به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) به نقل از لیتهاب، سوزان برن، رماننویس و منتقد آمریکایی، در مقالهای تاملبرانگیز با واکاوی داستان «مرگ با منظره» اثر مارگارت اتوود، از رابطه پیچیده و صمیمی میان نویسنده و خواننده سخن میگوید؛ رابطهای که در آن، داستان تنها روایتی برای سرگرمی نیست، بلکه نوعی نگاه متقابل است: خواننده به متن خیره میشود و متن نیز، به شکلی رازآلود، به او خیره میماند.
مقاله سوزان برن با توصیف آغاز داستان «مرگ با منظره» نوشته مارگارت اتوود شروع میشود؛ جایی که زنی سالخورده به نام لوییس پس از نقل مکان به آپارتمانی در تورنتو، خود را در میان مجموعهای از نقاشیهای منظره کانادایی مییابد. نقاشیهایی از درختان پیچخورده، صخرههای صیقلی، رودخانههای روشن و جنگلهای پاییزی. اما این آثار، برخلاف آنچه دوستانش تصور میکنند، برای سرمایهگذاری خریداری نشدهاند. لوییس آنها را خریده زیرا چیزی درونشان او را فرا میخوانده؛ چیزی نامعلوم و ناآرامکننده.
برن مینویسد این آغاز، نمونهای درخشان از آن چیزی است که بسیاری از نویسندگان «قلاب انداختن به خواننده» مینامند، هرچند خودش این تعبیر را دوست ندارد. به باور او، داستان خوب خواننده را شکار نمیکند، بلکه او را دعوت میکند. دعوتی به جهانی تازه، به شخصیتهایی که از همان ابتدا نشانهای از خطر یا اختلال در زندگیشان دیده میشود.
در داستان اتوود نیز همین اتفاق رخ میدهد. خواننده خیلی زود درمییابد که چیزی در زندگی لوییس درست نیست. او عمدا خود را با تصاویری احاطه کرده که آزارش میدهند؛ تصاویری که انگار «چیزی» یا «کسی» از درون آنها به بیرون نگاه میکند. همین حس رازآلود، خواننده را وادار میکند تا به گذشته لوییس بازگردد؛ به سفری با قایق در نوجوانی که نخستین و آخرین سفر او بوده است.
اما برن معتقد است اتوود در اینجا فقط داستان تعریف نمیکند؛ او درباره خود عمل خواندن نیز حرف میزند. وقتی لوییس میگوید احساس میکند چیزی از درون تابلوها به او خیره شده، برن این جمله را استعارهای از تجربه خواندن داستان میداند. ما کتابها را انتخاب میکنیم چون «چیزی» درون آنها هست که ما را میخواند، حتی اگر دقیقا ندانیم چیست. ما به دنبال آرامش صرف نیستیم؛ بلکه میخواهیم مضطرب شویم، غافلگیر شویم و احساس کنیم کسی در آن سوی صفحهها ما را دیده است.
به گفته او، یکی از عجیبترین تجربههای ادبی زمانی رخ میدهد که نویسندهای که هرگز ندیدهایم، از کشوری دیگر یا حتی از قرنی دیگر، ناگهان چیزی درباره زندگی ما بیان میکند که خودمان قادر به گفتنش نبودهایم. لحظهای که خواننده احساس میکند متن، او را میشناسد.
برن سپس به برداشتهای متفاوت نویسندگان از رابطه نویسنده و خواننده اشاره میکند. Shirley Jackson خواننده را دشمن نویسنده میدانست؛ کسی که هر لحظه میتواند کتاب را کنار بگذارد. E. M. Forster معتقد بود بیشتر خوانندگان تنها میخواهند بدانند «بعدش چه میشود». و برخی نویسندگان معاصر نیز اساسا فکر کردن به مخاطب را بیفایده میدانند.
اما در مقابل، تونی موریسون رابطه نویسنده و خواننده را چنین توصیف کرده بود: «رقصیدن ذهنی با ذهنی دیگر.»
برن این تصویر موریسون را ستایش میکند، زیرا در آن، خواننده نه شکار است و نه مزاحم؛ بلکه شریک رقص نویسنده است. دو ذهن که سعی میکنند به موسیقی واحدی گوش دهند، هرچند آن را به شکلهای متفاوتی میشنوند. از نظر او، داستان نوعی تجربه مراقبت و توجه است؛ تلاشی از سوی نویسنده برای آنکه ذهن دیگری را درگیر کند و به او بگوید: «میخواهم به درون ذهن تو نگاه کنم، با اجازه دادن به اینکه تو هم به ذهن من نگاه کنی.»
او در پایان تاکید میکند که کیفیت این توجه را میتوان از همان پاراگرافهای نخست سنجید: آیا داستان شما را وارد جهان خود میکند؟ آیا جزئیاتش کنجکاوی و اندکی اضطراب میآفرینند؟ یا خواننده را پشت در، سرگردان و بیدعوت رها میکند؟
مقاله برن در نهایت از داستانگویی دفاع میکند؛ نه صرفا بهعنوان هنر روایت، بلکه بهعنوان شکلی از همدلی و ارتباط انسانی در جهانی که بیتوجهی در آن رو به افزایش است.
نظر شما