به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، در رمان «پیربچه» پدرام، روی کاناپه لم داده و به گوشی موبایلش خیره شده که هرچند ثانیه یک بار پیام میدهد بخشی از اطلاعاتش را پاک کند فکر میکند چه چیزی را پاک کند؟ عکسهای مادربزرگش را، پیرزنی متولد ۱۳۰۱ که وقتی دوازدهساله بوده سنش را سه سال بزرگتر کردهاند تا بتوانند بدهندش به پدربزرگ؟ عکسهای خانهی کودکی اش را که دو زن ادارهاش میکردند و یکیشان بعد از هر دسته گلی که پدرام به آب میداد میگفت حیف که امانتی؟
پیربچه طنزی درباره پاک کردن حافظه است؛ بعد از پاک کردن خاطرات فورا گوشی موبایل پدرام به کار میافتد و سیل پیامها سرازیر میشود.
در بخشی از کتاب میخوانید: «خانواده مامان با ساندویچ و خوراکیهای بیرون از خانه مثل نجاست برخورد میکرد. واکنششان به ساندویچ بیرون مثل واکنش نیزهبهدستان قبیله کاواهیوا به هلیکوپتر بود. یک بار بابا ظهر آمد مدرسه دنبالم. پسرداییام وحید هم پیشم بود. بابا ما را برد ساندویچی نزدیکی مدرسه و برایمان نفری یک ساندویچ کوکتل نصفشده با نوشابه گرفت و رفت. ما نرفتیم خانه. راه افتادیم توی کوچهها تا برای سیربودنمان بهانهای بتراشیم. با یک نگاه میتوانستند بفهمند ساندویچ خوردهایم. راه میرفتیم و ایدهها را مرور میکردیم.
یکی از پیشنهادهای من این بود که بگوییم عابدزاده آمده بود مدرسه ما و برای همین مدرسه ناهار داده. وحید گفت: اگه بیان از مدرسه بپرسن چی؟ چیزهایی هم که درباره ارتباط با آدمفضاییها به بچههای مدرسه میگفتم در این مورد خاص کار نمیکرد.سعید برادر بزرگتر وحید، کلی کتاب یوفو و عجیبتر از علم داشت و همهمان میدانستیم آدمفضایی چه شکلی است. زندایی قسم میخورد شبی که با خواهر بزرگ و شوهرخواهرش و دایی چهار نفری طبقه بالا بودند به چشم خودش دیده بشقابپرنده قرمزرنگی روی ایرانیت حیاط نشسته. سه شاهد دیگر این صحنه به طرز مرموزی مردند؛ دایی بیست و سه سال بعد و خواهر زن دایی و شوهرش به ترتیب بیست و هفت و سی سال بعد. خیلی بدشانس بودیم که رد فاصله کمتر از یک کیلومتری سهراه آذری با زن خانهداری طرف بودیم که اسم رئیس جمهور را نمیدانست اما میدانست یوفو چیست و آنها را از نزدیک دیده بود.»
انتشارات چشمه بهتازگی این اثر را در ۱۴۵ صفحه و با شمارگان ۳۵۰ نسخه عرضه کرده است.
نظر شما