به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) از ویسآوامارات، گاهی یک شخصیت ادبی چنان از مرزهای کتاب عبور میکند که دیگر نمیتوان او را فقط قهرمان یک داستان دانست. «دن کیشوت» یکی از همین شخصیتهاست؛ مردی که بیش از چهار قرن پیش از میان صفحات رمانی اسپانیایی بیرون آمد، اما هنوز در فرهنگ و ادبیات جهان حضور دارد؛ با زرهی خیالی، اسبی نحیف و رویاهایی که جهان واقعی آنها را به رسمیت نمیشناسد.
نمایشگاه بینالمللی کتاب ابوظبی با انتخاب «دن کیشوت»، اثر مشهور «میگل د سروانتس»، بهعنوان «کتاب جهانی»، بار دیگر توجهها را به رمانی جلب کرده است که بسیاری آن را از آثار بنیادین شکلگیری رمان مدرن میدانند؛ اثری که مرز میان واقعیت و خیال را نه یک مانع، بلکه به یکی از مهمترین موضوعات ادبیات تبدیل کرد.
داستان از مردی به نام «آلونسو کیخانو» آغاز میشود؛ مردی که آنقدر کتابهای پهلوانی و داستانهای شوالیهها را میخواند که سرانجام مرز میان آنچه در کتابها خوانده و آنچه در جهان واقعی وجود دارد، برایش محو میشود. او نام «دن کیشوت» را برای خود انتخاب میکند، زره بر تن میکند، سوار بر اسبش میشود و تصمیم میگیرد همچون شوالیههای قصهها به یاری درماندگان و مبارزه با پلیدی برود.
اما جهان اطراف او، جهان شوالیهها نیست.
آسیابهای بادی، غول نیستند؛ کاروانها، سپاه دشمن نیستند و ماجراهایی که دن کیشوت با جدیت تمام وارد آنها میشود، برای دیگران بیشتر خندهآورند تا قهرمانانه.
در کنار او «سانچو پانزا» قرار دارد؛ مردی زمینی، واقعبین و اهل حسابوکتاب که قرار است صدای عقل در برابر رویاپردازیهای اربابش باشد. با این حال، رابطه این دو بهتدریج تغییر میکند. سانچو نیز کمکم تحت تاثیر دنیای خیالانگیز دن کیشوت قرار میگیرد و همین تضاد میان این دو، یکی از جذابترین روابط شخصیتها در تاریخ ادبیات را شکل میدهد.

وقتی خنده، جدیترین پرسشها را مطرح میکند
«دن کیشوت» در نگاه نخست میتواند داستانی طنزآمیز درباره مردی باشد که واقعیت را اشتباه میگیرد؛ اما پشت این طنز، پرسشهایی عمیق درباره انسان پنهان شده است.
چه کسی واقعا دیوانه است؟ کسی که آسیاب بادی را غول میبیند یا جامعهای که رویاهای یک انسان را بیارزش میداند؟ حقیقت همان چیزی است که همه میبینند یا ممکن است هر انسان حقیقتی متفاوت در ذهن خود داشته باشد؟
سروانتس پاسخ روشنی به این پرسشها نمیدهد. او خواننده را در فاصلهای میان واقعیت و خیال نگه میدارد؛ جایی که خنده به تامل تبدیل میشود و رفتار ظاهرا مضحک قهرمان، معنایی انسانی پیدا میکند.
دن کیشوت شاید از نگاه دیگران مردی مضحک باشد، اما برای خودش به اصولی وفادار است که به آنها باور دارد. او حاضر نیست تنها به این دلیل که جهان رویاهایش را نمیفهمد، از آنها دست بکشد.
همین ویژگی است که شخصیت او را پس از گذشت قرنها همچنان زنده نگه داشته است.
رمانی که خودش را هم وارد داستان کرد
نخستین بخش «دن کیشوت» در سال ۱۶۰۵ منتشر شد و بخش دوم آن یک دهه بعد، در سال ۱۶۱۵ به انتشار رسید. سروانتس در بخش دوم، بازی پیچیدهتری با رابطه میان شخصیتها، کتاب و خواننده انجام داد؛ گویی خود رمان نیز میداند که رمان است.
این شیوه روایت، در زمان خود تجربهای تازه بود. شخصیتها دیگر تنها آدمهایی نبودند که درون یک داستان زندگی میکردند؛ آنها به نوعی با خود داستان و حتی با خواننده ارتباط پیدا میکردند.
از همینجاست که «دن کیشوت» از یک داستان ماجراجویانه فراتر میرود و به اثری درباره خود ادبیات تبدیل میشود؛ درباره اینکه داستان چگونه واقعیت را تغییر میدهد و خیال چگونه میتواند بر زندگی واقعی اثر بگذارد.
چهار قرن زندگی با یک شوالیه
شهرت «دن کیشوت» خیلی زود از مرزهای اسپانیا عبور کرد. این رمان به زبانهای مختلف ترجمه شد و نسلهای پیدرپی نویسندگان را تحت تاثیر قرار داد. شخصیت دن کیشوت نیز از یک قهرمان ادبی اسپانیایی به نمادی جهانی تبدیل شد.
تصویر مردی که با جدیت به سوی آسیابهای بادی میتازد، امروز تنها یک صحنه از یک رمان نیست؛ استعارهای جهانی از انسانی است که در برابر جهانی ناسازگار با رویاهایش ایستاده است.
شاید راز ماندگاری «دن کیشوت» نیز همین باشد. هر نسل میتواند در آن چیزی از خود پیدا کند: انسانی که رویا میبیند، انسانی که با واقعیت میجنگد، انسانی که گاهی نمیداند مرز میان این دو کجاست.
چهار قرن گذشته است، اما دن کیشوت هنوز در جاده است؛ سانچو هنوز پشت سر او حرکت میکند و آسیابهای بادی هنوز در افق دیده میشوند.
و خواننده، پس از بستن کتاب، همچنان با یک پرسش تنها میماند: شاید دن کیشوت واقعا جهان را اشتباه نمیدید؛ شاید او فقط جهانی متفاوت از آنچه دیگران میدیدند، میدید.
نظر شما