سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: وقتی صحبت از فوتبال به میان میآید، بسیاری به یاد مستطیل سبز و هیجان نود دقیقهای میافتند؛ اما برای کسی که فلسفه خوانده و در دنیای «پژوهش هنر» غرق شده، فوتبال چیزی فراتر از یک ورزش است. شمیم شهلا، نویسنده و پژوهشگر متولد ۱۳۷۱، که پیش از این با نگاهی دقیق در کتاب «مطالعه تطبیقی مفهوم تعزیه از نگاه بهرام بیضایی» به ریشههای نمایش آیینی پرداخته بود، حالا در اثر جدید خود، مجموعهداستان «بازی خوبی بود، دستشون درد نکنه!»که توسط نشر چارسو منتشر شده است، به سراغ یک «آیین مدرن» رفته است.
شهلا که فارغالتحصیل کارشناسی فلسفه و کارشناسی ارشد پژوهش هنر است، این بار «هویت»، «شکست» و «امید» را در بستر قصه و با چاشنی فوتبال روایت میکند. او در مجموعه داستان جدیدش که عنوانی صمیمی و کنایهآمیز دارد «بازی خوبی بود، دستشون درد نکنه!»، به سراغ اسطورههایی چون ناصر حجازی، احمدرضا عابدزاده و دکتر حمیدرضا صدر رفته است تا ثابت کند فوتبال، درست مثل زندگی، پیشبینیناپذیر و لبریز از لحظات دراماتیک است.
در این گفتوگو، با او از پیوند میان «تعزیه» و «فوتبال»، جایگاه زنان در این اتمسفر پرشور و تأثیرِ نگاهِ انسانیِ صدر بر ادبیات داستانیاش به گپ و گفت نشستهایم. شمیم شهلا در این مصاحبه به ما میگوید که چرا معتقد است فوتبال، خودِ زندگی است؛ با همان پستیها، بلندیها و همان شوقی که ما را در میانه بحرانها به بقا امیدوار نگه میدارد:
شما پیشینهی پژوهشی در زمینهی «تعزیه» و دیدگاههای بیضایی دارید؛ آیا در روایتهای این کتاب، فوتبال را به مثابه یک «آیین» یا «تراژدی مدرن» میبینید که در آن وجد و اندوه، درست مثل تعزیه، با هم گره خوردهاند؟
دقیقا فوتبال یک آیین و سنت است. به خاطر دارم دکتر حمیدرضا صدر عزیز، همیشه این جمله را تکرار میکردند که فوتبال شبیه زندگی است، حالا من میخواهم کمی این جمله را تغییر بدهم و بگویم: فوتبال خودِ زندگی است با تمام پستی و بلندیهایش، شور و تشویقهایش، دلنگرانی و ناراحتیهایش. وقتی به همین جمله فکر کنیم که فوتبال خودِ زندگی است، خیلی بهتر و بیشتر میتوانیم با این پدیده و اتفاق ارتباط برقرار کنیم. من از وقتی به یاد دارم، فوتبال در خانوادهام جای مهمی داشت و دارد. همیشه صدای گزارشگران فوتبال را میشنیدم، شاهد گفتوگوی اعضای خانوادهام بودم وقتی در مورد تاریخ و ساعت پخش بازیها صحبت میکردند، خوشحالیشان بابت برد و ناراحتیشان بابت باخت تیم محبوبشان را میدیدم. کمکم متوجه شدم که انگاری اهمیت دادن به فوتبال، ارزش قائلشدن برای فوتبال و دنبال کردنش در هر خانوادهای یک آیین و سنت است. خب ما انسانها بنا بر تاریخ، فرهنگ و گذشتهمان یک سری آیین و مراسم برایمان مهم است. در هر جای این جهان که باشیم ممکن است یکسری آیین و سنت مذهبی، تاریخی، فرهنگی برایمان باارزش و مقدس باشند. از این نظر همه با هم اشتراک داریم، فقط در نوع آن آیین، چگونه برپایی آن با هم تفاوت داریم. بنابراین میتوان فوتبال را هم یک آیین دانست. یک آیین جهانی که برای اکثر مردم جهان مهم و محبوب است. شما همین جام جهانی را در نظر بگیرید، جدای از اینکه از سالها قبل برگزارکنندگان و مجریان اصلی این مراسم درگیرودار مهیاکردن آن بودند و هستند، از آن طرف هم هر چقدر به تاریخ برگزاری آن نزدیک میشویم، مردم نیز شور و شوق بیشتری نشان میدهند و شاید بتوان گفت لحظهشماری میکنند برای شروع این تورنومنت. وقتی تکههای این پازل را کنار هم میچینیم و از دور به این قاب مینگریم، میتوانیم بگوییم با آیین و سنتی روبرو هستیم که برای اهالی فوتبال مهم و گاه حیاتی است.

عنوان کتاب («بازی خوبی بود، دستشون درد نکنه!») لحنی صمیمی و شاید کمی کنایهآمیز دارد؛ این عنوان بیشتر بیانگر یک پذیرش صلحجویانه با شکستهای زندگی است یا کنایهای به بازیِ بیرحمِ سرنوشت؟
واقعیتش در مسیر انتخاب عنوان و اسم این کتاب مسیر طولانی را طی کردم. اوایل دنبال این بودم که یک عنوان و اصطلاح فوتبالی انتخاب کنم. اما خب از طریق مشورت با هواداران حرفهای فوتبال متوجه شدم این عناوین ممکن است خیلی ساده و پیشپاافتاده به نظر برسند. باید اسمی انتخاب میکردم که دقیقا آن لحن کنایهآمیز در آن حس شود، شبیه همان مصاحبههای اعضای تیم فوتبالها که بعد از باخت انجام میدهند و بازی بدشان را توجیه میکنند. از آن طرف عنوان کتاب میبایست بیانگر این هم باشد که نتیجهی بازیها را بپذیریم چه به عنوان هوادار چه به عنوان اعضای تیم و دنبال توجیههای غیرمنطقی نباشیم برای کیفیت بد بازی، ضعیفبودن تیم محبوبمان و روابط و دادوستدهایی که دیگر نشانی از غیرت و تعصب فوتبال ندارند، بلکه فقط بوی پول میدهند. پس رسیدم به این عنوان. این عنوان را از میان حرفهای غلامحسین پیروانی پیدا کردم. زمانی که به عنوان مربی فجر سپاسی مقابل پرسپولیس بازی داشتند، بعد از اتمام بازی در مصاحبهای با لهجهی شیرازی گفتند: بازی خوبی بود، دستشون درد نکنه!
در این مجموعه، فوتبال فراتر از یک ورزش و به عنوان بخشی از «هویت» تعریف شده است؛ از منظر فلسفی، چه چیزی باعث میشود یک بازی ورزشی تا این حد با معنای وجودی و سرنوشت یک انسان گره بخورد؟
ما انسانها با کارهایی که انجام میدهیم، علایقی که دنبال میکنیم، تلاشهایی که به سرانجام میرسانیم، میتوانیم خودمان را معرفی و هویت مستقلی پیدا کنیم. علاقه به فوتبال، هواداری از فوتبال جزوی از هویت ما انسانهاست، البته مایی که میتوانیم خودمان را فوتبالدوست بنامیم. شما جامعهی امروز خودمان را نگاه کنید، ما جنگ بسیار سختی را پشت سر گذاشتیم و آسیبهای روانی، ذهنی، جسمی و مالی زیادی هم دیدیم، آسیبهایی که تا امروز هم داریم با آنها دست و پنجه نرم میکنیم، اما این برای من بهشدت جالب است که وسط این شرایط، باز هم منتظر جام جهانی هستیم. منتظر نتیجهی بازیها هستیم، در مورد اینکه چه تیمهایی صعود میکنند و در فینال چه تیمهایی به هم میخورند، با هم صحبت میکنیم و پیشبینی و حدسهایی هم میزنیم. انگاری با وجود تمام مشکلات و نداشتن حال مساعد، دلبستن به فوتبال میتواند نجاتدهنده باشد. از لحاظ فلسفی اگر بخواهیم فوتبال را تفسیر کنیم که تا چه حد با سرنوشت ما انسانها گره خورده، میتوانم دوباره همان جملهی اولم را تکرار کنم که فوتبال خودِ زندگی است. همان قدر پیشبینی ناپذیر. هر چقدر که ما برنامهریزی کنیم، رویا ببافیم، باز ممکن است یک اتفاق مسیر زندگیمان را تغییر دهد. درست شبیه فوتبال که همین پیشبینیناپذیر بودنش جذابش کرده. در زندگی گاه با وجود تلاشهای مکرر و متعدد و طاقتفرسا ممکن است نتیجهی خوب و مطلوبی عایدمان نشود. فوتبال هم همین طور است که با یک خطا، با یک اشتباه در کسری از ثانیه، نتیجه تغییر میکند و سرنوشت تیم و بازیکنان مثل ورق برمیگردد.
انتخاب چهرههایی مثل ناصر حجازی، عابدزاده، پله و مارادونا، بر اساس چه وجه اشتراکی بود؟ آیا شما در زندگی این اسطورهها، «کاستی» یا «شکست» انسانی خاصی دیدید که ترغیب شدید آنها را به شخصیتهای داستانی تبدیل کنید؟
براساس شخصیت اسطورهایشان. شخصیت اسطورهای دیگر صرفا به این معنا نیست که شخصیتی ابر انسان یا ابر قدرت باشد که دسترسناپذیر است، ناملموس است و گاه باورناپذیر. بلکه اسطورهها کنار ما زندگی میکنند. ما اسطورهها را میشناسیم. در هوایی نفس کشیدند که ما هم. حتی میتوانیم با افتخار بگوییم گاه ما با این اسطورهها همزبان، هممیهن و همشهری هستیم. بنابراین این شخصیتهای اسطورهای من را ترغیب کردند به این سمت که داستانها را طوری روایت کنم که این شخصیتها را اول قصههایم معرفی کنم. انسانهایی که جدای از فوتبال، در زندگی شخصی و برای ما مردم هم عزیز بودند و هستند. انسانهایی که همهچیز فقط برایشان فوتبال نبود بلکه غم مردم غمشان بود و شادی مردم شادیشان. مگر میشود ناصرخان حجازی را فراموش کنیم، انسان بزرگی که با صراحت کلام صادقانهاش و عشقش نسبت به مردم از او یاد میکنند. مگر میشود مارادونا را فراموش کرد. همان دست خدای معروف! انسانی که میتوان به او لقب ابرقهرمان داد. اعجوبهای که با مرگش جهان را در بهت فرو برد. دکتر حمید رضا صدر را چه کنم؟ آدمی که در وهلهای اول برای خودم یک اسطوره و الگو بود، کسی که با دانش، سواد و آگاهی نسبت به فوتبال، سینما، جامعهشناسی، ادبیات و... حرف برای گفتن داشت. وقتی کتاب از قیطریه تا اورنج کانتی او را میخواندم، از انتخاب تکتک واژگانش برای روایت کتاب و حسی که منتقل میکرد، به من ثابت شد که چقدر ایران و مردم را دوست داشتند، چقدر دلشان برای تهران میتپید. من با عشق حرفزدن در مورد فوتبال را از ایشان آموختم. هر کدام از این اسطورهها در زندگی کاری و شخصی خودشان با اتفاقات عجیب و گاه سختی روبرو شدند که مسیر کاری و زندگیشان تغییر کرد. وقتی همان قانون من درآوردی ۲۹سالهها را برای ناصرخان حجازی اجرا کردند، زندگی او به کل تغییر کرد، وقتی آن حادثهی مغزی برای احمدرضا عابدزاده پیش آمد، مسیر حرفهای او دستخوش دگرگونی شد. انگاری قابلیت پیشبینیناپذیر بودن فوتبال راه پیدا کرده بود به زندگی تکتک این انسانها. و همین دلایل منجر به این شد که من به سراغشان بروم و به عنوان یک مخاطب فوتبال و طرفدار این اسطورهها، سهمی در خاطرهبازی با آنها داشته باشم.
با توجه به سوابق شما در مطالعات زنان، حضور زنان در این اتمسفرِ بهشدت مردانهی فوتبال را با چه رویکردی روایت کردهاید و فوتبال در زندگی زنانِ داستانهای شما، چه جایگاهی دارد؟
احساس میکنم در فرهنگ ما این تصور به اشتباه ایجاد شده که فوتبال یک ورزش مردانه، محیط فوتبال یک محیط مردانه و علاقه به فوتبال یک علاقهی مردانه است. در صورتی که این تصور بهشدت اشتباه است. خوشحالم از این بابت که با تلاش زنان و دختران این تصور اشتباه کمکم به سمت فراموشی و محوشدن حرکت کرد. ما اصلا نمیتوانیم هیچ ورزشی را جنسیتی کنیم و یک چارچوب اجباری برایشان بسازیم. خوشحالم از این بابت که زنان و دختران اینقدر دویدند و تلاش کردند تا توانستند جایگاه خود را در ورزشگاه به عنوان یک هوادار فوتبال ثبت کنند. بنابراین من برخلاف صحبت شما، معتقدم اتمسفر و فضای فوتبال صرفا مردانه نیست و با چنین رویکردی سراغ روایت داستانهایی رفتم که زنان در آن نقش داشتند. البته لازم به گفتن این نکته است که در این چند داستان کوتاه تمرکز اصلی روی شخصیت مردان است، اما زنان هم در زندگی این مردان نقش داشتند و بابت فوتبال مسیر سرنوشتشان تعییر کرده است.
تجربهی شما در نوشتن فیلمنامههای کوتاه، چقدر در خلق ساختار بصری، ریتم سریع و نحوه روایت این پنج داستان اثرگذار بوده است؟
به این باور دارم که نوشتن داستان کوتاه خیلی سختتر از رمان و داستان بلند است. منِ نویسنده باید در یک چارچوب که خودم آن را تعیین کردهام، داستانی را خلق کنم، شخصیتپردازی کنم، نقطهی اوج، تعلیق، گرهافکنی ایجاد کنم و در نهایت شخصیت ها و داستان را به سرانجام برسانم آن هم در یک محدودیت از لحاظ تعداد کلمات و صفحات و... در صورتی که یک رماننویس فرصت کافی و مطلوب به خودش میدهد تا سرِ صبر تمام ساختار داستان را بسازد و پایان آن را هم به سرانجام برساند. بنابراین تجربهی نوشتن فیلمنامهی کوتاه خیلی به من کمک کرد، چراکه شناخت فضای فیلمنامهی کوتاه این امکان را به من داد که بتوانم فضای داستان کوتاه و نحوهی روایت آن را هم مثل یک پازل در ذهنم بچینم و براساس قوانین آن جلو بروم. البته نمیدانم چقدر در این مسیر موفق بودهام. این را باید خوانندههای کتابهایم بگویند و قضاوت کنند.
حمیدرضا صدر فوتبال را با نگاهی انسانی و عاشقانه روایت میکرد؛ شما چگونه توانستید این «عاشقانگی» را از فضای مستند و پژوهشی او، به فضای تخیلی و داستانی در کتاب خود منتقل کنید؟
عشق به فوتبال چه در روایت داستان، چه در روایت مستند جاری هست. خودِ همین عشق و لحظات احساسی و به یادماندنی فوتبال میتواند تبدیل به محرکی شود برای روایت داستان. چرا که عشق به فوتبال برای روایت داستانی بستر مناسبی است. تجربهی خواندن آثار دکتر صدر میتواند برای عاشقان فوتبال دنیای جدیدی را باز کند. دنیایی سرشار از قصه، حادثه، اتفاق. ایشان یک روایت مستقیم، عینی و ملموس را از فوتبال ارائه میدادند، من با الهام از این روایتها و قلم ایشان، سعی کردم با نگاهی غیرمستقیم اما با تِم عاشقانه و نزدیک به زندگی واقعی، قصههایی را خلق کنم که میتواند قصهی تکتک ما انسانها هم باشد.
نظر شما