سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - احمدرضا حجارزاده: یکم. از وقتی اوضاع کشور درگیر حواشی سیاسی و جنگی ناخواسته شده، نظم کتابخواندن من از بین رفته و دیگر مثل سابق، تند و زیاد کتاب نمیخوانم. نه حوصلهاش را دارم، نه تمرکزش را. بااینحال کتابخواندن در من نوعی اعتیاد کهنه است که نمیتوانم (و نمیخواهم) ترکش بکنم. پس گاهی از فرصت استفاده میکنم و چند خطی از کتابی حجیم یا داستان کوتاه و جمعوجوری میخوانم که نیازم به مطالعه را ارضا کرده باشم. مثل کاری که یکی از همین روزهای اخیر کردم و اکنون سرخوش و کیفورم!
دوم. همین چند سال پیش بود که مجموعهداستان «شب مورد نظر» (نشر چشمه) را از توبیاس وُلف خواندم و به قدری از سوژهی داستانها و قلم این نویسندهی آمریکایی شگفتزده شدم که افسوس خوردم چرا اینقدر دیر با او آشنا شدم. همانموقع با خودم عهد کردم دیگر از هیچ کتابی به قلم این نویسنده نگذرم. همین کار را هم کردم و به مرور هرچه از او چاپ شده و در بازار موجود بود، خریدم و گذاشتم در نوبتِ خواندن. چند روز پیش حس کردم نیاز به خواندنِ یک داستان لذتبخش دارم. بین کتابهای نخوانده گشتم و چشمم افتاد به «شکارچیان در برف» (نشر نیلا) که مدتها بود قصد خواندنش را داشتم و فرصت نمیشد. بَرِش داشتم و شروع کردم به خواندن. کتاب کمحجم (31 صفحهی پالتویی) و خوشخوانی بود. داستان را یکنفس خواندم و دوباره از قلم وُلف غرق لذت شدم؛ لذتی که امکان ندارد فراموشش بکنم.

سوم. «شکارچیان در برف» داستان حیرتانگیزیست که با ضرباهنگ کُند و آرامی شروع میشود و بهتدریج خواننده را غافلگیر و هیجانزده میکند. کل ماجرا در یک روز سرد برفی میگذرد که سه دوست قدیمی، با یکدیگر قرار شکار گوزن گذاشتهاند. تاب/ Tub، که در آغاز داستان چیزی از شخصیت و ظاهرش نمیدانیم، کنار جادهیی یخزده و زیر بارش برف، به انتظار دوستانش فرانک/ Frank و کنی/ Kenny ایستاده که بالاخره سوار بر وانت کهنهی کِنی، با تاخیر از راه میرسند و بهسوی محل شکار حرکت میکنند. کِنی همان ابتدا طی شوخی بینمکی نزدیک است با وانتش تاب را زیر بگیرد اما او بهموقع خود را کنار میکشد و روی برفها پس میافتد. درطول مسیر، دوستان گفتوگوهای پراکنده و کوتاهی با هم دارند. یکبار هم کِنی ناغافل به موضوع پرستار بچه اشاره میکند که گویا رازی میان او و فرانک است. پس فرانک، ساکتش میکند. در ادامه، نویسنده نشانههایی از ظاهر تاب ارائه میدهد تا بفهمیم او به تعبیر دوستانش یک «الاغِ چاقالو» است که به درد لای جِرز هم نمیخورد، چون از ده سال پیش، نتوانسته وزنش را کم بکند، ولی تاب مشکل چاقی را به غدههاش ربط میدهد تا دهان دوستانش را از سرزنش و کنایه ببندد. بااینحال آنها از هر فرصتی برای تمسخر تاب بابت اضافهوزنش استفاده میکنند. شکارچیان در جنگل پیشروی میکنند اما دریغ از یک گوزن برای شکار. آسمان که رو به تاریکی میرود، تصمیم میگیرند برگردند، ولی ناگهان با رد پای گوزنی بر برف، نظرشان تغییر میکند و به دنبال گوزن میروند اما چون گوزن در منطقهی حفاظتشده و «شکار ممنوع» قرار دارد، ابتدا برای ورود به آن منطقه از پیرمرد جنگلبانی که با زن و فرزندش در کلبهیی آن نزدیکی زندگی میکند، مجوز میگیرند. وقتی باز هم گوزن را پیدا نمیکنند، کِنی از کوره درمیرود و شروع به رفتاری خشن و کنترلنشده میکند. او راه میرود و به هر چیزی که میبیند، شلیک میکند. از جمله به سگ سیاه پیری در مزرعهی جنگلبان که با دیدن آنها پارس میکند. وقتی کِنی به شوخی قصد شلیک به تاب را دارد، او زودتر اسلحهاش را میکِشد و شکم کِنی را هدف گلوله قرار میدهد! فرانک ناباورانه از حماقت تاب، سعی میکند کِنی را به بیمارستان برساند اما حالا هوا کاملاً تاریک شده، بارش برف شدت گرفته و سرمای وانت فرسودهی کِنی غیرقابل تحمل است. با این وجود آنها قصد دارند هر طور شده کِنی را به بیمارستان برسانند.
از اینپس تا پایان داستان، خواننده با چیزهایی که از زبان فرانک و تاب میشنود، مدام غافلگیر میشود. آنها که بهخاطر سرمای هوا مجبورند هرازگاهی با توقف در کافههای بینراه خودشان را گرم بکنند، به یکدیگر اعتماد میکنند و از رازهای کوچک، ولی مهم زندگیشان پرده برمیدارند؛ رازهایی که دیدگاههای شخصی هرکدام را نسبت به مسائل انسانی و اخلاقی آشکار میکند تا هر دو به شناختی تازه از دوستان و زندگیشان برسند. اینجاست که فرانک، با افشای ماجرای پرستار بچه، تعریف و احساسش از عشق را برای تاب بازگو میکند و حتا با استدلال خود، بر مسائلی مثل خیانت، پنهانکاری و اختلاف سنی بین زوجین سرپوش میگذارد. در عوض، تاب هم دست به افشاگری از دلیل حقیقی چاقبودنش میزند: «اون حرفایی که در مورد غدّههام زدم، راستکی نبود. راستش من مثِ گاو میخورم. شب و روز فرانک. تو حموم، تو اتوبان. حتا تو جعبهی دستمالکاغذیِ سرِ کارمم خوردنی دارم».
موضوع وقتی بدتر میشود که میفهمیم آنها نه تنها رازها را از شریک زندگیشان پنهان کردهاند،که حتا این رازها آنها را به کارهای ناخوشایند دیگری وادار کرده! و جالب اینکه گرچه هر دو رفتارشان را ـ به قضاوت خود ـ نفرتانگیز میدانند، ولی در دیدگاه دیگری، چنین اعمالی کاملاً طبیعی به نظر میرسد. در این میان، حتا کِنی هم که در رازگشایی دوستانهی آنها مشارکت نمیکند، چیزی در وجودش دارد تا موجب حیرت دوستانش بشود. مثل قضیهی سگکُشی که تاب به فرانک میگوید پیرمرد جنگلبان خودش از کِنی خواسته سگ را بُکشد!
چهارم. «شکارچیان در برف» میتواند یادآور بسیاری از فیلمهای مطرح سینمای آمریکا باشد؛ با همان شخصیتپردازیهای ساده و درعینحال عجیب و پیچیده از مردم و سبک زندگی آمریکایی. اینجا با سه شخصیت خوب، بد، زشت (تاب، فرانک، کِنی) طرفیم که میتوانیم به درک درستی از روحیات هر کدام برسیم و انتخاب بکنیم دوستشان داشته باشیم یا از آنها متنفر باشیم. این داستان کوتاه، میتواند گزینهی بسیار جذابی برای تولید یک فیلم کوتاه باشد؛ داستانی که خواندن آن بیش از بیست دقیقه وقتتان را نمیگیرد اما تاثیرش تا مدتها و چهبسا برای همیشه بر ذهن و دیدگاه شما باقی میمانَد. پس این لذت را از خود دریغ نکنید و هرچه سریعتر «شکارچیان در برف» را بخوانید. شاید شما هم به یکی از علاقهمندان آثار توبیاس وُلف تبدیل شدید.
نظر شما