سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- راحیل احمدی، داستاننویس: امانوئل بوو نویسندهای است که بزرگانی چون ساموئل بکت و سیدونی گابریل کولت ستایشش میکردند و پیتر هاندکه او را احیاگر هنر نگریستن به کوچکترین چیزها میدانست. جهانِ داستانیِ بوو، جهانِ آدمهای معمولی، حاشیهنشینان جامعه، و روحهای سرگردانی است که در تلاطمهای درونی خود دستوپا میزنند. او به جای پرداختن به قهرمانان بزرگ، به سراغ کسانی میرود که در مواجهه با زندگی روزمره کم آوردهاند. زبان او ساده، عاری از تکلف و به شکلی بیرحمانه دقیق است. امانوئل بوو را بنمایه نویسندگانی چون آلبر کامو در رمان «بیگانه» میدانند. نثر او متظاهر نیست؛ جملات کوتاهند، افعال سادهاند، اما ضربه نهایی را در ذهن مخاطب فرود میآورند.
در ایران، قاسم مومنی با همکاری نشر ماهی دست به کار بزرگی زده و با ترجمه سه اثر کلیدی از این نویسنده - یعنی «اَرمان»، «بازگشت فرزند و بِکُن-لِبرویر» و درنهایت رمان کوتاه «شب آخر» - دریچهای نو به جهان مینیمال و پُرترسولرزِ این نویسنده برای مخاطب فارسیزبان گشوده است.

پیش از تمرکز بر رمان «شب آخر» که به تازگی منتشر شده، نگاهی به دو اثر پیشین منتشرشده از بوو، اتمسفر کلی جهان او را برای ما روشن میکند. در رمان «اَرمان»، با شخصیتی روبهرو هستیم که پس از سالها دوری و فقر، به پاریس بازمیگردد تا دوست قدیمی و معشوقه سابقش را ببیند. اَرمان مظهر تمامعیار قهرمانان بوو است: مردی منزوی، ناتوان در برقراری ارتباط پایدار و گرفتار در تارهای غرور و شرم. بوو در این کتاب با کالبدشکافی روابط انسانی نشان میدهد که چگونه فقرِ مادی میتواند به فقرِ عاطفی بیانجامد. تلاقیِ تمایل به پذیرفتهشدن و در عین حال ترس از قضاوت، تمِ اصلی این اثر است که شباهت ساختاری عجیبی به سرنوشت شخصیتهای بعدی او دارد.

کتاب بعدی یعنی «بازگشت فرزند و بِکُن-لِبرویر» حاوی دو داستان بلند است که باز هم بر مضامین محبوبِ بوو یعنی خانه، هویت و روابط گسسته خانوادگی دست میگذارند. در «بازگشت فرزند»، ماجرای بازگشتِ ناگهانی و ناامیدکننده یک پسر به آغوش خانواده روایت میشود؛ بازگشتی که به جای التیام، زخمهای کهنه را باز میکند. در «بِکُن-لِبرویر» نیز سقوط تدریجی یک مرد و تلاشهای عبث او برای حفظ ظاهرِ بورژواییاش به تصویر کشیده میشود. هر سه داستان قبلی، پیشدرآمدی هستند بر اوج پختگی بوو در خلق تنهایی؛ جایی که آدمها نه با حوادث بیرونی بزرگ، بلکه با ملالِ مرگبارِ ثانیهها میجنگند.
اما رمان کوتاه «شب آخر» را که در سال ۱۹۳۹ نوشته شده، میتوان عصاره و اوج تمام دغدغههای وجودی امانوئل بوو دانست. داستان در یک روز غمانگیز و بارانی نوامبر، در اتاق تاریک یک هتل کوچک در محله مونمارتر پاریس آغاز میشود. شخصیت اصلی داستان، مردی به نام آرنولد است که در اوج تنهایی، انزوا و بحرانِ شدیدِ ناامیدی، منتظر معشوقه خود نشسته است. داستان با یکی از درخشانترین و ملموسترین توصیفاتِ خودکشی در تاریخ ادبیات آغاز میشود؛ جایی که آرنولد شیر گاز اتاق را باز میکند. او این کار را ابتدا به عنوان یک تجربه برای سنجیدن میزان تابآوریاش در برابر ترس انجام میدهد، اما بهسرعت کنترل اوضاع از دستش خارج میشود؛ آنجا که در حین روشنکردن سیگار میگوید: «سیگار پای چوبه دار»؛ تمام رمان در این اتمسفر خفقانآور و در یک بازه زمانی فشرده رخ میدهد و تمرکز اصلی بر همین شب سرنوشتساز و کشآمدنی است؛ شبی میان کابوس و واقعیت، که نام کتاب از آن گرفته شده است: «عکسی توی قاب آینه بود. عکس زنی جوان. رویش نوشته بود: برای آرنولد عزیزم، به یادگار، رموند. عکس را با دو دست بلند کرد، عین بازیگری که شی مقدسی را آرام به لب نزدیک میکند، و به آن خیره ماند. انگار یادش میآمد این زن تا باغ گیاه شناسی با او آمده؛ با او قراری گذاشته، ولی سر قرار نیامده. در آن شبِ تنهایی، فکرکردن به او دلچسب بود...»
اگر در «اَرمان» فقر مادی عامل انزوا بود و در «بازگشت فرزند» گسست خانوادگی، در «شب آخر» این گناه، روانپریشی و مرز شکننده میان مرگ و زندگی است که شخصیت اصلی را قفل میکند. آرنولد در حال خفگی با گاز، با موجی از عذابوجدان و احساس گناه ناشی از یک شایعه یا توهم - کُشتن شوهر معشوقهاش - دستوپنجه نرم میکند. با این حال، شباهتهای ساختاری زیر پوست هر سه کتاب جریان دارد.

آرنولد مانند اَرمان یا پسرِ بازگشته به خانه، مردِ عمل نیست؛ او قهرمانی ضعیف، منفعل و آسیبپذیر است که بیشتر ناظرِ سقوط روانی و جسمی خویش است. از سوی دیگر، فضاهای بسته، اتاقهای دلگیر هتل و اتمسفر تیره این کتاب همان نقش خفقانآوری را دارند که خانههای سرد در دو کتاب قبلی ایفا میکردند؛ محیط، بازتابدهنده درون آشفته و بنبست ذهنی شخصیتها است.
بوو در «شب آخر» با همان جزییاتنگاریِ وسواسی و بیرحمانهای که در «اَرمان» و «بِکُن-لِبرویر» دیده بودیم، هذیانها، تغییر رنگ لبها و بوی گاز را ثبت میکند تا تعلیق داستان را به اوج برساند.
نبوغ بوو در این رمان کوتاه، دراماتیزهکردن فضای مبهم میان مرگ و بیداری است. آرنولد درگیر یک بحران متعارف بیرونی نیست؛ دشمن اصلی او در درونِ ذهن مضطرب خودش نشسته است. او از قضاوت، تنهایی و بالاتر از همه، از مواجهه با حقیقتِ عریان وجود خودش وحشت دارد.
بوو به ما نشان میدهد که چگونه یک ذهن گناهکار و فروپاشیده، در بستر یک سنتِ پلیسی-روانشناختی، واقعیت را تحریف میکند. روابط انسانی در این اثر نیز مانند دو کتاب قبلی، تیره، سرد و سرشار از ناامیدی است؛ پیوندهایی که در لحظه بحران به جای پناهگاه، به دادگاهی خاموش در ذهن قهرمان تبدیل میشوند. «شب آخر»، روایتِ ثانیه به ثانیه مردی است که چراغهای هشیاریاش یکییکی خاموش میشوند و او در تاریکی مطلقِ تنهایی خویش رها میشود.
نظر شما