سه‌شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۷
روایتی پرآشوب از افغانستان از نگاه یک ژنرال

این یادداشت روایت شهید قاسم سلیمانی از تحولات افغانستان در دهه‌ هفتاد هجری شمسی را مرور می‌کند.

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- رضا عطایی (دبیر کارگروه اجتماعی-سیاسی انجمن راحل و کارشناسی‌ارشد مطالعات منطقه‌ای دانشگاه تهران): این یادداشت مروری بر فصل پانزدهم کتاب «قاسم»؛ داستان زندگی شهید قاسم سلیمانی به قلم مرتضی سرهنگی است.

الف) مقدمه

جمعه ١٢ سرطان/تیر ۱۴۰۵، روز وداع با پیکر رهبر شهید انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله سید علی حسینی خامنه‌ای، صحنه‌ای کم‌نظیر را رقم زد؛ حضور هم‌زمان دو هیئت منسوب به افغانستان؛ یکی از سوی «امارت اسلامی» (طالبان) و دیگری به رهبری احمد مسعود، فرزند احمدشاه مسعود و رهبر جبهه مرسوم به مقاومت ملی افغانستان. این هم‌نشینیِ سیاسیِ دو جبهه‌ متخاصم در سوگ یک رهبر، در فضای مجازی و افکار عمومی افغانستان و حتی ایران، پرسش‌های بسیاری را برانگیخت که از چرایی این دعوت‌ها تا پیام‌های پشت آن را دربرمی‌گرفت. اما فارغ از تحلیل‌های روزمره، این رویداد می‌تواند ما را به پرسش دیگری بکشاند: تعاملات و ارتباطات ایران با افغانستان در بیش از سه دهه‌ پرآشوب اخیر، چه مسیری را پیموده است؟ از سقوط دولت کمونیستی نجیب‌الله و روی کار آمدن دولت مجاهدین، تا «جنگ‌های خانگی» خونین مجاهدین که افغانستان را در هم کوبید و سرانجام، ظهور دور اول طالبان (۱۳۷۵-۱۳۸۰)، این "راه طی شده" با چه فراز و فرودهایی همراه بوده است؟

روایتی پرآشوب از افغانستان از نگاه یک ژنرال

از شخصیت‌های کلیدی ایرانی که در چند دهه اخیر، از نزدیک شاهد و در بسیاری موارد، عاملی مؤثر در تحولات افغانستان بود، سردار شهید قاسم سلیمانی است. او که از یازدهم دَلو/بهمن ۱۳۷۶ به عنوان نخستین فرمانده نیروی قدس سپاه منصوب شد، روایتش از افغانستان، نه یک گزارش خشک تاریخی، که «تجربه‌ زیسته‌ی» یک فرمانده در دل پیچیده‌ترین مناسبات منطقه‌ای است. از کمک به مجاهدین در برابر طالبان تا عملیات توپخانه‌ای در پنجشیر، از دیدارهای با رهبران جهادی تا خطرهای مرگ‌بار سفرهای هوایی، همه و همه در کتابی که منتشر شده، به قلم مرتضی سرهنگی گرد آمده است: «قاسم»؛ زندگی‌نامه‌ای که با زاویه‌ دید اول شخص (گوینده‌ای که تمام کتاب را از زبان خود حاج‌قاسم روایت می‌کند) با تکیه بر اسناد دست اول و مصاحبه‌های بی‌واسطه، از اعتباری ویژه برخوردار است. این کتاب را انتشارات خط مقدم، ۱۴۰۴ در ۵۱۲ صفحه، به عبارتی عصاره و حاصل چندین سال تحقیق و مصاحبه است که به قول سرهنگی در مقدمه‌اش: «در این کتاب، راوی را اول شخص انتخاب کردیم. دلیل‌مان این بود که تا مقطع انقلاب را خودش در کتابش نوشته بود. در بسیاری از سخنرانی‌ها و مصاحبه‌ها هم خودش از اتفاق‌های جنگ و بعد از آن روایت مستقیم داشت. گفتیم هر جا کمبودی دیدیم، از روایت‌های دست اول آدم‌های نزدیکش می‌آوردیم و در پانوشت به منبع آن اشاره می‌کنیم»(ص ٩).

همچنین در ادامه درباره صحت و اطمینان روایت‌هایی که در این کتاب از نزدیکان سردار سلیمانی در برهه‌های مختلف زندگی‌اش استفاده شده و با زاویه اول‌شخص منسوب به سردار سلیمانی نقل شده است، چنین توضیح می‌دهد: «روایت‌های این کتاب، منبع دست اول و محکمی دارد که بعد از تایید کارشناسان این حوزه به دست ما رسیده است. بعضی از منابع را هم خودمان گفت‌وگو کردیم. فهرست منابع را در انتهای کتاب آورده‌ایم.»(ص ١٠).

این وسواس در مستندسازی -که در آن، هر نقل قول مستقیم یا غیرمستقیم، یا به سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های شخص سردار سلیمانی ارجاع داده شده، یا در غیاب آن، به نزدیک‌ترین یاران و هم‌رزمانش- کتاب را از یک زندگینامه‌ صرف، به یک سند تاریخی بدل کرده است.

در این یادداشت، بر آنیم تا با نگاهی به فصل پانزدهم این کتاب (صص ۲۳۷-۲۵۰)، روایت شهید قاسم سلیمانی از تحولات افغانستان در دهه‌ هفتاد هجری شمسی را مرور کنیم؛ روایتی که خواننده را به دل یک دهه‌ پرآشوب می‌برد که سرنوشت یک کشور را برای دهه‌های بعد رقم زد.

روایتی پرآشوب از افغانستان از نگاه یک ژنرال

ب) روایت شهید قاسم سلیمانی از افغانستان؛ از سقوط کابل تا پنجشیر و فراتر از آن

فصل پانزدهم کتاب «قاسم»، با روایت‌هایی آغاز می‌شود که نشان می‌دهد چگونه نیروی قدس با مأموریت «کمک به مسلمانان جهان، مخصوصاً شیعیان» درگیر بحران افغانستان شد. سردار سلیمانی در این باره می‌گوید: «هنوز از بوسنی فارغ نشده بودیم که همسایه شرقی‌مان به دردسر افتاد. نیروی قدس وظیفه داشت به مسلمانان جهان مخصوصاً شیعیان یاری برساند و حالا باید وارد عمل می‌شدیم و از جبهه مقاومت افغانستان جلوی طالبان دفاع می‌کردیم.» (صص ٢۴١ و ٢۴٢)

این روایت از آن‌جا جدی‌تر می‌شود که طالبان در ششم میزان/مهر ۱۳۷۵، کابل را می‌گیرند و دولت مجاهدین به ریاست برهان‌الدین ربانی را ساقط می‌کنند. در این روایت با اشاره به سرنوشت تلخ چهره‌های شاخص آن دوره، از جمله عبدالعلی مزاری (رهبر حزب وحدت) که به دست طالبان کشته شد و نجیب‌الله احمدزَی، آخرین رئیس‌جمهور کمونیستی افغانستان که او را از دفتر سازمان ملل بیرون کشیدند و به دار آویختند، تصویری از یک برهه‌ خونین ترسیم می‌کند که در آن، «طالبان جنازه‌ها را در چهارراه آریانای کابل به نمایش گذاشتند تا از مخالفان‌شان زهر چشم بگیرند»(ص ٢۴٢).

در ادامه روایت، به نقش نیروهای ایرانی در کمک به خروج سران مجاهدین، از جمله احمدشاه مسعود و برهان‌الدین ربانی، از شهر کابل اشاره می‌شود: «وقتی کابل سقوط کرد، بچه‌های ما کمک کردند سران مجاهدین، احمدشاه مسعود و ربانی، از شهر خارج شوند. اگر می‌ماندند، کشته شدن‌شان حتمی بود» (صص ۲۴٢ و ٢۴٣).

در ادامه از جلسات شهید سلیمانی با احمدشاه مسعود، محمد محقق و ژنرال دوستم (به ترتیب از رهبران مطرح سیاسی-نظامی اقوام تاجیک، ازبک و هَزاره در دهه هفتاد هجری شمسی در افغانستان) در تهران ذکر می‌شود که برای بررسی چگونگی دفاع از جریان اسلامی افغانستان برگزار شد و به‌آن‌ها از سوی سردار سلیمانی قول کمک داده شده بود(ص ٢۴٣) که زمانی سردار سلیمانی به فرماندهی نیروی قدس می‌رسند این حمایت‌ها کمیت و کیفیت بیشتری به خود می‌گیرد: «وقتی فرمانده نیروی قدس شدم، دیگر رسماً به قضیه افغانستان وارد شدم. با سران مجاهدین جلسه می‌گذاشتم و تا جایی که می‌توانستم کمک‌شان می‌کردم. دلم می‌خواست گروه‌های متفرق جهادی را متحد کنم تا یک جبهه واحد جلوی طالبان بسازند. بارها خودم رفتم افغانستان و جلسه‌هایی با رهبران مجاهدین گذاشتم که بتوانم آن‌ها را یک‌پارچه کنم. قبل از من این گروه‌ها در قالب "ائتلاف شمال" کنار هم بودند. گروه‌های شیعه هم به کمک ایران سپاه محمد(ص) را تشکیل داده بودند. تلاش می‌کردم احمدشاه مسعود، حزب وحدت اسلامی، اسماعیل‌خان، محقق و چهره‌های مبارز دیگر افغانستانی را کنار هم قرار بدهم تا هماهنگ عمل کنند.» (صص ٢۴٣ و ٢۴۴).

روایتی پرآشوب از افغانستان از نگاه یک ژنرال

١-ب) حضور در پنجشیر و نقش توپخانه‌ای

یکی از دراماتیک‌ترین بخش‌های این فصل، روایت کمک توپخانه‌ای به احمدشاه مسعود در دره‌ پنجشیر است که از قول "حسن پلارک" روایت شده است:«سال ۱۳۷۸، طالبان با همه قدرت آمده بود تا پنجشیر را هم مثل مزارشریف بگیرد و تکلیف مقاومت را یکسره کند. آن‌ها پشت دیوارهای پنجشیر اردو زده بودند. آن‌قدر نیرو و تجهیزات داشتند که نمی‌شد شمرد. ...نیمه‌شبی احمدشاه مسعود با من تماس گرفت و گفت طالبان آمده‌اند کارمان را یکسره کنند، حاجی؛ اگر دیر بجنبیم، پنجشیر از دست رفته است. ساعت ٨ صبح راه افتادم به طرف افغانستان. با خودم می‌گفتم نباید بگذاریم این بچه‌ها محاصره شوند. احمدشاه مسعود به دره‌ پنجشیر عقب‌نشینی کرده بود و طالبان هم می‌خواستند با ورود به دره، پیروزی کامل خود را اعلام کنند. تا رسیدم دیدم اوضاع وخیم است. وضعیت دره را بررسی کردم و ساعت ٢ بعد از ظهر با تلفن ماهواره‌ای از پنجشیر با "حسن پلارک" تماس گرفتم و گفتم: حسن، امشب دو آتش‌بار توپخانه را به دره پنجشیر بفرست. نگذاشتم چون و چرا کند، گفتم: من نمی‌دانم از کجا، باید این آتش‌بارها را برسانی، باید برسد! می‌دانستم درخواستم سنگین است؛ اما چاره‌ای نبود. اگر این دو آتش‌بار توپخانه، یعنی دوازده قبضه توپ، نمی‌رسید، کار مقاومت تمام بود. هر قبضه حداقل ۵٠ گلوله، قطعات یدکی، نیرو و... نیاز داشت و انتقالش هم سخت بود...» (صص ٢۴٧ و ٢۴٨).

سردار سلیمانی با درخواست دو آتش‌بار توپخانه (۱۲ قبضه توپ) که انتقال‌شان تقریباً غیرممکن بود، از حسن پلارک می‌خواهد که آن‌ها را به پنجشیر برساند. در کمترین از بیست و چهار ساعت، توپ‌ها با همکاری دولت تاجیکستان و روسیه به دره می‌رسند: «سحرگاه روز بعد همه‌چیز آماده حمله به نیروهای طالبان بود. وقتی با هماهنگی احمدشاه مسعود دستور شلیک را دادم، به یک ساعت نکشید آتش پرحجم توپخانه‌ ما، تاروپود سازمان طالبان از هم پاشید و جنگ مغلوبه شد. مجبور شدند عقب‌نشینی کنند» (ص ۲۴٨). این عملیات، نماد نقش کلیدی ایران در مهار طالبان در آن برهه است؛ نقشی که اگرچه در حافظه‌ جمعی کم‌رنگ شده، اما در این روایت با جزئیات عینی بازتاب یافته است چرا که بنا روایات این کتاب منسوب به سردار سلیمانی: «پیداشدن طالبان توی افغانستان مهم‌ترین بحرانی بود که کنارمان شکل گرفت. آن‌ها کارهای تکفیری-تروریستی را بنیان‌گذاری کردند. طالبان با پرچم سفید آمدند. شعارشان این بود کمونیست‌ها ملحدند، مجاهدین مفسدند و ما مصلح هستیم. برای همین، پرچم سفید را بر مبنای صلح برافراشتند. این نیرنگ سعودی، امارات، پاکستان و آمریکا بود. ما در همه این بحران‌ها دست این سه خبیث، یعنی آمریکا و رژیم صهیونیستی و سعودی، را همیشه به شکل مشترک دیدیم. بحران طالبان آمد و همه مرزهای شرقی ما را گرفت و در نهایت در مقطعی حادثه تلخ مزارشریف اتفاق افتاد که دیپلمات‌های ما آن‌جا به شهادت رسیدند.» (ص ٢۴٨).

روایتی پرآشوب از افغانستان از نگاه یک ژنرال

٢-ب)حادثه‌ی مزارشریف؛ شهادت دیپلمات‌ها و بازتابی ماندگار در حافظه‌ جمعی ایرانیان

یکی از تلخ‌ترین بخش‌های این روایت، حادثه‌ شهادت دیپلمات‌های ایرانی در کنسولگری مزارشریف است. بنا به روایت نقل‌شده منسوب به سردار سلیمانی در فصل پانزدهم این کتاب، سردار سلیمانی در آن زمان در دره‌ پنجشیر بوده و با وجود تلاش برای نجات آن‌ها، نتوانسته کاری انجام دهد: «روز هفدهم مرداد ١٣٧٧ که طالبان مزارشریف را گرفت، در دره پنجشیر کنار احمدشاه مسعود بودم. اخبار را پیگیری می‌کردم. دل توی دلم نبود. خبر رسید کنسولگری‌مان در آن شهر دارد سقوط می‌کند. می‌خواستم هلی‌کوپتری از احمدشاه مسعود بگیرم و خودم بروم مزارشریف و بچه‌های‌مان را نجات دهم؛ اما هلی‌کوپتری نبود. دره پنجشیر هم در محاصره بود. راه زمینی نداشت. احتمال می‌دادم طالبان هجوم بیاورند و همین‌جا را هم بگیرند؛ اما نمی‌توانستم بی‌تفاوت بنشینم. مثل اسفند روی آتش بالا و پایین می‌پریدم. تلاشم بی‌فایده بود. به من خبر دادند نیروهای "سپاه صحابه" همه‌ دیپلمات‌های‌مان را آن‌جا شهید کرده‌اند.» (ص ۲۴۶) اما نکته‌ قابل تأمل در این روایت، نسبت دادن این جنایت به «سپاه صحابه» است؛ گروهی که بنا توضیح گردآورندگان کتاب در پاورقی این صفحه «یک گروه تروریستی پاکستانی مرتبط با سرویس اطلاعات عملیات پاکستان که مأموریت‌ اصلی‌شان کشتار شیعیان» معرفی و توصیف می‌شود (پاورقی، ص ۲۴۶).

این در حالی است که در حافظه‌ تاریخی و تصور عمومی ایرانیان، عاملان این جنایت عمدتاً طالبان معرفی شده‌اند و نقش گروه‌های پاکستانی در آن کمرنگ‌تر جلوه کرده است. این تناقض -که ریشه در منبع روایت دارد (خاطرات احمد کریمی در خبرگزاری تسنیم، ۸ دی ۱۳۹۹)- نشان می‌دهد که حتی روایت‌های مستند نیز گاه با خلأهایی مواجه‌اند که پر کردنشان نیازمند واکاوی دقیق‌تری است. چرا همان‌طور که در بخش پیشین این یادداشت نقل‌قول مستقیمش از صفحه ٢۴٨ ذکر شد، نگاه و نگرش سردار سلیمانی به طالبان، در کنار توصیف به نیرنگ مشترک سعودی، امارات، پاکستان و آمریکا این عبارت نیز آمده است که «آن‌ها [طالبان] کارهای تکفیری-تروریستی را بنیان‌گذاری کردند» (ص ٢۴٨).

با این حال، آنچه مسلم است، تأثیر عمیق این حادثه بر شکل‌گیری نگاه تهدیدآمیز ایران به طالبان و گروه‌های همسو با آن است. شهادت دیپلمات‌های ایرانی در مزارشریف، به عنوان یکی از نقاط عطف تلخ در مناسبات ایران و افغانستان، هرگز از حافظه‌ جمعی ایرانیان محو نشده و تا امروز، در هر بحثی درباره‌ طالبان، به‌عنوان یادآوری از «دشمنی تاریخی» این گروه با ایران، بازخوانی می‌شود. حادثه‌ مزارشریف، اگرچه در کتاب «قاسم» به عنوان یک رویداد تلخِ تاریخی با عاملانِ پاکستانی‌تبار روایت شده، اما پیامدهای آن فراتر از یک جنایتِ نقطه‌ای بود. این رویداد، به مثابه‌ «نقطه‌ عطفی» در نگاه ایران به افغانستان و به تبع آن، به مهاجرین افغانستانی مقیم ایران عمل کرد.

روایتی پرآشوب از افغانستان از نگاه یک ژنرال

آرش نصراصفهانی در کتاب پژوهشی‌اش «در خانه برادر؛ پناهندگان افغانستانی در ایران» (تهران: پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات، چاپ دوم ۱۳۹۸)، به‌خوبی این تغییر نگاه را در دوره‌بندی حضور مهاجرین افغانستانی در ایران نشان داده است. او دوره‌ اول از اولین موج مهاجرتی افغانستانی‌ها به ایران (دهه‌ شصت) را که ناشی از اشغال افغانستان توسط شوروی بود، «دوره‌ درهای باز به روی آوارگان» (صص ۷۹-۱۳۴) می‌نامد؛ دوره‌ای که در آن، هم دولت و هم جامعه‌ ایران، به‌نحوی پذیرای مهاجرین جنگ‌زده و پناه‌آورده بودند. اما از دهه‌ هفتاد، با روی کار آمدن طالبان، تشدید جنگ‌های داخلی و به‌ویژه حادثه‌ مزارشریف، «سیاست درهای باز» به «سیاست بازگشت» برای مهاجرین تبدیل می‌شود (صص ١٣۵-١٨٢).

نصراصفهانی به‌درستی توضیح می‌دهد که نگاه امنیتی به مهاجرین و امنیتی‌سازی از حضور مهاجرین افغانستانی در ایران نیز دقیقاً در همین دهه هفتاد شکل می‌گیرد؛ نگاهی که مهاجر را نه به مثابه‌ «پناهنده‌ای جنگ‌زده»، که به عنوان «عنصرِ بالقوه‌ تهدیدآمیز» در نظر می‌گیرد و آن را به تحولات سیاسی افغانستان، به‌ویژه ظهور طالبان و همسویی‌های منطقه‌ایِ آن، گره می‌زند: «سال ١٣٧٧ یکی از سال‌های تعیین‌کننده در نحوه برخورد دولت ایران با پناهندگان افغانستانی است. همان‌گونه که اشاره شد قدرت گرفتن طالبان در افغانستان به نگرانی‌های امنیتی بیشتری در ایران دامن زد. ترس از پیوند پناهندگان افغانستانی اهل‌سنت در ایران با طالبان به یکی از نگرانی‌های امنیتی به‌ویژه در مناطق مرزی منجر شد. اگر تا قبل از ظهور طالبان، موضوع مهاجران و پناهندگان افغانستانی بیشتر به عنوان یک مسئله اقتصادی و اجتماعی مطرح می‌شد، از این زمان فرایند "امنیتی‌شدن" حضور آن‌ها در ایران شدت گرفت» (ص ١۵۴).

روایتی پرآشوب از افغانستان از نگاه یک ژنرال

نصراصفهانی در این اثر پژوهشی‌اش نشان می‌دهد که چگونه از سال ۱۳۷۴ و با تسخیر هرات توسط طالبان، ایران رسماً مرزهایش با افغانستان را بست(ص ۱۵۱)، اما به‌ناچار با افزایش فشار مهاجرتی، مجبور به بازگشایی دوباره‌ مرزها شد. با سقوط کابل در سال ۱۳۷۵، مزارشریف در ۱۳۷۷ و تالقان در ۱۳۷۹، «ظهور طالبان وضعیت را در ایران پیچیده‌تر کرد؛ از یک‌سو مهاجرت‌های جدید به سمت ایران آغاز شد و از سوی دیگر با قدرت گرفتن طالبان، ایران حضور تعداد زیاد اتباع افغانستانی در کشور را تهدیدی امنیتی برای خود تلقی می‌کرد»(ص ۱۵۲). این نگرانیِ امنیتی، به‌ویژه در مناطق مرزی، به «فرایند امنیتی‌شدن» حضور مهاجرین انجامید؛ فرایندی که نصراصفهانی آن را یکی از موانع جدید ادغام اجتماعی اتباع افغانستانی در ایران می‌داند و تأکید می‌کند که «همین نگرانی امنیتی یکی از موانع جدید ادغام اجتماعی اتباع افغانستانی در ایران است که به مثابه سدی محکم در برابر میل به تغییر وضعیت این جمعیت مقاومت می‌کند. آنچه به‌تدریج خود را در حساسیت نسبت به اسکان اتباع افغانستان در مناطق مختلف کشور، اصرار بر جابه‌جایی جمعیت در داخل و از آن مهم‌تر موقتی قلمداد کردن حضور آن‌ها در ایران نشان می‌داد» (صص ۱۵۴ و ١۵۵).

حادثه‌ تلخ ۱۷ اسد/مرداد ۱۳۷۷ و شهادت ده دیپلمات ایرانی در مزارشریف، نقطه‌ اوج این تحول بود. نصراصفهانی می‌نویسد که این رویداد «تنش میان ایران و طالبان را به اوج رساند. رویدادی که حتی موضوع واکنش نظامی ایران به طالبان را نیز در فضای عمومی مطرح کرد؛ لیکن پیامد فوری این حادثه موجی از دستگیری و اخراج افغانستانی‌ها به‌ویژه در پایتخت بود»(ص ۱۵۵). به‌گفته‌ نصراصفهانی، اگرچه پروبلماتیزه‌کردن مسئله پناهندگان و سیاست‌های سخت‌گیرانه‌ی اخراج از دولت هاشمی آغاز شده بود، اما «بیشترین شدت عمل در اجرای این سیاست مربوط به دولت اول محمد خاتمی است» (همان). در این مقطع، «ظهور طالبان و رشد احساسات ضد افغانستانی به دنبال شهادت دیپلمات‌های ایرانی نیز به این فضا دامن زد و در نتیجه اجماعی میان دولت و بخش زیادی از جامعه در مورد لزوم اخراج و کاهش تعداد پناهندگان شکل گرفت که طبعاً به سخت‌تر شدن شرایط زندگی این جمعیت در ایران منجر شد» (ص ۱۵۶). نصراصفهانی با اشاره به خشونت‌های محلی علیه مهاجرین پس از حادثه‌ مزارشریف، این مقطع را «تاریک‌ترین دوره حضور پناهندگان افغانستانی در ایران» می‌نامد (همان).

به عبارت دیگر، حادثه‌ مزارشریف، سنگ‌بنایِ نگاه امنیتی-تقابلی به افغانستان و مهاجرینِ آن را در ایران نهاد و این نگاه، تا به امروز در لایه‌هایی از سیاست‌گذاری و ذهنیت عمومی باقی مانده است. مشابه این وضعیت را درباره مهاجرین افغانستانی پس از جنگ دوازده‌روزه نیز شاهد بودیم که با از روزهای میانی جنگ و با برچسب «جاسوس‌انگاری» و «اتهام جاسوسی» برای اسرائیل با موج شدیدی از اخراج مهاجرین مواجهه بودیم که نگارنده این یادداشت در نوشتارهای دیگری بدان موضوع پرداخته است.

به هر حال روایت منسوب به سردار سلیمانی از حادثه مزارشریف، هرچند با تکیه بر منبعی غیرمستقیم (خاطرات احمد کریمی)، اما در بستر همین فضای امنیتیِ شکل‌گرفته، قابل فهم و تحلیل است؛ فضایی که در آن، «طالبان» و «تهمتِ همسویی با آن»، به عاملی برای بازتعریفِ «دیگریِ تهدیدآمیز» در مناسبات ایران و افغانستان و همچنین مهاجرین افغانستانی مقیم ایران بدل شد.

٣-ب) خطرهای سفرهای هوایی

از خاطرات پرحادثه‌ دیگر این فصل که تمرکز بیشترش تحولات دهه هفتاد در افغانستان می‌باشد، سفر هوایی سردار سلیمانی به افغانستان در شرایطی است که فرودگاه تحت کنترل طالبان قرار دارد: «یک بار با هواپیما رفتیم افغانستان و روی باند نشستیم. هواپیما که پیچید وارد پارکینگ شود، دیدم فرودگاه دست طالبان است. نیروهایشان همه‌جا بودند. به خلبان گفتم سریع برگرد که بپریم! خلبان هواپیما را برگرداند وسط باند. هنوز دور نگرفته، بلند شد. روی باند می‌دیدم‌شان، داشتند گیج ما را نگاه می‌کردند. این‌قدر این اتفاق سریع اتفاق افتاد که نفهمیدند چه کار کنند. اگر ما را می‌گرفتند، کشتن‌مان حتمی بود.» (ص ۲۴۵) این خاطره، نشان‌دهنده‌ ریسک‌های بالایی است که سردار سلیمانی در آن سال‌ها برای حمایت از جبهه‌ مقاومت افغانستان متحمل می‌شد و نشان می‌دهد که حضور ایران در آن برهه در افغانستان، تنها یک تصمیم سیاسی نبود، بلکه هزینه‌های سنگینی را نیز در پی داشته است.

ج) جمع‌بندی

روایت‌های مستقیم و غیرمستقیم منسوب به سردار شهید قاسم سلیمانی از افغانستان در کتاب «قاسم»، بیش از آن‌که یک گزارش نظامی یا سیاسی باشد، یک «تجربه‌ انسانی» در دلِ آشوب‌های دهه‌ی هفتاد هجری شمسی افغانستان است. در روایات این فصل، از سقوط یک دولت تا دفاع از یک دره، از دیدار با رهبران جهادی تا خطرهای مرگ‌بار، پرواز بر فراز مناطق اشغالی، و از تلاش برای وحدت گروه‌های متفرق تا شهادت دیپلمات‌ها ایرانی، همه را در قالب یک راوی اول‌شخص روایت می‌کند که خواننده را با خود به دل وقایع می‌برد. با این حال، آن‌چه این روایت را از یک زندگینامه‌ صرف متمایز می‌کند، وسواسِ روش‌شناختی آن است: تکیه بر منابع دست اول، ارجاع به سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های شخص سردار سلیمانی، در غیاب آن‌ها، استفاده از نزدیک‌ترین یارانش برای پر کردن خلأهای روایت. این رویکرد، کتاب را به یک سند تاریخی قابل اعتماد تبدیل کرده است، هرچند که هم‌چنان، یک «روایت» است و نه تمام‌حقیقت؛ به خصوص در روایت‌های غیرمستقیمی که گوینده‌اش سردار سلیمانی نبوده است و ما در این یادداشت تا حدودی "روایت فاجعه کتسولگری مزارشریف" را مورد نقد و بررسی قرار دادیم.

امروز، وقتی تصویر هم‌نشینیِ دو هیئت متخاصم از افغانستان و منسوب به افغانستان را در سوگ رهبر شهید انقلاب اسلامی می‌بینیم، شاید بهتر بتوانیم درک کنیم که چرا روایت‌هایی از این دست -نه به مثابه‌ حقیقتِ مطلق، که به مثابه‌ روزنه‌ای به یک دوره‌ی تاریخی- هم‌چنان برای ما اهمیت دارند. کتاب «قاسم»، به ویژه فصل پانزدهم آن، چنین روزنه‌ای است به روی پیچیدگی‌های روابط ایران و افغانستان در یکی از پرتنش‌ترین دهه‌های معاصر؛ دهه‌ای که هنوز سایه‌اش بر امروز افغانستان سنگینی می‌کند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها