به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «بیژن و پریا» روایتی از عشق و وفاداری به عهدی نانوشته است. داستان در شهر لار آغاز میشود؛ جایی که نخستین مواجهه بیژن و ثریا، پیش از آنکه نام عشق بگیرد، به صورت شناخت خاموش شکل میگیرد. با مهاجرت ثریا به دبی، رمان وارد مرحله جدایی میشود و نامهها و اشعار، محور روایت هستند در زمان حال، ( سال ١٤٠٤) روایت به شکل مستند وارد می شود؛ پروژهای درباره مسیر دریایی راه ابریشم و کشف صندوقچه ای در خلیج فارس که این صندوقچه، حامل نامههایی از گذشته است و نقش دروازه زمان را ایفا میکند.
رمان اینگونه شروع میشود:
«پرده نخست: صدای تو، صدای من
بیژن:
میگویند بعضی شهرها فقط روی نقشه نیستند.
بر پوست دل حک می شوند،
در رگ های خاطره جریان می یابند
و هر بار که نامشان را زمزمه کنی،
چیزی در تو بیدار می شود،
چیزی مثل بوی خاک باران خورده،
یا صدای باران بر شیشه پنجره در نیم شب
لار…
شهری در جنوب آفتاب زده ایران،
جایی که خشت خشتش یا راز بود، یا ریشه،
و آفتاب، سایه عشق را بر دیوارها نقش میزد.
آنجا زاده شدم.
در خانهای با بادگیری که به آسمان سر می کشید
و حوضی که آسمان را در خویش با رنگ آبی اسمانی منعکس میکرد.
میان شرشر آب، بوی دوغ پونه دار
و دیوارهایی که گاه سکوتشان از هزار کلمه پرمغزتر بود.
اما آنچه مرا از آن کودک بی پروا جدا کرد،
صدای دختری بود با چشم هایی که بوی جنگل می داد
و لحنی که انگار از باران زاده شده بود.
او گفت: آقا بیژن!
و من دیگر، آن پسرک بر بام بادگیرها نبودم…
دیگر، زمین معنای دیگری داشت.
ثریا:
در همان کوچههای کج و معوج لار،
دخترکی بودم با دفتری پنهانی پر از شعر،
لباسی سپید و دلی که هنوز نمیدانست
تپش یعنی چه...
خانهمان پشت خانه بادگیرها بود،
پر از آیینه، ارسی، لوسترهای خاطرهدار
و گلدانهایی که بهار را زودتر میفهمیدند.
درختان نارنج از پنجرهها سرک میکشیدند
و من هر روز از پنجرهام
پسرکی را میدیدم که
انگار با باد سخن میگفت...
بیژن.
نامش آن روز هنوز برایم رمزی بود
که بعدها کلید دروازه جانم شد...»
نشر گویا بهتازگی این کتاب را در ۵۴۴ صفحه و با قیمت یک میلیون و ۷۰۰ هزار تومان عرضه کرده است.
نظر شما