شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۴
روایت یک برنده نوبل از زنده ماندن در رومانیِ چائوشسکو

دهکده‌ای در لبه جهان (The Village on the Edge of the World) تازه‌ترین کتاب هرتا مولر، برنده نوبل ادبیات، است؛ روایتی تکان‌دهنده از تاب‌آوری و انسانیت در دل یکی از تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ اروپا. این کتاب، که با ترجمه کیت مک‌ناتن منتشر شده، هم خاطره‌نگاری است و هم شهادتی ادبی بر زندگی زیر سایه ترس، نظارت و سرکوب.

سرویس بین‌الملل خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- الهه شمس: وقتی هرتا مولر، نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات، در دهکده‌ای دلگیر در رومانی غربی بزرگ می‌شد، در سال‌های اوج کمونیسم دهه ۱۹۵۰، خیلی زود یاد گرفت که یک قانون خانوادگی از همه چیز مهم‌تر است: پوست کندن سیب‌زمینی با دقت و وسواس بی‌نهایت. مادر او پنج سال را در آستانه مرگ ناشی از گرسنگی در یک اردوگاه کار اجباری شوروی گذرانده بود؛ او یکی از ده‌ها هزار نفر از اقلیت آلمانی‌تبار رومانی بود که پس از شکست آلمان نازی به اتحاد جماهیر شوروی تبعید شدند.

مولر در کتاب جدیدش، دهکده‌ای در لبه جهان (The Village on the Edge of the World)، می‌نویسد: «مادرم اصرار داشت پوست سیب‌زمینی یک‌تکه باشد: نازکِ نازک و دایره‌ای، مثل نواری پیچ‌خورده. اگر چاقوی من بیش از حد در سیب‌زمینی فرو می‌رفت، بر سرم فریاد می‌کشید… گرسنگی مزمنی که او پس از بازگشت از اردوگاه با خود داشت، سرچشمه همدستی همیشگی‌اش با سیب‌زمینی بود.»

در نوشته‌های مولر، خشونتی بی‌امان جریان دارد. این خشونت از همان سرچشمه‌ای می‌آید که رمان‌های ستوده‌شده‌اش و اکنون خاطراتش را شکل داده است: رومانیِ زیر سلطه دیکتاتور نیکلای چائوشسکو و پیش از او، گئورگه گئورگیو-دژ. این سرزمینی بود چنان فرسوده از سوءظن و ترس که آخرین نشانه‌های انسانیت و کرامت نیز در آن رنگ باخته بود. مولر در این کتاب نشان می‌دهد که چگونه سازمان امنیت مخوف کشور یعنی سکوریتاته، عملاً به یک ایستگاه عظیم تولید ترس بدل شده بود.

جامعه آلمانی‌تبار بانات از دیدگاه حزب کمونیست رومانی همواره خائن به شمار می‌رفت؛ چرا که بسیاری از مردان این اقلیت در دوران جنگ به ارتش آلمان نازی (ورماخت) پیوسته بودند. البته حکومت کمونیستی این حقیقت تاریخی ناخوشایند را که ارتش رسمی رومانی نیز در ابتدا دوشادوش نازی‌ها به خاک اتحاد شوروی یورش برده بود، کاملاً از صفحات تاریخ رسمی خود پاک کرده بود. پدر مولر نیز به شاخه نظامی اس‌اس (SS) پیوسته بود و تا پایان عمرش، هر زمان که از خود بی‌خود می‌شد، سرودهای اس‌اس را با صدای بلند می‌خواند.

روایت یک برنده نوبل از زنده ماندن در رومانیِ چائوشسکو

کودکی هرتا در کنار مادری هراسان، آسیب‌دیده و نومید که مرتب او را کتک می‌زد و پدری فاشیست که هرگز پشیمانی در رفتار خود نشان نمی‌داد، حتی با استانداردهای محدود و تیره بلوک شرق هم بسیار تاریک و سخت بود. با این حال، کتاب او صرفاً شرح یک زندگی فلاکت‌بار نیست؛ بلکه در آن خاطراتی جادویی از مزه میوه‌های گندیده، زیبایی مزارع ذرت و شیفتگی کودکانه نویسنده به جغدها به چشم می‌خورد. این فانتزی‌های کوچک و زیبا، در برابر یکنواختی بی‌امان دشت‌های بانات (که به عنوان انبار غله رومانی شناخته می‌شد) قد علم می‌کنند.

ترجمه روان و روح‌نواز کیت مک‌ناتن از متن آلمانی به خوبی به خواننده منتقل می‌کند که زندگی در پشت پرده آهنین تا چه اندازه غیرانسانی و خلع‌کننده بوده است. این اثر یک تحلیل بالینی و نافذ درباره زیستن در سایه استبداد، سازش‌های ناگزیر توده‌ها و انتخاب‌ها و پیامدهای دشوار آن است. توصیف مولر از پوشش، رفتار و ذهنیت تند و بدخلق کارگزاران دولتی، تجسم عینی ابتذال و بی‌رحمی سیستم است. او می‌نویسد: «آن‌ها کوته‌بین، خشن، بی‌پروا، بدبین، دمدمی‌مزاج و به طرز وحشتناکی بی‌سواد بودند. البته نیازی هم نداشتند که درباره چیزی دانا باشند، حتی درباره کمونیسم. کارگزاران برای تابستان‌های داغ، کت‌وشلوارهای سبز خردلی می‌پوشیدند و در کنار این حس مد روز شهری بزرگ، رفقای حزبی نوعی شگردبازی، نگاه‌های کج و لاتی وقیحانه دغلکارها را به نمایش می‌گذاشتند.»

با این همه سیاهی، مولر گاه‌وبیگاه جرقه‌هایی از انسانیت را به یاد می‌آورد. او صحنه مرگ مردی در خیابان را توصیف می‌کند که ابتدا رهگذری روزنامه‌ای را روی صورت او می‌کشد، اما رهگذر دیگری شجاعانه آن روزنامه را که تصویر بزرگی از چائوشسکو روی آن چاپ شده بود مچاله می‌کند و به جای آن دستمالی می‌گذارد تا حرمت متوفی حفظ شود. او همچنین از دوستش جنی یاد می‌کند که در دوران بازجویی‌های سخت از او حمایت می‌کرد، هرچند همین دوست سال‌ها بعد به او خیانت کرد.

بخش نفس‌گیر خاطرات مولر، به دوران کار او در یک کارخانه دولتی مربوط می‌شود؛ جایی که او به دلیل همکاری نکردن با پلیس مخفی رومانی (سکوریتاته) تحت شکنجه‌های روانی شدید قرار گرفت. برخی از این رفتارها در ظاهر کوچک و پیش‌پاافتاده بودند؛ مانند این که او ناچار بود هر روز سر کار برود و بی‌هیچ کاری روی راه‌پله‌ها بنشیند. او پیوسته از خیابان برای بازجویی‌های بی‌دلیل ربوده می‌شد. مولر در توصیف این وضعیت می‌نویسد: «سکوریتاته یک ایستگاه عظیم تولید ترس بود. تنها بخش فعال و مولد اقتصاد در دوران سوسیالیسم، تولید ترس بود.»

سرانجام در سال ۱۹۸۷ و درست دو سال پیش از انقلاب ضدکمونیستی که به اعدام چائوشسکو انجامید، به مولر اجازه مهاجرت داده شد. رومانی که در آن زمان به شدت نیازمند ارز خارجی بود، اقلیت آلمانی خود را در ازای پول نقد به دولت آلمان غربی فروخت.

یکی از دوستان نویسنده او به نام رولاند کیرش (Roland Kirsch) که جوان‌ترین عضو گروه بود، تصمیم گرفت در کشور بماند و گفت که بعداً به آن‌ها خواهد پیوست. اما پایان کار او تلخ بود؛ دو سال بعد جسد حلق‌آویزشده او پیدا شد. او در آخرین کارت‌پستال خود نوشته بود: «گاهی باید انگشتم را گاز بگیرم تا حس کنم هنوز وجود دارم.» تلخ‌تر آنکه خود مولر نیز پس از مهاجرت به آلمان غربی و تحمل آن همه رنج، با این اتهام بی‌اساس از سوی برخی پناهندگان سابق مواجه شد که مأمور نفوذی سکوریتاته است. کتاب مولر اثری فراتر از یک سرگذشت شخصی است؛ این کتاب سندی تاریخی از تلاش انسان برای نجات روح خود در تاریک‌ترین سال‌های تمامیت‌خواهی است.

منبع: finantial times, jun, 2026

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها