سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- آناهید خزیر: کتاب «تک تیرانداز استالین؛ خاطرات جنگ رزا شانینا» نوشته ای. جی. موگان با ترجمه فهیمه حصارکی از سوی نشر کتاب پارسه منتشر شد. بر پایه یادداشتها و نوشتههای شخصی رزا شانینا (Roza Shanina)، تکتیرانداز جوان ارتش سرخ در جنگ جهانی دوم است. مورگان، نویسنده «خاطرات محرمانه آدولف هیتلر» در این اثر نیز به سراغ موضوعی بکر و تکاندهنده رفته است تا از دل خاطرات شخصیتی واقعی، به روایت تاریخ معاصر و تحلیل سرشت درونی آدمها بپردازد.
کتاب «تکتیرانداز استالین» خاطرات دختری جوان که به شکل داستانگونه احساسان و انگیزههای او را در موقعیت جنگ نشان میدهد؛ گاه لطیف، رمانتیک و معطوف به زندگی و گاه سرد و بیرحم و بیگانه با روحیات زنانه. ای. جی. موگان همیشه عاشق تاریخ و شخصیتهایی بوده که از دوران گذشته زاده شدهاند. علاقه او به جهان و مردمانش، اشتیاق او را به تحلیلهای انسانی برانگیخته است. او در طول دوران حرفهای بزرگسالی خود از دانش خود برای تحلیل مردم و رفتارشان استفاده کرده است، از جمله با استفاده از تحقیقات عمیق خود برای خلق رمانهای زندگینامهای تأثیرگذار که خوانندگان مشتاقانه آنها را میبلعند. وقتی مشغول مطالعه شخصیتهای بزرگ تاریخی یا داستانهای گمشده از گذشته نیست، میتوان او را در خانهاش در اروپا یافت که از غنایم یک زندگی خانوادگی فوقالعاده معمولی لذت میبرد.

تکههایی زنده از تجربه جنگ آمیخته با ترس
او کتابش را با این جمله آغاز میکند: «تقدیم به آنان که جانشان را از دست دادند تا ما آزاد باشیم» این اثر در دسته تاریخ، خاطرات جنگی و زندگینامه نظامی قرار میگیرد. اهمیت اثر نه در حجم، بلکه در ماهیت آن بهعنوان یک منبع دستاول از دل جبهه شرقی است؛ جایی که جنگ بهتمامی، زندگی روزمره و ذهن انسان را دربرمیگیرد. محتوای کتاب مجموعهای از یادداشتهای روزانهی شانینا است؛ یادداشتهایی که او برخلاف مقررات رسمی ارتش شوروی -که ثبت خاطرات شخصی را برنمیتافت- مینوشت. این نوشتهها نه گزارشهای خشک نظامیاند و نه روایتهای قهرمانانه پسینی؛ بلکه تکههایی زنده از تجربه جنگاند، آمیخته با ترس، مسئولیت، هیجان، خستگی و تأملهای اخلاقی.
شانینا در مقام یک تکتیرانداز زن، از نبرد، آموزش، رفاقتها و مواجهه مستقیم با مرگ میگوید و همزمان از تردیدهای درونی و نسبت خود با خشونت سخن میراند. صدای او -گاه ساده و جوان، گاه سختجان و بیپرده- چهرهای انسانی از جنگ ترسیم میکند که در تاریخهای کلان کمتر دیده میشود. یکی از محورهای برجسته اثر، تجربه زنانه از نبرد است. شانینا نه بهعنوان «نماد» تبلیغاتی، بلکه بهعنوان فردی واقعی ظاهر میشود که در ساختاری مردسالار و خشن، مسئولیت مرگ و زندگی را بر دوش میکشد.
جنگ را از سطح چشم یک انسان درگیر روایت میکند
دفترچه او نشان میدهد که چگونه مهارت نظامی، شجاعت و انضباط با آسیبپذیری عاطفی همزمان وجود دارند. این همزیستی قدرت و شکنندگی، متن را از خاطرات صرفا قهرمانانه متمایز میکند. در لایهای عمیقتر، کتاب به نسبت میان انسان و جنگ میپردازد. شانینا بارها درباره معنای کشتن، بخت زندهماندن و ارزش زندگی تأمل میکند. یادداشتها ثابت میکنند که جنگ، حتی برای ماهرترین سربازان، صرفا مجموعهای از مأموریتها نیست؛ بلکه فرسایشی روانی است که هویت فرد را دگرگون میکند.
همین وجه تأملی، اثر را به متنی اخلاقی نیز بدل میسازد، بیآنکه به موعظه بلغزد. از منظر تاریخی، کتاب صوتی ارزش خود را بهعنوان سندی شخصی حفظ میکند. البته نبود چارچوب تحلیلی گسترده یا توضیح مفصل درباره ساختار ارتش سرخ و زمینههای کلان جبهه شرقی ممکن است برای برخی شنوندگان محدودیت باشد؛ اما این خلأ، ماهیت دفترچهای اثر را مخدوش نمیکند.
همچنین روایت رایانهای، هرچند دسترسیپذیر و دقیق است، ممکن است برای شنوندگانی که به صدای انسانی عادت دارند، از نظر عاطفی کماثرتر جلوه کند. در جمعبندی، «تکتیرانداز استالین: خاطرات جنگی رزا شانینا» کتابی کوتاه اما تکاندهنده است که جنگ را نه از بالا، بلکه از سطح چشم یک انسان درگیر روایت میکند. این اثر برای علاقهمندان تاریخ جنگ جهانی دوم، مطالعات جنسیت در جنگ، و خوانندگان خاطرات شخصی، ارزشی دوگانه دارد: هم سند تاریخی است و هم شهادتی انسانی از زیستن در مرز مرگ.
نامهای از مارات شانین، کوچکترین برادر رزا:
آه خواندن آخرین کلمات دفتر خاطرات او چقدر غمانگیز است. هیچکس به من احتیاج ندارد. چقدر اشتباه میکرد... آه، خواهر عزیزم. سرزمین مادری، خانواده به او احتیاج داشت حتی خدا هم به او احتیاج داشت تا او کنارش باشد. اما چه غمانگیز است ترک دنیا با اندیشه...
خواهر عزیزم در بیستوهفتم ژانویه ۱۹۴۵ تنها سه روز پس از نگارش آخرین واژههای خاطراتش، و تنها سهماه پس از مرگ آدولف هیتلر، بهدلیل اصابت ترکش به شکمش بهشدت مجروه شد و روز بعد بیستوهشتم ژانویه در بیمارستان گردان پزشکی ۲۰۵ دیده از جهان فروبست.
در بیستوچهار ساعت آخر عمرش، بیباکی و شجاعتش بیش از پیش درخشان بود. نیکلای لیانتسف، گروهبان ارشد و فرمانده شهسوار تمام، دارنده مدال افتخار در نامهای که برایم فرستاد، نوشت که خواهر مجروحم را چگونه یافت. او و یک تلفنچی فریادهای جانسوز زنی را شنیدید و رفتند تا هر که بود کمکش کنند. تا به زن مجروح رسیدند، دیدند رزاست.
او نوشت: « او روی زمین افتاده بود، هشیار بود. تا ما را دید التماس کرد. بچهها، عزیزم، خواهش میکنم بهم شلیک کنید، زود! شکمش پاره و باز شده بود. سعی داشت امعا و احشایش را با دستانش تو نگه دارد. دو سرباز پانسمانش کردند و او را از میدان جنگ بیرون بردند.
یکاترینا رادکوا پرستار بیمارستانی که رزا را به آنجا برده بودند، آخرین لحظات خواهرم را برایم توصیف کرد: «او حتی در آن شرایط وحشتناک خودش بود-نه نالهای، نه اشکی. خیلی تشنه بود، اما اجازه نداشت چیزی بنوشد. از من درخواست کرد: «کاتیا بهم به کم آب خنک بده، فقط لبام رو تر میکنم...» و وقتی بهش آب دادم، فقط لبش رل تر کرد. سربازان مجروح دیگری که همراهش جنگیده بودند (فکر کنم هنگ تفنگداران ۶۱۲ بود) بهم گفتند او چطور مجروح شده بود.
جنگ بسیار سختی بود. دشمن به منطقهای که رزا بود نفوذ کرد، فرمانده کشته شد و بعد او بلند شد و رهبری سربازان را برعهده گرفت. حمله دفع شد، اما رزا به شدت مجروح شد. او تسلیبخش مردان مجروح، و الگوی شهامت و وقار بود. رزا میدانست که اوضاعش بسیار وخیم است. او هم میخواست زنده بماند! وقتی حالش وخیمتر شد، از من خواست کنارش بنشینم و از خانه و دوستانش برایم تعریف کرد. «من خیلی چیزها رو ندیدم و خیلی کارهارو نکردم.»
هنوز هفده سالم نشده بود که خواهر شجاعم جانش را از دست دارد و کمی بعد از او برادرمان، سرگئی کشته شد. آنها به فاصله یک هفته از هم مردند. گرچه سال ۱۹۶۵ بود که از مرگ برادرم مطلع شدین. بیش از بیست سال طول کشید تا دولت اطلاعیه مرگ سرگئی را برای خانوادهام فرستاد. سرگئی به جای جنگیدن با نازیها، علیه مردم خودش میجنگید که در نهایت همانها جانش را گرفتند. او تنها سیوسه ساله بود و دو دختر کوچک و بیوهای سوگوار از خودش باقی گذاشت.
ما میدانستیم که او مرده، اما دانستن این حقیقت پس از دو دهه زجرآور جگرمان را سوزاند. اما خب آن زمان اینطور بود. آدمها قدرتی از خودشان نداشتند. حتی اگر کسی فکر میکرد این قدرت را دارد و سعی میکرد آن را ابراز کند، میفهمید خیلی اشتباه کرده است. بعد از آنکه اطلاعیه مرگ خواهرم رزا به دستمان رسید، مادرم تصمیم گرفت من و کوچکترین خواهرم، یولیا-تنها فرزندان باقیماندهاش- را بردارد و به دنبال پدرمان به سولیستا برود.
هنوز نامههایش را توی کمد مخصوصی نگه داشتهام. و بهرغم اینکه سالها گذشته هر از گاهی آنها را درمیآورم و میخوانم. از شهامتی که او را به جبهه کشاند چشمانم پر از اشک میشود. اما شور و شوقی در نامههایش موج میزند که اندوهم را کم میکند، چون جدای از سرنوشت غمبار و ناعادلانهاش، میدانم لااقل از آنکه ملوان بود و برای کشورمان جنگید خوشحال بود.
اما مهمترین شغل، بلکه شغلی که برای انجام آن دنیا آمده بودم، حفظ یاد و خاطره خواهر و برادران بازنگشته از جنگم بود. این کار تمام عمر من شد مهمترین رسالت من. اما سوای از آن که کار من تا چه اندازه اهمیت دارد، اینها بودند، آن قهرمانان و شهدای جنگ که بیشترین سهم را در این دنیا داشتند: با ایثار و فداکاری آنها بود که ما به استقلال رسیدیم. آنها مردند تا ما آزاد باشیم. و این شغلی بود که هیچکس نمیتواند آن را کمرنگ کند.
بازگویهها و سرودههایی درباره عشق
رزا شانیتا بازگویهها و سرودههایی درباره عشق نیز در کتابش آورده است: «عشق قدرتمند باقی میماند، به هر جا که زیبا نباشد زیبایی میبخشد و زنجیری به پای عشق میبندد که هیچ طلسمی نمیتواند آن را بگسلد» (عشق یک پرنس)
«آه عشق، عشق! ای تلاش مذبوحانه قلب آدمی! دل میگوید، برو برو، و همان جایی میرود که زیبایی میکشاندش» (خواهر کاری اثر تئودور درایزر)
عشقم
با دلخوری مینویسی فراموشت کردهام.
اما عشقم، بدان که من در جنگم.
خیلیها منتظر نامههایم هستند
از اُمسک تا تُمسک عشقم
همسرم چشمبهراهم است
مجبورم فراموشت کنم عشقم
برایم مینویسی دختری دارد شبیه من
بگذار بزرگ شود، عیبی ندارد، عشقم
اگر کسی پرسید پدرش کجاست
بگو در جبهه کشته شد، عشقم.
برای این مزاح مرا ببخش، که تقصیر جنگ است
و دیگر منتظرم نباش، عشقم.
به تو افتخار میکنم، اما خانوادهام منتظرم هستند
و دیگر پیش تو باز نمیگردم عشقم.
کتاب «تک تیرانداز استالین؛ خاطرات جنگ رزا شانینا» نوشته ای. جی. موگان با ترجمه فهیمه حصارکی در ۱۳۶ صفحه و با قیمت ۳۸۰ هزار تومان از سوی نشر کتاب پارسه منتشر شد.
نظر شما