سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- سید حسین امامی؛ یکی از فلاسفه و حکمای ایرانی که نمیتوان از کنار جایگاه، نام و آثار او بهراحتی گذشت، صدرالمتألهین و صدرالحکما، ملاصدرای شیرازی است. اول خردادماه هر سال نیز به نام ملاصدرا نامگذاری شده است. در گفتوگوی پیشِ رو، با یکی از پژوهشگران و استادان نامآشنای فلسفه در کشورمان، قاسم پورحسن، عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی و نویسنده و پژوهشگر شناختهشده حوزه فلسفه، درباره ملاصدرا صحبت میکنیم.
***
وقتی از ملاصدرا صحبت میکنیم، با متفکر و فیلسوف نوآور بزرگی در قرن یازدهم مواجه هستیم که صاحب نظریه یا تئوری «حکمت متعالیه» است و کتاب «اسفار» او در واقع تبیینکننده اندیشههای اوست. ملاصدرا شاگرد شخصیتهای بزرگ تاریخ ماست که هنوز وقتی نام آنها را میآوریم، در برابرشان حالت خضوع و خشوع داریم؛ او علوم عقلی را نزد میرداماد و علوم نقلی را نزد شیخ بهایی میآموزد. ما با چنین فردی مواجه هستیم که شاگردان بزرگی در زمان خودش مثل فیض کاشانی و عبدالرزاق لاهیجی داشت. در دورههای بعد از او نیز شخصیتهای بزرگی مفتخر بودند که شارح آرای ملاصدرا یا شاگرد باواسطه او باشند؛ شخصیتهایی مثل ملاهادی سبزواری، آقاعلی مدرس زنوزی و در زمانه خودمان، مرحوم علامه طباطبایی. سؤال این است که جایگاه ملاصدرا در تاریخ حکمت و فلسفه در ایران کجاست؟ اگر ما ملاصدرا را نداشتیم، چه حلقه مفقودهای در تاریخ تفکر عقلانی یا خردمندانه در ایران وجود داشت؟
من دو نکته مقدماتی خیلی کوتاه عرض کنم. نکته اول این است که مهمترین پرسش امروز این است که فلسفه به چه کار میآید؟ فیلسوفان به چه کار میآیند؟ و این جالب است که این پرسش تنها نزد ما مطرح نیست؛ یعنی هایدگر در بند سوم مقدمه کتاب «هستی و زمان» همین پرسش را طرح میکند و میگوید از من بپرسید ما که اول خرداد را روز ملاصدرا گذاشتهایم، خب میخواهیم با او چه کنیم؟ یعنی چه مشکلی را میشود با او حل کرد؟
درود بر شما؛ اصلاً فلسفه به چه کاری میآید؟ هایدگر نگاه بسیار دقیقی دارد؛ او معتقد است که بحران در علوم را تنها با فلسفه میتوان پاسخ داد، البته این کار خیلی دشوار است. اگر بخواهم مثل خود هایدگر مثال بزنم، او حتی بحران «صورتگرایی» و «شهودگرایی» را در ریاضیات و تاریخ مثال میزند و عنوان میکند که پرسشهای بنیادین متعلق به فلسفه است. ارسطو نیز در «متافیزیک» بیان میکند که نسبت دانشها چگونه است.
این مسئله اول است که ما متأسفانه تاکنون نتوانستهایم تبیین کنیم. اگر اخلاق جامعه نابسامان است، چه کسی باید تحول معرفتی درباره اخلاق را سامان دهد؟ اگر سقراط نبود، ما از «نیک و بدِ قدرت» چه میفهمیدیم؟ سقراط معتقد است که اگر کسی بخواهد بفهمد قدرت خوب چیست و قدرت بد کدام است، تنها با پرسش فلسفی ممکن است؛ وگرنه همه ذیلِ قدرتاند و هیچجوری نمیتوانی بفهمی که قدرت چگونه سلطه میآورد و چگونه میتواند به عدالت منتهی شود. این نکته مهمی است؛ وقتی ما میگوییم «ملاصدرا»، شنونده ایرانی میگوید: «این فیلسوفی که ۴۰۰ سال است داریم برایش اینهمه کتاب مینویسیم و میخوانیم، به چه کار ما میآید؟» دقیقاً؛ فلسفه چه مشکلی از ما را میتواند حل کند؟ و باید به این پرسش جواب داد. اگر نتوانید فرهنگ جامعه، اخلاق جامعه، زندگی در مدینه (شهر) و بسیاری از امور را با فلسفه پاسخ دهید، یعنی بیمارید. بیماری یعنی پرسش بنیادین ندارید؛ یعنی نمیتوانید پشتوانه بنیادینی برای زندگی و زیستتان شکل دهید. هیچ دانشی به شما نمیگوید که معنای زندگی و زیستن چیست و آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا ندارد.
با این تعبیر من چقدر موافقید که بدون فلسفه، «التفات به زیست» معلق است؟ یعنی شما ممکن است زیست عرفی داشته باشید، ولی هیچ التفاتی نداشته باشید که ارزش این زیستن چقدر است.
بله؛ در بحرانهایی مثل بحران بیماریهای فراگیر با وجود جان سپردن بسیاری از انسانها بالاخره راه درمان از طریق علم جستجو میشود؛ اما با انسانی که دچار بحران تنهایی شده است، چه میخواهید بکنید؟ با علم که نمیشود آن را درمان کرد. با علم شما تنها میتوانید نگاهی سودگرایانه داشته باشید.
نکته دوم این است که ما هنوز فیلسوفانمان را در درون «خرد ایرانی» مورد توجه قرار ندادهایم. جنابعالی مستحضرید که من در کتابهایی که درباره فارابی نوشتم، مسئله خرد ایرانی را مطرح کردم. «شاردن» در دوره صفویه ۱۲ سال در ایران به سر میبرد و مهمترین سفرنامه را درباره ایران نوشت که بسیاری معتقدند این صرفاً یک سفرنامه نیست. این اثر پایهگذاری ایرانشناسی نزد اروپاییان بوده است. شاردن بیان میکند این تصور که فکر کنید یونان آغازِ طلوع و صبحگاه است و بقیه همه تابع او هستند، سراسر اشتباه است؛ حکمت و اندیشهورزی از شرق، از هند و ایران حرکت کرد، به سوریه و مصر رفت و از آنجا به یونان رسید.
باب «حکمت مشرقیه» که ابنسینا هم در کتاب «الانصاف»، هم در «منطقالمشرقیین» و هم در سایر آثارش بیان میکند، در واقع تبیین این است که «خرد ایرانی» چیست. این خرد ایرانی نه نژاد است، نه قومیت و نه برتریجویی؛ بلکه یک «سنخِ تفکر» است. در یونان، وجه «فوسیس» و طبیعت اهمیت داشت؛ اما در حوزه خرد ایرانی، وجه «انسانی» بیشتر مورد توجه است. اکنون که دچار بحران شدهایم، قدرتها نیز یواشیواش دارند به حیث انسانی توجه میکنند؛ چرا که مسئله انسان بنیادیترین مسئله است. ملاصدرا، ابنسینا و سهروردی به این حیث شرقی و انسانیِ علم و حکمت توجه داشتند، اما ما در این ۴۰۰ سال تنها متون آنها را خواندهایم، بدون اینکه ثمره وجه انسانی و اخلاقی آن را در جامعه عیان کنیم.
اصفهان دو دوره درخشان تمدنی دارد؛ دوره اول با ورود ابنسینا آغاز شد و دوره دوم با ملاصدرا. هر دو دوره مدیون فیلسوفانی است که درباره انسان و نسبت او با حیات میاندیشیدند. شما وقتی به رسالههای اخلاقی ملاصدرا، فارابی و ابنسینا نگاه میکنید، دچار شگفتی میشوید؛ ولی متأسفانه ما اینها را نخواندهایم.
آیا فلسفه اندیشهای انتزاعی است؟ مثلاً وقتی فارابی از «مدینه فاضله» میگوید، آیا به واقعیات اجتماعی توجه نداشته است؟ شما در جایی توضیح داده بودید که اتفاقاً ابنسینا دغدغههای جدی در حوزه اجتماع و سیاست داشته است.
مسئله این است که ما باید با «متن» و «واقعیاتِ فکری» متفکر روبرو شویم، نه با فهمِ دیگران. فارابی وقتی از خراسان بزرگ تا غربیترین نقطه دنیای اسلام را پیمود، دریافت که جامعه اسلامی بیبنیاد شده است، چون «عقل» را کنار گذاشته بود. فارابی میدید که قدرت بر مدار زور و غلبه میچرخد و جامعه واجد فضیلت نیست. ما به اشتباه فکر کردیم «مدینه فاضله» یعنی یک آرمانِ غیرممکن؛ در حالی که فارابی میگوید هر کسی که واجد بیشترین دانش و حکمت است باید در رأس قدرت قرار گیرد تا جامعه از بیماری «پوپولیسم» نجات یابد. ابنسینا و ملاصدرا نیز همین دغدغه را داشتند.

وقتی صحبت از ملاصدرا میشود، نام کتابهای ثقیلی مثل «اسفار» و اصطلاحات پرطمطراقی چون «حرکت جوهری» یا «معاد جسمانی» میآید که گاهی مانند دیواری، دغدغههای بنیادین این حکما را پنهان میکند. ملاصدرا در قرن یازدهم چه انحرافی را در جامعه تشخیص داده بود که دست به این مجاهدت علمی زد؟
ملاصدرا در مقدمه اسفار، دو وضع پریشان جامعه را ذکر میکند: یکی «فقدان عقل» و دیگری «فقدان اخلاق». وقتی جامعهای اخلاق را از دست بدهد، همهچیز را از دست خواهد داد. خواجه نصیرالدین طوسی هم در میانه حمله مغولان «اخلاق ناصری» را نوشت، چون معتقد بود جامعهای که اخلاق ندارد، بنیاد ندارد. ملاصدرا در مقدمه اسفار از وضع جامعه شکوه میکند و در حال پایهگذاری بنایی عقلانی است. فیلسوفان حاملان عقلانیت جامعه هستند، اما ما ملاصدرایِ مدافع عقل و اخلاق را کنار گذاشتهایم و تنها به چند اصطلاح او توجه کردهایم. اگر امروز جامعه ما به ملاصدرا احساس نیاز نمیکند، بهخاطر غفلت ما استادان است که نتوانستیم نسبت میان فلسفه و حیات اجتماعی را تبیین کنیم.
در غرب، مقالاتی با عنوان «اولویت دموکراسی بر فلسفه» نوشته شد؛ حرف آنها این بود که اگر فلسفه به درد زندگی نخورد، دموکراسی بر آن اولویت دارد. امروز اگر از جامعه ما بپرسند چه میخواهید، میگویند: «قدرتی که سامان عقلانی در جامعه شکل دهد.» اما آیا بدون پشتوانه فکری میتوان به این سامانبخشی رسید؟ اینجاست که نقش فلسفه در تعریف عدالت و شالودههای قدرت روشن میشود.

بله، در کشورهای پیشرفته نیز هیچ موفقیتی حاصل نشده مگر آنکه به همان میزان به حوزه عقلانیت و فلسفه توجه شده است. روز بزرگداشت ملاصدرا بهانهای است برای توجه به عقلانیتی که در خدمت کرامت انسانی است. در پایان، لطفاً کوتاهی به نوآوری ملاصدرا در «حکمت متعالیه» اشاره کنید.
ملاصدرا مهمترین فیلسوفی است که دست به بازخوانی میراث ایرانی-اسلامی زد. در حکمت متعالیه، فلسفه بدون «معنای زندگی»، «اخلاق»، «فرهنگ» و «سعادت» معنا ندارد. حکمت متعالیه یعنی جامعیتی که همه ساحتهای زندگی بشر را در بر میگیرد. این خرد ایرانی همان نگاه جامع به انسان و زیست اوست که بخشی از آن در ابنسینا و بخشی در ملاصدرا تجلی یافته است. به نظر میرسد باید ملاصدرا را از «انضمامیترین» حیثِ تفکر، دوباره بازخوانی کرد.
اگر شخصی علاقهمند باشد که در مورد ملاصدرا بیشتر مطالعه کند، چه منبعی را پیشنهاد میدهید؟
برای شناخت زندگی او، مجموعه دو جلدی «بنیاد صدرا» درباره زندگی ملاصدرا و دوره صفویه سرآغاز خوبی است، اما در باب فلسفه، پیشنهاد میکنم علاقهمندان از دریچه «علامه طباطبایی» وارد شوند. مطالعه «رسائل علامه طباطبایی» میتواند فرد را به فهم اصیل و بنیادین ملاصدرا نزدیکتر کند.

وظیفه پژوهشگران است که پیوند میان این بزرگان و زندگی روزمره را برقرار کنند تا نسل جدید با فلسفه و حکما آشناتر و دوستتر باشند.
نظر شما