سرویس تاریخ و سیاست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، طاهره مهری- اصلاحات ارضی دهه 1340 از مهمترین و مناقشهبرانگیزترین نقاط عطف تاریخ معاصر ایران است؛ اتفاقی که نه فقط مالکیت زمین، بلکه ساختار قدرت، روابط اجتماعی روستا و پیوند دولت با جامعه را دگرگون کرد. این اصلاحات که در چارچوب «انقلاب سفید» اجرایی شد، به فروپاشی نظم دیرپای ارباب رعیتی انجامید، اما همزمان درباره عدالت اجتماعی، توسعه و نقش دولت مدرن در ایران پرسشهای تازهای شکل داد. کتاب «اصلاحات ارضی و تغییرات اجتماعی در ایران» تالیف افسانه نجمآبادی و ترجمه حمیدرضا یوسفی از سوی نشر بیدگل به بازار کتاب آمد. در این خصوص با حمیدرضا یوسفی، جامعهشناس و مترجم به گفتوگو نشستیم که در ادامه میخوانید:
اصلاحات ارضی به چه معنایی است و افسانه نجمآبادی در کتاب «اصلاحات ارضی و تغییرات اجتماعی در ایران» چه فهمی از اصلاحات ارضی دارد؟
اصلاحات ارضی در ایران به مجموعهای از سیاستها گفته میشود که از اوایل دهه ۱۳۴۰ آغاز شد و هدف اصلی آن بازتوزیع مالکیت زمینهای کشاورزی و دگرگونکردن ساختار روابط تولید در روستا بود. در جریان این اصلاحات، نظام سنتی ارباب-رعیتی و اشکال گوناگون بهرهبرداری از زمین، مانند مزارعهکاری و اجارههای سنتی، دچار تحول اساسی شد و زمینهای مالکان بزرگ بهتدریج میان دهقانان دارای حق کشت یا واحدهای جدید بهرهبرداری تقسیم گردید. در این فرآیند، دولت نقش مرکزی و تعیینکنندهای در طراحی، اجرا و نظارت بر توزیع زمینها بر عهده داشت و بهتدریج جایگزین واسطههای سنتی مانند مالکان و نهادهای محلی شد. از این منظر، اصلاحات ارضی تنها یک سیاست اقتصادی یا فنی برای افزایش تولید کشاورزی نبود، بلکه بخشی از پروژه گستردهتر دولتسازی و بازآرایی قدرت در سطح روستاها محسوب میشد، که در ادامه بیشتر میتوانیم درباره جزئیات آن صحبت کنیم، اما اگر این مفهوم را در چارچوب تحلیل افسانه نجمآبادی در این کتاب صورتبندی کنیم، اصلاحات ارضی صرفاً انتقال مالکیت از یک طبقه به طبقه دیگر نیست، بلکه فرایندی است که همزمان به ادغام روستا در اقتصاد ملی، گسترش مناسبات بازار و شکلگیری اشکال جدیدی از کنترل دولتی و سازماندهی اجتماعی منجر شد. این اصلاحات در عین حال که با شعار عدالت اجتماعی و بهبود وضعیت دهقانان همراه بود، ساختارهای جدیدی از وابستگی، نظارت و تنظیم دولتی را نیز در سطح روستا ایجاد کرد. پس با ارجاع به نجمآبادی، اصلاحات ارضی را باید نه فقط بهعنوان تغییر در مالکیت زمین، بلکه بهعنوان یک تحول چندبعدی در موضوع مالکیت، تولید، روابط اجتماعی و نسبت میان دولت و جامعه روستایی در ایران معاصر فهم کرد.
اصولا ایده اصلاحات ارضی در ایران از کجا و چرا پدید آمد؟
ایده اصلاحات ارضی در ایران سابقهای بسیار قدیمیتر از دهه ۱۳۴۰ دارد و ریشههای آن را میتوان تا انقلاب مشروطه پی گرفت. بسیاری از روشنفکران و مشروطهخواهان بر این باور بودند که بدون محدود کردن قدرت مالکان بزرگ و دگرگون کردن مناسبات ارباب-رعیتی، استقرار حکومت قانون و تحقق اهداف مشروطه امکانپذیر نخواهد بود. در مجلس دوم مشروطه نیز بحثهایی درباره ضرورت اصلاح روابط ارضی و حمایت از دهقانان مطرح شد، اما نفوذ گسترده مالکان بزرگ در ساختار سیاسی و ضعف دولت مرکزی مانع از تحقق این ایدهها شد. در واقع، یکی از موانع اصلی در برابر تعمیق مشروطیت، استمرار قدرت اجتماعی و سیاسی طبقه مالک بود. در دوره رضاشاه، با وجود شکلگیری دولت مدرن و تمرکز قدرت سیاسی، نه تنها نظام ارباب-رعیتی از میان نرفت، بلکه در برخی جنبهها تقویت هم شد. برخلاف انتظاری که از یک دولت مدرن میرفت، رضاشاه به جای پیشبرد اصلاحات ارضی، خود به یکی از بزرگترین مالکان کشور تبدیل شد و با تصاحب گسترده زمینها، تمرکز مالکیت را افزایش داد. از این رو، میتوان گفت که سیاستهای ارضی رضاشاه، دستکم در این زمینه، در تعارض با برخی آرمانهای مشروطه قرار داشت و به جای تضعیف قدرت مالکان بزرگ، به بازتولید و حتی تقویت آن انجامید. پس از شهریور ۱۳۲۰ و گشایش فضای سیاسی، بار دیگر مسئله اصلاحات ارضی مورد توجه قرار گرفت. در دوران نخستوزیری دکتر مصدق، اگرچه اصلاحات ارضی به معنای گسترده آن اجرا نشد، اما اقداماتی در جهت اصلاح مناسبات روستایی صورت گرفت؛ از جمله اصلاح قانون تقسیم محصول و محدود کردن اختیارات مالکان. با این حال، سقوط دولت مصدق مانع از گسترش این سیاستها شد. از دهه ۱۳۳۰ به بعد نیز، تحت تأثیر نظریههای توسعه، مشخصا مدرنیزاسیون، نگرانی آمریکا از گسترش جنبشهای انقلابی در جهان سوم و نیاز دولت پهلوی به تحکیم پایههای قدرت خود، اصلاحات ارضی به یکی از محورهای اصلی برنامههای توسعه در ایران تبدیل شد. از همین رو، نجمآبادی بر این رویکرد تاکید میکند که اصلاحات ارضی در ایران را نباید صرفا محصول اراده شاه از داخل یا فشار آمریکا از خارج دانست، بلکه باید آن را نتیجه انباشت چندین دهه بحث، کشمکش و تلاش نافرجام برای حل مسئله زمین و قدرت در جامعه ایران دانست؛ مسئلهای که از دوران مشروطه مطرح شده بود، اما تا زمانی که توازن نیروها به سود دولت مرکزی تغییر نکرد، امکان تحقق عملی نیافت. بنابراین، اصلاحات ارضی -آنچه که در دهه ۱۳۴۰ اتفاق افتاد- بیش از آنکه نقطه آغاز باشد، نقطه اوج روندی تاریخی بود که از آغاز قرن چهاردهم شمسی در ایران شکل گرفته بود.

چرا اجرای آن تا اوایل دهه ۱۳۴۰ به تعویق افتاد؟
جواب این سوال، تا حدودی در پاسخ به پرسش قبلی آمد. اینطور میتوانم بگویم که به تعویق افتادن اصلاحات ارضی تا دهه ۱۳۴۰ نتیجه ساختار قدرت در ایران پیش از آن دوره بود. در دوره قاجار و بخش بزرگی از پهلوی اول، زمینداران بزرگ بخش مهمی از طبقه حاکم را تشکیل میدادند و دولت مرکزی توان یا اراده لازم برای مواجهه مستقیم با آنان را نداشت. همانطور که نجمآبادی در کتاب اشاره میکند، مسئله فقط «فقدان ایده» نبود، بلکه توازن قوا امکان اجرای چنین اصلاحی را نمیداد. علاوه بر این، اقتصاد کشاورزی هنوز به اندازه کافی در اقتصاد ملی ادغام نشده بود که ضرورت چنین مداخلهای را ایجاد کند. دولت نیز از نظر اداری و بوروکراتیک هنوز ظرفیت اجرای یک برنامه سراسری در روستاها را نداشت. بنابراین پیادهسازی اصلاحات ارضی زمانی ممکن شد که هم قدرت دولت افزایش یافت و هم ساختارهای اجتماعی و اقتصادی تغییر کردند، یا در روند تغییر قرار داشتند.
چه شرایطی در اوایل دهه ۱۳۴۰ پدید آمد که امکان عملی کردن اصلاحات ارضی را فراهم آورد؟
اجرای اصلاحات ارضی در اوایل دهه ۱۳۴۰ حاصل مجموعهای از تحولات گوناگونی بود و همانطور که گفتم نمیتوان آن را صرفاً به تصمیم شخص شاه یا فشار خارجی تقلیل داد. اول، پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرکوب نیروهای ملی و چپ، دولت پهلوی توانست قدرت خود را بیش از پیش متمرکز کند و موقعیت سیاسی مالکان بزرگ را که تا آن زمان بخشی از طبقه حاکم و یکی از پایههای قدرت سیاسی بودند، تضعیف سازد. به این ترتیب، دولت مرکزی از توان اداری و سیاسی بیشتری برای مداخله در مناسبات روستایی برخوردار شد. دوم، در سطح بینالمللی، شرایط جنگ سرد و نگرانی ایالات متحده از گسترش نفوذ شوروی و وقوع انقلابهای اجتماعی در کشورهای جهان سوم، به ویژه پس از انقلاب کوبا، باعث شد آمریکا از برنامههای اصلاحی در کشورهای متحد خود حمایت کند. دولت کندی نیز بر اجرای اصلاحات اجتماعی و اقتصادی، از جمله اصلاحات ارضی، به عنوان ابزاری برای جلوگیری از انقلابهای رادیکال تأکید میکرد. از این رو، اصلاحات ارضی در ایران با حمایت سیاسی و کارشناسی آمریکا و نهادهای بینالمللی همراه شد. سوم، از دهه ۱۳۳۰ به بعد، در میان برنامهریزان و تکنوکراتهای ایرانی و خارجی این باور تقویت شده بود که ساختار سنتی مالکیت زمین مانعی بر سر راه توسعه اقتصادی و گسترش بازار داخلی است. تصور غالب این بود که نظام ارباب-رعیتی بهرهوری کشاورزی را کاهش داده و مانع شکلگیری کشاورزی تجاری و ادغام روستاها در اقتصاد ملی شده است. بنابراین اصلاحات ارضی بخشی از پروژه گستردهتر نوسازی و توسعه سرمایهداری در ایران محسوب میشد. چهارم، گسترش بوروکراسی دولتی و افزایش درآمدهای نفتی، امکانات لازم برای اجرای چنین برنامه وسیعی را فراهم آورد. دولت دیگر مانند دوره مشروطه یا حتی دوران مصدق، با کمبود شدید منابع و ضعف تشکیلات اداری مواجه نبود و میتوانست از طریق وزارت کشاورزی، سازمان اصلاحات ارضی و سایر نهادهای دولتی، سیاستهای خود را در سراسر کشور به اجرا بگذارد. در نهایت، شاه نیز پس از بحرانهای سیاسی دهه ۱۳۳۰ و با هدف کاهش نفوذ مالکان بزرگ، ایجاد پایگاه اجتماعی جدید در میان دهقانان و کسب مشروعیت بیشتر برای حکومت خود، اصلاحات ارضی را به عنوان مهمترین بخش «انقلاب سفید» مطرح کرد. اگر همه اینها را خلاصه کنم، اصلاحات ارضی حاصل همزمانی چند عامل بود: افزایش قدرت دولت مرکزی، تغییر توازن قوا به زیان طبقه مالک/ نخبگانِ زمیندار، ظهور گفتمان توسعه و نوسازی، فشارها و حمایتهای ناشی از فضای جنگ سرد و نیاز حکومت پهلوی به بازسازی پایههای اجتماعی خود. به همین دلیل، اصلاحات ارضی را باید محصول یک شرایط تاریخی ویژه دانست که در دورههای پیشین هنوز فراهم نشده بود.
کارگزاران و پیشبرندگان ایده اصلاحات ارضی در عمل چه کسانی بودند؟
اگرچه اصلاحات ارضی معمولاً با نام محمدرضا پهلوی و انقلاب سفید شناخته میشود، اما در عمل مجموعهای از نیروهای سیاسی، اداری و کارشناسی در شکلگیری و اجرای آن نقش داشتند. نخستین گامهای جدی برای اجرای اصلاحات ارضی در دوران نخستوزیری علی امینی برداشته شد. دولت امینی که از حمایت دولت جان کندی و سیاستهای اصلاحطلبانه آمریکا برخوردار بود، اصلاحات ارضی را به عنوان مهمترین برنامه خود مطرح کرد. در این میان، حسن ارسنجانی، وزیر کشاورزی دولت امینی، نقش محوری داشت و از جدیترین مدافعان تقسیم اراضی و تضعیف قدرت مالکان بزرگ به شمار میرفت. او با استفاده از فضای سیاسی آن زمان، کوشید اصلاحات را با سرعت و شدت بیشتری پیش ببرد. با این حال، اختلافات میان امینی و شاه بر سر حدود اختیارات دولت و نحوه اداره کشور به سقوط دولت امینی انجامید. پس از آن، با روی کار آمدن دولت اسدالله علم، اصلاحات ارضی به طور کامل در چارچوب برنامههای دربار و شخص شاه قرار گرفت و به مهمترین بخش «انقلاب سفید» تبدیل شد. بدین ترتیب، پروژهای که در آغاز تا حدی با ابتکار دولت امینی و شخص ارسنجانی پیش میرفت، بیش از پیش تحت کنترل دستگاه سلطنت و دولتهای وفادار به دربار قرار گرفت؛ بهطوری که انقلاب سفید حتی در نامگذاری هم با تغییر همراه شد و «انقلاب شاه و مردم» نام گرفت. در سطح اجرایی، وزارت کشاورزی، سازمان اصلاحات ارضی، وزارت تعاون و امور روستایی و شبکه گسترده بوروکراسی دولتی مسئول اجرای برنامه بودند. علاوه بر این، سازمان برنامه، کارشناسان اقتصادی و کشاورزی و گروه بزرگی از تکنوکراتهای ایرانی که تحت تأثیر نظریههای توسعه و نوسازی قرار داشتند، در طراحی و پیشبرد این سیاست نقش مهمی ایفا کردند و البته مشاوران خارجی، نهادهای آمریکایی و سازمانهای بینالمللی مانند بانک جهانی و سازمان بینالمللی کار نیز در تدوین برخی سیاستها و ارائه ارزیابیها مشارکت داشتند.

اهداف خودِ محمدرضاشاه از اصلاحات ارضی چه بود؟
همانطور که پیشتر گفتم، اصلاحات ارضی در آغاز توسط علی امینی و حسن ارسنجانی با حمایت دولت کندی پیگیری شد، اما پس از سال ۱۳۴۱ و قرار گرفتن آن در قالب «انقلاب سفید»، اهداف شخص محمدرضاشاه بیش از پیش بر این برنامه حاکم شد. مهمترین هدف سیاسی شاه، تضعیف قدرت مالکان بزرگ بود. زمینداران بزرگ از دوره قاجار تا دهه ۱۳۳۰ یکی از مهمترین نیروهای سیاسی و اجتماعی کشور محسوب میشدند و نفوذ گستردهای در مجلس، دولت و ساختار محلی داشتند. شاه با اصلاحات ارضی میکوشید این رقیب سنتی را از میان بردارد و قدرت سیاسی را بیش از پیش در دولت مرکزی و نهادِ سلطنت متمرکز سازد. هدف دوم، ایجاد یک پایگاه اجتماعی جدید برای حکومت بود. شاه امیدوار بود که دهقانان دریافتکننده زمین، خود را مدیون سلطنت بدانند و به حامیان اجتماعی رژیم تبدیل شوند. از این رو، اصلاحات ارضی نه فقط یک سیاست اقتصادی، بلکه ابزاری برای کسب مشروعیت سیاسی و تقویت رابطه مستقیم میان دولت و روستاییان بود؛ رابطهای که دیگر واسطههایی مانند مالکان بزرگ در آن نقشی نداشته باشند. هدف سوم، پیشبرد پروژه نوسازی و توسعه سرمایهداری در روستاها بود. شاه و بسیاری از تکنوکراتهای اطراف او معتقد بودند که نظام ارباب-رعیتی مانعی در برابر رشد اقتصادی، گسترش بازار داخلی و افزایش بهرهوری کشاورزی است. آنان تصور میکردند که با تبدیل دهقانان به مالکان کوچک و گسترش کشاورزی تجاری، میتوان روستاها را در اقتصاد ملی ادغام کرد و زمینه رشد صنعتی کشور را فراهم ساخت. بنابراین اصلاحات ارضی بخشی از برنامه گستردهتر تحولات اقتصادی و اجتماعی حکومت پهلوی به شمار میرفت. در سطح بینالمللی نیز شاه با اجرای اصلاحات ارضی تلاش میکرد خود را به عنوان یک پادشاه اصلاحطلبِ مدرن معرفی کند و حمایت آمریکا و کشورهای غربی را حفظ نماید. در فضای جنگ سرد، اصلاحات اجتماعی از دید دولت کندی راهی برای جلوگیری از انقلابهای سرخ رادیکال و نفوذ کمونیسم در کشورهای جهان سوم محسوب میشد. شاه نیز با قرار دادن اصلاحات ارضی در مرکز انقلاب سفید، میکوشید نشان دهد که ایران بدون نیاز به انقلاب اجتماعی، از طریق رهبری سلطنت در مسیر پیشرفت و عدالت اجتماعی حرکت میکند. البته اهداف شاه کاملاً با اهداف دیگر بازیگران یکسان نبود. برای نمونه دولت کندی بیش از هر چیز نگران ثبات سیاسی و جلوگیری از گسترش جنبشهای انقلابی بود؛ حسن ارسنجانی بر شکستن قدرت زمینداران بزرگ و انجام اصلاحات عمیقتر تأکید داشت و تکنوکراتها و سازمان برنامه بیشتر به افزایش بهرهوری، توسعه کشاورزی و ادغام روستاها در اقتصاد ملی میاندیشیدند.
جدا از اهدافی که محمدرضا پهلوی در اصلاحات ارضی دنبال میکرد، بهطور جامعتر، اهداف پیدا و پنهان اجرای اصلاحات ارضی در ایران چه بود؟
بخش مهمی از اهداف آشکار اصلاحات ارضی، مانند افزایش عدالت اجتماعی، توزیع زمین میان دهقانان، افزایش تولید کشاورزی، توسعه اقتصادی و ایجاد ثبات سیاسی در پاسخ سؤال پیشین توضیح داده شد. اما افسانه نجمآبادی معتقد است که برای فهم اصلاحات ارضی نباید تنها به این اهداف اعلامشده بسنده کرد، بلکه باید به کارکردهای عمیقتر و پیامدهای ساختاری آن نیز توجه داشت. به زعم نجمآبادی، اصلاحات ارضی صرفاً برنامهای برای تقسیم زمین یا بهبود وضعیت دهقانان نبود، بلکه بخشی از پروژه گستردهتر دولت پهلوی برای بازسازی مناسبات قدرت در جامعه ایران به شمار میرفت. یکی از اهداف پنهان و در عین حال بسیار مهم این برنامه، از میان برداشتن قدرت سیاسی و اجتماعی مالکان بزرگ بود؛ گروهی که از دوران قاجار تا دهه ۱۳۳۰ یکی از پایههای اصلی ساختار قدرت در کشور محسوب میشدند و در مجلس، دولت و نهادهای محلی نفوذ فراوانی داشتند. اصلاحات ارضی این قدرت سنتی را تضعیف کرد و زمینه را برای تمرکز هرچه بیشتر قدرت در دست دولت مرکزی و شخص شاه فراهم ساخت. نجمآبادی همچنین تأکید میکند که اصلاحات ارضی ابزاری برای گسترش نفوذ دولت در روستاها بود. پیش از آن، رابطه دهقانان با حکومت عمدتاً از طریق مالکان، کدخدایان و دیگر واسطههای محلی برقرار میشد، اما با اصلاحات ارضی دولت کوشید این واسطهها را کنار بزند و رابطهای مستقیمتر میان خود و جمعیت روستایی برقرار کند. در این معنا، اصلاحات ارضی بخشی از فرآیند دولتسازی مدرن و گسترش اقتدار بوروکراتیک دولت در سراسر کشور بود. از سوی دیگر، این اصلاحات در پی آن بود که دهقانان را بیش از پیش وارد اقتصاد پولی و بازار ملی کند. دهقانان خردهمالک جدید برای تأمین هزینههای زندگی و تولید، ناگزیر بودند بخشی از محصول خود را به بازار عرضه کنند، از اعتبارات بانکی و تعاونیها استفاده کنند و در مناسبات اقتصادی جدید مشارکت داشته باشند. بدین ترتیب، روستاها به تدریج از اقتصاد نسبتاً خودکفا و معیشتی فاصله گرفتند و بیشتر در مدار اقتصاد سرمایهداری ملی قرار گرفتند. نجمآبادی همچنین نشان میدهد که اصلاحات ارضی به آزاد شدن نیروی کار روستایی و تسهیل مهاجرت به شهرها انجامید. این امر، هرچند هدفی نبود که به صورت رسمی اعلام شود، اما در عمل با نیازهای اقتصاد صنعتی و شهرهای در حال گسترش همخوانی داشت. بسیاری از دهقانان خردهمالک یا کمزمین برای تأمین نیازهای نقدی خود به کار مزدی، مهاجرت فصلی و اشتغال در بخشهای غیرکشاورزی روی آوردند و بدین ترتیب، نیروی کار مورد نیاز صنایع و شهرهای بزرگ تأمین شد. بنابراین، در ارزیابی نجمآبادی، اصلاحات ارضی را نباید صرفاً از منظر توزیع زمین یا شعارهای عدالتخواهانه آن بررسی کرد بلکه بیشتر باید آن را در درون منطق دولتسازی پهلوی فهمید.

مراحل مختلف اصلاحات ارضی چه بود و در چند مرحله صورت گرفت؟
اصلاحات ارضی در ایران به طور رسمی در سه مرحله و طی سالهای ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ اجرا شد. مرحله اول که مهمترین و تعیینکنندهترین مرحله بود، در دوران دولت علی امینی آغاز شد. بر اساس قانون مرحله اول، هر مالک تنها میتوانست یک روستا را حفظ کند و موظف بود بقیه املاک خود را به دولت واگذار کند تا به دهقانان دارای حق نسق فروخته شود. هدف اصلی این مرحله، شکستن قدرت مالکان بزرگ و برچیدن نظام سنتی ارباب-رعیتی بود. بخش عمده زمینهایی که در نهایت میان دهقانان توزیع شد، در همین مرحله واگذار گردید. در مرحله دوم که پس از روی کار آمدن دولت اسدالله علم و قرار گرفتن اصلاحات ارضی در چارچوب انقلاب سفید آغاز شد، مالکان دیگر مجبور به واگذاری زمین نبودند، بلکه میتوانستند از میان چند شیوه مختلف، مانند تقسیم محصول، اجارهداری یا فروش زمین به زارعان، یکی را انتخاب کنند. این مرحله نسبت به مرحله اول با احتیاط بیشتری اجرا شد و امتیازات بیشتری برای مالکان در نظر گرفته شد. مرحله سوم اصلاحات ارضی، که از اواخر دهه ۱۳۴۰ آغاز شد، بیشتر به تنظیم روابط باقیمانده میان مالکان و زارعان و تعیین تکلیف اشکال گوناگون بهرهبرداری از زمین اختصاص داشت. در این مرحله، بسیاری از قراردادهای مزارعه، اجاره و بهرهبرداری مشترک به فروش زمین یا تبدیل به روابط جدید حقوقی انجامید و تلاش شد بقایای مناسبات سنتی مالکیت از میان برود. در کنار این سه مرحله، دولت برنامههایی مانند تشکیل شرکتهای تعاونی روستایی، شرکتهای سهامی زراعی، شرکتهای کشت و صنعت و گسترش اعتبارات کشاورزی را نیز برای تکمیل اصلاحات ارضی به اجرا گذاشت. با این حال، افسانه نجمآبادی تأکید میکند که اهمیت اصلی اصلاحات ارضی در همان مرحله اول نهفته بود، زیرا در همین مرحله بود که ساختار سنتی مالکیت و قدرت مالکان بزرگ دگرگون شد. مراحل بعدی بیشتر در جهت تکمیل، تعدیل و تثبیت نظم جدید روستایی عمل کردند و نسبت به مرحله اول از رادیکالیسم کمتری برخوردار بودند.
گروههای اجتماعی مختلف چه مطالباتی از اصلاحات ارضی داشتند و کدام گروهها از آن سود یا زیان بردند؟ آیا اصلاحات ارضی توانست منافع گروههای فرودست و برای مثال دهقانان را تأمین کند؟
اصلاحات ارضی در شرایطی آغاز شد که گروههای مختلف اجتماعی انتظارات و مطالبات متفاوتی از آن داشتند. مهمترین مطالبه دهقانان، که اکثریت جمعیت روستایی را تشکیل میدادند، دستیابی به زمین و رهایی از وابستگی به مالکان بزرگ بود. بسیاری از دهقانان انتظار داشتند که اصلاحات ارضی به توزیع گستردهتر زمین، افزایش امنیت اقتصادی، بهبود سطح زندگی و کاهش نابرابریهای روستایی منجر شود. افزون بر این، گروههای بیزمین، خوشنشینها و کارگران کشاورزی نیز امیدوار بودند که سهمی از زمین یا امکانات تولید به دست آورند. از سوی دیگر، مالکان بزرگ طبیعتاً از حفظ مالکیت و نفوذ سیاسی-اجتماعی خود دفاع میکردند و در مجموع از اصلاحات ارضی زیان دیدند. هرچند بسیاری از آنان توانستند با استفاده از معافیتهای قانونی، دریافت غرامت، سرمایهگذاری در بخشهای شهری و صنعتی و یا تبدیل شدن به کشاورزان سرمایهدار، موقعیت اقتصادی خود را تا حد زیادی حفظ کنند. بنابراین، اصلاحات ارضی به معنای نابودی کامل طبقه مالک نبود، بلکه بیشتر به دگرگونی شکل حضور آن در اقتصاد و سیاست انجامید. طبقه جدیدی از دهقانان مالک و تولیدکنندگان کالایی روستایی نیز از دل اصلاحات ارضی پدید آمد. برخی از دهقانانی که زمین بیشتری دریافت کردند یا توانستند زمینهای دیگری را اجاره کنند، به تدریج به تولیدکنندگان تجاری موفقی تبدیل شدند و سطح زندگی خود را بهبود بخشیدند. افسانه نجمآبادی در کتاب «اصلاحات ارضی و تغییرات اجتماعی در ایران» نشان میدهد که این گروه، بهویژه در مناطق برخوردارتر، توانست از امکانات جدید مانند اعتبارات بانکی، چاههای عمیق، پمپهای آب و بازارهای شهری استفاده کند و به یکی از برندگان اصلاحات ارضی تبدیل شود. اما بخش بزرگی از دهقانان کمزمین و خردهمالکان کوچک نتوانستند به چنین موقعیتی دست یابند. زمینهای واگذارشده اغلب کوچک و پراکنده بودند و برای تأمین معیشت خانوار کفایت نمیکردند. این دهقانان ناچار شدند در کنار کشاورزی به کار مزدی، مهاجرت فصلی، اشتغال در شهرها یا اجاره دادن زمین خود روی آورند. همچنین خوشنشینها و کارگران کشاورزی، که بخش مهمی از جمعیت روستایی را تشکیل میدادند، تقریباً هیچ سهمی از زمین دریافت نکردند و در بسیاری موارد وضعیت آنها حتی از گذشته نیز دشوارتر شد. خودِ نجمآبادی بر این باور است که اصلاحات ارضی اگرچه موفق شد نظام ارباب-رعیتی را متحول کند و قدرت مالکان بزرگ را درهم بشکند، اما نتوانست به طور کامل مطالبات فرودستان روستایی را برآورده سازد. این اصلاحات نه به برابری گسترده در روستا انجامید و نه اکثریت دهقانان را به کشاورزان مرفه تبدیل کرد. در عوض، نوعی تمایز و نابرابری جدید در درون جامعه روستایی شکل گرفت: گروهی از تولیدکنندگان کالایی و کشاورزان مرفهتر توانستند از شرایط جدید سود ببرند، در حالی که بسیاری از خردهمالکان، کارگران کشاورزی و خوشنشینها به کار مزدی و مهاجرت روی آوردند. به همین دلیل، نجمآبادی ارزیابیهای دوگانه رایج را که اصلاحات ارضی را یا یک موفقیت کامل و یا یک شکست مطلق میدانند، نمیپذیرد. از نظر او، اصلاحات ارضی به برخی از اهداف خود، مانند تضعیف نظام ارباب-رعیتی و ادغام روستاها در اقتصاد ملی دست یافت، اما نتوانست وعده عدالت اجتماعی گسترده و بهبود همهجانبه وضعیت فرودستان روستایی را محقق کند. در نتیجه، اگرچه برخی گروههای دهقانی از این تحولات منتفع شدند، اما بسیاری از گروههای فرودست روستایی همچنان در شرایطی نابرابر باقی ماندند و بخشی از نارضایتیهای اجتماعی دهههای بعد نیز ریشه در همین محدودیتها داشت.
آیا میان اصلاحات ارضی دهه ۱۳۴۰ و انقلاب ۱۳۵۷ رابطهای وجود داشت؟ یا به بیان دیگر اصلاحات ارضی تا چه اندازه در شکلگیری انقلاب نقش داشت؟ نجمآبادی در کتاب چه رویکردی به این موضوع دارد؟
پاسخ به این پرسش در میان جامعهشناسان و پژوهشگران سیاسی محل اختلاف است، اما افسانه نجمآبادی رابطهای غیرمستقیم و پیچیده میان این دو پدیده برقرار میکند. از نظر او، اصلاحات ارضی نه علت مستقیم انقلاب ۱۳۵۷ بود و نه میتوان آن را کاملاً بیارتباط با انقلاب دانست. اصلاحات ارضی با درهم شکستن قدرت مالکان بزرگ و از میان بردن نظام ارباب-رعیتی، یکی از مهمترین تحولات اجتماعی ایران معاصر را رقم زد و ساختار جامعه روستایی را به طور اساسی دگرگون کرد. این اصلاحات اگرچه بخشی از دهقانان را به مالکان کوچک تبدیل کرد، اما برای بسیاری از روستاییان، زمینهای واگذارشده برای تأمین معاش کافی نبود. در نتیجه، مهاجرتهای گسترده روستایی به شهرها، گسترش اشتغال مزدی، رشد حاشیهنشینی و وابستگی بیشتر روستاها به اقتصاد ملی شدت گرفت. از این رو، جمعیت بزرگی از مهاجران روستایی و گروههای کمدرآمد شهری در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ شکل گرفت که بخشی از نیروهای اجتماعی فعال در انقلاب ۱۳۵۷ را تشکیل میدادند. در عین حال، اصلاحات ارضی همانطور که در جریان گفتوگو به آن اشاره شد، یکی از پایگاههای سنتی حاکمیت پهلوی، یعنی طبقه مالکان بزرگ را تضعیف کرد، اما در مقابل رژیم نتوانست پایگاه اجتماعی جدید و پایداری را جایگزین آن کند، در واقع دهقانان خردهمالک جدید برخلاف انتظار حکومت، لزوماً به حامیان سیاسی سلطنت تبدیل نشدند. بنابراین، دولت پهلوی در دهه ۱۳۵۰ با وجود گسترش قدرت بوروکراتیک خود، از نظر اجتماعی بیش از پیش منزوی شد. با این حال، نجمآبادی با برداشتهای سادهانگارانهای که اصلاحات ارضی را یکی از علتهای اصلی وقوع انقلاب میدانند، موافق نیست. او تأکید میکند که انقلاب ۱۳۵۷ را نمیتوان مستقیماً به پیامدهای اصلاحات ارضی فروکاست. اما بدون تردید، اصلاحات ارضی یکی از مهمترین فرآیندهایی بود که جامعه ایران را دگرگون کرد و شرایط اجتماعی جدیدی پدید آورد که انقلاب ۱۳۵۷ در بستر آن شکل گرفت. خلاصه کنم در بیان نجمآبادی، انقلابی که در سال ۱۳۵۷ اتفاق افتاد، واکنشی مستقیم به اصلاحات ارضی نبود، اما تحولاتی که اصلاحات ارضی در ساختار طبقاتی، روابط روستا و شهر، الگوهای مهاجرت و توازن نیروهای اجتماعی ایجاد کرد، بخشی از زمینههای اجتماعی پیدایش انقلاب را فراهم آورد.

با وجود اینکه کتاب افسانه نجمآبادی حدود چهل سال پیش نوشته شده است، آیا امروز همچنان جایگاه مهمی در پژوهشها و مطالعات مربوط به اصلاحات ارضی دارد؟
با اینکه چهار دهه از انتشار کتاب گذشته است، فکر میکنم کار نجمآبادی همچنان یکی از مهمترین و پرارجاعترین منابع درباره اصلاحات ارضی و تحولات روستایی ایران به شمار میرود. اهمیت این کتاب تنها در آن نیست که یکی از نخستین پژوهشهای جامع درباره اصلاحات ارضی و پیامدهای اجتماعی و حتی اقتصادی آن بود، بلکه در این است که نجمآبادی با بهرهگیری از آمارهای سرشماری، گزارشهای وزارت تعاون و امور روستاها، اسناد سازمان برنامه، گزارشهای بانک جهانی و مطالعات میدانی، تصویری پیچیده و چندلایه از تحولات روستایی ایران ارائه کرد که با روایتهای رسمی حکومت پهلوی و همچنین برخی روایتهای سادهانگارانه مخالفان آن تفاوت داشت. با این حال من بر این نظرم که جایگاه پژوهش نجمآبادی را بهتر است در کنار آثار کلاسیکتری مانند مطالعه آن لمبتون فهم کرد. لمبتون بیشتر از منظر حقوقی و تاریخی به نظام زمینداری در ایران و ساختار ارباب-رعیتی نگاه میکند و تحلیل او عمدتاً بر توصیف نهادهای مالکیت، روابط زمینداری و استمرار سنتهای پیشامدرن تمرکز دارد. در این نگاه، اصلاحات ارضی بیشتر بهعنوان یک «برنامه اصلاحی دولت» دیده میشود که بر یک ساختار سنتی سوار شده و آن را تغییر داده است. ولی در مقابل، نجمآبادی اصلاحات ارضی را صرفاً یک اصلاح حقوقی یا اداری نمیبیند، بلکه آن را بخشی از یک فرآیند گستردهتر تحول اجتماعی، دولتسازی و گسترش سرمایهداری در روستا تحلیل میکند. او نشان میدهد که این اصلاحات فقط مالکیت زمین را تغییر نداد، بلکه شکل کار، الگوهای تولید، مهاجرت و رابطه روستا با بازار ملی را نیز دگرگون کرد. بنابراین نگاه او از سطح توصیف ساختارهای حقوقی فراتر رفته و به سطح روابط اجتماعی و اقتصادی میرسد. در مقایسه با پژوهشهای جدیدتر نیز، میتوان گفت که مطالعات بعدی تلاش کردهاند تصویر پیچیدهتری از پیامدهای اصلاحات ارضی ارائه دهند؛ بهویژه با تأکید بر تنوع منطقهای، نقش دولت و شکلگیری طبقات جدید در روستا. این پژوهشها تا حد زیادی با رویکرد نجمآبادی هممسیر هستند، هرچند برخی از آنها بر پیامدهای منفیتر، مانند گسترش نابرابری جدید، مهاجرت روستایی و وابستگی به کار مزدی، تأکید بیشتری دارند. با این حال، مزیت اصلی کتاب نجمآبادی همچنان در ترکیب سه عنصر است: استفاده از دادههای آماری گسترده، توجه به مطالعات میدانی روستایی و ارائه یک چارچوب نظری که اصلاحات ارضی را در بستر تحول دولت مدرن و اقتصاد سیاسی ایران قرار میدهد. به همین دلیل، برخلاف برخی آثار صرفاً توصیفی یا صرفاً انتقادی، این کتاب توانسته است میان سطح کلان (دولت و اقتصاد ملی) و سطح خرد (روستا و خانواده دهقانی) پیوند برقرار کند. در نتیجه، اگرچه آثار کلاسیکتری مانند کاری که لمبتون انجام داده است، بیشتر برای فهم پیشینه تاریخی و حقوقی نظام زمینداری اهمیت دارند و پژوهشهای جدیدتر تصویر جزئیتر و بهروزتری از پیامدها ارائه میدهند، پژوهش نجمآبادی همچنان به عنوان یک اثر «میانی و پیونددهنده» جایگاه مهمی دارد. کتاب هم منبع مهمی برای فهم اصلاحات ارضی است و هم بیشتر، چارچوبی برای تحلیل تغییرات اجتماعی گستردهتر در ایران معاصر.
نظر شما