سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - رویا سلیمی؛ آخرین ساخته محمدحسین مهدویان، ترکیبی از مجموعه آثار وی در طول فعالیت حرفهای اوست. استفاده از تجربه و خلاقیت در ارائه تصاویر آرشیوی و ساخت جهان و فضای سالهای پیش از انقلاب، تجربه کار مستند و پژوهی و البته داستانی در مورد سازمان مجاهدین و ترورهای اوایل دهه شصت، ساخت ملودرام خانوادگی در سریال بحث برانگیز و اقتباسی «زخم کاری» و علاقه ویژه او به تم انتقام و خیانت؛ حالا پس از سالها در تریلر خانوادگی و جاسوسی «کلاغ» به خوبی خود را به نمایش گذاشته است.
طرح و ساختار داستانی اثر از رمان «مه و شب» احمد امید گرفته شده و اقتباسی از این رمان مطرح ترکیهای است. جستجوی مامور ارشد امنیتی ترکیه به نام سدات، پس از ناپدید شدن نسا، معشوقه و از اعضای گروهی چپگرا؛ همان پلاتی است که مهدویان در «کلاغ» از آن برای بیان قصه عاشقانه و جاسوی خود بهره برده است.
اما شاید بتوان گفت بیش از این شباهتی میان رمان امید با سریال کلاغ وجود ندارد. جهانی که امید در بستر داستان عاشقانه – جاسوسی خود ارائه میدهد، فراتر از داستانی اشک انگیز برای عشقی ناکام و از دست رفته است. او در رمان خود نگاهی ریشهای و معنادار به مفاهیم قدرت و نقش آن در ساختار فسادآلود و پیچیده اطلاعاتی در ترکیه میاندازد. عشق و خیانتی که «مه و شب» روایت میکند، در پیوند با ساختارهای قدرت و فساد سیستماتیک، سویههای روانشناختی نیز مییابد.
شخصیت اصلی در مسیر یافتن نسا، مدام مجبور میشود به گذشته رجوع کند و بارها مرزهای اخلاقی در روند ارتباطاتش را بازبینی و بازنگری کند. رجوع به گذشته در هر قسمت از سریال «کلاغ» پیش از تیتراژ اتفاق میافتد، اما تنها مستمسکی است برای روایت عشقی که در بستر اتفاقات سیاسی و فعالیتهای حزبی؛ بیش از پیش سانتیمانتال و بی کارکرد میشود.

نوع رابطه سایه و جلال در سریال، با فاکتور گرفتن از موقعیت اجتماعی و سیاسیشان، پیوندی با فضای سیاسی و اجتماعی زیسته شده برقرار نمیکند. این بازگشت به گذشته تنها مرثیهای پر احساس از عشقی نامتعارف و البته ممنوع که تنها کارکردش بیان دلتنگی جلال از فراغ سایه است. در حالیکه رمان این بازگشتها را برای رسیدن و لایههای پنهانتری از قدرت و جایگاه آن در روابط انسانی و ارائه تصویری از فساد در پیوند با قدرت، مطرح میکند.
در کنار این تفاوت اصلی، آنچه شمایل یک افسر امنیتی در کمیته مشترک ضد خرابکاری رژیم پهلوی را بیش از پیش به تصویر میکشد، ارائه تصویر قهرمانی عاشق است که فارغ از تعهد و مسئولیت نظامی و سیاسی خود، موضوع بررسی جریانهای چپگرا در سالهای پایانی رژیم پهلوی را به گرفتن اطلاعاتی ناقص و دم دستی از معشوقهاش تقلیل میدهد. معشوقهای که اگر طبق گفته سریال در نقش نفوذی، همچنان با سازمان مجاهدین همکاری میکند، این همکاری البته با مناسبات این سازمان نیز همخوانی ندارد. گویی این نفوذ تنها وسیلهای است برای ارتباط بیشتر در بستر روایت عاشقانهای که در نهایت نافرجام خواهد بود.
افسر اطلاعاتی که چندین بار از عدم علاقهاش به همکاری در کمیته مشترک دم می زند، در انتها نقش قهرمانی را بازی میکند که در نهایت انتقام شخصی خود را از ناکامی در عشقی پر سوز و گداز به پایان میرساند. اما مهدویان این انتقام را به گونهای برگزار میکند که گویی او مصلحی است که علیه فساد ساواک دست به اقدامی انتهاری زده و در نهایت به ستاندن داد مظلومان از سازمان اطلاعات و امنیت در رژیم شاه دست به اسلحه میبرد. در حالیکه او در بهترین حالت، انتقام دختری بی دفاع را از پدرزنی میگیرد که در طول دههها زندگی، کینه او را مدام در دل نگه داشته و حالا زمان تسویه حساب شخصی، نقاب قهرمان ملی بر صورت میزند.

حساب ارتش رژیم پهلوی را با یونیفرم نظامی از ساواک جدا کرده و آنها را در مقابل یکدیگر قرار میدهد. در حالیکه او همان ارتشی است که از موقعیت اطلاعاتی و عملیاتی خود در رسیدگی به پرونده مجرمان گروهکهای چپ، به عشق و رابطه مورد علاقهاش رسیده است. امکانات او برای شنود مکالمات سایه و نوع رابطهاش در برخورد با سوژهای که کمیته مشترک مسئولیت بررسی آن را به او محول کرده است، بستری میشود برای عشقی ممنوعه که در یک نگاه مدیون همان دستگاهی است که جلال از آن برخاسته است. دستگاهی که در قسمت پایانی او ادعای مبارزه با آن را مطرح می کند و اسلحه خود را به سمت قدرت فسادآلودی نشانه میرود که امکان این شرایط را برای او فراهم کرده است. اما قبای قهرمان و مصلح بر تن این یوتیفرم نظامی به شدت زار میزند. در بهترین حالت او انتقام دو گلولهای که بهروزی با بازی محسن قصابیان به سایه شلیک کرده را میگیرد و نه بیشتر. در این میان اساسا عضویت سایه نیز در یکی از گروهکهای چپ ضد رژیم پهلوی نیز چندان ملموس و قابل پیگیری نیست.
هایی که در قسمتهای نخست از روابط نامعلوم او با این گروهکها کاشته میشود، در ادامه هیچ استفادهای از این کدها نمیکند. حتی در قسمتهای پایانی نیز دیالوگهایی مبنی بر رابطه پنهانی سایه با دیگر اعضای گروه از سوی بهروزی مطرح میشود، اما این کدها هیچ کدام قرار نیست جایی از داستان به ثمر برسد. تنها شک و گمانهزنیهایی در ذهن مخاطب برای پیچیده نمایی این کاراکتر عرضه میشود که در ادامه نیز استفادهای از آن در شناخت بیشتر شخصیت صورت نمیگیرد. در حالیکه او همچنان مانند اسمش در سایه اتفاقات کلیدی داستان زندگی میکند، اما نقش او در محور تصمیمگیریهای شخصیتها اساسی است. با این همه تصویری حداقلی از او تنها در قالب معشوقه یک افسر ساواکی ارائه میشود و گمانهزنیها نیز تا پایان سریال بدون پاسخ در ذهن مخاطب باقی میماند.
فضاسازی، نورپردازی، فیلترهای حرفهای، استفاده از نورهای سرد و فضای برفی و مه آلود سریال، طراحی صحنه، گریم و لباس شخصیتها؛ به عنوان امضای اصلی مهدویان برای ساخت سریالی در دوره تاریخی مورد علاقهاش- سالهای پایانی حکومت پهلوی- از نقاط قوتی است که میتوانست پتانسیل پرداخت جدی و شناخت کافی از شخصیتهای موثر پیش از انقلاب را در کمیته مشترک داشته باشد، اما اکتفا به همین فضاسازی صرف و روایت داستانی عاشقانه که میتوانست در هر برهه دیگری نیز رخ دهد؛ ظرفیتهای سریال را برای شناخت مخاطب عام و جوان امروزی از دوره پهلوی بی نتیجه می گذارد.
نظر شما