سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، مهری بهفر در یادداشت خود در سوگ جلال خالقیمطلق نوشت: «ز خورشید وز باد وز آب و خاک/ نگردد تبه نام و گفتار پاک»
یک:
کاش به جای از جلال خالقیمطلق گفتن در نبودش، فرصتی بود تا در حضورش از همهٔ آنچه دربارهٔ شاهنامه صورت داده است بگویم، اما چنین نشد. در یکی از بدترین شبهایی که به چشم خود دیدهام، در دومین شب جنگ، درحالیکه صدای پدافند و بمباران قطع نمیشد، در میانِ صدای انفجارهای دور و نزدیکِ پیدرپی، و لابهلای خبرهای جنگ و دورنمای تیرهوتاری که پیشِ رویمان گسترده بود خواندم که ایشان در هامبورگ درگذشتهاند. از خواندن این خبر احساسی شبیه به پرت شدن از ارتفاع داشتم، و در پیاش احساس پرت شدن از دورهای به دورهای دیگر، از دورهای که حضورِ پررنگ و بزرگِ ایشان برایمان بدیهی بود تا دورهای که باید این نبودن را باور و تجربه کنیم.
به نظرم او تمثیلیترین زمانِ ممکن را برای رفتن انتخاب کرده بود. کسی که همهٔ عمرش را صرف تصحیح شاهنامه و تحقیق دربارهٔ آن کرده و با زندگیاش این زمینه را رشد داده و والایش بخشیده است، برای رفتن چه زمانی معنیدارتر از این میتوانست پیدا کند؟
مثل همیشه ذهن در پیِ ایجادِ ربط و پیوندهایی خودساخته یا خودخواسته میانِ رخدادهاست. انگار درگذشتِ او داشت بر معنایِ دیگرِ چیزهایی که در این جنگ داشتیم میدیدیم و میشنیدیم جهت میداد یا آن را در مسیرِ یکجور فهم پیش میبرد. گویی او خواسته بود با ایرانیانی که در جنگ جانشان را از دست دادند همراه شود یا شاید نخواسته بود بماند و از آن حملهها به ایران چیزی بداند، به جای ماندن و خواندنِ خبرهای بد همراه شده و رفته بود.
شاید هم با خیال کاملاً آسوده چشم برهم نهاده تا بگوید: باور کنید این جنگ هم مثل خیلی از جنگهایی است که در شاهنامه دیدهایم. یکیاش همان جنگی که سپاهیانِ قدرتمندِ کشانی و شگنی و وهری و سقلابی و سندی و هندی و چینی همه پشتِ سرِ تورانیان، و درحمایت از آنان در مقابلِ ایرانِ تنها صف بستند و به نبرد برخاستند، ولی سرانجام با همهٔ بدیها که رفت و بلاهایی که رسید ایران بجا ماند. این نیز میگذرد. ایران سر پا و برقرار میمانَد. کشانی و شگنی و وهری و توری و سقلابی به اسم نماندهاند و به رسم همْ اکنون جزءِ جهانِ فرهنگیِ ایراناند.
اینها بافتههای ذهنِ قصهپرداز و معنیسازِ من است، میدانم. اما ذهن با این کار انگار غرابتِ آنچه را رخ داده وامینهد و در ازایش نوعی پذیرش به دست میآورد.
کمی که گذشت و از آن بُهتِ اول درآمدم، تازه دریافتم حرفهایی برای گفتن به شخصِ ایشان داشتم، حرفهایی دربارهٔ شاهنامه و فردوسی، هم از نوعِ آنچه در مقاله و جستار نوشته میشود و هم جز آن، حرفهایی از جنسِ دریافتهای شهودی و تأثرگرایانه از متن؛ بهخصوص حرفهای این دستهٔ دوم را میخواستم با سنجهٔ او بسنجم.
این دومین بار است که بیآنکه فرصتِ گفتن بیابم، وقت تمام میشود و حرفهایی که مختصِ گفتن به یک نفرِ خاص است، ناگفته میماند.
دو:
اولین بار سال ۱۳۷۱ در کتابفروشیِ روزبهان روبهروی دانشگاه تهران، دفترِ اول شاهنامه به تصحیح جلال خالقیمطلق را دیدم. درواقع، در یکزمان با کتاب و مصحّحِ آن آشنا شدم، و این نقطهٔ آغاز بود. آن زمان من دانشجوی سال اول دانشگاه، در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی، بودم و همهٔ علاقهام معطوف به شاهنامه بود. کتاب را خریدم. تصحیح خالقیمطلق از همین زمان وارد زندگی من شد و دیگر از روی میزم به طبقات کتابخانه نرفت. هر بار و هر زمان یک دفتر از این مجموعه روی میز من بوده است، و الان نیز. نشر روزبهان دفتر سومِ این مجموعه را نیز منتشر کرد، ولی انتشارِ این مجموعه در ایران به دلایلی که نمیدانم ادامه نیافت. و نشر بنیاد میراث ایران در آمریکا دفترهای این مجموعه را یکبهیک که آماده میشد منتشر میکرد. هر دفتر که در آمریکا از چاپ درمیآمد، آن را هر طور بود تهیه میکردم. خوشبختانه مجموعهٔ کاملِ تصحیحِ ایشان بعدتر در ایران ابتدا به دست دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و سپس انتشارات سخن به شکلهای مختلف بارها منتشر شده است و همچنان خواهد شد.
بجز جلساتی که به بررسیِ کتابشان اختصاص داشت، چند نوبت دیگر نیز دکتر خالقیمطلق را دیدم. اگرچه کتاب من که یک جلد از نخستین صورتش منتشر شده بود، نزد ایشان هم مطرح شد، اما هیچگاه از ایشان نخواستم بر کار من مقدمهای بنویسند. به نظرم میرسید طرح چنین درخواستی از سوی هرکسی که صورت گیرد نابجاست، چون به این معناست که فرد میخواهد خودش را با اعتبار استادی که عمری صرف کار بزرگش کرده بالا و بر چشمها بکشد. از این گذشته به لحاظ فنیْ طرحِ این خواسته یعنی به استاد بگوییم، صرفنظر از جزئیات بسیاری که احتمالاً محلّ بحث است، من الان به یاری سبز شما نیازمندم، چون من مجبورم هرطور هست دیده شوم، ببخشید من کمی عجله دارم.
استاد اگر بپذیرد، چنانکه دیدهایم ناگزیر میشود در مقدمه ضمن تقریظی که مینگارد، اشارهای بر برخی اختلاف نظرها و اغلاط تایپی و غیره بکند. در کل به نظرم، برای هر دو سو، شرایط معذبکنندهای است، اگرچه این کار در عمل کم طرفدار ندارد و در همه جای جهان نیز به اشکال مختلف صورت میگیرد. و هر شکلش هم معنای خاص خود را دارد و مقولهٔ مهم و قابل مطالعهای در جامعهشناسیِ عرضهٔ آثار ـ از هنری تا تحقیقی و دانشگاهی ـ است. و البته که نمیتوان انواع مقدمهنوشتن استادان بر کتابِ نویسندهـمحققانِ جوان را یککاسه نمود و معنی کرد.
در چند دیداری که دست داد برحسب نوع مجریگریِ دوستانِ میزبان، گفتوگوها اگرچه دربارهٔ شاهنامه بود اما در مسیرِ سؤالهای متعارف هدایت میشد. بهنوعی که به نظرم میرسید استاد ترجیحش این است که بهجای آن نوع سؤالها، آقای مشکاتیان سنتور بنوازد که البته دیر یا زود چنین میشد. در یکی از این دفعات آقای مشکاتیان به میزبان گفت یک کتاب به او بدهد تا برای تنظیم سنتور و کوک کردنش آن را زیر ساز بگذارد یا چیزی در این مایه، که البته منِ سازنشناس چون روبهروی ایشان و کنار دکتر خالقیمطلق نشسته بودم ندانستم کتاب دقیقاً برای چه خواسته شد. شاید میزی که جلویشان گذاشته شده بود مناسب نبود، نمیدانم. میزبان رفت و از قفسه یک کتاب کلفت بیرون کشید. کتاب من بود: شرح یکایک ابیاتِ شاهنامهٔ فردوسی، بر پایهٔ چاپ مسکو، انتشارات هیرمند، چاپ ۱۳۸۰.
میزبان متوجه نشد که کتابی که برای زیردستی بیرون کشیده مؤلفش آنجا نشسته و دارد نگاه میکند. استاد اشارهای به میزبان کرد. میزبان اشارهٔ استاد را ندید. به استاد گفتم: برای سنتور استاد مشکاتیان اشکالی ندارد، البته آن قسمتش که شرح من است. و خندیدیم.
در دیداری دیگر دوستی از استاد خالقیمطلق پرسید: از میان شخصیتهای شاهنامه چه کسی را خیلی دوست دارید؟
ایشان گفتند: اسفندیار.
آن دوست پرسید: رستم نه.
ایشان: نه.
میزبان: چرا؟
ـ چون رستم می زیاد مینوشد، بسیار میخورد. و به یاری جادوی سیمرغ جنگ با اسفندیار را برد.
گفتم: شما، اسفندیار را که تا کور نشد حقیقت را ندید و همه را هم به همراهِ خود به فنا داد، میپسندید؟
چشمهای استاد برق تشویقکنندهای زد. در نگاهش ترغیب به نبرد مشهود بود، ادامه دادم: اسفندیار هم به یاری زردشت رویینتن شده است.
ـ آن فرق میکرد، این دین است آن جادو.
گفتم: از نگاه دروندینیِ زردشتی میتوان به یاری دینی دیگر جادو گفت. اما آن دیگری هم دین است و میثره، خدای پیمان است و سیمرغ هم مظهر آن.
باز استاد به خوردن و آشامیدن رستم اشاره کرد، گفتم: این صرفاً بیانگرِ ظرفیتِ بالای اوست. او نه زیاد میخورَد نه زیاد مینوشد، بلکه در مقایسه با افراد معمولی اینطور به نظر میآید و روایت هم میخواهد همین تفاوتِ ظرفیت به چشم بیاید.
باز بحث رفت به سوی جادو و دین و نبرد آخر رستم و اسفندیار.
این شروعِ گفتوگوی بازیگوشانهای بود که جز طرفینِ بحث، چند نفرِ حاضر آن را خیلی جدی گرفته بودند و پیدا بود که بشدت معذب هم شدهاند. نگاههای ملتمسانهشان به من میگفت: «ادامه نده» و شاید هم «جانِ همان رستم، زبان به کام بگیر». دربارهٔ یک نفر مطمئنم که نگاهش میگفت: «ببند، بابا. ضعیفهٔ مثلاً دانا، بگذار صدای استاد را بشنویم». من این نگاه را خوب میشناسم، این نگاه هم من را.
البته استاد کاملاً پای کار بود و نمیخواست بحث تمام شود. به نظرم استاد خالقیمطلق این مهارت و ظرافت را داشت و ظاهر با شکوهش هم به او کمک میکرد که بتواند بهطور جدیْ شوخی کند، بیآنکه طنز خاص و شوخطبعیاش را همچون ماسکی به چهره بزند و به نمایش بگذارد. شوخطبعی و طنزش پنهان بود. و شاید برخی به دلیلِ همین مختصاتِ چهره و بیان اغلب متوجه فضای خاص اینگونه گفتگوها نمیشدند.
گفتوگوبه اقتضاء ربطش به پسندِ شخصی از مباحثِ فنی تقریباً خالی بود و کمی هم شبیه صحبت کردن از آدمهای واقعی شده بود. من بارها آن شب و آن گفتوگو را در ذهنم مرور کردهام، و به نظرم رسیده که ایشان و من طوری با حرارت از ذوقیاتمان دفاع میکردیم که گویی این دو شخصیت برایمان نه صرفاً اشخاصی در یک متن کهن بلکه همچون اشخاص بیرون از متن، و کاملاً واقعیاند. از این منظر شاید برای افراد کمدقت و بسیار حساس روی استاد، خیلی بیراه نبود که خیال کنند آن گفتوگو نوعی محاجّه است.
همینطور که پینگپونگی پیش میرفتیم، برای کاستن از بارِ نگاههایی که رویم بود، به نظرم رسید خوب است صراحت به خرج بدهم، پس گفتم: بهتر است من دیگر چیزی نگویم، چون همه معذباند که یک جوان، آن هم زن با یک استاد، آن هم مرد، بخواهد محاجّه کند.
استاد گفت: نه این چه حرفی است. اصلاً جوان بودن و زن بودن مانع بحث نیست.
و سپس رو به جمع پرسیدند: اینطور نیست؟
افراد نه خیلی محکم، شاید کمی هم شل و ول، گفتند: بله، بله، البته، همینطور است.
کمی دیگر هم بحث بر سرِ ذوقیات ادامه یافت و حاصلش مثل ورزش نشاطبخش بود، دستکم برای من که از دفاع از ذوقیاتِ روایی و پسند و ناپسندِ شخصیتهای داستان کوتاه نمیآیم و از وقتی یادم میآید، پیش از کار بر شاهنامه و در حین آن، همیشه شیفتهٔ رستم بودهام. جذابیتِ رستم برای من فقط بهدلیل پیروزمندیَش نیست بلکه پیروزمندیَش چون وجهی از وجوه اوست جذابیت دارد. و اما اسفندیار، از حیث ذوق فردی برای من در دستهٔ شخصیتهایی است که باوجود همهٔ داشتههایشان بهگونهای میاندیشند و دست به عمل میزنند که حاصلی جز نابود کردن و به هدر دادنِ خودشان و دیگر سرمایههای انسانی بهبار نمیآید. اسفندیار با وجود برخورداریش از سه فرّه موبدی، پهلوانی و شاهی روندِ عملش همافزاییِ معکوس است، و کار و کردارِ رستمْ همافزایی در حرکت دادنِ محیط به رشد و والایش.
فاصلهٔ امروزِ ما از چاپهای نامنقّحِ شاهنامه بهواسطهٔ زمینهای است که مصحّحانی نظیر عثمانوف، برتلس، رستم علیف، و در پیشان مصحّحان ایرانی پدید آوردهاند، کسانی همچون عبدالحسین نوشین، مجتبی مینوی، مهدی قریب، مصطفی جیحونی و…، که از ثمرهٔ کوششهای هیچکدامشان همین امروز نیز بینیاز نیستیم، اما تصحیح جلال خالقیمطلق بهدلیل در اختیار داشتن دستنویسهای بیشتر و به دست دادنِ همسانی و دگرسانیِ نویسشها، و روشِ سنجشگرانهٔ ترکیبی متن در جای دیگر مینشیند. تصحیح خالقیمطلق برآیندِ گشتاری دستاوردهای تصحیحهای پیش از خودش است و کیفیتی افزون بر آنها به دست میدهد.
بااینکه استاد خالقیمطلق بحق بیشتر با تصحیح شاهنامه فردوسی شناخته میشوند، اما دیگر نوشتههای ایشان در شاهنامهشناسی نیز بسیار با اهمیتاند، این آثار از مقاله و مدخلِ دانشنامه تا ترجمه و تحقیق و تألیف از حیث زمینهْ متنوع، و از حیث روشْ فنی و محققانهاند: یادداشتهای ایشان در شرح نکات و دشواریهای شاهنامه، مقالاتشان در زمینههای مختلفِ مرتبط با شاهنامه از لغتشناسی تا ریختشناسی و پدیدارشناسیِ روایتها، و بررسیِ تطبیقیِ مضامین و شخصیتهای شاهنامه با مابهازاهای غیر ایرانیشان، مدخلهایی که ایشان (با همکاری شماری از نویسندگان این زمینه زیر نظر اسماعیل سعادت) دربارهٔ شاهنامه و فردوسی و حماسههای ایرانی برای دانشنامهٔ ادب فارسی نگاشتهاند که خود کتابی است هزار و اند صفحهای، و کتاب از دستنویس تا متن، که دربردارندهٔ جستارهایی در سنجش دستنویسهای شاهنامهٔ فردوسی و روش تصحیح متن است، و نیز کتاب زنان در شاهنامه، که به دستهبندی زنانِ نقشآفرین در شاهنامه و جایگاه آنان و انواع ازدواجها در عصر باستان اختصاص دارد؛ این کتاب به زبان آلمانی نوشته شده و دو نشر در ایران ترجمهٔ آن را منتشر کردهاند، و ترجمهٔ فرهنگ ریشهشناسی فارسی (نوشتهٔ هرن و هوبشمان)، و کتاب حماسه، پدیدارشناسی تطبیقی شعر پهلوانی، که تلفیق تألیف و ترجمه است. ذکرِ بهاجمال و فهرستوارِ آثارِ ایشان را با این بیت از شاهنامه به پایان میبرم:
به خورشید ماند همی کار تو
به گیتی پراگنده کردار تو
نظر شما