سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ تلاقی شعر و سینما همواره میدان لغزندهای بوده است؛ جایی که تصویر یا به توضیح واضحات کلام تن میدهد، یا کلام در شلوغی قاب گم میشود. اما زمانی که سریال «بدنام» ترانه خاطرهساز «منو نترسون» را که سالها پیش با صدای ستار در ذهن مخاطب رسوب کرده بود، در ابتدا به خالقش محمد صالحعلا تقدیم میکند و در سکانسهای پایانی با دکلمه و صدای خسته و خشدار خود او به کار میگیرد، اتفاقی فراتر از یک ادای دین نوستالژیک رخ میدهد. در اینجا سینما، شعر و صدا در یک فرآیند بازپسگیری هویت، معنایی تازه خلق میکنند.
محمد صالحعلا در ادبیات و ترانهسرایی معاصر ما، نماینده نوعی رمانتیسیسم شهری، گزنده و در عین حال به شدت تصویری است. ترانه «منو نترسون» نمونه اعلای این ادعاست.
محمدصالحعلا از آن جنس نویسندگانی است که مرز میان شعر، ترانه، روایت و تصویر را جدی نمیگیرد؛ نه از سر بیدقتی، بلکه چون جهان او ذاتاً میانرسانهای است. در متنهای او، کلمه همیشه در حال حرکت به سمت صدا، اجرا و تصویر است. از همینجاست که ترانهای مثل منو نترسون فقط یک قطعه عاشقانه یا اجتماعی نیست؛ یک قاب سینمایی است از اضطراب، فقر، زمستان، فرسودگی و امیدی که با جمله «بگو بگو با منی» خودش را سرپا نگه میدارد. این شعر، همانقدر که شنیدنی است، دیدنی هم هست.
وقتی از زوزه سگهای ویلون، سقفهای شکسته و سرفه برگها سخن میگوید، در واقع در حال چیدمان یک میزانسن سرد، تاریک و اکسپرسیونیستی است.
در جهان شعر او، طبیعت منفعل نیست. سینه زخمی پاییز و مترسکای جالیز کارکردی دراماتیک دارند که فضایی لبریز از اضطراب بقا و تنهایی اگزیستانسیالیستی را بازتاب میدهند.
این تصویرسازی عریان، دقیقاً همان نقطه عزیمتی است که سینما به آن نیاز دارد. شعر صالحعلا پیش از آنکه روی نوار صدا ضبط شود، در ذهن مخاطب دکوپاژ شده است.
وقتی سالهای قبل ستار این ترانه را اجرا کرد، به آن جنبهای حماسی_عاطفی و ملودیک بخشید. صدای رسا و کششهای آوازی او، تلخی تصاویر سهمگین شعر مانند دویدن روی ریگ داغ با پای زخمی را در پوششی از زیباییشناسی پاپ کلاسیک کادوپیچ میکرد.
اما سینما به این تقارن و زیبایی اتوکشیده نیاز ندارد، سینما به «زخم بیواسطه» نیاز دارد.
وقتی در سکانسهای پایانی «بدنام»، ملودی آشنای قدیمی کنار میرود و صدای خود صالحعلا با آن لحن شکسته، آرام و عاری از تظاهر موسیقایی روی تصاویر مینشیند، نوعی فاصلهگذاری به سبک برشت اتفاق میافتد. ما از خلسه ملودی به درون واقعیت کلمات پرتاب میشویم.
خش صدای صالحعلا، خود به تنهایی بخشی از بافت تصویری فیلم است. این صدا دیگر فقط روی تصویر نیست، بلکه گویی از دیوارهای سیمانی، پاییز گزنده و تنهایی کاراکترها ترشح میکند.
در تئوری مؤلف و مباحث مربوط به صدای خارج از قاب، صدا معمولاً دانای کلی است که روایت را هدایت میکند. اما در پایانیترین لحظات، صدای صالحعلا فراتر از یک راوی عمل میکند. این صدا، نوعی سفر در زمان است. تقدیم شعر به او در آغاز و بازگشت صدایش در پایان، ساختاری دایرهای به اثر میدهد.
مخاطب در طول تماشا، بار دراماتیک قصه را به دوش میکشد و در نهایت با صدایی مواجه میشود که گویی خود سرنوشت است. خسته از دویدن روی ریگهای داغ، ایستاده زیر سایه خویش.
در اصل شاعر با خواندن اثرش، ترانه را از یک کالای موسیقایی خاطرهانگیز، به یک مانیفست فلسفی درباره ماندن و نرفتن در آوارگی تبدیل میکند.
باید گفت پیوند ادبیات صالحعلا و سینما در این نقطه به اوج میرسد. جایی که تصویر متواضعانه در خدمت لحن صدا قرار میگیرد و صدا، ابعاد پنهان تصویر را آشکار میکند.
این عمل نشان میدهد که چطور یک ترانه پنجاهساله میتواند از بستر تاریخی خود کنده شود، دراماتیزه شود و با صدای خالقش، جانی تازه و به مراتب گزندهتر و عمیقتر به قابهای سینمایی ببخشد. این نه یک انتخاب تزیینی، بلکه نمونهای موفق از درک متقابل شعر و تصویر در درام مدرن است.
نظر شما