سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - احمد رحیمخانی سامانی، دکترای زبان و ادبیّات فارسی، نویسنده و پژوهشگر چهارمحال و بختیاری: آدمیزاد در نهانگاهِ روح و جانش، آرزوهایی دارد که حاصلِ فرازونشیبهای او در زندگیِ است. از این رو، آرزوهایِ هرکس، ویژۀ اوست. شاید آرزوهایِ آدمیان به هم شبیه باشند، امّا اگر روزی دستگاهِ آرزوسنجی اختراع شود، از درونِ آرزوها، بهتر از هر دستگاهِِ انگشتنگاری، میشود شناسنامۀ آنان را نوشت. میانگارم انسانها را باید با آرزوهایشان از هم جدا کرد. آدمی بدون آرزوهایش میمیرد:
گر دَرِ آرزومْ، درَبندی
میرَم امشب به آرزومندی
(نظامی گنجوی، ۱۳۱۵: ۱۷۵)
آدمیانِ آرزوپرداز، هریک به اندازۀ گسترۀ جهانِ درونشان، آرزو میبافند. یکی مِلکی، یکی مُلکی، یکی نگاری، یکی دانشی، یکی بینشی و به این ترتیب، هرکس به جولاهیِ آرزوهایش مشغول است. در میانِ خیلِ آدمیان، اگرچه اندکشمار، امّا هستند آنان که در آرزویِ کشفِ جاودانگی و شناختِ عمیقِ گیتی برمیآیند و دوستدارِ آنند که اسرار هستی را از ازل تا ابد رازگشایی کنند.
خیال حوصلۀ بَحر میپَزد، هیهات!
چههاست در سرِ این قطرۀ مُحالاندیش؟!
(حافظ شیرازی، ۱۳۶۸: ۲۴۸)
یکی از این آرزومندان، حکیم عمر خیام نیشابوری است. او که در دل، خواهشِ مِلک و مُلک و نگار و حتّی فزونیِ وجاهت دانشِ مَدرسی و مَکسبی ندارد و در مقابل در جُستجویِ تفسیرِ رازِ گیتی و حل معمای هستی است. امّا هرچه میکوشد؛ هرچه میپیماید و اندازه میگیرد؛ هرچه میاندیشد و حساب میکند؛ در جبر و مقابله، براهین میآورد (رساله فی براهینِ الجبر والمُقابله)؛ در پُرسشِ کَون و تکلیف پاسخ مینویسد (رسالۀ کَون و تکلیف)؛ مشکلاتِ مُصادَرات کتابِ اُقلیدس را شرح میدهد (رساله در شرح مشکلات مُصادَرات کتاب اُقلیدس)؛ رسالههایِ میزانالحکمه و ضیاءالعَقلی را قلم میزند؛ تقویمِ جلالی را با همکاریِ مُبرّزترین دانشمندانِ عصرِ خود، استخراج میکُند و گِره از دهها و صدها مسألۀ مُمکنالحلّ باز میکُند، امّا مگر میشود، گِرِه از کلافِ بیسر و تَهِ این گیتی گشود؟
در دایرهای که آمد و رفتنِ ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینَزند دَمی در این معنی راست
کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست!
(خیّامِ نیشابوری، ۱۳۷۲: ۷۹)
به گمانم یکی از سختترین لحظاتی که بر خیّام گذشته، ساعاتی است که به «مقابلۀ» تمامِ دانشِ هستیشناختیاش با حقیقتِ هستی برمیآید و نتیجهای جُز پذیرشِ «جبرِ» نادانی و ناتوانیِ آدمی در حلّ معماهای این گیتی بیکرانه نمییابد.
هرگز دل من زِ علم محروم نشد
کم ماند زِ اسرار که معلوم نشد
هفتادودو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد!
(همان: ۹۴)
خیّامِ بادانش و فرهیخته، هرچند زخمخورده از این ناتوانی است، امّا دامنِ سرخوردگی در بغل نمیگیرد و ناامیدانه سَر در گریبانِ اندوه نمیبرد. او میاندیشد و میاندیشد و راهی مییابد تا اندکی از ملالِ این سرگشتگی بکاهد و سرانجام آنچه را در جُستوجویش است، مییابد. «اغتنامِ شادمانۀ فرصتها»یی که بَرخیْش به بیهودگی گذشت، قِسمیْش به اندوه سپری گردید و از شمارِ باقیماندهاش نیز، کسی آگاه نیست:
ای دوست! بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یکدمِ عُمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیرِ فنا درگذریم
با هفتهزارسالگان سربهسریم
(همان: ۱۰۱)
اگر شاعران را آرزوگُزارانِ اذهانِ یک ملّت بدانیم، خیام نیشابوری را باید مُعبّرِ آرزوهایِ برنیامدۀ روحِ زخمخوردۀ ایرانیان از پسِ روزگارِ سپریشدۀ آنان در میانۀ بیم و امید دانست. مردمی که در هیچ زمانهای در این یکی-دو هزار سال، رنگِ آسایش را به چشمِ خود ندیدهاند. مردمی که سرگذشتِ روحِ بیقرارشان را در آینۀ رباعیّاتِ خیّام دیدهاند و هرجا، غَلَیانِ این دیگ، لبریز میشود، به شیوۀ او، خیّامیهایی میسازند و به او نسبت میدهند.

آری. از این روست که خیّام را، خوابگُزارِ آرزوهایِ ذهنِ ایرانی میدانم و اگر در گوشه و کنارِ این گیتی، رباعیّاتش ترجمه میشود و خواهانی دارد، بدان سبب است که این رباعیها، سیرآبکُنندۀ عطشِ فرهیختگانی است که میخواهند، دردهایشان را با نسخۀ این حکیم، درمان کُنند. نسخهای که چکیدۀ تجویزش این است: «اکنون که بسیاری چیزها در ارادۀ تو نیست، شادمانه دَم را دریاب» و اینگونه، ایرانیان قرنهاست با خیّام زندگی میکنند و آنچه در دل میجویند، از رباعیّاتش به گوشِ جان میشنوند.
امروز تو را دسترسِ فردا نیست
واندیشۀ فرداتْ بهجُز سودا نیست
ضایع مکُن این دَم، اَر دلت شیدا نیست
کین باقیِ عُمر را بها پیدا نیست
(همان: ۷۳)
چون بُلبلِ مست راه در بُستان یافت
رویِ گُل و جامِ باده را خندان یافت
آمد به زبانِ حال در گوشم گُفت:
دریاب که عُمرِ رفته را نَتْوان یافت
(همان: ۷۷)
هم دانۀ اُمّید به خَرمن مانَد
هم باغ و سرای، بی تو و من مانَد
سیم و زرِ خویش از دِرَمی تا به جُوی
با دوست بخور، گر نه به دشمن مانَد
(همان: ۹۴)
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکُن
فردا که نیامدهاست، فریاد مکُن
بر نآمده و گذشته بُنیاد مکُن
حالی خوش باش و عُمر بر باد مکُن
(همان: ۱۰۵)
برخیز و مخور غمِ جهانِ گُذران
بنشین و دَمی به شادمانی گُذران
در طبعِ جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران
(همان: ۱۰۵)
گر بر فَلکم دست بُدی چون یزدان
برداشتمی من این فَلک را زِ میان
وَز نو فَلکی دگر چنان ساختمی
کآزاده به کامِ دل رسیدی آسان
(همان: ۱۰۷)
ای کاش که جایِ آرمیدن بودی!
یا این رَهِ دور را رسیدن بودی!
کاش ازپیِ صدهزار سال از دلِ خاک
چون سبزه امیدِ بردَمیدن بودی!
(همان: ۱۱۱)
بر شاخِ امید اگر بَری یافتمی
هم رشتۀ خویش را سَری یافتمی
تا چند زِ تنگنایِ زندانِ وجود؟
ای کاش سویِ عَدم، دَری یافتمی!
(همان: ۱۱۲)
در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی:
حُکمی که قضا بُوَد، زِ من میدانی
در گردشِ خویش اگر مرا دست بُدی
خود را برَهاندمی زِ سرگردانی!
(همان: ۱۱۴)
گر آمدنم به خود بُدی، نآمدمی
وَر نیز شدن به من بُدی، کی شُدمی؟
بِهْ زآن نبُدی که اندر این دیرِ خراب
نه آمدمی، نه شُدمی، نه بُدمی!
(همان: ۱۱۴)
مراجعه کنید:
۱. حافظ شیرازی، شمسالدّین محمّد. (۱۳۶۸). [دیوان] حافظ غنی - قزوینی، با مجموعۀ تعلیقات و حواشی محمّد قزوینی، به اهتمامِ ع. جُربزهدار، تهران: انتشارات اساطیر، چاپ دوم.
۲. خیّام نیشابوری، عُمر. (۱۳۷۲). رباعیّات حکیم خیّامِ نیشابوری، با [تصحیح،] مقدّمه و حواشی به اهتمامِ محمّدعلی فروغی و قاسم غنی، تهران: انتشارات عارف و کتاب فرزان.
۳. نظامی گنجوی، الیاس بن یوسف. (۱۳۱۵). هفتپیکر، با حواشی و شرح لغات و ابیات و تصحیح و مُقابل با سی نسخۀ کهنسال، یادگار و ارمغان [حسن] وحید دستگردی، تهران: مطبعۀ ارمغان.
نظر شما