سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – ابوالفضل عباسی بانی، نویسنده و پژوهشگر حوزه ادبیات و تاریخ: کتاب « کودکی صدراعظم » نوشته ایرج احمدی هزاوه تلاشی است ۹۲ صفحهای برای واکاوی سالهای آغازین زندگی میرزا تقیخان در جغرافیای هزاوه؛ روستایی در نزدیکی اراک که علاوه بر امیرکبیر، خاستگاه دهها دولتمرد و چهار صدراعظم دیگر نیز بهشمار میرود. پرداختن به ریشههای بومیِ این شخصیت تراز نخست تاریخ ایران، انتخابی هوشمندانه است؛ اما به نظر میرسد شتاب در تدوین یا کمحوصلگیِ بازبینی نهایی، به بدنه ادبی و استحکام زبانیِ اثر آسیب زده است.
نکتهای که از نگاه مخاطبِ دقیق پنهان نمیماند، لغزشهای دستوری و نگارشی در همان ابتدای کتاب است؛ لغزشهایی که اگرچه ظاهراً کوچکاند، اما درست مثل کجیِ «خشتِ نخست»اند. برای نمونه، در صفحه ۲، خط ششم، جابهجایی نادرست «کسره اضافه» با «ه»ِ خبریِ فعل «است» چنان رخ نموده که جمله از معنای طبیعیاش میافتد: نوشتنِ «خونهی اوستا شاهمحمدِ!!» به جای «خونهی اوستا شاهمحمده» (به معنای «خانه اوستا شاهمحمد است») نه صرفاً یک خطای تایپی، بلکه نشانهای از غیبتِ نظارت زبانی در واپسین مرحله چاپ است.
جالب آنکه در نوشتار امروز، معمولاً خطای وارونه همین مورد بیشتر به چشم میخورد؛ مانند «عالم محضره خداست» که صورت درستش «عالم محضرِ خداست» است؛ خطایی رایج، آشنا، و از حیث معیار زبان، همچنان خطای فاحش.
از نقاط قوت کتاب اما توصیف دقیق و زنده رسوم محلی است؛ از شرایط و وسایل زایمان در روستا گرفته تا نامگذاری نوزاد، حمام دهروزه، مژدگانی و جزئیات ریز دیگری که معمولاً در روایتهای کلی و رسمی حذف میشوند. نویسنده این آیینها را نه صرفاً بهعنوان اطلاعات مردمنگارانه، بلکه مانند بخشی از «زندگیِ جاری» روایت میکند؛ طوری که خواننده حس میکند در همان کوچه و همان خانهها قدم میزند.
این کتاب تولد و روند شکلگیری شخصیت میرزا تقیخان را در روستای هزاوه روایت میکند و میکوشد با تصویرسازی از فضای روستا، به بخش مغفول ماندهای از زندگی امیرکبیر بپردازد. همچنین فضای هزاوه با کوچهباغها، محلهها و چشماندازهای طبیعیاش بهخوبی و با جزئیاتی زنده ترسیم شده است؛ بهگونهای که خواننده میتواند آن محیط را در ذهن خود ببیند و حس کند. این توصیفها فقط پسزمینه داستان نیستند، بلکه بخشی از جانِ روایتاند و به اثر رنگوبویی بومی و واقعی میبخشند؛ گویی زندگی شخصیتها نه با تاریخهای رسمی، بلکه با گردش فصلها، دگرگونی طبیعت و حالوهوای روستا معنا پیدا میکند. همین ویژگی سبب میشود کتاب، گذشته را به شکلی ملموس و شاعرانه پیش چشم خواننده زنده کند.

از آن جمله میتوان به اشارههای غیررسمی و گاه نامنظم به برخی مفاهیم اشاره کرد؛ نکتهای که ممکن است برای خواننده امروز اندکی ابهام ایجاد کند. برای نمونه، استفاده از تاریخهای قمری بدون توضیح یا معادلسازی دقیق، فهم توالی زمانی رویدادها را دشوار میکند، بهویژه برای مخاطبی که با این گاهشماری مأنوس نیست. همچنین بهکارگیری مقیاسهای قدیمی و کمتر قابل درک، مانند ذکر طول ۸۰ ذرع و عرض ۶۰ ذرع برای خانه قائممقام، اگرچه به اصالت تاریخی متن کمک میکند، اما بدون ارائه توضیح یا تبدیل تقریبی یه واحدهای امروزی، دریافت روشنی از ابعاد واقعی مکان به خواننده نمیدهد. از این رو، بهتر بود نویسنده یا ناشر در پانوشتها اینگونه مفاهیم را برای مخاطب امروز روشنتر میساخت تا پیوند میان ارزش تاریخی متن و فهم معاصر آن استوارتر شود.
در نمونهای دیگر، وقتی از حضور «حکیم نصرانی» یاد شده که از فراهان به هزاوه میآمده و بیماران را در «اتاق صحیه» ویزیت میکرده است، باز با واژهای روبهرو میشویم که برای مخاطب امروز چندان آشنا نیست.
… و نوشتههای او همواره مملو از واژگان قدیمی، مهجور و اصطلاحات غیرپارسی (غالباً عربی یا اصطلاحات اداری دوران قاجار) است. اگرچه این نوع انتخاب واژگان به متن لحنی کلاسیک و حالوهوایی تاریخی میبخشد، اما در عین حال به یکی از ویژگیهای ثابت و شاید چالشبرانگیز آثار او تبدیل شده است.
اصرار بر استفاده از این ادبیات سنگین و سنتی، بهویژه در کتابی که به نظر میرسد مخاطب جوانتر را هدف قرار داده، نوعی دوگانگی ایجاد میکند. گویی نویسنده بیش از آنکه به دنبال سادهسازی تاریخ برای نسل امروز باشد، در تلاش است تا اصالت و سنگینیِ نثر آن دوران را در کلام خود حفظ کند.
یکی از نقاط قوت برجسته کتاب، پیوند زدن دنیای کودکانه میرزا تقی به نام و اقتدار نادرشاه است. نویسنده بهخوبی نشان میدهد که چگونه عظمت و شکوه تاریخیِ شخصیتی مثل نادرشاه در ذهن محمدتقیِ کودک ریشه میدواند و او را مجذوب خود میکند.این علاقه، صرفاً یک تمایل ساده نیست؛ بلکه نویسنده از این طریق، بذر میهندوستی و عرق ملی را در جان قهرمان داستانش به تصویر میکشد. تماشای رویاهای کودکی که در سودای اقتدارِ وطن و بزرگیِ ایران است، به مخاطب کمک میکند تا درک کند ریشههای آن مصلحِ بزرگ و مقتدرِ سالهای بعد (امیرکبیر)، در کدام خاک و با کدام الگوها آبیاری شده است.
یکی از بخشهای جذاب کتاب، ورود ملایی تازه از مهرآباد به مکتبخانه هزاوه است؛ میرزا اسدالله که برخلاف ملای تندخویِ قبلی، معلمی خوشاخلاق، با تدبیر و مهربان معرفی میشود. این جابهجایی، فقط تغییر یک شخصیت در داستان نیست؛ بلکه تغییر «فضای تربیتی» است و نشان میدهد نویسنده به نقش معلم و شیوه آموزش در شکلگیری شخصیت کودکانهی میرزا تقی توجه جدی دارد.
میرزا اسدالله، صرفاً یک معلم نیست؛ او نماد دانایی، تربیت و خرد سیاسی است و نویسنده بسیاری از پیامهای اخلاقی و اجتماعی را از زبان او بیان میکند. یکی از مهمترین این پیامها، همان تعریفی است که از «پادشاه خوب» ارائه میدهد: پادشاهی که رعیت را در خاطر دارد و دلمشغولیاش تنها تخت و تاج نیست!
این نگاه، مفهوم حکومت را از ظواهر قدرت به مسئولیتپذیری و عدالت پیوند میزند و معیار سنجش فرمانروایی را در مرز میان عدالت و ظلم قرار میدهد. از همین رو، حضور میرزا اسدالله در روایت نقشی کلیدی دارد؛ زیرا او هم در شکلگیری اندیشههای محمدتقی اثر میگذارد و هم به خواننده میآموزد که اقتدار واقعی، بدون توجه به مردم، ارزشی ندارد.
نکته مهمتر آن است که میرزا اسدالله برای فراهمکردن بستر این دانایی، شاگردان را به خواندن تاریخ ترغیب میکند. این تأکید بر تاریخ، بسیار معنادار است؛ زیرا نویسنده نشان میدهد آگاهی سیاسی و اجتماعی، بدون شناخت گذشته به دست نمیآید. بدینترتیب، میرزا اسدالله تنها آموزگار مکتبخانه نیست، بلکه راهنمایی است که ذهن شاگردان را به سوی فهم تاریخ، عبرتگرفتن از سرگذشت پیشینیان و درک عمیقتر مفهوم حکومت و عدالت سوق میدهد.
---در بخشی از کتاب که قائممقام وارد هزاوه میشود، پرسشی در ذهن خواننده امروز شکل میگیرد که به نظر میرسد نویسنده از کنار آن با شتاب گذشته است. اثر حاضر اساساً برای نوجوانان و نسل جوان نوشته شده و طبیعی است که بسیاری از اصطلاحات رایج در ساختار اجتماعی و اداری عصر قاجار برای این مخاطبان ناآشنا باشد. هنگامی که از کدخدا، مباشر و پیشکارِ ارباب سخن به میان میآید، انتظار میرود دستکم در قالب توضیحی کوتاه یا پانویسی مختصر، جایگاه و وظیفه این اشخاص روشن شود. برای نوجوان امروزی که نه با نظام ارباب و رعیتی آشناست و نه ساختار اداری روستاهای آن روزگار را میشناسد، این واژهها صرفاً نامهایی مبهماند که بدون انتقال مفهوم از برابر چشم او عبور میکنند.
با این همه، همین بخش از کتاب یکی از ارزشمندترین و پژوهشگرانهترین نکات اثر را نیز در خود جای داده است؛ تلاشی برای تبیین چرایی ظهور و پرورش این همه چهره برجسته در این سرزمین. نویسنده بهخوبی نشان میدهد که اهمیت یک سرزمین تنها در زادگاه بودن یا نبودن مفاخر خلاصه نمیشود. بسیاری از بزرگان این سامان، از جمله میرزا عیسی قائممقام و فرزند نامدارش میرزا ابوالقاسم، فارغ از آنکه زادگاهشان دقیقاً هزاوه بوده یا نه، پیوندی عمیق، مستمر و هویتساز با این روستا و منطقه داشتهاند؛ پیوندی که در شیوه زندگی، مناسبات اجتماعی، رفتوآمدهای خانوادگی و حتی تربیت فرزندانشان نمود یافته است. در مقابل، شخصیتهایی چون امیرکبیر نیز مستقیماً زاده همین خاکاند و همین امر بر اهمیت تاریخی این دیار، بهویژه روستای تاریخی هزاوه، میافزاید.
از نقاط قوت این بخش، نگاه آیندهنگرانه میرزا ابوالقاسم به میرزای مکتبخانه درباره کیفیت آموزش است. او بر این باور است که کودکان، در آینده در جایگاه صاحبمنصبی قرار میگیرند. ازاینرو تأکید میکند که آموزش آنان باید دقیق، سنجیده و عمیق باشد تا فهمی درست از دانش و امور به دست آورند و بتوانند در آینده گرهی از کار ایرانِ پرآشوب بگشایند. نگاهی که مدرسه و مکتب را صرفاً محل فراگیری خواندن و نوشتن نمیبیند، بلکه آن را جایگاهی برای پرورش نسل آینده و ساختن بنیانهای فکری جامعه میداند.
اینجاست که گفته زندهیاد برومند دهگان جلوهای روشنتر مییابد؛ آنجا که از او شنیدم «در کوچهپسکوچههای همین اراک، کودکانی بازی میکنند که هرکدامشان خود یک وزیر، وکیل یا رئیسجمهورند.» این سخن یادآور آن است که استعداد و توانایی در دل همین کوچهها و در میان همین کودکان نهفته است. اگر آموزش درست، توجه دلسوزانه و راهنمایی سنجیدهای در کار باشد، این استعدادها میتواند به بالندگی اندیشه و پیشرفت جامعه بینجامد.
در بسیاری از موارد، رفتوآمدهای خانوادگی، حضور فصلی و مشارکت در زندگی اجتماعی و آموزشی یک منطقه نیز بخشی از تجربه زیسته افراد را شکل میدهد. هنگامی که در روایت کتاب میبینیم فرزندان قائممقام در زمان حضور خانواده در هزاوه در مکتبخانه روستا درس میخواندهاند، روشن میشود که این ارتباط صرفاً نامی در شجره یا مالکیت چند قطعه زمین نبوده، بلکه پیوندی زنده و ملموس با فضای اجتماعی و فرهنگی آنجا برقرار بوده است. همچنین در دورههایی که این خاندان مورد غضب شاهان قرار میگرفتند، هزاوه بهعنوان محل اقامت آنان برگزیده میشد. همین امر نیز بیانگر آن است که این روستا برای آنان نه مکانی بیگانه، بلکه پناهگاه و مأمنی آشنا به شمار میآمد. از این رو میتوان گفت بخشی از تجربههای زیستی و حتی فراز و فرود سیاسی این خاندان نیز با هزاوه گره خورده و همین پیوند، نسبت آنان با این مکان را به نسبتی واقعی و قابل استناد بدل میکند. شاید راز برخاستن این شمار از رجال سیاسی، اداری، علمی و فرهنگی از این سرزمین را نیز باید در همین پیوندهای عمیق جستوجو کرد؛ در محیطی که علم، آموزش، کتابت، دیوانسالاری و معاشرت با اهل فضل نسل به نسل منتقل میشد و بستری فراهم میآورد که از دل آن قائممقامها، امیرکبیرها و صدها چهره اثرگذار دیگر سر برآورند. «کودکی صدراعظم» در این بخش، فراتر از روایت زندگی یک فرد، به واکاوی بخشی از ریشههای فرهنگی و اجتماعیِ تولید نخبگان در این خطه میپردازد و از همین رو، ارزش آن تنها در بازگویی گذشته نیست، بلکه در توضیح چرایی آن گذشته نیز نهفته است.
و درست در همینجاست که انتخاب الگو معنا و وزن واقعی خود را مییابد. در میان نامهایی که میتوانستند پیش چشم کودک قرار گیرند، از نادرشاه یاد میشود؛ اما میرزا اسدالله بهجای ستایش صرفِ شمشیر و فتوحات، میرزا مهدی استرآبادی را توصیه میکند؛ نه بهعنوان وقایعنگار دربار، بلکه بهعنوان معلم نادرشاه. این انتخاب خود حامل پیامی روشن است: آنچه یک فرمانروا را میسازد، پیش از قدرت، دانایی است و آنکه دانش میآموزد و میآموزاند، در شکل دادن به تاریخ نقشی ماندگارتر از آن دارد که صرفاً آن را فتح کند.
این نگاه در روایت کتاب با جملهای ساده اما پرمعنا از زبان تقی جلوه مییابد؛ آنجا که به مادرش میگوید: «میخواهم دانا باشم.» جملهای که اگرچه در ظاهر کودکانه است، اما در بطن خود افقی روشن از آینده میگشاید. دانایی در اینجا نه امتیازی شخصی، بلکه ابزار فهم، تشخیص و مسئولیتپذیری است؛ همان عنصری که میرزا اسدالله نیز با توصیه میرزا مهدی بر آن تأکید میکند.
با این همه، در ادامه روایت، نویسنده برای جذابتر کردن داستان به طرح حکایتی تخیلی اما آشنا در فضای روستایی میپردازد: دستبردی کودکانه به باغ گیلاس که در آن، محمدتقی همراه با چند تن از دوستانش به باغی میروند تا از درختان گیلاس بچینند. بیتردید چنین صحنههایی در زندگی بسیاری از کودکان روستایی رخ میدهد و از نظر داستانی نیز میتواند لحظهای سرزنده و ملموس در روایت بیافریند؛ با این حال، طرح آن درباره شخصیتی که بعدها به جایگاه وزارت و صدارت میرسد، اندکی محل تأمل است.
مقصود آن نیست که کودکی رجال تاریخی باید سراسر عاری از شیطنت و خطا تصویر شود؛ بلکه پرسش این است که آیا افزودن روایتی که پایه تاریخی روشنی ندارد، برای شخصیتی با چنین جایگاه تاریخی ضرورتی داشته است یا نه. هنگامی که کتاب میکوشد سیمای کودکی را ترسیم کند که بعدها در شمار رجال برجسته ایران قرار میگیرد، انتظار میرود حتی در بازسازی صحنههای داستانی نیز نوعی تناسب با شأن و فضای تربیتی آن شخصیت رعایت شود.
در ادامه همین روایت نیز آمده است که قاسم با چیدن و خوردن چند گیلاس باقیمانده در شاخههای بالای درخت، بهگونهای به دوستان خود رکب میزند. سپس نویسنده بازی مشهور «شاه ودزد» را به میان میآورد و تقی در نقش شاه، دزد را محاکمه میکند. این بخش از روایت، از آن رو که نوعی بازی نمادین و بازتابی از ذهنیت کودکانه درباره عدالت و داوری است، پذیرفتنیتر به نظر میرسد.
از این رو شاید اگر نویسنده به جای افزودن چنین حکایتهایی، تمرکز بیشتری بر عناصر مستند و قابل اتکا ــ همچون فضای مکتبخانه، شیوه آموزش، یا محیط خانوادگی و فرهنگی خاندان قائممقام ــ میداشت، روایت هم استوارتر میشد و هم با شخصیت تاریخی محمدتقی هماهنگی بیشتری مییافت-ادامه دارد.
از دیگر محاسن کتاب بخش مربوط به قهرمانان و دوستان کودکی امیرکبیر است که نویسنده میکوشد با معرفی چهرههایی که بعدها هر یک به جایگاهی اجتماعی یا اداری رسیدند، فضای انسانی و فرهنگی زادگاه امیرکبیر را برجسته کند. نکته مهم این است که این افراد، برخلاف شخصیتهای فرعی معمول در آثار تاریخی، همگی نامآشنا و دارای سرگذشتی قابل توجهاند و همین امر به روایت کتاب نوعی اعتبار تاریخی میبخشد.
از جمله این شخصیتها سیدمیرزا باقر است که تا مقام معاونت میرزا موسی قائممقام و تولیت حرم امام رضا پیش رفت. او پس از بازنشستگی به هزاوه بازگشت و بنا بر روایت کتاب، در سن ۱۰۷ سالگی درگذشت. طرح چنین شخصیتی در کتاب نشان میدهد که محیط رشد امیرکبیر محدود به یک خانواده یا فردی استثنایی نبوده، بلکه بافت اجتماعی هزاوه نیز استعداد پرورش رجال مؤثر را داشته است.
شخصیت دیگر، عبدالحسین، در مسیری متفاوت اما باز هم قابل تأمل معرفی میشود. او به جای ورود مستقیم به مناصب دیوانی، به آبادانی هزاوه روی آورد و باغهای بسیاری در آنجا احداث کرد. همچنین از استقبالکنندگان سفر ناصرالدینشاه به هزاوه بود و تا دوره پهلوی را نیز درک کرد. اشاره به باقی ماندن نوادگان او با شهرت «عسکری» در هزاوه، نوعی پیوستگی تاریخی و اجتماعی میان گذشته و حال ایجاد میکند.
قاسم، پسرعموی امیر، با لقب قاسمخان ناظر در خدمت دیوان قرار داشت. او پس از شهادت امیرکبیر به زادگاه خود بازگشت، امور و اموال او را سامان داد و سپس راهی اصفهان شد و در خدمت ظلالسلطان درآمد. اما همینجا روایت کتاب ناگهان از کنار نکتهای مهم میگذرد: چرا قاسمخان، که از نزدیکان و خویشاوندان امیر بود، پس از آن سرنوشت تلخ، به خدمت ظلالسلطانِ سفاک درآمد؟ این جابهجایی صرفاً یک انتقال اداری نیست، بلکه پرسشی جدی درباره مناسبات قدرت، بقا و دگرگونی وفاداریها در عصر قاجار است؛ پرسشی که هرچند کتاب درباره کودکی امیر است، اما با طرح سرنوشت بعدی این افراد، خودبهخود آن را پیش میکشد و بیپاسخ رها میکند.
نظر شما