چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۵۴
روایتی وهم‌آلود از زوال در «همیشه‌پسر»

«همیشه‌پسر» اولین نوولای بهار کاتوزی است که در آن به روایتی هراس‌آلود و وهمناک از زوال پرداخته است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا بهار کاتوزی، دانش‌آموخته رشته فلسفه و فیلمنامه‌نویس و نمایشنامه‌نویس است. به تازگی انتشارات چشمه نخستین نوولای کاتوزی را با نام «همیشه پسر» روانه بازار کرده است.

کاتوزی در همیشه‌پسر داستانی ساده خلق کرده از بازگشت پسری به خانه‌اش؛ اما دیگر خانه و اهل خانه مانند گذشته نیستند؛ این اثر روایتی هراسناک از زوال انسان است. در این نوولا، فرهاد مرد میان‌سالی که مدت‌ها پیش پایتخت را ترک کرده و در روستایی در شمال ایران زندگی می‌کند به رسم هر سال برای دیدن پدر و مادر سالخورده‌اش به خانه کودکی خود در تهران برمی‌گردد. وقتی می‌رسد، خانه در حال فروپاشی است، باغچه خشک شده و همه‌چیز فرسوده است. اتاقی در خانه هست که همیشه قفل است و فرهاد با گذشتن از در اتاق رازی کهنه و ترسناک را می‌فهمد...

در بخشی از کتاب می‌خوانید: «اما استخوان‌ها کجا هستند؟ پیرمرد چه‌کارشان کرده؟ به خودم که می‌آیم از اتاق دور شده‌ام و به طرف باغچه می‌روم. تنها حدسم این است که استخوان‌ها را چال کرده باشد البته اگر حماقت نکرده باشد که مثلا بپیچدشان لای چیزی و بیندازدشان در سطل آشغال سرکوچه. اگر انداخته باشد چه؟ اصلا می‌فهمند که مال کیست؟ تاریک است. می‌نشینم کف باغچه و کورمال‌کورمال روی خاک دست می‌کشم تا برآمدگی احتمالی را پیدا کنم. بفهمند بهتر نیست؟ می‌آیند یقه‌اش را می‌گیرند می‌برند. قتل کرده. اصلا خودم می‌توانم تحویلش بدهم. چرا من هنوز این مرد را دوست دارم؟

دستم به یک تپه کوچک می‌خورد. خودش است. زمین را می‌کنم. پیرمرد خیلی عمیق چال‌شان نکرده. چند مشت خاک را که جابه‌جا می‌کنم، دستم می‌خورد به استخوان‌ها. چندشم می‌شود، فریاد خفه‌ای می‌زنم و دستم را کنار می‌کشم. پس من دیوانه نشده‌ام.

شک کرده بودم به خودم؟ دست‌هایم می‌لرزند. شروع می‌کنم به سروصورتم زدن و بی‌صدا فریاد می‌کشم. آن‌قدر دهانم را باز می‌کنم که گوشه‌های لبم پاره می‌شود. شاید هنوز امیدوار بودم که دیوانه شده باشم و پدرم قاتل نباشد. توانم که تمام می‌شود آرام می‌گیرم و استخوان‌ها را خیلی عادی انگار قلوه‌سنگ باشند از زیر خاک بیرون می‌کشم. چیز زیادی بعد از این همه سال ازش باقی نمانده. بخشی از جمجمه و احتمالا ساق پا یا دستش. استخوان‌ها را می‌چینم جلوم و خیره می‌شوم به‌شان. دست می‌کشم روی جمجمه‌اش توی حفره‌های خالی چشم‌هایش. نمی‌ترسم از او...»

نشر چشمه به‌تازگی این اثر را در ۱۱۵ صفحه و با شمارگان ۵۰۰ نسخه عرضه کرده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها