سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، حسین محمدی: تصور کنید در یک حراجی هنری ایستادهاید و تابلویی پیش روی شماست که همه را مبهوت کرده. چهره زنی با چشمانی که انگار از قاب بیرون آمدهاند و مستقیم به شما خیره شدهاند. چشمهایی که رازی در خود دارند، رازی که هفتاد سال است خوانندگان را مسحور خود کرده. بزرگ علوی با همین تصویر، دری را بهسوی یکی از مرموزترین عاشقانههای ادبیات معاصر ایران گشوده، دری که به محض ورود، دیگر راه بازگشتی از آن نیست.
کمتر رمانی در ادبیات معاصر ایران یافت میشود که همچون «چشمهایش» بزرگ علوی، گرد یک تصویر مرکزی شکل گرفته باشد و آن تصویر، خود به تنهایی بار تمام رازها و ناگفتههای داستان را بر دوش بکشد. تابلویی از چهره یک زن، با چشمهایی که گویی چیزی بیش از حد معمول یک نقاشی برای گفتن دارند. استاد ماکان، نقاش گمنامی که پس از غیبتی مرموز به شهرتی افسانهای دست یافته، این تابلو را از خود به جا گذاشته و ناپدید شده است. این غیاب، موتور محرک روایت میشود. راوی داستان، ناظم مدرسهای که روزگاری در محضر استاد شاگردی کرده، در جستوجوی کشف راز پشت این چشمها، قدم در مسیری میگذارد که او را به زن تابلو میرساند. زنی از طبقه مرفه، آشنا با محافل هنری و سیاسی، که اکنون سالها از آن شبهای پررفتوآمد فاصله گرفته و حاضر است در گفتوگویی طولانی، لایههایی از گذشته را آشکار کند.

زنی که در قاب نگنجید
آنچه در این گفتوگو رخ میدهد، فراتر از یک اعترافنامه عاشقانه است. بزرگ علوی با چیرهدستی، روایتی پازلگونه میسازد که در آن، هر قطعه از گذشته، بخشی از یک تصویر بزرگتر را روشن میکند، بیآنکه کلیت معما تا پایان کاملاً عریان شود. خواننده، همپای راوی، میان خاطرات پراکنده، نامههای قدیمی و روایتهای گاه متناقض حرکت میکند و همین سرگردانی کنترلشده، به کتاب کیفیتی پلیسی و شاعرانه بخشیده است. «در زندگی لحظههایی هست که انسان باید تصمیم بگیرد، و این تصمیم سرنوشتش را عوض میکند»، جملاتی از این دست در بطن داستان نشستهاند و بیآنکه شعارگونه جلوه کنند، موقعیت انسانی شخصیتها را در بزنگاههای اخلاقی به تصویر میکشند.
شخصیت محوری زن داستان، فرنگیس، یکی از پیچیدهترین چهرههای زنانه در ادبیات فارسی پیش از انقلاب است. شخصیتی که در قالب قهرمان و ضد قهرمان نمیگنجد، او انسانی است گرفتار در میانه عشق، تجمل، ترس و آرمان. بزرگ علوی به جای ساختن تیپی یکدست از زن اغواگر یا زن فداکار، شخصیتی چندوجهی آفریده که هر خوانندهای میتواند وجهی از خود را در او بازبشناسد. فرنگیس درگیر عشقی شده که از یکسو او را به سوی خطر و مبارزه میکشاند و از سوی دیگر، ریشه در جهانی دارد که ترک کردنش به این سادگیها نیست. این رفتوبرگشت میان دو قطب زندگیاش، بنمایه تراژیک رمان را میسازد.
اما شاهکار اصلی علوی در این کتاب، شاید خود آن تابلوی خیالی باشد. انتخاب «چشمها» بهعنوان نقطه کانونی نقاشی، انتخابی هوشمندانه و سرشار از معناست. چشمها در این رمان، تنها قسمتی از چهره نیستند، راوی حقیقتاند، شاهد خاموش روزگار، و درعینحال حجابی که پشت آن هزار ناگفته نهفته است. استاد ماکان، که در تمام طول داستان غایب است، از طریق همین چشمها حاضر میشود. گویی او با کشیدن این چشمها، اعترافی ضمنی به درک عمیقاش از زنی کرده که شاید هیچگاه نتوانسته مستقیماً با او سخن بگوید.

سکوت پرمعنای یک نقاشی
این رمان را شاید بتوان مرثیهای برای غیاب دانست. غیاب استاد ماکان، که از همان ابتدا مانند سایهای بر تمام صفحات کتاب سنگینی میکند، و این تنها یک ترفند روایی نیست، تجسم فاصلهای است میان آنچه زندگی میکنیم و آنچه در خیال میپرورانیم. فرنگیس، راوی اصلی بخشهای میانی داستان، بیش از آنکه از یک عشق زمینی حرف بزند، از فقدان میگوید. فقدانی که سالها پس از ناپدید شدن استاد، همچنان مثل زخمی باز در کلماتش پیداست. «چه سادهدل بودم که خیال میکردم میشود با دو کلمه حرف، گذشته را پاک کرد.» این جمله، که از زبان فرنگیس در میانه یکی از اعترافهای تلخش جاری میشود، عمق دردی را نشان میدهد که از جنس ندامتهای معمولی نیست، حسرتی است وجودی، بابت تمام لحظههایی که میشد انتخاب بهتری کرد و نشد.
آنچه «چشمهایش» را از بسیاری از رمانهای همعصرش جدا میکند، توانایی علوی در خلق موقعیتهایی است که در آن، مرز میان زندگی خصوصی و تاریخ عمومی محو میشود. محفلهای هنری، بحثهای سیاسی پشت درهای بسته، و تبوتاب یک دوران پرالتهاب، پسزمینهای را ترسیم میکنند بیآنکه داستان شخصی فرنگیس را به حاشیه برانند. این تعادل ظریف میان امر شخصی و امر جمعی، شاید یکی از درسهای مهم این کتاب برای نویسندگان امروز باشد، میشود از عشق نوشت، بیآنکه تاریخ را فراموش کرد و میشود از تاریخ گفت، بیآنکه انسان را در انبوه شعارها گم کرد.

روایتی که هر نسل از نو کشف میکند
نکته قابل تأمل درباره «چشمهایش»، سرنوشت انتشار آن در سالهای پیش از انقلاب ۵۷ است. در دورهای که بزرگ علوی بهدلیل گرایشهای سیاسی، ممنوعالقلم بود، این کتاب بهصورت زیرزمینی منتشر میشد و دستبهدست میچرخید. این تاریخچه، کتاب را از یک رمان صرفا ادبی فراتر برده و به آن بعدی تاریخی بخشیده است، بعدی که برای نسل تازهای از خوانندگان، شاید غریب و درعینحال جذاب باشد. تصور اینکه روزگاری داستان یک نقاشی و راز چشمهای یک زن، میتوانسته تا این اندازه خطرناک تلقی شود، خود گویای فضایی است که کتاب در آن تنفس کرده.
برای نسلی که در عصر تکنولوژی و تصویر زندگی میکند، «چشمهایش» جذابیتی مضاعف دارد. این رمان، پیش از آنکه شبکههای اجتماعی ما را به تماشای مداوم تصاویر عادت دهند، از قدرت یک قاب سخن گفته بود. تابلوی استاد ماکان، با آن چشمهای خیره و مرموز، گویی پیشبینی شاعرانهای است از جهانی که در آن، همه چیز به تصویر فروکاسته میشود. رمان علوی به ما یادآوری میکند که در پس هر تصویر، روایتی هست که اگر به آن گوش نسپاریم، چیزی جز سطحی زیبا و تهی باقی نمیماند. چشمهای فرنگیس بر بوم نقاشی، دعوتی به همین شنیدن است، شنیدن ناگفتهها.
برای خواننده امروز، بهویژه نسل Z که با سرعت و ایجاز خو گرفته، «چشمهایش» تجربهای متفاوت است. این رمان، برخلاف بسیاری از آثار کلاسیک، ریتمی متناسب با طاقت خواننده امروزی دارد، نه آنقدر کند که ملالانگیز شود، نه آنقدر تند که از عمق بیفتد. علوی با نثری ساده اما پیراسته، راه را برای ورود به جهانی هموار میکند که در آن، عشق و سیاست در هم میتنند، بیآنکه یکی بر دیگری غلبه کند. شاید یکی از دلایل ماندگاری این رمان دقیقا همین تعادل ظریف باشد، تعادلی میان روایت شخصی و روایت تاریخی.
نثر بزرگ علوی در این کتاب، با همۀ سادگیاش، از نوعی وقار برخوردار است که در ادبیات امروز کمتر یافت میشود. او از کلمات اضافه پرهیز میکند، اما همزمان مراقبت است متن رو به سری و خشکی نرود. گویی هر جمله، پس از مکثی طولانی انتخاب شده و سر جای خود نشسته است. این ایجاز پخته، خواننده را آزاد میگذارد تا خود، فضای خالی میان جملات را پر کند، فضایی که در آن، خواننده فرصت تخیل پیدا میکند. شاید بههمیندلیل است که پس از پایان کتاب، تصویر آن چشمها همچنان در ذهن میماند.
«چشمهایش» درنهایت، روایت نگاه است. نگاه استاد ماکان به فرنگیس، که در آن تابلوی جاودانه خلاصه شد. نگاه فرنگیس به زندگیای که میشد طور دیگری زیست. و نگاه ما، خوانندگان هفتاد سال بعد، به کتابی که هنوز زنده است و پشت ویترین کتابفروشیها حضور دارد. این چرخه نگاهها، رمان را از یک اثر تاریخی صرف، به متنی بدل کرده که هر نسل میتواند راز خود را در آن جستوجو کند. و شاید بزرگترین دستاورد علوی همین باشد، خلق جهانی که در آن، هرکس از دریچه چشمهای خود به تماشا مینشیند و چیزی متفاوت میبیند، اما همه درنهایت، مجذوب همان رمزی میشوند که در قاب نمیگنجد.
اکنون بیش از هفت دهه از نخستین انتشار «چشمهایش» میگذرد و این کتاب همچنان به چاپهای متعدد میرسد، خوانده میشود و دربارهاش نوشته میشود. راز این ماندگاری شاید در همان قدرت نگاه باشد که از صفحات کتاب فراتر رفته و به زندگی خوانندگان نفوذ کرده است. بزرگ علوی با این رمان نشان داد که ادبیات، در نابترین شکل خود، میتواند هم آیینهای در برابر زمانه باشد و هم پنجرهای رو به جاودانگی و «چشمهایش» همچنان به ما خیره شده است، با آن نگاه خاموش و پرمعنی، تا شاید روزی رازش را تمام و کمال برملا کند، هرچند میدانیم که راز ماندگار، هرگز به تمامی گفته نمیشود.
نظر شما