سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- جنبش مشروطه یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ معاصر ایران است که در آغاز سده چهاردهم هجری قمری شکل گرفت و به صدور فرمان مشروطیت در سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۹۰۶ میلادی) انجامید. این جنبش تلاشی برای پایان دادن به حکومت مطلقه و استقرار نظامی مبتنی بر قانون، مجلس و مشارکت مردم در اداره کشور بود. فریدون مجلسی یکی از دیپلماتهای سابق ایران که در زمینه جنبش مشروطه و نهضت ملی شدن صنعت نفت نوشتارهای بسیاری را به چاپ رسانده است، در سالروز درگذشت شادروان دکتر غلامحسین صدیقی سخنرانی در این زمینه ارائه کرده است. متن حاضر ویرایش بازگفتی از او است که به طور اختصاصی در اختیار ایبنا قرار داده شده است.
اجازه دهید با روایت ماجرایی که در سال ۱۳۴۹ شاهد آن بودم و تاثیری که آن ماجرای اندیشه برانگیز در من برجای نهاد آغاز کنم! در آن سال دبیر سوم جوان سفارت ایران در واشنگتن بودم که یکی از دوستان دیپلمات افغان، من و همسرم را به میهمانی شامی که به افتخار پایان مأموریت کارشناس و نماینده افغانستان در بانک جهانی برگزار شده بود دعوت کرد. در آن میهمانی غیر از من و همکار دیگرم، دیپلمات ایرانی ارشدی با عنوان سفارت و با سوابق وزارت و ریاست دانشگاه نیز حضور داشت که نماینده ایران در بانک جهانی بود. هنرمندی تازه رسیده از افغانستان به نام محمد جان با نوای تار و صدای خوش مجلس را گرم می کرد. پس از شام که بار دیگر از محمد جان خواستند به هنرنمایی بپردازد، پیش از آغاز، شاید با نیش و شیطنتی ناشی از آگاهی از حضور میهمانان ایران مقید و سفارتی، گفت: «آوازی که میخوانم، شعر آن را یک دگروال (سرهنگ) ایرانی در شبی که او را برای اجرای حکم اعدام سیاسی میبردند برای دخترش سروده است. من اکنون آن آهنگ زیبا را که مراببوس نام دارد میخوانم و نثار میکنم به روان دکتر محمد مصدق پیشوای مبارز راه آزادی ملل ستمدیده آسیا»
بیش از دو سه سالی از درگذشت مرحوم دکتر مصدق نمیگذشت، و من جوان کارمند سفارت، در جوّ آن زمان از آن سخنان و آن شعارهای تا حدی غلوآمیز که سالها بود از شنیدن آن برحذر بودیم، هم به هیجان آمده بودم و هم خود را بلاتکلیف و نگران احساس میکردم! نگاهی به اطراف انداختم، همکار سفارتی که از من بزرگتر و در مقام سیاسی نیز ارشد من بود، چنان به هیجان آمده و موقعیت خود را از یاد برده بود که بی اختیار حتی بیش از دیگران دست میزد و ابراز احساسات میکرد! دیدن او به من نیز قدری اعتماد به نفس بخشید. سپس نگاهم به سفیر محترم افتاد که در کناری بر پشتی مبل تکیه داده و در خوابی مدهوشانه بود. همسر ایشان با توجه به سابقه عارضه قلبی شوهر او را صدا میزد و از آن پاسخهای گنگ و نامفهوم و خواب آلود نگرانتر میشد. با پایان یافتن آهنگ و ابراز احساسات میهمانان، همسر ایشان به نزدم آمد و با نگرانی خواهش کرد کمک کنیم تا شوهر بیمارشان را زودتر به پزشک برسانیم. با پوزش از میزبانان خداحافظی کردیم. هرچه آسانسور فرود میآمد و هرچه به در ساختمان و خیابان نزدیکتر میشدیم حال بیمار بهتر میشد، و سرانجام در پیادهرو و در برابر اصرارهای همسرشان برای رفتن به بیمارستان، اطمینان دادند که در واقع هیچ کسالتی نداشتهاند! گفتند، «چکار میتوانستم بکنم! گروهی بیگانه این میکنند. من نه میتوانم واکنشی نشان دهم که به میزبان برخورندI نباشد و نه میتوانم همراهی کنم، که سفیر شاهم! پس بهتر است اصلا نشنیده باشم!»
میدانستیم شعر مرا ببوس که شادروان گلنراقی آن را اجرا کرده بود سروده رقابی بود و افسانه آن سرهنگ نادرست بود، اما چه رازی در آن نام بود که از مصر تا مالزی بر دل مردمان استعمار زده مینشست و از انسانی که همچون هر کس دیگر در کنار ارزشهایش عاری از ضعفها و خطاهای انسانی نیز نبود چنان اسطورهای میساخت؟ برای پاسخی که میتوان آن را عقیدهای تاحدی کارشناسانه و در عین حال شخصی تلقی کرد ناچار باید نگاهی گذرا به گذشته این ملت بیندازیم. آنان به پیشینه استعماری خود میاندیشیدند و ما نیز رنجش عمیق داشتیم.
سال ۱۷۲۲ میلادی برای ایرانیان سالی تلخ و خاطرهای ناگوار است. در این سال نظام پوسیده و انحطاط یافته صفوی که لیاقت و رواداری لازم برای حکومت بر یک امپراتوری کثیرالملله را از دست داده و در دام تعصبات مالیخولیایی و تنگنظرانه خودی و غیرخودی انگاری شهروندان اسیر شده بود، با لجاجت سردار گرجی مسیحی را به حکومت و آزار سُنیان متعصب و طالبانهگونه ایالت قندهار گمارد، و در برابر تحریک خشم معترضانه مشتی روستایی جاهلتر و بیفرهنگتر از خود، هستی و حیثیت ایران زمین را تسلیم کرد و نام ننگین شاه سلطان حسین را به صورت دشنامی به معنی بیلیاقتی و فرومایگی به قاموس یا واژگان فرهنگ و ادب ایران وارد کرد!
از آن سال ایران دیگر روی آسایش به خود ندید. سراسر دوران افشاریه و زندیه و آغاز قاجاریه با جنگهای صدو شش ساله فقرآور و فرهنگسوز سپری شد. صد سال جنگ بیوقفه از سال ۱۷۲۳ که زمان سقوط اصفهان بود، تا سال ۱۸۲۸ که داغ ترکمانچای را بر خود دارد، کمر اقتصاد و فرهنگ ایران را خرد کرد و درهم شکست. ایرانیان که هنوز خود را تنها هماورد روم میانگاشتند که اگر در برابر آنان شکستی میخوردند امید پیروزی بعدی را در دل میپروراندند، هنوز هم روسها و فرنگیان را روم میانگاشتند و همچون مُشت بازی بازنده که بر روی رینگ تا آخرین رمق مقاومت کند، بیآنکه فتاوی سید محمد مجاهد و ملا احمد نراقی افاقه کند سرانجام با مُهر ترکمانچای از پای درآمد، و تفوق آن دشمن آبی چشم را امری ذاتی و یقین انگاشت. و این در حالی بود که صد سال جنگ نه صنعتی برجای گذاشته بود، نه مدرسهای، و نه ثروتی که بتواند حرکتی دوباره و تازه را آغاز کند! حتی دیگ و سه پایه آشپزخانههای مردم را برای ساخت آخرین توپها به ریختهگران سپرده بودند. و تازه این در حالی بود که روسها با بیرحمی تا آخرین دینار باج سالانه خود را از آن مردم فقیر ستاندند و بر آن فقر و جهل و فساد فزودند.
از سوی دیگر انگلستان، به عنوان همسایه جنوبی، ایران را سپر بلای حفاظتِ منافع مستعمراتی خود در جنوب و شرق آسیا قرار داده بود، و موقعیت اربابانهای را که شرایط و تحولات تاریخی در اختیارش قرار داده بود ناشی از مزیت نژادی خود انگاشته و با چنان نخوت و تکبری رفتار میکرد که اگر برای دیگران قابل تحمل بود برای ایرانیانِ از اسب فرو افتادهای که به هر حال به اصل خود میبالیدند قابل تحمل نبود. هشتاد سال پس از آن شکست مادی و روانی، نخبگان ایرانی در شهرهای تهران و تبریز و اصفهان و رشت به رَغم جداماندگی از قافله جهانی جنبشی را همسو با اقتضای زمان در درون آغاز کردند، که فقط یک سال پس از جنبش مشابه و شکست خورده سال ۱۹۰۵ در روسیه، آن را در شمایل مشروطیت ایران به طور نسبی به ثمر رساندند. این نخستین حرکت برای بازیابی و خیز برداشتن آن مشتزن از پای افتاده بود که در درون انجام شد، و به نخبگان ایرانی روحیه و شخصیت داد.
اخیراً کتابی زیر نام مشروطه ایرانی منتشر شده و به دلیل یک سلسه اطلاعات درست و مستند از تحولات تاریخی که در صغری و کبرای آن آمده خوانندگان بسیاری را نیز به خود جلب کرده است، در حالی که نتیجهگیری آن ربطی منطقی و عملی به آن مقدمات ندارد، و دانشمند معتبری مانند فریدون آدمیت را که بهترین و معتبرترین اطلاعات و تحلیلها را در باره آن جنبش ارائه داده است به «بدفهمی» متهم نموده، و روشنفکران را از توجه به آن تحولات تاریخی غافل دانسته و کلاً مسؤولیت ناکامیها را صرفا، بر عهده ملت دانسته است. در حالی که آن گونه پیشینهها فقط یکی از عوامل مؤثر در وضع موجود جوامع هستند، و عوامل داخلی و خارجی و حتی سلائق شخصی فرمانروایان در آن مؤثرترند! آلمان در طی دو نسل از خودکامگی قیصری به دموکراسی مغشوش وایمار و سپس به جباریت فاشیستی هیتلری، و سپس در دو شقه، یکی به تمامیتخواهی آرمانمدارانه کمونیستی و دیگری به دموکراسی لیبرال واگذار شد. آیا لیاقتهای ملتهای دوپاره شده و مشابهت تامِ پیشینه تاریخی آنها یک شبه فرق کرده بود؟ و اکنون دوباره آن پیشینه واحد شده است!
کره مثال دیگری دیگری است! در نیمه قرن بیستم کره شمالی به آرمانخواهان واگذار شد که بیش از هر چیز در جستجوی قدرت در سایه دستیابی به بمب هستهای بود، و کره جنوبی که از دیکتاتوری بدنام سینگمان ری آغاز کرده بود قدرت را در توسعه اقتصادی میدانست و از آنجا به توسعه فرهنگی و اجتماعی و سپس به توسعه سیاسی دست یافت و بدون بمب به قدرتی جهانی و احترام بر انگیز بدل شد، و رقیبشان اکنون آن بمب را دارد و دیگر هیچ! اشتراک پیشینه فرهنگی و تاریخی و حتی خونی مردم کره چه نقش و تأثیری در لیاقتهای ملت تفکیک شده دارد که اکنون از دو نوع نظام حکومتی کاملاً متفاوت رنج میبرند یا برخوردارند؟
یا، برای مثال معنای کلمه ملت را که در ادبیات مشروطه مطرح شد در فرهنگ آن روز معادل اُمت دانسته و بر مبنای آن نتیجهگیریهایی تخطئهآمیز کرده است که ارتباط روشنی با بحث مورد نظر نویسنده آن کتاب ندارد، در حالی که با بودن نص حاجت به اجتهاد نیست! قانون اساسی مشروطه و متمم آن «در حقوق ملت ایران» که برآیند و جوهر و خلاصه آرمان بیان شدهِ آن جنبش بوده است، جایی برای تفسیر باقی نمیگذارد. من آن قانون را به زبان عامه سند مالکیت منگولهدار ملت ایران بر این سرزمین، و متمم آن را بنچاق محضری آن مینامم!
به نظر من گرچه نیل به همه خواستههای آن جنبش در جامعهای که بیش از ۹۰ درصد جمعیت آن آلوده به فقر و بیسوادی و جهل بود امکان پذیر نبود، با این حال آن نهضت را باید موفق نامید. هرگز نشنیدهاید که از کورش گرفته تا شاه صفی و فتحعلیشاه و ابن سعود کسی به آنان اتهام سوء استفاده مالی و قانون شکنی بزند. تا به امروز نیز کسی به شیخِ فلان و امیرِ فلان و سلطان بهمان که همه داراییهای ملتهایشان را یکجا میبلعند چنان اتهامی نمیزند، زیرا آنان خود قانوناند، و خود مالکاند! کسی که خود قانون است قانون شکن نمیباشد، و کسی که خود مالک است از ملک خود نمیدزد. میخواهم بگویم که حتی تلاشهای که برای دور زدن آن قانون میشد، برگزاری انتخابات قلابی، موادی که با پنهانکاری در میان فصلها و بندهای لوایح بودجه گنجانده میشد تا شاید به نوعی در جایی امتیازی داده شود و حیف و میلی انجام گیرد و غالباً نیز موجب بدنامی و بی اعتباری کجروان میشد خود نشانه اعتبار آن سند اصلی منگوله دار بوده است! یعنی اگر حاکمی در مقام مستأجر بدحسابی و خرابکاری هم میکرد هرگز در اصل تعلق و مالکیت خانه به ملت خدشهای وارد نمیشد.
ضمناً نباید فراموش کرد که آن ایرادات در آن زمان عمومیت داشته است. کشوری با سوابق فرهنگی و هنری و صنعتی درخشان مانند آلمان که خاستگاه فلسفه عصر جدید است، تا نیمه قرن بیستم در چنگال نظام بدسگال جبار هیتلری اسیر بود! آن نارساییها منحصر به ایران نبوده است. دموکراسی مقولهای است که فرایند آن نیاز به زمان و بلوغ اجتماعی دارد. ملت ایران تازه پیش از اغلب کشورهای آسیایی و اروپایی در این راه قدم برداشته بود، و این تلاش سزاوار تحقیر و اهانت نیست!
باری آن نهضت و پیروزی نسبی و تلاشهای بازسازی و تجدید حیات ملی به عنوان مرهمی، برای الیتام زخم آن تحقیر وارد شده بر روان ملت ایران کافی نبود. اکنون نوبت حرکت دیگری بود که پنجاه سال بعد در قالب نهضت ملی کردن صنعت نفت ایران فرصت وقوع یافت.
آری ما فقیر بودیم و افزودن به درآمد ملی از محل آن گنجینه انحصاری و استثنایی مهم بود، اما ملی کردن نفت ایران صرفاً به معنی ملی کردن یک شرکت بیگانه برای دستیابی به پول بیشتر نبود، و بی جهت نبود که تقریباً همه ملت ایران به آن پیوستند! این جنبش تجلی عقدهگشایی ملی بود! پاسخ به آن اهانتها و برتری طلبیها بود. به پا خاستن آن مشتزن از پای درآمده بود. زمانی بود که نه فقط ایرانیان، بلکه از مراکش و الجزایر و تونس و مصر تا افغانستان و هند و مالزی چشم امید به آن جنبش دوخته بودند که چگونه ملتی پیر و از پای افتاده اما مغرور، آخرین رمقهای خود را بر سر این مینهد تا به برتری طلبان بگوید که شما از ما برتر نیستید! هشداری بود بر اینکه اکنون زمان سخن گفتن ما و ملتهای دیگر است و دوران ترکتازی شما به پایان رسیده است! اهانت و تکبر کافی است. در خانه ما جای اربابی نیست. شما را بیرون میکنیم! نهصتی که در ملی کردن پیروز شد، اما در اجرایی کردن آن شکست خورد. با این حال در مرحله بعدی نیز به بهرهمندی از همین ملی کردن بود که ایران سامانی گرفت و در عرصه توسعه اقتصادی و صنعتی پیشتاز شد.
اکنون، در بازنگری تاریخ بسیاری از خطاها و اشتباهاتی که در نهضت ملی ایران و توسط شخصیتهای آن رخ داد مطرح میشود. با گذشت زمان و به دور از احساسات برآمده از آن پیشینه که اکنون کلاً به تاریخ پیوسته است البته برای این کار نقد عملی لازم است و بسیاری از آن انتقادها نیز وارد و صحیح است، نباید موجب رنجش دلدادگان به آن نهضت تاریخی شود. رسالت اصلی آن نهضت روشنفکرانه، که هرگز مشابه تاریخی دیگری نداشته و نخواهد داشت بازگرداندن عزت و اعتماد به نفس پایمال شده و برخیزاندن ملتی از پای افتاده و حتی دیگرملتهایی بود که با نگرانی چشم امید خود را به آن دوخته بودند، و چنین بود که آن شب آن خواننده افغانی با آن حرکت کنایه آمیز بر آنچه بر آن نهضت روا داشته بودند مرثیه میخواند!
نظر شما