به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) به نقل از لیتهاب، ماریس کرایزمن، منتقد و نویسنده آمریکایی، در مقالهای تند و تاملبرانگیز به یکی از روندهای مسلط هالیوود امروز حمله کرده است؛ روندی که به باور او، روح آثار ادبی را در فرآیند اقتباس از میان میبرد. او برای توصیف این وضعیت اصطلاح «خوشگلشویی» را به کار میبرد؛ وضعیتی که در آن، پیچیدگی، زخم، آشفتگی و حتی زشتی انسانیِ شخصیتهای ادبی، زیر نور چهرههای بیش از حد جذاب و صیقلخورده سینمای تجاری محو میشود.
کرایزمن بحث خود را با تازهترین اقتباس از رمان مشهور «بلندیهای بادگیر» آغاز میکند؛ فیلمی به کارگردانی «امرال فونل» که به اعتقاد او، مهمترین وجه رمان امیلی برونته را قربانی زیبایی بصری کرده است: «تسخیرشدگی». او مینویسد «بلندیهای بادگیر» بدون ارواح، بدون حضور شبحوار کاترین و بدون جنون سوگزده هتکلیف، دیگر یک تراژدی گوتیک نیست؛ بلکه تنها روایتی آراسته از عشق دو انسان زیباست که یکی از آنها میمیرد.
به باور او، حذف بخشهای تاریک و تبآلود رمان، همان چیزی است که اقتباس جدید را از جوهره اثر تهی کرده است. کرایزمن با لحنی کنایهآمیز مینویسد پایان دادن داستان در مرگ کاترین، چیزی شبیه آن است که گتسبی بزرگ را پس از مهمانی بزرگ گتسبی متوقف کنیم یا تاریخ مخفی را پیش از فروپاشی اخلاقی شخصیتهایش به پایان برسانیم. از نگاه او، عظمت ادبیات دقیقا در همان بخشهای نازیبا، آشفته و دردناک نهفته است؛ جاهایی که انسان از تصویر آرمانی خود فاصله میگیرد.
او سپس مفهوم «خوشگلشویی» را بسط میدهد؛ پدیدهای که به گفته او، تنها به جذاب بودن بازیگران محدود نمیشود، بلکه نوعی هموار کردن خشونت و تناقض شخصیتها برای مصرف انبوه فرهنگی است. در این روند، آدمهای فرسوده، پیر، خسته یا ناهنجار رمانها، به نسخههایی براق و قابل فروش تبدیل میشوند؛ چهرههایی که بیشتر مناسب جلد مجلات مد هستند تا جهان متلاطم ادبیات. کرایزمن برای توضیح این بحران به دو اقتباس تلویزیونی اخیر اشاره میکند: اسکارپتا و ولادیمیر .
او درباره «اسکارپتا» مینویسد هرچند نیکول کیدمن از نظر ظاهری با توصیفهای رمانهای کورنول بیگانه نیست، اما وقار و جذابیت ستارهوار او با روح خشن و فرسوده دنیای پزشکی قانونی تناسبی ندارد. اسکارپتای ذهن خوانندگان، زنی خسته، عصبی و درگیر مرگ است؛ نه چهرهای که تجسم شکوه هالیوودی باشد. انتقاد مشابهی نیز متوجه اقتباس «ولادیمیر» است؛ رمانی درباره زنی میانسال که با زوال جذابیت، میل و اضطراب پیری مواجه است. اما در نسخه تلویزیونی آنچنان درخشان و زیبا ظاهر میشود که اساس بحران شخصیت اصلی، از همان ابتدا غیرقابل باور به نظر میرسد.
کرایزمن در پایان مقاله خود، این موج را نشانهای از همگن شدن فرهنگ معاصر میداند؛ فرهنگی که در آن، صنعت سرگرمی برای جلب مخاطب بیشتر، همه چیز را به سوی زیبایی استاندارد، چهرههای مشابه و روایتهای بیخطر سوق میدهد. او هشدار میدهد که ادبیات، زمانی زنده و ماندگار میشود که خارهایش حفظ شوند؛ زمانی که شخصیتها بتوانند نازیبا، متناقض، بیمار و حتی آزاردهنده باشند. حذف این زخمها، شاید آثار را قابلفروشتر کند، اما در نهایت، هنر را به پیکری بیجان و بیتبوتاب بدل خواهد کرد.
نظر شما