سرویس دینواندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – رضا دستجردی: ابنسینا عالم و دانشمند جامعالاطراف از مشهورترین و تأثیرگذارترین شخصیتهای علمی ایران و جهان است که بهویژه به دلیل انتشار آثار سترگ در حوزه فلسفه و پزشکی که خصوصاً بر غرب تأثیرگذار بود، اهمیت بسیاری دارد. نصرالله پورجوادی فیلسوف، پژوهشگر، مترجم و مولف حوزه فلسفه و عرفان در دویستوچهارمین نشست موسسه پژوهشی میراث مکتوب که روز دوم شهریور 1405 به مناسبت روز بزرگداشت ابنسینا برگزار شد، در مقام آن دانشمند به سخنرانی پرداخت. آنچه از نظر میگذرد، متن ویراسته این سخنرانی است که بهصورت اختصاصی در اختیار ایبنا قرار گرفته است.
***
به نام خدای ابنسینا و احمد غزالی که خدایشان عشق است. اولین موضوعی که میخواهم دربارهاش صحبت کنم، تأثیر ابنسینا در احمد غزالی و در واقع، نوعی نقد سازنده است که احمد غزالی به ابنسینا کرده است. ابنسینا شخصیتی است که از نظر فکری و علمی جنبههای مختلفی داشته است. هم فیلسوف بود و هم طبیب و هم داروشناس و هم منطقدان و... . در زمینههای مختلفی که ابنسینا فعالیت میکرده پیشتاز هم بوده است. یکی از این زمینههای فعالیت او عرفان است. ابنسینا در زمینه عرفان چندین اثر داشته است. وی به جز آنچه که در «اشارات» آمده، رسالههای مستقل داشته است مانند «رساله فی العشق» و «رساله الطیر» و
«حی بن یقظان». من در اینجا قصد دارم درباره دو رساله او؛ یکی «رساله فی العشق» و دیگری «رساله الطیر» سخن گویم و از تأثیری که هر دو اثر در احمد غزالی تأثیر داشته است، صحبت کنم. درعینحالکه این دو اثر در احمد غزالی تأثیر گذاشته است، غزالی سعی کرده است به نحوی از ابنسینا انتقاد کند.
البته وقتی از انتقاد از ابنسینا سخن به میان میآید، بیشتر نام حجتالاسلام ابوحامد محمد غزالی، برادر بزرگتر احمد غزالی، به ذهن خطور میکند و نه نام احمدُ، چراکه یکی از اولین منتقدان فلسفه ابنسینا، قبل از شهرستانی و دیگران، ابوحامد بوده است. ابوحامد غزالی هم در «المنقذ من الضلال» و هم در «تهافتالفلاسفه» از ابنسینا انتقاد کرده ولی احمد غزالی این کار را نکرده است.
چه نسبتی میان ابنسینا و احمد غزالی هست؟ اگر میان ابنسینا و محمد غزالی بود میتوانستیم درک کنیم، چون محمد غزالی در واقع یکی از نخستین منتقدان ابنسینا بوده. محمد غزالی در آثاری چون «تهافت الفلاسفه» و همچنین «المنقذ» از فلاسفه، بهخصوص ابنسینا انتقاد کرده است. ولی احمد غزالی کاری با فلسفه نداشته است. البته، یکجا در سوانح از کوتاهی یا قصور فلسفه سخن گفته و فلسفه را مولود خیال دانسته است.
«فلسفه خیال»، یعنی فلسفه کار قوۀ خیال است و او با دل و شهود قلبی یا مشاهده کار دارد. او یک عارف است. درحالیکه ابنسینا فیلسوف. چه نسبت فیلسوف را با عارف؟
سریعترین جوابی که میتوان داد این است که ابنسینا صرفاً یک فیلسوف نیست. ابنسینا چند مرده حلّاج است، طبیب هم بوده و به همان اندازه که در فلسفه مهارت داشته در طب هم مهارت داشته. اصلاً اسم طب، مکتب طبی او را سینوی یا ابنسینائی خواندهاند. داروشناس هم بوده. روانشناس هم بوده. آثاری در این زمینهها تألیف کرده است. در عرفان هم آثاری تألیف کرده است. ابنسینا عارف نبوده ولی نویسندۀ آثار عرفانی بوده، آثاری که در نوع خود شاهکار به شمار میآید. ولی آثار عرفانی چیست و چه فرقی با آثار فلسفی دارند؟
در واقع، میتوان گفت که احمد حتی به یک معنا ابنسینا را تأیید و ستایش کرده است. فاصله احمد و ابنسینا از لحاظ تاریخی خیلی کم است. معمولاً شخصیتهای معروف و مشهور فرهنگی که میشناسیم، نزدیک به یک قرن طول میکشد تا آثارشان در شهرهای مختلف توزیع و منتشر شود. به عنوان نمونه، من پیشتر، مقالهای راجع به ورود ابنعربی به شیراز نوشتم و در آنجا نشان دادم که یک قرن طول کشید تا آثار ابنعربی بهخصوص «فصوص الحکم» به شهرهای مختلف مثل کاشان، یزد یا شیراز برسد و خوانده شود. مولانا هم همینطور بود. ما نباید انتظار داشته باشیم که فرضاً در سال 680 یا 690 یا حتی 700 هجری، همه مولانا را آنطورکه مثلاً در قرن هشتم یا نهم میشناختند، شناخته باشند. ابنسینا و فردوسی هم همینطور است. شاید صدسال طول کشید که فردوسی به شهرت برسد، بیشتر هم در قلمرو سلجوقیان شناخته شد. ابنسینا هم همینطور، هرچندکه در مورد ابنسینا زمان نسبتاً زیادی طول نکشید که مشهور شد و آثارش خوانده شد، احمد غزالی یکی از کسانی است که خیلی زود به ابنسینا اقبال نشان داد و آثاری نوشت که تا حدودی جنبۀ انتقادی داشت، البته انتقاد سازنده. همین دو اثر عرفانی ابنسینا یعنی «رساله فی العشق» و «رساله الطیر» بود که در احمد غزالی تأثیر گذاشت.
اما پیش از آن، یک توضیح در این خصوص بدهم که چرا ما میگوییم این دو اثر عرفانی بوده است. ما ابنسینا را بهعنوان یک فیلسوف میشناسیم. آثار مهمی هم در فلسفه داشته، همچون «شفا»، «نجات» و «اشارات». اینها همه آثار فلسفیاند و ما ابنسینا را بیشتر بهعنوان یک فیلسوف میشناسیم. این دو اثر و آثار دیگری همچون «حی بن یقظان» و «رسالة الطیر» در واقع آثار تمثیلی ابنسینا هستند. داستان تمثیلی از این جهت میگویم که دربردارنده یک حکایت است. «حی بن یقظان» و «رسالة الطیر» تمثیلهایی هستند که یک داستان اصلی دارند و نویسنده بر اساس این داستان اصلی، حرفش را زده است. اما منظور از تمثیل چیست و چه فرقی با کتابهای فلسفی دارد؟ این پرسش را در مورد سهروردی هم میتوان مطرح کرد. سهروردی هم آثار فلسفی دارد مثل «حکمتالاشراق» و هم داستانهای تمثیلی، مثل «قصد غربت غریبه». و برخی از جمله جان والبریج معتقدند که داستانهای تمثیلی، مربوط به دوران جوانی سهروردی است ولی آثار فلسفی متعلق به دوران پختگی او، درحالیکه اینطور نیست. در این آثار، دو پیام مختلف وجود دارد. با قدری مسامحه میتوانیم بگوییم که داستانهای تمثیلی، افلاطونی است و کتابهای فلسفی ارسطویی.
با توجه به بندهشن ایرانی میتوانیم این مطلب را درست بفهمیم. در بندهشن ایرانی ما مبدأ داریم که مسامحتاً به آن «یک» میگویند مثل نوافلاطونیان. از این «یک» در نظام نوافلاطونی، یکی دیگر صادر میشود که به آن عقل میگویند و یکی دیگر که نفس است. اما در بندهشن ایرانی اینطور نیست. در بندهشن ایرانی، «یک» وجود دارد که ذات آن تکرار میشود که به آن «خود» هرمزد میگویند و از آن «یک»، شش گوهر دیگر صادر میشوند که به آنها امشاسپندان، ایزدان یا صفات ذات گفته میشود.
فلسفه، علوم دیگر و علوم سیاست به مطالعه آن شش امشاسپندان مربوط میشود و ذات هرمزد، در واقع عرفان است. بنابراین آثار تمثیلی برای شناخت خود است که این خود در وجود انسان، خود برین، خود ایزدی و اسامی دیگر در برابر خود فرودین، خود پستتر و نفس امّاره ماست، درحالیکه فلسفه به صفات مربوط میشود، مثلاً خشثرویریه که شهریور است، علوم سیاسی، علوم اجتماعی و همینطور علوم دیگر همه به آن مربوط میشود. بنابراین، وقتی که فیلسوفی مثل سهروردی آثار تمثیلی مینویسد، برای نشان دادن راه شناخت خود ایزدی است و وقتی که درباره فلسفه مینویسد راجع به ایزدان یا امشاسپندان است. شما میتوانید درباره صفات بحث کنید، میتوانید کتاب فلسفی داشته باشید و بنویسید ولی میگوید درباره ذات نباید فکر کنید و اندیشه داشته باشید. فقط میتوانند راه را نشان دهند که چطور میشود رفت و به ذات رسید و این نشان دادن راه همان چیزی است که در آن، موضوعات را بهصورت داستان و تمثیلی بیان میکنند.
حال به اثری میپردازم که جنبه تمثیلی ندارد ولی واجد جنبه رمزی و اشارت است و ارتباطش با اثر مشابهی که ابنسینا نوشته؛ عشق از زمان افلاطون که «سمپوزیوم» را بهعنوان یکی از موضوعات فلسفی نوشت، همواره در میان فلاسفه مطرح بوده است. در دوره اسلامی، فلسفه در خانه یحیی برمکی با گفتوگوها، صحبتها و مناظرههایی که فلاسفه بزرگ در آن شرکت میکردند، آغاز شد. بعضی از این محافل در دربار هارونالرشید بود، ولی خانه یحیی برمکی دارالحکمه بوده و بحثهای فلسفی و کلامی در آن انجام گرفته است. مسعودی در کتاب «مروج الذهب» گزارش این بحثها را آورده و در یکی از این جلسات، درباره عشق بحث میشود که از مذاهب مختلف کلامی و فلسفی در آن شرکت کردند، از جمله موبد موبدان، که من معتقدم کسی جز آذرفرنبغ نبوده است. اولین جایی که بحث عشق در دوره اسلامی مطرح شد آنجاست. بعدها اشخاص دیگری درباره عشق اظهارنظر کردند و کتابهایی نوشتند که بیشتر راجع به محبت بود. راجع به عشق کمتر مینوشتند، چون بحثشان دربارۀ عشق، در واقع دربارۀ خداوند و عشق در ذات خداوند بود، و این بسیار مسئلهآفرین بوده، به همین دلیل، هرکسی جرأت چنین کاری را نداشت و در هر دورهای هم نمیتوانستند این کار را بکنند.
بعد از حلاج در قرن چهارم، نوشتن درباره عشق آغاز شد. رسالههایی وجود دارد که نشان میدهد صوفیه در قرن سوم درباره محبت بحث میکردند، ولی در قرن چهارم بود که شروع کردند به سخن گفتن و نوشتن رساله دربارۀ «عشق» و این مفهوم عشق را هم از جهتی از اروس یونانی گرفتند. بحثهایی که در میان نوافلاطونیان مطرح شده، بعدها به جهان اسلام منتقل شده است. بحث درباره اروس و آگاپه اولینبار در قرن سوم تحت عنوان بحث درباره «محبت» یا «عشق» مطرح میشود. هر کدام از اینها چیست و چه تعریفی دارند؟ خیلیها علاقه داشتند که راجع به این موضوع بحث کنند. این بحثها وجوه گوناگونی چون کلامی و یا حتی پزشکی داشت، و پزشکان هم راجع به عشق بحث میکردند. از منظر پزشکی، محمد زکریای رازی عشق را نکوهش میکرد و معتقد بود عشق، جنون یا دیوانگی و یک نوع بیماری است. خود ابنسینا هم از جهت پزشکی، همین تعریف را از عشق میکند.
اتفاق خیلی مهمی در تمدن اسلامی در قرن پنجم رخ داد، بین نوشتن «رساله فی العشق» ابنسینا و نوشتن «سوانح» احمد غزالی. این اتفاق از این قرار بود که مذهبی تحت عنوان عشق به وجود آمد که شعر حافظ، سعدی، مولانا و عطار همه ذیل همین مذهب عشق میگنجد. در قرن پنجم، اولین نفری که راجع به «عشق» بحث کرد، ابنسینا بود ولی قبل از آن هم راجع به عشق صحبت شده بود. ابوالحسن دیلمی در کتاب «عطف» بحث مستوفایی کرده است و نظریات مختلف را دربارۀ عشق جمع کرده، اما اینکه عشق بهعنوان نسبت انسان با خداوند در نظر گرفته شود چیزی بود که در قرن پنجم به وجود آمد، چون نسبت انسان با خداوند در اسلام در وهله اول نسبت عبودیت است، انسان عبد است و خداوند رب. ولی ناگهان در قرن پنجم، انسان عاشق میشود و خدا معشوق. این حادثه خیلی مهمی است که در صحنه عرفانی و ادبی زبان فارسی و عربی، دگرگونی بزرگی ایجاد میکند. و شاید اولین رسالهای هم که در این خصوص نوشته شد، رساله ابنسینا بود. بعد از ابنسینا، اولین کسی که راجع به عشق کتاب نوشت آن هم به فارسی، احمد غزالی بود.

ما برای اینکه بفهمیم مذهب عشق واقعاً چه بوده، بهتر است راجع به نظر احمد غزالی توضیح دهیم، ولی پیش از آن، به زمینهای اشاره میکنم که بدانیم چه ارتباطی با ابنسینا دارد. ابنسینا درباره عشق مبحثی را مطرح کرد که لویی ماسینیون آن را عشق ذاتی خوانده است. منظور ابنسینا از عشق ذاتی این است که در ذات خداوند عشق هست. خدا هم در ذات خود، در ذات احدیت؛ عاشق است و درعینحال معشوق، یعنی ذات احدیت به خودش عشق میورزد و از این عشق ورزیدن هم لذتی میبرد که ابنسینا به آن «ابتهاج» میگوید؛ خدا از عشق به خودش مبتهج است و لذت میبرد. ابنسینا این موضوع را در مقدمه «رساله العشق» خود عنوان میکند. این عشق بعدها وارد عالم آفرینش میشود.
در فلسفه ابنسینا، آفرینش به این معنی نیست که خدا همچون یک بنّا یا معمار عمل کند و خانهای را که پیشتر وجود نداشته را بسازد. این برداشت در فلسفه نوافلاطونی و فلسفه ایرانشهری وجود ندارد. معمولاً خلقت عربی را به آفرینش ترجمه میکنند. ولی آفرینش با خلقت فرق دارد. آفرینش در واقع همان چیزیست که در انگلیسی به آن Emanation میگویند، این یعنی فیضان و صدور، مثل خورشید یا چشمه آب. وقتی لیوان آبی را پر کردید و آب از آن سرازیر شد، به آن فیضان میگویند. میگویند آفرینش فیضان است، مثل خورشیدی که دائم میدرخشد. و وقتی که خداوند این جهان را بدین گونه پدید میآورد، عشق به همه عالم سرازیر شد. ابنسینا انواع عشق را ذکر میکند، که یکی از آنها Cosmic Love یا عشق کیهانی است.
اما احمد غزالی فقط به انسان توجه دارد و میخواهد عشق را در وجود انسان بررسی کند. ابنسینا همه انواع عشق را ذکر میکند و بالاترین عشق را در وجود انسان میبیند. بهطور کلی عشق از نظر ابنسینا به همهجا سرایت کرده و بعد در وجود انسان به مبدأ خود بازمیگردد؛ انا لله و انا الیه راجعون، این خلاصه حرف ابنسینا است. او انواع و اقسام عشق را هم ذکر میکند. یک نوع عشق هست که بیماری است، همان چیزی که زکریای رازی گفته است. مثلاً عشق مجنون به لیلی یک نوع دیوانگی است. اما گونهای عشق هم هست که میتوان گفت عشق افلاطونی است، که ابنسینا به آن میگوید عشق ظرفا و جوانمردان. این کاملترین عشق در خلقت است.
برای اینکه بدانیم چرا ابنسینا عشق کامل را به ظرفا یا جوانمردان نسبت داده باید معنای «ظرف» یا «ظریفی» را بفهمیم. ظریفی نهضتی بود که از قرن دوم در تمدن ایرانی در مقابل زهد خشک، چه در مسیحیت و چه در یهودیت شکل گرفت. این نهضت، نگاه دیگری به زندگی در قرن دوم به وجود آورد که تحت عنوان «ظرف» شناخته میشد و به پیروان آن ظریف میگفتند، ظرفا اهل هنر و عشق بودند، به زن احترام میگذاشتند، و گل دوست داشتند. بعدها که ظرف وارد ادبیات میشود، معنی خوشزبان بودن و حرفهای خیلی خوب زدن، شعر نقد کردن و نظایر آن به خود میگیرد. جالب اینجاست که حتی از چندین شیخ صوفی نقل کردهاند که تعریف ظریف چیست؟ مثلاً از ابوسعید ابوالخیر میپرسند که ظریف کیست؟ میگوید لقمان سرخسی. لقمان سرخسی دیوانه بود، یکی از عقلای مجانین بود.
ابنسینا عشق ظرفا را ستایش میکند، آن را به عرش میرساند و منظورش هم عشق افلاطونی بوده است. وقتی آن را به جوانمردان نسبت میدهد باز منظورش عشق افلاطونی است، عشقی که در آن هوس و شهوت نیست. جوانمردی بیارتباط با آئین میترا نبوده است.
حال ببینیم احمد غزالی درباره عشق چه میگوید و با رساله ابنسینا چه کار میکند؟ اولاً ابنسینا به عربی نوشته، درحالیکه احمد غزالی به فارسی مینویسد. غزالی بحث را دینی و ادبی هم میکند. ابنسینا اصولاً عادت ندارد در کتابهای علمی و پزشکیاش، شعر، آیه یا حدیث بیاورد، البته نمونههای اندکی در «رساله العشق» هست، ولی احمد غزالی در همان فصل اول با این آیه «یحبهم و یحبونه» سخن خود را آغاز میکند. با نقل این آیه، غزالی میخواهد بگوید که قصد او در این کتاب تفسیر این دو کلمه است. میخواهد بگوید که من میخواهم قوس نزول و قوس صعود را شرح دهم. در قرآن که عشق نیامده، ولی قبل از این آیه تذکر میدهد که برایم فرقی نمیکنه شما چه میگویید، حب بگویید یا چیز دیگر. قبل از آن، عشق را شدت محبت تعریف میکردند. غزالی میگوید من به این چیزها کاری ندارم، چه عشق بگویید، چه دوستی و چه محبت، اینها برای من من یکی است. من راجع به یک معنا صحبت میکنم که مشترک معنوی است، به اصطلاح منطقیون مقول به تشکیک است، یعنی اینکه چه در انسان باشد، چه در خدا، یکی است، اما کار او، آن چیزیست که در وجود انسان است.
یکی از مهمترین تفاوتها میان احمد غزالی و ابنسینا این است که غزالی میگوید روح چون از عدم به وجود آمد، بر سر وجود عشق منتظر مرکب روح بود. روح همان چیزی است که فلاسفه به آن عقل و صوفیه به آن روح یا روح اعظم میگویند.
همه کتاب بحث بر سر ارتباط بین روح و عشق است. این مطلب نوافلاطونی و ابنسینایی نیست؟ چون ابنسینا میگوید که از واحد، یکی صادر میشود. میگوید عقل کلی از ذات احدیت صادر میشود، درحالیکه غزالی میگوید نه، دوتا، یکی روح به وجود میآید و یکی دیگر عشق. اینها دو گوهر هستند که بعد آمیزش پیدا میکنند. این تفاوت مهمی است که بعضیها به آن توجه نکردند. مثلاً فخرالدین عراقی در «لمعات» اصلاً به این موضوع توجه نداشته است. من مقالهای نوشتهام تحت عنوان «لمعات؛ رسالهای بیروح». منظورم از بیروح بودن این است که عراقی اصلاً از روح بحث نکرده است. تحت تأثیر ابنعربی بوده است. این صدور روح و عشق به همان بندهش ایرانی برمیگردد. ما قاعده الواحد لا صدر عنه الا الواحد در فلسفه ایرانشهری نداریم. وقتی که احمد غزالی میگوید که روح و عشق با همدیگر به وجود آمدند، این نفی قاعده است. این یکی از تفاوتهای مهمی است که بین این رساله و رساله دیگر وجود دارد. فصول سوانح همه درباره رابطه یا نسبیت روح و عشق است.

«رساله الطیر» هم اثری است که احمد غزالی هم از نظر صورت و هم از نظر معنا تغییراتی در آن داده است. از نظر صورت، رساله عربی ابنسینا را فارسی میکند. رساله «داستان مرغان» احمد غزالی همان داستان اصلی منطقالطیر است. احمد غزالی هم این را از ابنسینا گرفته و تغییراتی در آن ایجاد کرده است، رساله غزالی سرشار است از آیات قرآن، اشعار ناب فارسی، رباعیهای بسیار زیبا و نثر فوقالعاده.
یکی از تفاوتهای مهمی که در «رسالهالطیر» ابنسینا و داستان مرغان غزالی هست، این است که یک مرغ راوی است که سرگذشت خود را در بازگشت به مبدأ بیان میکند، ولی در داستان مرغان احمد غزالی که حالت سیاسی هم دارد، مرغان جمع میشوند و میگویند همه پادشاه دارند و مرغها هم باید پادشاه داشته باشند. پادشاهشان کیست؟ سیمرغ است، ما باید به دنبال سیمرغ برویم.
در اندیشه احمد غزالی است که سیمرغ رمز ذات احدیت قرار میگیرد، و سیمرغ در ابنسینا نیست. احمد غزالی هم سیمرغ را از اخوانالصفا گرفته است. احمد غزالی خیلی به فردوسی ارادت داشت ولی داستان خود را در واقع از رساله بیستودوم اخوانالصفا اقتباس کرده و تم اصلی ابنسینا را در قالبی آورده که اخوانالصفا در اختیارش گذاشتهاند. سیمرغ او عنقای اخوانالصفا است.
نظر شما