یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
نود دقیقه خواندن؛ کتاب‌هایی که مثل فوتبال نگهت می‌دارند

جام جهانی ۲۰۲۶ همین روزها ما را بیدار نگه می‌دارد، بامداد، لبه مبل، با یک فنجان چای که سرد شده. اما این حس نگه داشته شدن، این ریتمی که نمی‌گذارد بروی، فقط مخصوص فوتبال نیست. بعضی کتاب‌ها هم بلدند. نه به‌خاطر اینکه کوتاه‌اند به‌خاطر اینکه درست شروع می‌شوند، درست نگه می‌دارند و درست تمام می‌شوند.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - بهاءالدین مرشدی: این روزها یک ساعت عجیب وجود دارد. نَه شب است، نَه صبح. جایی بین دو و سه بامداد و حتی صبح‌تر قبل‌تر که آدم‌های معقول خوابند، اما در خانه‌های زیادی در ایران یک نور آبی از صفحه تلویزیون می‌تابد.

جام جهانی ۲۰۲۶ آمریکاست. آن طرف کره زمین و ما داریم با اختلاف ساعت می‌جنگیم، نه فقط با بلژیک و مصر و نیوزیلند، بلکه با ساعت زیستی خودمان، تا یک توپ را در یک چهارگوش تماشا کنیم. این کار منطقی نیست. همه می‌دانند. باز هم می‌کنند.

فوتبال این است، کاری که منطق ندارد اما نمی‌شود نکرد. آدم می‌نشیند لبه مبل، می‌داند که فردا کار دارد، می‌داند که بعید است نتیجه‌اش تغییری در زندگی‌اش بدهد، باز هم نگاه می‌کند. نه چون مجبور است، بلکه چون یک جای داستان مانده. یک گل ممکن است بزنند. یک اتفاق ممکن است بیفتد. ۹۰ دقیقه‌ای که می‌شود در آن چیزی را احساس کرد که در هیچ زمان دیگری شبیهش نیست. بعد تمام می‌شود. سوت آخر می‌خورد. و آدم، خسته، شاید کمی غمگین، شاید خوشحال، می‌رود بخوابد. نشستم با این حس فکر کردم. آن لحظه‌ای که بازی تمام می‌شود و تو هنوز آنجایی، هنوز در آن فضا، هنوز نفهمیده‌ای که کِی گذشت. این حس را فقط فوتبال نمی‌دهد. بعضی کتاب‌ها هم می‌دهند، نه همه، نه اکثرشان، اما بعضی‌هایشان بلدند. نه به‌خاطر اینکه کوتاه‌اند. بعضی‌هایشان سیصد صفحه‌اند. بلکه به‌خاطر ریتم. همان ریتمی که از همان جمله اول می‌دانی نمی‌توانی صبر کنی. همان فشردگی که از یک جایی به بعد کتاب را زمین نمی‌گذاری نه چون «باید» تمامش کنی، بلکه چون جدا شدن از آن ممکن نیست، دقیقاً مثل بازی‌ای که داری تماشا می‌کنی و تلفنت زنگ می‌خورد و فکر می‌کنی «الان جواب نمی‌دهم.»

این نوشته درباره آن کتاب‌هاست. کتاب‌هایی که مثل یک مسابقه خوب تمام می‌شوند با حس اینکه چیزی واقعی اتفاق افتاد، و وقت به شکل عجیبی گذشت، و حیف است که تمام شد.

شروع، مثل سوت اول بازی

یک سوال هست که همیشه یک پاسخ برایش دارم، چرا بعضی کتاب‌ها را باز می‌کنی و یک ربع بعد هنوز داری مقدمه مترجم را می‌خوانی و بعضی دیگر را باز می‌کنی و ناگهان می‌فهمی یک ساعت گذشته با بیشتر؟ پاسخ این است که تفاوت در جمله اول است. نه موضوع، نه نویسنده، نه جلد، جمله اول.

بعضی متن‌ها از همان کلمه اول تو را وسط ماجرا می‌اندازند. توضیح نمی‌دهند، معرفی نمی‌کنند، زمینه‌چینی نمی‌کنند. انگار بازی از ده دقیقه پیش شروع شده و تو تازه نشسته‌ای و باید زود بفهمی چه اتفاقی دارد می‌افتد. این وادارت می‌کند هوشیار باشی. نمی‌توانی ول بدهی چون اگر ول بدهی، جا می‌مانی. فوتبال‌های خوب هم از همان دقیقه اول این حس را دارند. یادت هست بازی‌هایی که از دقیقه سه داشتند گل می‌خوردند و می‌زدند؟ آن بازی‌ها حتی وقتی آرام می‌شدند، هنوز نمی‌توانستی چشمت را ببندی چون ثابت کرده بودند که هر لحظه ممکن است همه‌چیز عوض شود. کتاب‌هایی که از همان جمله اول شروع می‌کنند، همین کار را می‌کنند. یک قرارداد نانوشته با تو می‌بندند، من وقتت را تلف نمی‌کنم. تو هم جایی نرو.

و آدم جایی نمی‌رود.

میانه، جایی که حواس پرت می‌شود اما بازی ادامه دارد

یک چیزی هست که کمتر کسی درباره‌اش حرف می‌زند، آن لحظه‌های میانی خواندن که نه کاملاً توی کتابی، نه کاملاً بیرونش. ذهنت رفته جای دیگر. یک جمله را خوانده‌ای اما نفهمیده‌ای. برمی‌گردی. دوباره می‌خوانی. یا بدتر، تلفنت را برداشته‌ای، یک پیام فرستاده‌ای، برگشته‌ای و حالا نمی‌دانی دقیقاً کجا بودی. این اتفاق برای همه می‌افتد. حتی با کتاب‌هایی که دوستشان داری. در فوتبال هم هست. آن دقیقه‌های چهل‌وچند که بازی رفته روی آرام، دو تیم دارند وقت‌کشی می‌کنند، توپ می‌چرخد بین مدافع‌ها و هیچ‌چیز نمی‌شود. آدم نگاه می‌کند اما ذهنش رفته. به فردا فکر می‌کند. به چیزی که باید بخرد. به یک مکالمه نیمه‌تمام. اما بازی قطع نشده. هنوز دارد می‌رود و این فرق مهمی است، بین بازی‌ای که می‌توانی نگاهت را ازش بگیری و برگردی و بفهمی و بازی‌ای که اگر یک لحظه چشم بگیری، گلی خورده و کسی دارد جشن می‌گیرد و تو نفهمیدی چطور. کتاب‌های خوب همین‌طورند. نه تمام صفحه‌هایشان فریاد می‌زنند، نه مدام تکان می‌خوری. اما یک چیزی زیر متن جاری است، یک تنش آرام، یک سوال بی‌جواب، یک حسی که نمی‌گذارد کاملاً رهایشان کنی. حتی وقتی حواست پرت شده، کتاب آنجاست. صبر می‌کند. و وقتی برمی‌گردی، انگار نرفته‌ای. این هنر نوشتن میانه است، چیزی که نه هیجانش مصنوعی است، نه خواننده را خسته می‌کند. فقط نگه می‌دارد. آرام، مطمئن، بدون التماس. مثل بازی‌ای که می‌دانی هنوز تمام نشده.

نقطه اوج، جایی که نمی‌شود کتاب را زمین گذاشت

یک لحظه‌ای هست در بعضی بازی‌ها که همه چیز عوض می‌شود. نه لزوماً گل. گاهی یک کارت قرمز است. یک ضربه به تیر دروازه. یک تعویض که می‌فهمی سرمربی همه چیز را روی آن گذاشته. لحظه‌ای که هوا در ورزشگاه فشرده می‌شود و تو، حتی از پشت صفحه تلویزیون، حتی ساعت سه بامداد و بیشتر روی مبل خانه‌ات، این فشردگی را حس می‌کنی. در آن لحظه دیگر تلفن مهم نیست. تشنگی مهم نیست. آن پیامی که باید جواب می‌دادی مهم نیست. فقط این است و بس.

کتاب‌ها هم این لحظه را دارند اگر خوب نوشته شده باشند. جایی در میانه‌های داستان، یا گاهی ناگهانی‌تر از آنچه انتظار داری، یک چیزی می‌شکند. یک حقیقتی آشکار می‌شود. یک تصمیمی گرفته می‌شود که برگشتی ندارد و تو که تا همین چند صفحه پیش راحت می‌توانستی کتاب را ببندی و بروی آب بخوری، حالا نمی‌توانی. نه به‌خاطر اینکه داستان داد می‌زند. بلکه به‌خاطر اینکه ساکت شده. همان سکوتی که قبل از گل است. بهترین نقطه‌های اوجی که خوانده‌ام پر از توضیح نبودند. پر از هیجان مصنوعی نبودند. برعکس، کم‌کلام‌ترین جاهای کتاب بودند. جمله‌های کوتاه. فضای سفید بین پاراگراف‌ها. انگار نویسنده هم نفسش را نگه داشته و خواننده هم نگه می‌دارد. این لحظه در فوتبال و در ادبیات یک چیز مشترک دارد، نمی‌شود ساختش. می‌شود فقط زمینه‌اش را آماده کرد با همان شروع درست، با همان میانه صبور و بعد رهایش کرد تا خودش بیاید. وقتی می‌آید، همه می‌فهمند. هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند نفهمیده. این است تفاوت یک کتاب معمولی با کتابی که تا سه بامداد نگهت می‌دارد.

پایان، سوتی که حس جمع شدن می‌دهد

سوت آخر یک صدای عجیب است. همه منتظرش بودند. همه می‌دانستند می‌آید. اما وقتی می‌آید، یک لحظه کوتاه هست که آدم نمی‌داند با خودش چه کند. بازیکن‌ها روی زمین می‌نشینند. یا می‌دوند. یا فقط می‌ایستند و نگاه می‌کنند به جایی نامعلوم. تماشاگرها هنوز آنجایند اما بازی نیست. آن چیزی که همه را نگه داشته بود، رفته و حالا فضایش مانده. این چند ثانیه را دوست دارم. قبل از اینکه مصاحبه‌ها شروع شود، قبل از اینکه تحلیل‌گران حرف بزنند، قبل از اینکه ایکس پر شود از نظر. آن چند ثانیه که هنوز هیچ‌چیز تفسیر نشده و بازی فقط خودش است، تمام شده، کامل، غیرقابل تغییر. کتاب‌هایی که درستند، آخرشان همین حس را دارند. نه حس رضایت کامل، آن را با شادی اشتباه نگیر. نه حس غم، آن را با ناتمامی اشتباه نگیر. یک چیز دیگر است. حسی که انگار چیزی واقعی تجربه کردی. که وقتت بی‌دلیل نرفت. که اگر کسی بپرسد این چند ساعت کجا بودی، جواب درستی نداری اما می‌دانی که جای درستی بودی.

بعضی کتاب‌ها پایان باز دارند و فکر می‌کنند این عمق است. اما پایان باز و پایان ناتمام دو چیز متفاوتند. پایان باز یعنی داستان تمام شده اما سوال‌هایش در تو ادامه دارند مثل بازی‌ای که نتیجه‌اش یک به یک بود و هر دو تیم می‌توانستند ببرند و این تساوی خودش یک نوع پاسخ است. پایان ناتمام یعنی نویسنده نمی‌دانسته کجا باید بایستد. کتاب‌هایی که مثل فوتبال‌اند، می‌دانند کجا بایستند. می‌دانند که سوت باید بخورد. که داستان باید یک لحظه داشته باشد که بگوید، همین‌جا. نه یک صفحه بعد، نه با یک فصل اضافه که توضیح بدهد چه شد. همین‌جا. و بعد سکوت. و تو کتاب را می‌بندی یا شاید یک لحظه نگهش می‌داری، همان‌طور که بعد از یک بازی خوب چند ثانیه صفحه تلویزیون را نگاه می‌کنی حتی بعد از اینکه تمام شده و می‌فهمی که این همان چیزی بود که دنبالش می‌گشتی. نه یک کتاب کوتاه. نه یک کتاب سریع. یک کتاب کامل. مثل یک بازی که وقتی تمام می‌شود، حتی اگر نتیجه‌اش دلخواهت نبوده باشد، می‌گویی، ارزش داشت که بیدار بمانم.

این کتاب‌ها را همه می‌شناسیم

نود دقیقه خواندن؛ کتاب‌هایی که مثل فوتبال نگهت می‌دارند

قمارباز، فئودور داستایوفسکی

داستایوفسکی این رمان را در بیست‌وشش روز نوشت تا یک شرط‌بندی را برنده شود. و این عجله حس می‌شود. از صفحه اول یک تب دارد که تا آخر نمی‌گذارد نفس بکشی. کوتاه‌ترین و فشرده‌ترین چیزی که از او خواهی خواند.

نود دقیقه خواندن؛ کتاب‌هایی که مثل فوتبال نگهت می‌دارند

موش‌ها و آدم‌ها، جان استاین‌بک

صدوچند صفحه. اما وقتی تمام می‌شود، احساس می‌کنی یک رمان سه‌جلدی خوانده‌ای، نه از حجم، بلکه از وزن. استاین‌بک بلد است با کمترین کلمه، بیشترین فضا را بسازد.

نود دقیقه خواندن؛ کتاب‌هایی که مثل فوتبال نگهت می‌دارند

مسخ، فرانتس کافکا

کافکا تبدیل شدن یک آدم به حشره را بدون هیچ توضیحی می‌گوید انگار که طبیعی‌ترین چیز دنیاست و این بی‌تفاوتی روایت است که نمی‌گذارد کتاب را زمین بگذاری. نه ترس، نه هیجان، فقط یک حس ناراحت‌کننده که تا صفحه آخر همراهت می‌ماند.

نود دقیقه خواندن؛ کتاب‌هایی که مثل فوتبال نگهت می‌دارند

پیرمرد و دریا، ارنست همینگوی

می‌دانم. همه می‌گویند. اما یک دلیل دارد که همه می‌گویند و آن دلیل ربطی به همه گفتن‌ها ندارد. همینگوی اینجا چیزی ساخته که شبیه خود فوتبال است، ساده به نظر می‌رسد، اما زیرش همه چیز دارد.

نود دقیقه خواندن؛ کتاب‌هایی که مثل فوتبال نگهت می‌دارند

عشق سال‌های وبا، گابریل گارسیا مارکز

مارکز در صد سال تنهایی جادو می‌کند اما اینجا فقط روایت می‌کند و همین «فقط روایت کردن» خطرناک‌تر است. یک داستان عاشقانه که مثل یک مسابقه طولانی است، می‌دانی نتیجه چیست، اما نمی‌توانی چشم بگیری.

نود دقیقه خواندن؛ کتاب‌هایی که مثل فوتبال نگهت می‌دارند

بیگانه، آلبر کامو

اولین جمله‌اش را که می‌خوانی، می‌فهمی این کتاب قرار نیست مهربان باشد. و نیست. اما همین بی‌رحمی آرام است که مثل یک بازی دفاعی ماهرانه، تو را در خود نگه می‌دارد تا وقتی که دیگر دیر شده.

نود دقیقه خواندن؛ کتاب‌هایی که مثل فوتبال نگهت می‌دارند

مجمع‌الجزایر گالاپاگوس، کورت ونه‌گات

ونه‌گات از آن نویسنده‌هایی است که انگار بلد نیست آرام راه برود. حتی وقتی درباره پایان تمدن حرف می‌زند، روایتش جلو می‌دود. مجمع‌الجزایر گالاپاگوس، از آن کتاب‌هایی است که هر فصلش مثل یک ضدحمله تازه از راه می‌رسد.

نود دقیقه خواندن؛ کتاب‌هایی که مثل فوتبال نگهت می‌دارند

شب پیشگویی، پل استر

شب پیشگویی با یک اتفاق بزرگ شروع نمی‌شود. با یک لغزش کوچک آغاز می‌شود، شبیه گلی غافلگیرکننده در همان دقایق اول بازی. اما همان لغزش کافی است تا روایت مثل توپی که در سراشیبی افتاده، مدام شتاب بگیرد. از آن کتاب‌هایی است که هر بار می‌خواهی ببندیش، یک صفحه دیگر از راه می‌رسد.

نود دقیقه خواندن؛ کتاب‌هایی که مثل فوتبال نگهت می‌دارند

زندگی و عقاید تریسترام شندی، لارنس استرن

همه مسابقه‌های خوب پر از حمله نیستند. بعضی بازی‌ها را به خاطر دریبل‌ها، مکث‌ها و وقت تلف کردن‌های هنرمندانه به یاد می‌آوریم. تریسترام شندی یکی از معدود کتاب‌هایی است که ثابت می‌کند گاهی مسیر از مقصد جذاب‌تر است. کتابی که هزار بار از جاده اصلی خارج می‌شود و عجیب اینکه هر بار بیشتر دلت می‌خواهد دنبالش بروی.

این فهرست را می‌شود همین‌طور ادامه داد، سلیقه شما کدام کتاب‌هاست؟ می‌دانید، شاید ما دنبال کتاب‌های کوتاه نیستیم. دنبال کتاب‌هایی هستیم که مثل فوتبال، شروع می‌شوند و دیگر نمی‌شود ازشان بیرون آمد. حتی بعد از سوت پایان.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها