شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۹
کتابخانه به‌مثابه ویترین «خود مطلوب»

فاطمه خزایی، روانشناس و روان درمانگر تحلیلی، معتقد است، ارزش کتاب برای صاحبش الزاماً به این وابسته نیست که آن را خوانده باشد.

سرویس فرهنگ و نشر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، خریدن کتاب و خواندن آن دو رفتار متفاوت با انگیزه‌ها و کارکردهای جداگانه هستند؛ فردی ممکن است کتابی را به‌دلیل علاقه به موضوع، شهرت آن، تعلق فرهنگی، نمایش هویت یا حتی با این تصور که در آینده آن را خواهد خواند، خریداری کند، بی‌آنکه الزاماً مطالعه آن را آغاز کند. عواملی مانند کمبود زمان، مشغله‌های ذهنی، استرس، محرک‌های رسانه‌ای و ضعف انگیزش درونی می‌تواند فاصله میان نیت فرد برای مطالعه و رفتار واقعی او را بیشتر کند.

فاطمه خزایی، روانشناس و روان درمانگر تحلیلی، در گفت‌وگو با ایبنا به نبود پژوهش عمیق درباره این دو رفتار اشاره می‌کند و معتقد است، درباره میزان و دلایل خریدن کتاب و نخواندن آن در ایران، پژوهش‌های دقیق و گسترده‌ای وجود ندارد و نمی‌توان با اطمینان این رفتار را به بخش بزرگی از جامعه تعمیم داد.

چرا باید بین خریدن و خواندن کتاب تفاوت قائل شویم در حالی که این دو رفتار به یکدیگر مرتبط هستند؟

خریدن و خواندن از نظر روان‌شناختی و رفتاری متفاوتند. وقتی درباره خرید کتاب صحبت می‌کنیم، درباره یک رفتار مصرفی که البته ممکن است یک رفتار فرهنگی نیز باشد سخن می‌گوییم، در حالی که خواندن شامل مولفه‌های رفتاری، شناختی، فرهنگی و انگیزشی مختلفی است؛ همان چیزی که می‌توان از آن با عنوان کتاب‌دوست بودن یاد کرد. خرید کتاب می‌تواند نشانه علاقه یا قصد مطالعه باشد اما معادل مطالعه نیست، فرد ممکن است. کتاب را جهت هدیه دادن بخرد؛ یا کتابی معروف شده و درباره آن زیاد گفته می‌شود یا حتی چون خواندن آن می‌تواند نشان دهد که فرد به‌روز یا اهل مطالعه است. همچنین گاهی کتاب خریداری می‌شود چون بخشی از هویت فرهنگی فرد و جایگاهی است که به آن تعلق دارد. هر یک از این موارد شکل متفاوتی از ارتباط فرد با کتاب است.

آیا لزومی دارد وقتی کتابی خریداری می‌شود بلافاصله خوانده شود؟

می‌توان در سه وضعیت این موضوع را از هم تفکیک کرد. گروهی کتاب می‌خرند اما هیچ‌وقت آن را نمی‌خوانند. گروهی کتاب را خریداری می‌کنند اما قصد دارند در آینده آن را بخوانند و گروه دیگری هم کتاب را می‌خرند و براساس برنامه و زمان‌بندی مشخص، به‌تدریج آن را می‌خوانند. ممکن است فردی کتابی را خریداری کند چون برای آینده برنامه دارد آن را بخواند، یا صرفاً تصور کند که شاید در آینده آن را می‌خواند. حتی خریدن کتاب به خودی خود برای فرد احساس خوبی ایجاد کند.

پس می‌توان گفت خرید کتاب گاهی با هویت فرد نیز ارتباط پیدا می‌کند.

بله؛ و اینجا یک تفکیک مهم وجود دارد، همه کسانی که کتاب می‌خرند ولی نمی‌خوانند، الزاماً از ابتدا قصد خواندن نداشته‌اند. بخشی واقعاً قصد مطالعه داشته‌اند اما بعداً هم نخوانده‌اند. اما درباره کسانی که از همان ابتدا خریدشان لزوماً با نیت مطالعه نبوده، پژوهش‌ها چند توضیح مهم ارائه می‌کنند. کتاب به‌عنوان نماد «خود مطلوب» یکی از جالب‌ترین توضیحات این است که آدم‌ها گاهی کتاب را فقط برای محتوایش نمی‌خرند؛ خود کتاب به‌عنوان یک شی می‌تواند بخشی از هویت و تصویری باشد که فرد از خودش دارد یا می‌خواهد داشته باشد. مثلاً کسی که دوست دارد خودش را فردی روشنفکر، باسواد، اهل هنر یا علاقه‌مند به فلسفه بداند، ممکن است خریدن کتاب‌های فلسفی بخشی از این خود مطلوب باشد؛ حتی اگر احتمال خواندن کم باشد.

در مطالعات کیفی درباره کتاب‌های نخوانده، همین ارتباط میان مالکیت کتاب، هویت و تصویر فرد از خودش مطرح شده است. البته باید دقت کنیم که شواهد مستقیم درباره خرید کتاب برای نمایش هویت هنوز به اندازه پژوهش‌های مربوط به خود مالکیت کتاب گسترده نیست. لذت داشتن کتاب، مستقل از خواندن کتاب برای بعضی افراد فقط یک وسیله انتقال اطلاعات نیست؛ یک شی فرهنگی و شخصی است. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که افراد ممکن است برای کتاب ارزش‌هایی فراتر از محتوای آن قائل شوند؛ خاطره، احساس تعلق، تجربه شخصی، زیبایی شی و داشتن آن در کتابخانه شخصی. حتی پژوهش‌های روانشناسی درباره اثر مالکیت نشان می‌دهند که صرف مالکیت یک شی می‌تواند ارزش ادراک‌ شده آن را افزایش دهد. فرد واقعاً از داشتن کتاب لذت ببرد، بدون اینکه خواندن آن هدف اصلی خرید بوده باشد.

خرید به‌عنوان قصد آینده گاهی فرد کتاب را نمی‌خرد که الان بخواند؛ آن را برای بعداً می‌خرد. اینجا یک پدیده جالب اتفاق می‌افتد، خریدن کتاب، احساس می‌دهد که فرصت مطالعه در آینده محفوظ است. فرد می‌گوید، الان وقت ندارم، ولی بعداً می‌خوانم. پژوهش‌هایی درباره کتاب‌های نخوانده نشان داده‌اند که حتی خوانندگان پرمطالعه هم می‌توانند تعداد زیادی کتاب نخوانده داشته باشند؛ یعنی خرید و خواندن الزاماً پشت سر هم اتفاق نمی‌افتند. خرید کتاب به‌دلیل جذابیت لحظه‌ای، نه یک تصمیم مطالعاتی پایدار؛ یک کتاب ممکن است به‌دلیل جلد، عنوان، توصیه یک فرد، تبلیغ، تخفیف یا قرار گرفتن در فهرست پرفروش‌ها جذاب به‌نظر برسد و فرد آن را بخرد، اما این جذابیت الزاماً به مطالعه منجر نشود. از منظر جامعه‌شناسی مصرف، کتاب می‌تواند همزمان کالای مصرفی، شی فرهنگی و حامل هویت باشد؛ نه صرفاً متنی که باید خوانده شود. به‌نظرم یکی از دلایل این است که کتاب همیشه فقط برای خوانده‌ شدن خریداری نمی‌شود. گاهی کتاب برای فرد یک شی فرهنگی و حتی بخشی از هویت اوست.

آدم ممکن است با خریدن یک کتاب احساس کند به چیزی که دوست دارد باشد، نزدیک‌تر شده؛ مثلاً خودش را فردی اهل مطالعه، روشنفکر یا علاقه‌مند به یک حوزه خاص می‌بیند. از طرف دیگر، گاهی خرید کتاب نوعی سرمایه‌گذاری برای آینده است؛ فرد واقعاً فکر می‌کند بعداً آن را خواهد خواند،اما آن بعداً هیچ‌وقت نمی‌رسد. یا کتاب تحت‌تأثیر جذابیت لحظه‌ای، توصیه دیگران، تبلیغ یا تخفیف خریداری می‌شود، بدون اینکه یک قصد مطالعاتی پایدار پشت آن باشد. کتاب می‌تواند قبل از اینکه یک متن خوانده‌ شده باشد، برای فرد یک شی فرهنگی، نماد هویت یا حتی نماینده‌ای از خودمطلوبش باشد.

گاهی فرد کتاب را نمی‌خرد چون می‌خواهد آن را بخواند؛ کتاب را می‌خرد چون می‌خواهد صاحب چیزی باشد که معنایی برای او دارد. برخی افراد کتاب را برای هدیه می‌خرند، یا برای اینکه هویتی را درباره خودشان نشان دهند و حتی ممکن است به‌دنبال ساختن هویتی مطلوب برای خود باشند. یا فردی دوست داشته باشد آدم کتابخوان‌، اهل مطالعه و فرهنگی شناخته شود، حتی اگر در حال حاضر چنین عادتی نداشته باشد. یا کتاب بخرد چون امیدوار است روزی به آدمی تبدیل شود که اهل کتاب و کتابخوانی است.

به پژوهش اشاره کردید آیا درباره موضوع خریدن کتاب و نخواندن آن، تحقیق و پژوهش‌ مشخصی در ایران انجام شده است؟

در کشورهای مختلف پژوهش‌هایی درباره این موضوع انجام شده و دلایل متفاوتی نیز در فرهنگ‌های مختلف برای آن پیدا کرده‌اند. اما درباره ایران، پژوهش‌های کمی و کیفی گسترده‌ای که دقیقاً به این موضوع پرداخته باشند، ندیده‌ام. بیشتر پژوهش‌هایی که انجام شده، درباره میزان خرید کتاب، زمانی که افراد به خواندن اختصاص می‌دهند و دلایل کتاب نخواندن است. از سوی دیگر در جامعه ایران با مسائل پایه‌ای‌تری مواجه هستیم؛ یعنی سرانه پایین مطالعه و زمان کمی که به مطالعه اختصاص داده می‌شود و همچنین پایین بودن سرانه خرید کتاب؛ شاید یکی از دلایل این که به سؤال شما چندان پرداخته نشده است، این مسائل باشند. پیش از اینکه بپرسیم چرا افراد کتاب می‌خرند و نمی‌خوانند، باید این مسائل پایه‌ای را مورد توجه قرار دهیم.

چرا گاهی به‌نظر می‌رسد کتاب داشتن ارزش اجتماعی بیشتری از کتاب خواندن پیدا کرده است؟

فکر می‌کنم بخشی از این مسئله به این برمی‌گردد که کتاب فقط وسیله‌ای برای خواندن نیست؛ می‌تواند شی فرهنگی و حامل منزلت اجتماعی باشد. در جامعه‌شناسی، از مفهومی به نام سرمایه فرهنگی استفاده می‌شود و کتاب‌های موجود در خانه یکی از شکل‌های سرمایه فرهنگی عینی‌ شده محسوب می‌شوند. تفاوت مهم اینجاست که داشتن کتاب قابل مشاهده است، اما خواندن معمولاً یک فرآیند خصوصی و نامرئی است.

دیگران می‌توانند کتابخانه شما را ببینند، اما نمی‌توانند به همان سادگی ببینند که شما چقدر مطالعه کرده‌اید یا از آنچه خوانده‌اید چه چیزی به‌دست آورده‌اید. به همین دلیل ممکن است در بعضی موقعیت‌های اجتماعی، خود داشتن کتاب بتواند بخشی از تصویر فرد به‌عنوان یک آدم باسواد، فرهنگی یا اهل مطالعه را منتقل کند. پژوهش‌های جامعه‌شناختی هم نشان داده‌اند که کتاب و کتابخوانی با منزلت اجتماعی و سرمایه فرهنگی ارتباط دارند. شاید بهتر باشد نگوییم کتاب داشتن واقعاً از کتاب خواندن ارزشمندتر شده؛ بلکه بگوییم گاهی نشانه‌ کتابخوان بودن از خود فرآیند کتاب‌ خواندن اجتماعی‌تر و قابل مشاهده‌ترمی‌شود. همین می‌تواند یکی از دلایلی باشد که باعث می‌شود خریدن و داشتن کتاب، لزوماً به خواندن آن منجر نشود.

با اینکه کتاب هنوز خوانده نشده نیز می‌تواند همچنان برای صاحبش ارزشمند باشد؟

بله، قطعاً. ارزش یک کتاب برای صاحبش الزاماً به این وابسته نیست که آن را خوانده باشد. کتاب می‌تواند ارزش عاطفی داشته باشد، مثلاً هدیه‌ای از یک فرد مهم باشد؛ ارزش نمادین داشته باشد و بخشی از هویت فرهنگی فرد را نمایندگی کند؛ یاحتی به‌عنوان یک امکان برای آینده ارزشمند باشد، یعنی فرد بداند کتاب را دارد و ممکن است زمانی آن را بخواند. از طرف دیگر، پژوهش‌های روانشناسی مصرف درباره اثر مالکیت نشان می‌دهند که صرف مالکیت یک شی می‌تواند بر ارزش ادراک‌ شده آن تأثیر بگذارد. بسیاری اوقات کتاب را می‌خریم چون می‌خواهیم، خود مطلوب آینده‌مان را بخریم؛ یعنی امیدواریم در آینده آدمی باشیم که به آن موضوع علاقه دارد، مطالعه می‌کند و اهل دانش است. وقتی کتاب می‌خریم، لزوماً فقط یک کالا نمی‌خریم. ممکن است دانش، موضوعی جالب، امکانی برای یادگیری و حتی دارایی فرهنگی را خریداری کنیم. کتاب خریدن فقط خرید یک کالای فیزیکی نیست و ممکن است هم‌زمان با آن، یک نقش یا تصویر فرهنگی را نیز خریداری کنیم.

در این میان هیجانات فردی و جمعی چه نقشی در خرید کتاب دارند؟

انگیزش کتاب خریدن می‌تواند تحت‌تأثیر هیجان باشد. گاهی فرد به‌دلیل هیجانات و عواطف شخصی که تجربه می‌کند، کتابی را می‌خرد. اما گاهی هیجان جمعی و گروهی است. مثلاً به‌دلایل سیاسی، فرهنگی یا اجتماعی، کتابی مطرح شود و سر زبان‌ها بیفتد و معنای خاصی پیدا کند. در چنین شرایطی خریدن کتاب می‌تواند معنای هیجانی داشته باشد. این هیجان گاهی به اندازه‌ای انگیزه ایجاد می‌کند که فرد کتاب را بخرد، اما الزاماً باعث نمی‌شود که آن را بخواند.

آیا امکان دارد در بلندمدت خرید کتاب جایگزین احساس واقعی یادگیری و دانستن شود؟

لزوماً به این معنا نیست که فرد احساس کند من می‌دانم، اما می‌تواند چنین احساسی ایجاد کند که من می‌خواهم بدانم یا من جزو افرادی هستم که به دانش و دانستن علاقه دارد. همچنین فرد با خرید کتاب احساس کند که اهل مطالعه است و خودش را به یک طبقه یا گروه فرهنگی خاص منتسب کند. اینکه بگوییم، کتاب را دارم، پس آن را می‌دانم و این رفتار را خودفریبانه بدانیم، ممکن است در تعداد اندکی از افراد وجود داشته باشد، اما نمی‌توان آن را موضوعی همه‌گیر و فراگیر دانست. ضمن اینکه داشتن چنین هویتی لزوماً به‌معنای فریب دادن دیگران یا حتی خودفریبی نیست.

گاهی فرد تصویری از خود مطلوب دارد؛ مثلاً دوست دارد در آینده فردی کتابخوان و اهل مطالعه باشد. خریدن کتاب می‌تواند بخشی از تلاش او برای نزدیک شدن به این هویت مطلوب باشد، حتی اگر هنوز این رفتار به یک عادت پایدار تبدیل نشده باشد. بهتر است به‌جای قضاوت اخلاقی درباره این رفتار، آن را به‌عنوان فاصله‌ای میان هویت مطلوب، نیت و رفتار واقعی در نظر بگیریم.

به‌نظر خریدن کتاب، حتی بدون خواندن آن، می‌تواند برای برخی افراد احساس رضایت و لذت ایجاد کند. اگر موافق هستید می‌توان گفت فرهنگ خریدن و جمع کردن کتاب در جامعه بر فرهنگ خواندن غلبه کرده است؟

بله، در برخی افراد می‌تواند چنین احساسی ایجاد کند، زیرا انگیزه‌های مختلفی برای خرید کتاب وجود دارد. برای عده‌ای، کتاب مانند هر کالای دیگری است که معنای شخصی خاصی برای آن‌ها دارد. داشتن کتاب به آن‌ها لذت می‌دهد و نوعی دارایی محسوب می‌شود.

جمع کردن کتاب، به‌ویژه کتاب‌های روز و آثاری که سر زبان‌ها هستند، می‌تواند این احساس را ایجاد کند که فرد مجموعه‌ای از دارایی‌های مهم و ارزشمند را جمع‌آوری می‌کند. برای برخی افراد نیز احساس تعلق به یک طبقه یا گروه دارای هویت فرهنگی می‌تواند منبع رضایت باشد. برای پاسخ دقیق به این سؤال باید پژوهش و بررسی انجام شود تا کلی‌گویی نکنیم. پژوهشی ندیده‌ام که به‌طور دقیق نشان دهد چنددرصد افراد کتاب می‌خرند و هیچ‌وقت آن را نمی‌خوانند، چنددرصد کتاب می‌خرند و می‌خوانند و چند درصد کتاب می‌خرند اما آن را در برنامه خود قرار داده‌اند و قصد دارند به‌تدریج آن را مطالعه کنند. تا زمانی که چنین داده‌ای نداشته باشیم، نمی‌توانیم با اطمینان بگوییم فرهنگ خریدن کتاب بر فرهنگ خواندن غلبه کرده است. به‌ویژه اینکه در جامعه ما اساساً خرید کتاب رقم بسیار زیادی ندارد و سرانه خرید کتاب و سهم آن در سبد خرید خانوار زیاد نیست.

با توجه به شرایط اقتصادی و اجتماعی امروز، آیا می‌توان گفت افرادی که همچنان کتاب می‌خرند، انگیزش درونی و علاقه واقعی به کتابخوانی دارند؟

ممکن است چنین فرضی مطرح باشد، اما برای بیان قطعی آن به پژوهش نیاز داریم. اینکه فرد در شرایط اقتصادی دشوار همچنان برای خرید کتاب هزینه می‌کند، می‌تواند نشان‌دهنده اهمیت و ارزش زیادی باشد که مطالعه برای او دارد، اما لزوماً به این معنا نیست که انگیزش او حتماً درونی است. ممکن است انگیزه‌های فرهنگی، خانوادگی، هویتی، اجتماعی یا حتی امید به آینده نیز در این تصمیم نقش داشته باشند. با این حال، اگر فرد به‌طور مستمر کتاب‌هایی متناسب با علایقش انتخاب می‌کند، برای مطالعه آن‌ها زمان اختصاص می‌دهد و از خود فرآیند خواندن لذت می‌برد، می‌توانیم با احتمال بیشتری از علاقه واقعی و انگیزش درونی صحبت کنیم.

شاید معیار مناسب‌تر از خرید کتاب، الگوی کلی رفتار فرد باشد، اینکه چه چیزی می‌خرد، چرا می‌خرد، آیا آن را می‌خواند و آیا مطالعه در زندگی روزمره او جایگاه ثابتی دارد یا نه. از طرف دیگر، بخشی از بازار کتاب مرتبط با آثار کودک و نوجوان است که از سوی خانواده‌ها خریداری می‌شود. در این حوزه، به‌نظر می‌رسد نوعی آگاهی در حال شکل‌گیری است؛ کتاب خواندن برای کودکان می‌تواند به رشد زبانی، شناختی و شکل‌گیری عادت مطالعه کمک کند و خانواده‌ها ممکن است حتی در شرایط اقتصادی دشوار، خرید کتاب برای کودک را همچنان یک هزینه ارزشمند تلقی کنند.

اشاره کردید نوعی آگاهی در حال شکل‌گیری است ولی چرا هنوز پیوندی عمیق میان کودکان و کتاب ایجاد نشده است؟ نظام آموزشی و خانواده‌ها برای ایجاد این فرهنگ چه نقشی دارند؟

هدف نظام آموزشی بهتر است این باشد که در کنار ایجاد عادت مطالعه، فرصت انتخاب، کنجکاوی و تجربه لذت‌بخش خواندن راهم فراهم کند وقتی سیستم آموزش و پرورش صرفاً خواندن را مبتنی بر کتاب‌های درسی قرار می‌دهد، درحالی که این کتاب‌ها برای بسیاری از بچه‌ها جذاب نیستند، طبیعی است که پیوند عمیقی میان خواندن و لذت شکل نگیرد. حتی کاهش رغبت به ادبیات فارسی و پایین بودن نمرات دانش‌آموزان در این درس می‌تواند نشان دهد که نتوانسته‌ایم در سیستم آموزشی پیوند عمیقی با خواندن ایجاد کنیم. خواندن در بسیاری از موارد فقط به سواد خواندن و نوشتن محدود شده است، در حالی که باید کنجکاوی، شوق یادگیری، شوق فهمیدن، لذت بردن، کشف کردن و دنبال پاسخ گشتن را هم شامل شود. کتاب و کتابخانه باید به فضایی زنده و متنوع با امکان انتخاب و ارضای احساس کنجکاوی کودکان و نوجوانان تبدیل شوند که فرد بتواند در آن اوقات فراغت بگذراند، تفریح کند، پاسخ سؤال‌هایش را پیدا کند و دنبال موضوعات مورد علاقه‌اش بگردد. معلمان ما باید الگوی خواندن و اشتیاق مطالعه باشند. این نگاه هنوز به‌اندازه کافی در فرهنگ آموزشی و مدارس ما وجود ندارد.

اگر بخواهیم فرهنگ کتابخوانی را تقویت کنیم، باید از کودکی و از درون خانواده‌ها شروع کنیم تا خرید کتاب نیز به خواندن و تجربه واقعی مطالعه منجر شود. کتاب از کودکی وارد زندگی بچه‌ها و خانواده‌ها شود. در این شکل دیگر کسی کتاب را صرفاً نمی‌خرد چون تصور می‌کند کتابخوان بودن معادل آدم بافرهنگ و به‌روز بودن است؛ بلکه کتاب را می‌خرد چون انگیزش درونی برای آن دارد، از خواندن لذت می‌برد، با آن تفریح می‌کند، برای احساس آسودگی کتاب می‌خواند و برای پاسخ دادن به سؤال‌های درونی خود سراغ کتاب می‌رود. مسئله اصلی این نیست که فقط کاری کنیم مردم کتاب بیشتری بخرند؛ مسئله این است که کتاب و خواندن را به بخشی طبیعی، لذت‌بخش و روزمره از زندگی افراد و خانواده‌ها تبدیل کنیم.

چه عواملی در پایین بودن میزان کتابخوانی در جامعه نقش دارند؟

دلایل مختلفی مطرح شده است؛ از مسائل اقتصادی و تأمین نیازهای اولیه گرفته تا اضطراب نسبت به آینده و تنش‌های سیاسی و اجتماعی. این عوامل می‌توانند بخشی از زمان و انرژی روانی و شناختی افراد را درگیر کنند و در نتیجه زمان و انرژی کمتری برای فعالیت‌های فرهنگی باقی بماند. اما به‌نظرم، مسئله مهم‌تری هم وجود دارد، کتابخوانی یک امر دستوری نیست. نمی‌توان با دستور دادن، بخشنامه کردن یا برگزاری برنامه‌های اجباری، فرهنگ کتابخوانی را گسترش داد. انگیزش درونی زمانی شکل می‌گیرد که فرد کتابخوانی را به‌خاطر خود تجربه خواندن انجام دهد؛ یعنی از کشف کردن، یادگرفتن، فکر کردن و ارتباط با یک متن لذت ببرد، نه صرفاً به دلیل اینکه مطالعه یک رفتار فرهنگی ارزشمند تلقی می‌شود. شرایط اقتصادی و اجتماعی می‌تواند این انگیزش را تحت‌تأثیر قرار دهد. وقتی افراد با فشار اقتصادی، نگرانی درباره آینده، ناامنی اجتماعی یا فرسودگی روانی مواجه‌اند، منابع شناختی و روانی کمتری برای فعالیت‌هایی دارند که پاداش آن‌ها فوری نیست.

کتابخوانی معمولاً نیازمند توجه و تمرکز نسبتاً طولانی است، در حالی که شبکه‌های اجتماعی و محتوای کوتاه، پاداش سریع‌تری ارائه می‌کنند. شاید بخشی از مسئله این نباشد که مردم کتاب را دوست ندارند، بلکه این باشد که شرایط زندگی و محیط رسانه‌ای امروز، حفظ توجه و ایجاد یک رابطه عمیق با کتاب را دشوارتر کرده است. علاقه واقعی به کتابخوانی معمولاً از تجربه‌های زودهنگام و مثبت شکل می‌گیرد؛ مثلاً اینکه فرد از کودکی کتاب را با کنجکاوی، لذت، گفت‌وگو و آزادی انتخاب تجربه کرده باشد، نه اینکه مطالعه صرفاً به‌عنوان تکلیف یا نشانه باسواد بودن به او تحمیل شده باشد. به همین دلیل، اگر بخواهیم کتابخوانی را در جامعه تقویت کنیم، صرفاً افزایش تعداد کتاب‌ها یا توصیه به مردم برای بیشتر خواندن کافی نیست. باید شرایطی ایجاد شود که خواندن دوباره به یک تجربه لذت‌بخش، معنادار و شخصی تبدیل شود؛ تجربه‌ای که فرد احساس کند چیزی از آن به‌دست می‌آورد، نه اینکه صرفاً یک وظیفه فرهنگی دیگر بر دوش او گذاشته شده است.

آیا اجبار به کتابخوانی‌، به‌ویژه در نظام آموزشی، می‌تواند نتیجه معکوس داشته باشد؟

البته که باید بین وادار کردن فرد به مطالعه و ایجاد انگیزش برای مطالعه تفاوت قائل شویم. اجبار و الزام می‌تواند در کوتاه‌مدت باعث شود فرد کتابی را بخواند، اما لزوماً علاقه و انگیزش درونی ایجاد نمی‌کند. انگیزش درونی زمانی شکل می‌گیرد که فرد احساس کند مطالعه برای خودش معنا دارد، از آن لذت می‌برد، کنجکاو است و تا حدی در انتخاب و شیوه مطالعه احساس اختیار کند. اگر کتابخوانی در مدرسه صرفاً با تکلیف، امتحان و اجبار همراه باشد، ممکن است فرد یاد بگیرد که باید کتاب بخوانم، بدون اینکه الزاماً به این نتیجه برسد که من از کتاب خواندن لذت می‌برم.

هدف نظام آموزشی بهتر است این باشد که در کنار ایجاد عادت مطالعه، فرصت انتخاب، کنجکاوی و تجربه لذت‌بخش خواندن را هم فراهم کند کتابخوانی زمانی به یک عادت پایدار تبدیل می‌شود که فرد صرفاً به‌دلیل ارزش اجتماعی مطالعه یا تصویری که می‌خواهد از خودش نشان دهد کتاب نخواند، بلکه خود فرآیند خواندن برای او جذاب و معنادار باشد؛ یعنی از کنجکاوی، یادگیری، کشف کردن و ارتباط با متن لذت ببرد. این مسأله در شرایط اقتصادی و اجتماعی دشوار اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

فشارهای اقتصادی و نگرانی درباره آینده می‌توانند بخش قابل توجهی از منابع ذهنی و توجه فرد را به خود اختصاص دهند و در نتیجه، فعالیتی مانند مطالعه که نیازمند توجه پایدار است و پاداش آن معمولاً فوری نیست، دشوارتر شود. نمی‌توان صرفاً گفت افراد علاقه‌ای به کتاب ندارند؛ گاهی مسئله این است که شرایط زندگی و محیط رسانه‌ای، فرصت و ظرفیت لازم برای تبدیل علاقه یا نیت به یک عادت واقعی مطالعه را کاهش داده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها