شنبه ۲ آبان ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۱
«خطاط ولتر» به بازار کتاب آمد

«خطاط ولتر» از پابلو دِ سانتیس، نویسنده برجسته آرژانتینی، با ترجمه بیوک بوداغی منتشر شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، منتقدان پابلو دسانتیس، نویسنده آرژانتینی و صاحب کتاب «خطاط ولتر» را از نظر مووضعات موردعلاقه و شیوه پرداخت داستان‌هایش به فرانتس کافکا و جورج اورول نزدیک دانسته‌اند.

راوی داستان «خطاط ولتر» یک خطاط جوان است که در ابتدا فکر می‌کند تنها مسئول خوانایی و وضوح کلمات است و کاری با حقیقت آن‌ها ندارد. اما وقتی مأموریت‌های پیچیده‌ای از سوی ولتر (فیلسوف بزرگ آن دوران) به او محول می‌شود، درگیر توطئه‌ای میان راهبان، ناشران، فیلسوفان و جلادان می‌گردد و درمی‌یابد که زبان و کلمات میدان جنگ قدرت و حقیقت هستند.

بیوک بوداغی، مترجم اثر در مقدمه اشاره کرده که خطاط ولتر یکی از نمونه‌های شاخص ادبایت مدرن امریکای لاتین است. ساختار چندلایه این رمان ترکیبی است از روایت گوتیک، تاریخی، معمایی و فلسفی و به ‌خاطر سبک بینامتنی بازی‌های روایی آن و طراحی شخصیت‌های عجیب و یگانه که از ویژگی‌های آثار این نویسنده‌اند رمانی است بسیار متمایز. پابلو دسانتیس مرز میان واقعیت و تخیل را مه‌آود و گاه محو می‌کند و فضاهای تاریخی را با عناصر سوررئال و رازآلود درهم می‌آمیزد و جهانی را تصویر می کند که از سویی برای ما آشناست و از سوی دیگر حیرت‌انگیز. خواننده باید سرنخ نشانه‌ها و نمادها را بگیرد تا با مفاهیم عمیقی چون حقیقت، هویت، قدرت، تعصب، حافظه و آگاهی مواجه شود.

در بخشی از کتاب می‌خوانید: «این بدترین سفر زندگی‌ام بود؛ درواقع هر سفری در زندگی من بد بود. هر سنگ سر راه، ضربه‌ای بود به کمرم و هر پیچ سر راه درد و عذاب. هروقت کالسکه به سبب وجود مانع یا کنترل توقف می کرد فکری می‌شدم که سر من آیا این قدر ارزش دارد که کالسکه‌چی وسوسه شود و تحویلم دهد. اما در یک صبح سرد، زمانی که پاریس را به قدرکافی پشت سرگذاشته بودیم در تابوت بازشد و کالسکه چی افسار را داد دست من تا خودش بخوابد.

زیر باران سیل‌آسا به چند خانه متروک روستایی رسیدیم. مسیر کالسکه‌چی مستقیم سمت شمال بود. او توصیه کرد پیاده شوم و راه فرنه را در پیش بگیرم. به این ترتیب راه افتادم و زیر درختان ملال انگیز آواره شدم از یک پل سنگی و یک نهر گذشتم. با هر قدمی که برمی‌داشتم بیشتر احساس ضعف می‌کردم، تب داشتم و پاک از پا افتاده بودم. جیک‌جیک پرنده‌ها مثل موسیقی عزای مردگان طنین می‌انداخت و درخت ها و آسمان بی‌روح‌تر به نظر می‌آمدند و مقصدم دست‌نیافتنی‌تر...»

نشر چشمه به‌تازگی این کتاب را با ترجمه بیوک بوداغی در ۱۶۹ صفحه و با شمارگان ۳۵۰ نسخه عرضه کرده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها