، چه ضرورتی دارد و چه نیازی احساس میشود که انسان روزگار ما، میراث تاریخی، بناها، بافتها، مکانها، محوطهها و آثار بهجامانده از فرهنگها، جامعهها و جمعیتهای مرده و مدفون در لایهها و نهشتهای باستانشناختی روزگاران گذشته را حفظ و پاس بدارد؟ چه ضرورتی دارد که عرصه و حریم این آثار را بهصورت کارشناسانه تعیین و از آنها محافظت کند، آنها را به ثبت ملی و جهانی برساند و برای حفاظت از آنها نهادها، سازمانها و تشکیلات حقیقی و حقوقی ملی و بینالمللی طراحی و تأسیس کند؟ چرا برای حفاظت، مرمت، بازسازی و احیای آنها پیمانها، معاهدهها، قوانین، قواعد و لوایح مصوب ملی و جهانی وضع میکنیم؟ چه کسی به ما گفته است که باید فراخوانده شده باشیم تا این آثار را مرمت، بازسازی و احیا کنیم، برای آنها موزه بنیاد نهیم و آنها را زیر سقف موزههای عالم مدرن خود به تماشا بگذاریم؟ چرا باید تلها، تپهها و محوطههای باستانی را لایهبهلایه جراحی کنیم و اجسام، اجساد، اشیا و آثار بهجامانده در لایهها و نهشتهای باستانشناختی را با هزینهکرد سرمایه و سالهایی از عمر خویش، با دقت و وسواس بسیار، بکاویم، کشف و گردآوری کنیم و سپس آنها را زیر سقف موزههای عالم مدرن خود به نمایش بگذاریم؟
چه کسی به ما گفته است که اینچنین کنجکاو، اینچنین جستوجوگر و جوینده و اینچنین مصمم و مشتاق باشیم که تا قهقرای پیش از تاریخ و حتی تا آن سوی مرزهای تاریخ طبیعی، لایهبهلایه و وجببهوجب، دیرینه، پیشینه، ریشه و عقبه چگونگی و چرایی مراحل و فرایند برآمدن و در آمدن خویشاوندان و نیاکان انسانی خود را بر سیاره زمین، چونان هستندهای فرهنگی، تاریخی و تاریخمند، بجوییم و بکاویم و از رسوبات و سنگوارههای بهجامانده در لایهها و نهشتهای باستانشناختی اطلاعات گردآوری کنیم و از آنها معرفت برکشیم؟ این همه ولع و عطش برای پرسیدن، گشتن، چرخیدن، جستن، کاویدن و یافتن برای چیست؟ برای که و برای چه؟ چرا انسانها در روزگاران گذشته چنین نبودند و چنین نمیکردند؟ به سخن دیگر، در پسپشت و عقبه این همه ولع و کنجکاویهای شناختی و شناختورزانه، چه حکمتی، چه فکری، چه فرهنگی، چه خردی، چه شناختی، چه فلسفه و منطقی، چه انگیزه و نیتی، چه هدف و مقصدی و چه مصلحت و منفعتی نهفته و نهان است که نمیدانیم و بر ما پوشیده مانده است؟
بهدرستی و راستی، انسان روزگار ما به دنبال چه میگردد؟ چه میخواهد؟ چه میجوید و چه مییابد؟ آیا آنچه را میجوید و میکاود، مییابد؟ آنچه را مییابد چیست؟ آنچه را میجوید و میپاید و پاس میدارد، چیست؟ اهمیت و منفعت و مصلحت و حکمت و خرد و معرفت و منطق پاسداشت آنها در چیست؟ طرح چنین پرسشهایی و ورود به هزارتوی مسئلههای ریز و درشت و موضوعات مهم و پیچیدهای از این دست، بدون توشه و تجهیز فکری و شناختی ژرفتر و ریشهایتر از قیام تحولات و دگرگونیهایی که در قارهها و مناطق غربی تاریخ طی قرون اخیر اتفاق افتاده و چهره فرهنگ و زندگی جامعهها و جمعیتهای میلیاردی سیاره زمین را تغییر داده است، ممکن و شدنی نیست؛ اصلاً ممکن و شدنی نیست. این امر نهتنها نوعی اندیشه و آگاهی تاریخی، بلکه بهرهمندی از «خودآگاهی تاریخی» را نیز طلب میکند.
بسیاری از جامعهها و جمعیتهای میلیاردی روزگار ما سوار بر بال طوفان و موج رخدادها و تحولات میخیزند و میروند، بیآنکه دمی مجال یافته باشند از خود بپرسند به کجا و به کدام سوی میروند. و این یعنی بیخبری تاریخی. یعنی بیاراده و بیاختیار، غافلگیر و نفسگیر، سوار بر بال طوفان و امواج تحولاتی که در جامعه و جهان تو اتفاق میافتد، افتان و خیزان پیش میروی، بیآنکه بدانی به کدام سوی و به کدام کرانه ره میسپاری. زیر و زبر شدن و خیزش و ریزش تحولاتی که سنگین و سهمگین، پیدرپی و دمبهدم در جامعه و جهان روزگار تو اتفاق میافتند و برمیآیند و درمیآیند و بدرمیشوند، تو و جامعه و جهان تو را از جای میکنند و به جای دیگری میافکنند و به این سو و آن سو بر بال خود میبرند؛ بیآنکه دمی فرصت و مجال یافته باشی که ببینی، بدانی، بشناسی و بفهمی به کدام سوی، به سوی کدام کرانه ره میسپاری یا، به زبان و بیان دقیقتر، مقصد کجاست؟
آنکس که میبیند و میداند و میفهمد، رفتار، نحوه مواجهه، نوع نگاه و نسبت و رابطهاش با مواریث، با میراث تاریخی ملک و ملت خویش، علیالقاعده نمیباید بیخبرانه، بیخردانه، بیمنطق، ستیزهجویانه و غارتگرانه باشد. حتی اگر باستانشناس باشی، باستانشناس و میراثشناس کارآزموده باشی و عمری را در برنامههای پژوهشی میدانی، بررسیها و کاوشهای باستانشناختی سپری کرده باشی، اما اگر حکمت و خرد، معرفت و منطق و فلسفه کاری را که میکنی و دانشی را که عمرت را پای آن هزینه کرده و ریختهای، ندانی، در سرابی و بر بال امواج میروی، بیآنکه بدانی به کدام سو میروی یا، به مفهوم دقیقتر، به کدام سو میبرندت. و اینها همه برای که و برای چه؟
خودآگاهی تاریخی
مراد از «خودآگاهی تاریخی» و اهمیت و ضرورت چنین خودآگاهی، بهویژه در جامعه و جهان و در عصر تمدنی عالمگیر و زمانهای خطرخیز و خطرناک و بهطرزی اغراقآمیز تاریخمدار و تاریخاندیش، که در طوفان توفنده و نفسگیر انواع و اطوار اتفاقات و تحولات تاریخی و خیزشها و ریزشهای بیمهمیز و مهار فکری و فرهنگی فروغلتیده است، این است که بدانی، ببینی، بشناسی و بفهمی در کجای چنین تاریخی و چنین عصر و عالمی ایستادهای و حضور داری؛ در چه زمانهای با چه ویژگیها و شاخصههایی به سر میبری و زندگی میکنی؛ بر کدام سنت و میراث و پیشینه و ریشه و عقبه مدنی و معنوی تکیه زدهای؛ چه نسبتی با آن سنتها و مواریث مدنی و معنوی داری؛ چه نسبتی با رخدادها و تحولات عصر و عالمی که در آن به سر میبری داری؛ و به کدام سو ره میسپاری یا تو را به کدام سو میبرند.
وقتی جان و وجدان تو تهی از چنین بصیرت و آگاهی خودآگاهانه تاریخی باشد، هرکه میخواهی باش و هرکجا که میخواهی باش؛ آموزگار فکر و فلسفه، ادب و اخلاق، دانشمند و اندیشمند روان و رفتار جامعه و جمعیت، پژوهشگر باستانشناسی یا انسانشناسی، یا دولتیمرد این یا آن نظام سیاسی، و یا در کسوت روحانیت و میراثدار این سنت دینی و آن آیین معنوی، وزیر و مدیر وزارت میراث تاریخ و فرهنگ، حتی رئیس و مدیر حفاظت آثار یک ملت دیرینه و دیرپا. مادام که حسی، شعوری، شناختی و فهمی ریشهای، ژرف، سرچشمهای و بنیادین از موقعیت و ماهیت رخدادها و دگرگونیها و خیزشها و ریزشهای فکری و چرخشهای فرهنگی زمانهای که در آن به سر میبری در جان و وجدان تو نباشد، نهتنها گرهی از کار مردم، جامعه و جهان خود نمیگشایی، بلکه نمیتوانی بگشایی و با گفتهها و اظهارنظرهای خام و سطحی که میکنی، گرهها را ستبرتر و سختتر و مشکلات جامعهات را بیشتر و صعبتر میکنی و مخاطرات را بیش از پیش دامن میزنی.

اینکه بگوییم و مدعی شویم «از هشتاد میلیون جمعیت ایران، هزار نفر نمییابید که همه شاهنامه فردوسی را خوانده باشند، اما همه دم از فردوسیدوستی میزنند»، یا بیت منسوب و ملهم از شاهنامه را که میگوید:
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
چنان غلط و نافهمیده تفسیر کنیم که فردوسیناشناسی خود را برملا کنیم و دیگران را به فردوسیناشناسی و فردوسیدوستی موهوم متهم کنیم، خود گواه دیگری بر بیخبری تاریخی و میراثناشناسی است. مگر قرار است هشتاد میلیون جمعیت ایران همه شصتهزار بیت شاهنامه را خوانده باشند تا فردوسی را دوست بدارند؟ مگر قرار است همه هشتاد میلیون جمعیت ایران، چونان ادیبان و فردوسیشناسان، فردوسی را بشناسند تا او را دوست بدارند؟ مگر همه نقالان شاهنامه همه شصتهزار بیت شاهنامه را از بر داشتهاند که شاهنامه را برای مردم کوچه و بازار رسا و شیوا و زیبا و خوش نقالی میکردهاند؟ مگر مردمی که سدههاست با دیوان سرودهها و غزلیات حافظ تفأل میزنند و «فال حافظ» میگیرند، همه دیوان اشعار او را از بر داشته و همه حافظشناس بوده و هستند؟
مگر پدیدآورندگان آثار تراژیک عهد باستان یونان، همه خدایان و قهرمانان یونان و آیینها و اسطورههای یونانی و رخدادهای تاریخی آن روزگار را میشناختند و از بر بودند و همه موضوع و مضمون و «سوژه» و «ژانر» نمایشنامههایشان بود؟ آنان نیک و عمیق، به شهود، همچون تعزیهخوانان و تعزیهداران و تعزیهگردانان هنرمند ما، قاعده قناعت استحسانی (Aesthetic Economy) را میدانستند و از تاکستانهای رنگارنگ آیینها، اسطورهها، واقعیتها و وقایع، هنرمندانه باده برمیکشیدند و اکسیر آن را هنرمندانه در کام آدمیان میریختند.
نکته مهم دیگر آن است که چرخش و گردش و دستبهدستشدن سنتها و میراثها در فرهنگ، گزینشی است. فرهنگ همانقدر که اکتسابی عمل میکند و اکتسابی ره میسپارد و استمرار مییابد و ماهیتی اکتسابی دارد، گزینشی نیز عمل میکند. گوهرین و اصیلترینها را برمیگزیند، به خاطر میسپارد و بازخوانی میکند؛ نه همه سنتها و میراثها و کردهها و کردارها را. قرار نیست همه هشتاد میلیون جمعیت ایران، همه حافظان شصتهزار بیت شاهنامه در حافظه خود باشند و اگر نباشند، آنان را فردوسیناشناس و شاهنامهناخوانده بدانیم و علاقه و ارادتشان به فردوسی را موهوم ببینیم.
اهل نظر نیک میدانند و ژرف میفهمند که زبان شعر، زبان فلسفه و گزارههای منطقی و استدلال و احتجاج نیست. زبان شعر، به لحاظ نوع و نحوه بیان، غنی و سرشار از آرایههای ادبی و صنایع شعری و شاعرانگی است. شعر هر اندازه استعاریتر، تمثیلیتر و تشبیهیتر باشد، هر اندازه آرایههای شعری و چیدمان عناصر متضاد در کنار یکدیگر موسیقاییتر و شاعرانهتر باشد، هر اندازه زبان شعر و نحوه بیان آن تخیلیتر و خیالورزانهتر و فضای خیال و صورتهای خیالی آن فراختر و بدیعتر باشد، شاعرانهتر، هنرمندانهتر و خلاقانهتر است و سُنبه زیباییشناختی آن پرقوتتر؛ فرود و ورود عرشی آن بر فرش احساس ما و فضای خانه وجود ما خوشتر و شورمندانهتر و گرمتر و خوش و شیرین و دلچسبتر مینشیند.

خوانش ضداخلاقی از بیت منسوب به فردوسی و ملهم از شاهنامه ــ «چو ایران نباشد تن من مباد / بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» ــ که در آوردگاهها و میدانهای نبرد خونبار و حساس و بزنگاههای تعیینکننده و سرنوشتساز تاریخ، ایرانیان را به پایمردی، دلیری، فداکاری و همدلی و همبستگی فرامیخواند و ستبری و استواری و ایستادگی در جان و وجدان آنان میدمد، هم فردوسیناشناسی است و هم ندیدن و نشناختن و نفهمیدن تاریخ، پیشینه، ریشه و عقبه ملتی است که نه هزاره از پی هزاره، بلکه سده از پی سده در آوردگاههای خونبار و خطرخیز تاریخ، جان بر کف نهاده و رویاروی مهاجمان و متجاوزان، دلیرانه و پایمردانه و ستبر و استوار ایستاده است و سرفراز و سربلند نیز ایستاده است تا ایران، ایران بماند؛ ایرانِ جهانی سرشار از ارزشها و مواریث غنی فکری، فرهنگی، مدنی و معنوی ایران بماند.
چه آسیبها که از تاریخناشناسی و تاریخناخواندگی ندیدهایم و چه زخمها که ملک و ملت ما بر تن و جان خود از این جماعت بیخبر از تاریخ، تاریخناشناس و بیمهر به خوانهای ضیافت رنگارنگی که بر سفرههای غنی مواریث آن نشستهاند و از آن کام برمیگیرند و ناسپاسی میکنند، ندیده و ندارد! چه پیامدهای پرخسارت و پرهزینه و گاه جبرانناپذیر که خوانشهای نادرست و کژ و ناراست و تاریخناشناسانه برای ملک و ملت و میهن ما در پی نداشته است!
این مصرع از بیتی از شاهنامه که «هنر نزد ایرانیان است و بس» را بیهنری و بیبهرگی از هنر و هنرمندی دیگر مردمان تفسیر کردن، هم شعر و ادبناشناسی است، هم شاهنامهناشناسی و هم فردوسیناشناسی و فردوسینفهمی. آنکه رایحهای از فراخی و گستره معنایی و ژرفای معنوی واژه «هنر» و زیست هنرمندانه در اندیشه فردوسیِ فرهنگ و هنر و فرزانگی ما، به معنای اخص، و هنر و زیست هنرمندانه در فرهنگ و زبان و اندیشه و اخلاق و ادب و آداب زندگی ایرانیان، بر شامه ذهن و اندیشهاش نشسته باشد، بیهنرانه بر فردوسی طعن نمیزند و سخن نغز و مغز و ژرف او را کژخوانی نمیکند.
فراخی و گستره جغرافیای پرچینوشکن معنایی و ژرفای معنوی واژه فاخر «هنر» را در نزد فرزانگان ایرانی در سخن نغز حافظ نیز میتوان دید:
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد، توکل باید
سؤال و سخن این است: در روزگاری که به مدرن بودن، به ارزشها و نظامهای دانایی و فکری و دانشها و فناوریهای نوپدید و انواع هنرها و نمادها و نهادهای مدرنیته و نوظهورش شهره است؛ در تمدن جهانی، روزگاری که شتابان و گدازان و گریزان و بیمهیز و بیمهار به پیش، به سوی آینده میتازد و برای آیندهای که نیامده است و پیش روست، آیندهشناسی و آیندهنگری میکند و طرح جامعه و جهان آینده را درمیاندازد و برای نیامدگان و آیندگان برنامه درمیاندازد؛ این همه ولع، کنجکاوی و جستن و کاویدن گذشته و گذشتهکاوی و گذشتهیابی و گذشتهشناسی و پاسداری و میراثداری آثار و اجساد و اشیا و رسوبات و سنگوارههای بهجایمانده از گذشته و از گذشتگان مرده و مدفون و مفقود برای چه و برای که؟
در پس پشت و در عقبه چنین حسی، چنین کنجکاوی و چنین جستنها و کاویدنها و کشفها و حرکت و کشش و خیزش به سوی قعر تاریخ، به سوی کاویدن لایهبهلایه تاریخ و پیش از تاریخ انسان، به سوی ناشناختهها و نایافتههای گذشته انسان، چه انگیزهای، اندیشهای، ایدهای، آرمانی نهان است که بسیاری از جامعهها و جمعیتهای روزگار ما، حتی دانشآموختگان و نخبگان چنین جامعههایی، بیآنکه دانسته و شناخته و فهمیده باشند چه قیامتی در تاریخ بهپاست؛ خاستگاه رخدادها و دگرگونیها و زیر و زبرشدنهای نفسگیر و خیزش فکرهای نو و ریزش پیدرپی نظامهای ارزشی و اخلاقی و باورهای کهن و برآمدن و درآمدن ایدهها و کششها و چششهای نو، ذوقی و زیباشناختی و شناختورزانه و هکذا، در کجاست؛ نادانسته و مقلدانه سوار بر بال خم و خیز امواج و سیلی که در تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری به راه افتاده است و طوفانی که به پا شده است، به هر سویی که سیل به راه افتاده است و جریان داشته است، آنها را با خود برده است.
سیلی که بنیانکن است و بنیانها را برمیاندازد و دمبهدم و پیدرپی و نفسگیر و غافلگیرکننده، طرحها و بنیانهای نو را درمیاندازد و دمبهدم و پیدرپی بنیانهای درانداخته را برمیاندازد و به سوی طرحها و بنیانهای نابنیاد دیگر، تازان و گدازان میتازد و میگریزد.
بیخبری تاریخی و تاریخناشناسی و میراثناشناسی یعنی اینکه سوار بر بال رخدادها، افتان و خیزان بروی، بیآنکه بدانی به کدام سوی میروی یا سیل و طوفان و امواج رخدادها و خیزشها و ریزشهای فکری و تحولات، تو را و جامعه تو را به کجا و کدام سوی میبرند.
چون نمیدانی در چگونه عصر و عالمی به سر میبری، با سنت و میراث معنوی هزارههایی که بر آن تکیه زدهای میستیزی، بیآنکه دانسته و دیده و شناخته و فهمیده باشی خاستگاه ستیزت با ارزشهایت، با مواریث مدنی و معنوی تو، در کجاست؛ بیآنکه دانسته و دیده و شناخته و فهمیده باشی در کجای تاریخ ایستادهای و بر کدام سنت و میراثی تکیه زدهای و در چگونه عصر و اقلیم و عالمی زندگی میکنی.
بیآنکه دمی درنگ و تأمل کرده باشی؛ بدانی و ببینی و بشناسی و بفهمی، خیزش و ریزش و سیل نفسگیر رخدادها و دگرگونیها تو را بر بالشان گرفته و به کدام سوی میبرند. نمیروی؛ سیل و سیلان رخدادها و تحولات میبرندت.
چون ندانسته و ندیده و نشناخته و نفهمیدهای چه قیامتی بیسابقه و عظیم و سنگین و سهمگین در تاریخ بهپاست. چه وداعهای بزرگ و بیسابقه و گسستهای گسترده و انسانشمول در تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری در مقیاسی جهانشمول اتفاق افتاده است. چه مغاکهای ژرف میان سنتها و نظامهای ارزشی و هستیشناسی و کیهانشناسی و شناخت انسان از هستی و چیستی انسانی و انسان بودن خویش و نحوه حضورش در جهان و نسبتش با جهان افکنده شده است.
آنکه دانسته و دیده و شناخته و فهمیده است در چگونه عصر و عالمی، در چگونه روزگاری، به طرز نفسگیر و به طرز اغراقآمیز و خطرخیز تاریخی شده و تاریخاندیش و زمینگیر و دهرزده و دهرمدار و «دوران» گرفته به سر میبرد؛ دانسته و دیده و فهمیده است با سنت و میراث ارزشهایی که متعلق به او، به تاریخ او، به تاریخی که گذشته و پیشینه و ریشینه اوست، چگونه مواجه شود؛ چگونه چالشها را تدبیر کند و چگونه میراث ارزشهایش را پاس و عزیز بدارد.
وقتی انسان زیر سقف صومعهها و کلیساهای پرجلال و پرشکوه و باعظمت سبک گوتیک، ساخته دستان هنرمندان ماهر و معماران مؤمن و خوشذوق مسیحی و مسیحیت قاره غربی، ایستاده است، میتواند حس کند و گمان بزند چه وداعهای سنگین و سهمگین و چه گذارهای بزرگی در منطقههای غربی تاریخ، در دورهای که به مدرن بودن و ارزشهای بنیاد و نوپدید مدرنیتهاش شهره است، رخ داده است.
آن صومعهها و کلیساهای پرشکوه و پرجلالت و باعظمت، با آن همه طراحی و معماری هنرمندانه و ماهرانه و فضای ملکوتی و مقدسشان، با آن همه جلال و جبروتشان، با آن همه زائران عالم غیب و قدسشان، اینک اگر نه همه، که بسیارشان و پرشکوه و زیباترینشان، موزههای گردشگران تاریخ عالم مدرن هستند.
چونان مآثر تاریخی روزگاران گذشته، مرمت شده و پاس و نگهداری میشوند؛ سنتها و مواریث روزگارانی که انسان مدرن با همه آنها وداع گفته است. طرح عالم و آدمی نو را روی آثارشان، روی اجسادشان، درانداخته است؛ عالم و آدمی نو که دیگر روی به سوی آسمان و آسمانیان، ملکوت و ملکوتیان و غیبیان و قدسیان ندارد.
فانیان تاریخ و زمینیان تاریخی شده و تاریخمند و تاریخمدار و تاریخاندیشی که با آسمان و آسمانیان در قاره و منطقههای غربی تاریخ، در غرب مدرن، با ارزشها و نمادها و نهادها و دانشها و فناوریهای مدرنیتهاش وداع گفتهاند. وداعها و فاصلهها و فراقها و گسستها و مغاکهای ژرفی که در تاریخ رخ داده است.
وقتی زیر سقف موزههای بزرگی چونان لوور پاریس و بریتانیای لندن ایستادهای و از پشت ویترین اجسام و اجساد و آثار روزگاران گذشته بشر را که دوران به دوران کنار هم چیده شدهاند و به تماشایشان فراخوانده شدهای، مینگری، میتوانی احساس کنی و ببینی و بدانی و بفهمی چه قیامتی در تاریخ بهپاست. میتوانی احساس کنی و گمان بزنی تا کجا و تا چه حد وداعها و فراقها و فاصلهها و گسستها و مغاکها در قاره غربی، در منطقههای غربی تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری ژرف بوده است.
انسان مدرن در قاره و منطقههای غربی تاریخ به اینها بسنده نکرد؛ وارد پیچوخمهایی از پرسشهای کلان و ریشهای و بنیادیتر تاریخی نیز شد. دانشها و ابزارها و روشها و راهکارهای شناخت نوپدید باستانشناسی و دیرینانسانشناسی و دانش زبانهای باستانی و مانند اینها را به خدمت فراخواند.
هیأتهای بزرگی از پژوهشگران این رشتهها و دانشها را به سوی سرزمینها و منطقههای باستانی مدیترانه شرقی و غرب آسیای نبوی، که سرزمین و خاستگاه برآمدن سنتها و میراثهای نبوی و کتب مقدس، بهویژه عهد قدیم و جدید، بودهاند، گسیل داشت؛ هرچند نه به انگیزه و ایمان به آن ریزشهای قدسی و غیبی و آسمانی بر ارض تاریخ، که در جستوجوی خاستگاه و پیشینه و ریشینه و دیرینه و عقبه تاریخی داستانها و شخصیتها و رخدادهایی که در کتاب مقدس روایت شده بود؛ در متون و منابع مقدس از آنها سخن رفته بود؛ در لایهها و نهشتهای تاریخی که تاریخ و سنت و میراث روزگاران گذشته را ردیابی و رصد کند و بجوید و بکاود و پاسخ برای پرسشهای تاریخی که درانداخته بیابد.
پاسخها و تبیینهای تاریخی موجه، با اتکا و ابتنا به منابع و مستندات تاریخی و مدارک و شواهد و قرائن باستانشناختی برگرفته از لایهها و نهشتهای باستانی، بجوید و بیابد. تاریخ برآمدن تدریجی دانش نوپدید باستانشناسی در غرب دوره جدید، گرانبار از ماجرای کاوشها و کشفیات بزرگ باستانشناسان و هیأتهای باستانشناسی سدههای نوزده و بیست است.
هنریش شلیمان آلمانی نیز ایلیاد و اودیسه هومر در بغل، برای جستن و کاویدن و کشف شواهد و مدارک روایتهای هومری از جنگها و نبردهای میان ترواییها و آخاییها، روی تپه حصارلیک در جنوبغرب آناتولی و آکروپلیس میسنه در شبهجزیره پلوپونز یونان، سفر کرد و دست به کاوشهای گسترده زد.
اتفاقاً آثار غنی بسیار هم از بقایای شهر تروا که لایهبهلایه به هم نهشته بودند، یافت. از گورهای شاهانه آکروپلیس میسنه نیز با دست و دامنی پر از شواهد باستانشناختی و گورنهشتهها و گورنهادههای شاهان و خاندانهای شاهی آخاییهای مسینی، به آلمان و یونان بازگشت.
کاوشها و کشفیات پیدرپی باستانشناسی و متخصصان میانرشتهای، همراه و همپا با هیأتهای باستانشناسی و دیگر رشتهها و دانشهای میانرشتهای، اندیشه و آگاهی تاریخی انسان روزگار ما را زیر و زبر کردهاند؛ هرچند پیامدهای منفی را هم به دنبال داشته است.
منابع و مادههای الکن و ناقص باستانشناختی، دستاویز تحریف تاریخ و هویتسازیهای جعلی و جعل تاریخ و هویتسازیهای جعلی و تحریفیِ خادم اغراض سیاسی و استعماری پدیدآورندگان دانش باستانشناسی نیز بودهاند. بازار انواع شبهباستانشناسی (Quasi archaeology) و اطوار کذب باستانشناسی (Pseudo archaeology) نیز بسیار گرم و مشتریان کالاهای بنجلشان نیز کم نبوده است و نیست.
باری، خیزشها و ریزشهای عظیم فکری و فرهنگی و مدنی و معنوی و وداعها و فاصلهها و فراقها و گسستها و گذارهایی که در قرون اخیر در قاره و منطقه غربی تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری ما به وقوع پیوسته است و چهره فرهنگ و زندگی جمعیتهای میلیاردی سیاره زمین را در مقیاسی انسانشمول تغییر داده است؛ آنها که در صف مقدم و بازیگران و بهپاکنندگان تحولات بودهاند، موجودات مریخی نبودهاند.
همنوعان بشری و همتباران تاریخی و فرهنگی ما بودهاند و برآمده از بطن و بستر تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری ما. چهبسا آن خیزشها و ریزشها، آن رخدادها و دگرگونیها، اگر آنجا و در آن منطقه از تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری ما به وقوع نمیپیوست؛ در هر قاره و منطقهای از تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری ما که اوضاع و شرایط دستبهدست هم میدادند، امکان وقوعش میبود.
نخبگان اندیشه و دانش و حاکمان و دولتیان نظامهای سیاسی جامعههایی که دانسته و فهمیدهاند در کجای تاریخ ایستادهاند، دیده و دانسته و فهمیدهاند چه قیامتی از خیزشها و ریزشهای فکری و فرهنگی، مدنی و معنوی و چه زیر و زبرشدنهای عظیم و بیسابقه در تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری رخ داده است و تا چه میزان گسترده و انسانشمول چهره فرهنگ و زندگی جامعهها و جمعیتهای میلیاردی سیاره زمین را تغییر داده است؛ هم زمینه مواجهه ژرفتر و ریشهایتر با رخدادها و با تحولات برایشان فراهمتر بوده است، هم امکان برقراری گفتمان و نسبتی اصیل و رابطهای واقعی و واقعبینانهتر و گشودن باب گفتوگویی گرمتر با دیگری و تأثیر نهادن بر دیگری، به مدد مواریث فکری و مدنی و معنوی که بر آن تکیه زدهاند، بر رویشان گشوده بوده است.
بسیاری از جامعهها و جمعیتها و نظامهای سیاسی روزگار ما روی آواری از مواریث مدنی و معنوی خود، روی ویرانههای مآثر تاریخی خود، تیشه نادانی که به ریشههای خود زدهاند، در بیخبری تاریخی، معماری بافتها و فضاهای جامعه شهری را چنان نازیبا و چنان شلخته و ناهماهنگ و بینظم و بیقواره و بیگانه با سنت و میراثی که بر آن تکیه زدهاند و چنان تهی و بیبهره از حکمت و خرد و فکر و فلسفه و منطق معماری بافتها و فضاسازیهای شهری دنیای مدرن، سست پی افکنده و کژ و معوج ساختهاند که هم راههای ارتباط با سنت و میراث معنوی و پیشینه و ریشینهای که بر آن تکیه زدهاند، مسدود کردهاند، هم برقراری نسبت و رابطهای واقعی و درست و راست با ارزشهای دیگری، با فکر و فلسفه دیگری، با نمادها و نهادهای نوپدید و نوبنیاد عالم مدرن و ارزشهای مدرنیتهاش را صعبتر و محدودتر و دشوارتر کردهاند.
معماری بافتها و فضاهای شهری و روستایی جامعهها از عدم به وجود نیامدهاند؛ در برهوت پدیدار نشدهاند. تصویری نازیبا و دلگیر و زمخت و آشفته و آشوبناک از فضای وجودی چنین جامعهها و پریشانی روان و رفتار مردمان آن و بیخبری و گسست تاریخی است که با آن دستبهگریبانند؛ بیآنکه عمیق دانسته و شناخته و فهمیده باشند سرچشمه سیل تحولاتی که به راه افتاده، در کجاست.
نحوه مواجهه این جامعهها و رفتار حاکمان و شهروندانشان، از جمله جامعه معاصر و حتی دانشآموختگان و نخبگان میهن ما با مواریث فرهنگی ناملموس و ملموس، بهویژه مآثر تاریخی و محوطههای باستانی و تخریبهای گستردهای را که به دست خود دامن زدهایم؛ همه مظاهر و مصادیق نازیبای بیخبری تاریخی، تاریخناشناسی، میراثناشناسی و شناخت نادرست و سطحی و سست از رخدادها و تحولات بیسابقه و نوظهور و نوپدید عصر و عالمی است که در آن به سر میبریم.
شاید درست و دقیقتر این است که گفته شود؛ ما را به سر برده و با سر میبرند!
نظر شما