سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - نسرین کیایی نویسنده و منتقد: گاهی یک عنوان، پیش از آنکه خواننده وارد متن شود، کلید فهم جهان داستانی را در اختیار او میگذارد. «با این همه نمک هر چه میپزی شور است» از همین دست عنوانهاست. استعارهای از وضعیت انسان. استعارهای که از همان ابتدا نسبت انسان را با افراط، انتخاب و پیامدهای ناگزیر آن به پرسش میکشد.
نخستین ویژگیای که در خواندن این مجموعه جلب توجه میکند، زبان آن است؛ زبانی پخته، تراشخورده و سنجیده که نه گرفتار زرقوبرقِ جملههای نمایشی میشود و نه به سادگیِ نثر گزارشگونه تن میدهد. علی شجاعی به ایجاز وفادار است و از همین ایجاز، برای ساختن جهانی بهره میگیرد که بیش از آنکه بر حادثه تکیه کند، بر تأمل استوار است. او زبان را به رخ نمیکشد؛ بلکه آن را در خدمت جهان داستانی خود قرار میدهد.
اما نقطه قوت اصلی مجموعه، به گمان من، جهانبینی آن است. دغدغههای داستانها حول آزادی، انتخاب، مسئولیت و سنگینی گذشته شکل میگیرند؛ همان پرسشهایی که ادبیات اگزیستانسیال بارها به آنها بازگشته است. شخصیتهای این مجموعه همواره در موقعیتی قرار دارند که گذشته تنها یک خاطره نیست، بلکه نیرویی است که اکنون را شکل میدهد و افق آینده را محدود میکند. آنها پیوسته انتخاب میکنند، اما هر انتخاب، بار انتخابهای پیشین را نیز با خود حمل میکند.
از این منظر، عنوان کتاب را میتوان بیانیه فکری مجموعه دانست. «با این همه نمک هر چه میپزی شور است» یادآور این حقیقت است که برخی انتخابها، وقتی از حد میگذرند، دیگر صرفاً یک خطا نیستند؛ کیفیت تمام انتخابهای بعدی را تغییر میدهند. افراط، آزادی را یکباره از انسان نمیگیرد بلکه آزادی را به عادت تبدیل میکند. از جایی به بعد، انسان همچنان انتخاب میکند، اما انتخابهایش دیگر امکانهای تازه نمیآفرینند و تنها نتیجهای را تکرار میکنند که پیشتر با افراط خود رقم زده است. آزادی همچنان وجود دارد، اما افق آن بهتدریج و بهدست خود انسان محدود میشود. این همان وضعیتی است که اگزیستانسیالیسم از آن سخن میگوید. انسان محکوم به انتخاب است، اما هیچ انتخابی بیپیامد نیست و هر تصمیم، امکان تصمیمهای آینده را نیز دگرگون میکند.
این جهانبینی در بسیاری از داستانهای مجموعه حضور دارد، اما یکی از روشنترین نمودهای آن را میتوان در «دفتر نهم، باب هشتادویکم» دید. داستانی که در ظاهر روایتی از زندگی در ده و هجوم گرگها و خطرهای پیرامون است، اما در لایه زیرین، مسئلهای بنیادینتر را پیش میکشد: نسبت آزادی با مسئولیت.
در سراسر داستان، مردها پیوسته هشدار میدهند. آنها از گرگ، چاه و مرگ سخن میگویند و زنها و بچهها را از خروج از محدوده امن بازمیدارند. نکته مهم اینجاست که زنان و کودکان از خطر بیخبر نیستند. آنها میدانند بیرون رفتن میتواند به مرگ بینجامد، اما با وجود این آگاهی، باز هم از مرز تعیینشده عبور میکنند. همین نکته داستان را از روایتی درباره ناآگاهی یا غفلت فراتر میبرد. مسئله، انتخاب است. انتخابی که حتی آگاهی از پیامدهایش نیز مانع تحقق آن نمیشود.
در سوی دیگر، داستان مردها را نیز بهسادگی تبرئه نمیکند. آنها متهم میشوند که فقط ایستادهاند و نظاره کردهاند، اما پاسخشان پرسشی اخلاقی را پیش میکشد: «امشب نجاتشان دادیم، فردا چه؟» این جمله، تنش اصلی داستان را شکل میدهد. آیا مسئولیت به این معناست که آزادی دیگری را از او بگیریم؟ آیا میتوان انسانی را تا همیشه از انتخابی که ممکن است به نابودیاش بینجامد، بازداشت؟
شجاعی پاسخ روشنی به این پرسشها نمیدهد و درست همین سکوت، داستان را از سطح یک روایت واقعگرا فراتر میبرد. او مخاطب را با پارادوکسی مواجه میکند که در قلب اندیشه اگزیستانسیال قرار دارد. آزادی، همزمان بزرگترین امکان و بزرگترین تهدید انسان است. اگر آزادی را از دیگری بگیریم، شاید او را از خطر حفظ کرده باشیم، اما دیگر او را بهعنوان سوژهای آزاد به رسمیت نشناختهایم. و اگر آزادی را بپذیریم، ناچار باید امکان خطا، رنج و حتی مرگ را نیز بپذیریم.
جهان این داستان نیز جهانی محدود و بسته است. جهانی که مرزهایش روشناند و بیرون از آن، خطر انتظار میکشد. اما این محدودیت صرفاً جغرافیایی نیست، بلکه به محدودیتی وجودی تبدیل میشود. شخصیتها در فضایی زندگی میکنند که قواعد آن را میشناسند، بااینحال میل به عبور از مرز، از میان نمیرود. انگار انسان، حتی وقتی پایان راه را میداند، باز هم نمیتواند از وسوسه انتخاب دست بکشد. این همان تنشی است که داستان را به تأملی درباره وضعیت انسان بدل میکند، نه صرفاً روایتی درباره حادثه.
از سوی دیگر، تنوع دستمایههای داستانها در این کتاب سبب شده است که این مجموعه داستانها به دام تکرار نیفتند.
هر داستان مسئله خاص خود را دارد، اما همه آنها زیر سایه دغدغههایی مشترک شکل گرفتهاند. تنهایی، فقدان، انتخاب، مسئولیت و تلاش برای معنا بخشیدن به زیستن. همین انسجام پنهان، مجموعه را از کنار هم قرار گرفتن چند داستان مستقل فراتر میبرد و به آن هویتی واحد میبخشد.
شاید مهمترین دستاورد «با این همه نمک هر چه میپزی شور است» نیز همین باشد. اینکه بهجای ارائه پاسخ، پرسشهایی بنیادین را پیش روی خواننده میگذارد. عنوان کتاب نیز در پایان، بیش از هر چیز، یادآور این حقیقت است که انسان همواره آزاد است انتخاب کند، اما هر انتخاب، جهان امکانهای او را نیز دگرگون میکند. گاه آنقدر در یکی از انتخابهایش پیش میرود که دیگر هر راه تازه، طعم همان تصمیم نخست را میدهد. شاید معنای استعاره عنوان نیز همین باشد. افراط، پیش از آنکه نتیجه را تغییر دهد، افق آزادی انسان را تغییر میدهد. و این، همان حقیقتی است که شجاعی در داستانهایش، بیآنکه به زبان بیاورد، به خواننده واگذار میکند تا خود آن را تجربه کند.
نظر شما