سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی؛ محمد علی اسلامی ندوشن در یکی از مقالههای کتاب «ایران را از یاد نبریم» با نام «نسل ملول» به زندگیهایی فرسوده و انسانهایی اشاره دارد که شور و نشاط زندگی را از دست داده و سرگردان، بیهدف و ناخوش، روز را به شب میرسانند. انسانهایی سرگردان که نمیدانند به کدام سو بروند، زیرا نه در خانه دلخوشی دارند و نه مقصد دیگری آنها را به سوی خود میکشاند. انسانهایی بیمقصد که خود را به شلوغی خیابانها و پیادهروها میسپارند، خود را به تماشای مغازهها مشغول میکنند، به همدیگر تنه میزنند و در هپروت سیر میکنند بلکه زمان بگذرد و صبحی به ظهر یا عصری به شب برسد. به نظر اسلامی ندوشن، انسانهایی که دارای کار اداری و میز و اتاق مشخصی هستند هم وضع بهتری ندارند، چون به هر ترتیب باید وقت را بگذرانند. آنها هم خود را سرگرم میکنند، یعنی تلفنی میکنند، پروندهای را ورق میزنند، به جلسه میروند و خود را گرفتار نشان میدهند و یا اینکه پشت میز خود خمیازه میکشند، دم به دم چای خبر میکنند، بدون میل سیگار میکشند و مجله ورق میزنند تا زمان سپری شود. حتی بازنشستگی نیز موجب نمیشود که برخی از آنها دست از اداره بردارند و باز تا مدتی روزی یکی دو ساعت به اداره میروند و توی اتاق رفقای خود مینشینند. او در ادامه به یکی از دوستان خود اشاره دارد که تنهایی را نمیتواند تحمل کند و همیشه باید با کسی همراه باشد زیرا تنهاماندن در خانه برای او حالتی شوم و آزاردهنده در پی دارد و اگر در خانه تنها باشد به این و آن تلفن میکند و بدون اینکه مطلبی برای گفتن داشته باشد، به صحبت با دیگران مشغول میشود.

او به وضعیتهایی میپردازد که در آن بادبانهای روح به کار نمیافتد، و انسانها در واقع، همه بار زندگی را بر دوش جسم مینهند که این جز ملال نتیجهای نخواهد داشت. او در پایان مقاله خود که بسیار جای اندیشیدن دارد، در حقیقت شمعی میافروزد و مینویسد:«اصلی که درباره همه ما چه مرفه و چه محتاج صادق است و شاید عده کمی از آن مستثنی باشند این است که در زندگی تکیهگاهی نداریم، نمیتوانیم بر شخصیت خود متکی گردیم، همواره در خارج از خود در کارهای بیهوده در دلخوشیهای موهوم تکیهگاه میجوییم. همواره میکوشیم تا خود را فراموش کنیم. از بازگشتن به سوی خود، از تماشای درون خود بیم داریم زیرا یا در آن جز خلاء غمآلود چیزی نمیبینیم و یا از زشتی آن لرزه بر پشتمان میافتد. مصاحبت هر کس را بر شخص خود ترجیح میدهیم. در جستوجوی مخدری هستیم که ما را از یاد خویش ببرد... ما به یاد خیلی چیزها هستیم، افسوس خیلی چیزها را میخوریم، جز گذشت عمر که اینگونه بیحاصل میگذرد و اصراری داریم که از آن بیخبر باشیم، آن را تباه کنیم، چون متاعی که شخص از دست آن به تنگ آمده باشد. فکرکردن برای ما شکنجهای شده است و از هر چه ما را به تأمل وادارد گریزانیم. جز کار بارور و منظم، جز احساس مفیدبودن و خلاقبودن، جز ایمان و شوق به کاری که شخص انجام میدهد چه چیز دیگر میتواند زنگ ملال را از دل بزداید و خشنودی و نشاط ببخشد؟ و ما از اینها بیبهرهایم، گویی از فریب قوت میگیریم، فریب خود و فریب دیگران و شب و روز ایفای نقشی مکرر و مبتذل برعهده داریم که نوعی صفرای روحی ایجاد میکند. هرچه بکوشیم تا خود را بانشاط و خوشبخت نشان دهیم بیهوده است، آنچه باید در نگاه و خطوط چهره ما خوانده شود خوانده میشود.»
اسلامی ندوشن از وضعیتی حرف میزند که روشنی و آبادی درون در میان نیست، و روندی فرساینده بر جان و روان آدمی حاکم میشود. آرتور شوپنهاور در کتاب «در باب حکمت زندگی» ترجمهی محمد مبشری، باور دارد که آنچه آدمی در خود دارد برای خرسندی او در زندگی اساسیتر از هر چیزی است و اگر کسانی که تلاش برای رفع نیازهای خود را پشت سر گذاشتهاند به اندازه کسانی که هنوز برای رفع نیازهای خود با مشکلاتی مواجه هستند احساس نارضایتی دارند به این خاطر است که دچار خلاء درونی هستند، خلاء درونی که برآمده از فقر درونی است و موجب میشود که انسان برای یافتن خوشبختی به سوی دیگران، به سوی ثروت، به سوی شهرت، به سوی مقام و... سوق یابد و بیهوده بکوشد تا با گردآوردن چیزهایی که در بیرون وجود دارد، ثروتی ظاهری را جایگزین غنای درونی کند. به باور شوپنهاور، کسی که برای خوشبختی به چیزهایی بیرون از خود وابسته است، مانند ثروت، مقام، دوستان، جامعه و... وقتی اینها را از دست بدهد یا از آنها سرخورده شود، پایههای خوشبختی او فرومیریزد. زیرا مرکز ثقل او بیرون از خود اوست. به نظر او، حماقت بزرگ آن است که انسان به منظور برندهشدن در بیرون، در درون ببازد.

شوپنهاور مینویسد:«خلاء روحی علت عمده آن است که آدمیان به دنبال معاشرت، تفریح، سرگرمی و انواع تجملاتی میروند که بسیاری از مردم را به اسراف و سرانجام به فقر میکشاند. هیچچیز مطمئنتر از غنای درونی، غنای روحی، آدمی را از این بیراهه مصون نمیکند. زیرا این غنا هر چه بیشتر شود برای بیحوصلگی جای کمتری باقی میگذارد... کسی که از نظر ذهنی پرمایه است در درجه اول طالب این است که از رنج و ناراحتی آزاد باشد و آرامش و فراغت داشته باشد و در نتیجه به دنبال زندگی آرام، باقناعت و در حد امکان بدون درگیری است... آدمی هرچه در درون خود بیشتر مایه داشته باشد از بیرون کمتر طلب میکند و دیگران هم کمتر میتوانند چیزی به او عرضه کنند... دغدغه فکری مردم عادی فقط این است که وقت بگذرانند، اما دغدغه کسی که استعدادی دارد این است که از آن استفاده کند... کسانی را باید خوشبخت دانست که مالک چیزی واقعی در درون خود هستند در حالی که بیشتر انسانها از فراغت حاصلی جز این ندارند که با خود به منزله شخصی بیفایده مواجه شوند که به شدت بیحوصله است و در نتیجه باری است بر دوش خود.»
به تعبیر شوپنهاور، ما در جهانی پر از رنج و مصیبت زندگی میکنیم که اگر انسان از آن هم در امان باشد، بیحوصلگی همواره در کمین است. اکنون این پرسش پدید میآید که چگونه در چنین جهانی انسان میتواند درون خود را آباد، و کلبهی خود را در تاریکی و سرما، گرم و روشن نگه دارد؟
نظر شما