سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مهسا بهادری؛ در تاریخ ادبیات مدرن، تصویری هولناکتر و دقیقتر از نسبت «قدرت، قانون و خشونت» نسبت به آنچه فرانتس کافکا در شاهکار خود، «در سرزمین محکومان»، خلق کرده است، سراغ نداریم. در آن جزیره دورافتاده، دستگاهی پیچیده و مکانیکی تعبیه شده بود که حکم محکوم را نه با زبان و کلمات، بلکه با سوزنهایی چرخان و بیرحم بر پوست و گوشت تنش حک میکرد. فاجعه تراژیک زمانی رقم میخورد که افسر نگهبان، در ستایش از دقت ریاضیوار ابزار شکنجهاش، خود درون دستگاه میخوابد؛ اما ماشین از تعادل خارج میشود و به جای اجرایی تمیز و بینقص، تن سازنده و اربابش را تکهتکه میکند.
پیچش دراماتیک قسمتهای اخیر سریال «بدنام» یعنی مرگ مشکوک و البته خودخوایته عماد و بلافاصله پس از آن، دستبند خوردن ابراهیم ویسی به اتهام قتل، دقیقاً فرود آمدن همین کابوس کافکایی بر سر یک الیگارش ایرانی است. لحظهای که ماشین سرکوب، جهت سوزنهایش را روی سینه خالقش تنظیم میکند.
ابراهیم در تمام طول روایت، نماد قدرتی بود که هیچ احترامی برای حقیقت قائل نیست. او تجسم آن دسته از مفسدان کلان است که شرارتشان با سلاح گرم یا فریاد در خیابان اعمال نمیشود، بلکه در دفاتر شیک، اتاقهای در بسته، از طریق مهندسی پروندهها، خریدن شهادتها و پاپوشدوزیهای به ظاهر قانونی پیش میرود. او سیستمی بنا کرده بود که در آن «واقعیت» هیچ ارزشی نداشت؛ واقعیت همان چیزی بود که کاغذها، سندها و گزارشهای دستکاریشده او دیکته میکردند.
حذف تدریجی عاملیت دیگران و به مسلخ کشاندن اطرافیان، همگی قطعات این دستگاه اختصاصی مجازات بودند. ابراهیم مطمئن بود کدهای این نرمافزار حذف و ارعاب تا ابد در انحصار او خواهد ماند؛ بیخبر از آنکه سازوکارهای خودکامه وقتی به کار میافتند، سرشتی کور دارند و در نهایت گوشت غریبه و آشنا برایشان یکسان است.
عماد قهرمان اخلاق نبود و در همان ساختار خاکستری تنفس میکرد. او بارها طعم خرد شدن استخوانهایش زیر چرخدندههای پدرخوانده را چشیده بود و خوب میدانست با ابزارهای اخلاقی، گلایههای خانوادگی یا حتی شکایت قانونی نمیتوان به مصاف امپراتوری رفت که پیشاپیش دادگاهها را در جیب خود دارد.
اینجا بود که عماد از یک مهره منفعل به نویسنده سناریوی پایانی خود بدل شد. او برای نابودی ابراهیم، دستگاه جدیدی نساخت بلکه خود را در دهان باز همان دستگاهی انداخت که ابراهیم سالها روغنکاریاش کرده بود. سناریوی چیدهشده مرگ او، جسدش را نه به نشانه یک خودکشی ناشی از استیصال، بلکه به عنوان مدرک جرم غیرقابلانکار برای قتل عمد کدگذاری کرد. عماد با نثار جان خویش، ماشینی را فعال کرد که پلیس، قاضی و آیین دادرسی دیگر نتوانند از کنار نام ابراهیم ویسی عبور کنند. این نبوغ سیاه یک قربانی بود، یعنی پرتاب کردن خویش به مسلخ برای کشیدن طناب دار به گردن هیولا.
یکی از درخشانترین ابعاد این گره دراماتیک، تقابل لحنها در سکانسهای بازداشت و اتاق بازجویی است. این فضا بیش از هر چیز یادآور رمان دیگر کافکا، «محاکمه» است. ابراهیم روی صندلی فلزی مینشیند و به روال گذشته تلاش میکند با لحن دستوری، رانتهای سیاسی، خط و نشان کشیدن تلفنی و تحقیر بازپرس، میدان را اداره کند. اما شوک دقیقاً همینجا رخ میدهد که دیوانسالاری پلیسی و جنایی اکنون به او به چشم یک سوژه مجرمانه نگاه میکند، نه یک مالک بلامنازع.
کاغذها و استعلامهایی که ابراهیم همیشه از آنها برای حبس دیگران استفاده میکرد، اکنون نام خود او را به عنوان متهم اصلی ردیف کردهاند. فریادهای خشمآلود و درماندگی او در برابر نگاه بیتفاوت بازپرس، تداعیکننده همان افسر در داستان کافکاست که اصرار داشت دستگاه عادلانه عمل میکند، بیخبر از آنکه تیغههای فلزی جمجمه خودش را شکافته بودند. مصونیت طبقاتی در برابر حجم خون روی صحنه جرم، به ناگاه تبخیر میشود.
سریال با این چرخش نشان میدهد که زوال ساختارهای مبتنی بر استبداد و فساد، نیازی به معجزه قهرمانان سفیدپوش ندارد. در جهانی یکدست خاکستری، فساد از چگالی خودش منفجر میشود. وقتی سیستمی بر پایه حذف نوه، ارعاب فرزند، لگدمال کردن اخلاق و بیاعتنایی به انسانیت چیده شود، بقای پایدار ناممکن است.
ابراهیم ویسی در کنج بازداشتگاه، تصویر انسانی است که به تلخترین شکل ممکن به بنبست رسیده و کافکا سالها پیش حقیقت قدرتهای فاسد را پیشبینی کرده بود؛ دستگاهی که برای شکنجه دیگران کوک شده است، روزی بی هیچ ترحمی، تکمههایش برای خرد کردن استخوانهای سازندهاش به کار خواهد افتاد.
نظر شما