به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «وقتی برگشتم، کوه آنجا بود» به قلم سجاد خالقی، روایتی از زندگی مردمان روستایی در قلب زاگرس است.
داستان در روستایی دورافتاده در چهارمحال و بختیاری میگذرد؛ جایی که سادهترین امکانات برای مردمش به آرزو بدل شده است. محور اصلی رمان تقابل انسان با بحرانی طبیعی همچون رانش زمین و تلاش برای نجات جان همنوعان در زیستبومی است که چوپانان، گلههای گوسفند و پیوند ناگسستنیشان با کوه، ارکان آن را تشکیل میدهند.
این رمان دارای روایت دوگانه است و نویسنده که از زاویه دید دو شخصیت متفاوت به یک واقعه مشترک نگریسته؛ همچنین کوه در اینجا تنها یک جغرافیا نیست، بلکه راوی اصالتی است که در وجود مردم زاگرسنشین ریشه دارد.
در بخشی از متن کتاب میخوانید: «پسر به زور چوبدست چند بار سگ را دور کرد و با پرتاب سنگ سعی کرد گله را جمع کند اما بیفایده بود. به طرف بزرگترین بز دوید تا مهارش کندکه صدایی ناگهانی و عجیب سرجاخشکاندش. چیزی شبیه ناله انسانی از ته چاه میآمد. به طرف قله کوه و سر فریادکش برگشت. صدا دوباره بلند شد. چیزی سخت و سنگین روی زمین کشیده میشد و ناله میکرد.
پاهای قباد سست شد و همانجا روی زمیبن نشست. چند سگ عوعوکنان از آبادی بیرون زدند و به طرف دشت دویدند. با بلندشدن دوباره صدا از عمق زمین صدای جیغ از آبادی بلند شد. تمام انرژیاش را جمع کرد تا به سمت آبادی برگردد که چیزی هلش داد. زیر پایش خالی شد و روی زمین افتاد. سگهای فراری به سرعت از کنارش ردشدند. دوباره بلند شد به طرف آبادی برود که زمین از زیر پایش کشیده شد و او را چند متر پایینتر پرت کرد.
کوه با همه عظمت و سنگینیاش راه افتاد و به طرف قباد سرازیر شد. در مقابل چشمان پسر چوپان کوه مثل خمیرهای مادرش نرم شد و روی زمین راه گرفت. کوه شبیه خمیر همان طور که همه دنیا را میبلعید پیش آمد. صخرهها و سنگهای بزرگ روی خانههای بالای آبادی میافتادند؛ سنگهایی بزرگتر از خانههای آبادی به طرف پایین غلت میخوردند. اهالی آبادی همان طور که وحشتزده به طرف دشت میدویدند میان گردوخاک فرو رفتند. قباد صدایشان را میان صدای آوارشدن کوه نشنید. ته حلقش تلخ تلخ شد. چشمهایش میسوخت...»
انتشارات سوره مهر بهتازگی این اثر را در ۱۹۶ صفحه و با قیمت ۴۹۵ هزار تومان عرضه کرده است.
نظر شما